آزاده کفاشی
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمهی اول را نخورده بودیم که بووم؛ صدای انفجار هیچ...
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروساماندادن به کارهای عقبمانده...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد