

عاشقانهترین متن جهان را چگونه آغاز میکنند؟ من آن آغاز را برمیدارم و میگویم این عاشقانه با غذا گره خورده است. آشپزی عاشقانه، یکی از جسمانیترین اشکالی است که با آن ابرازِ وجود میکنم؛ نوعی مواجههی مادی با جهان و آدمها که در آن کلمات کنار میروند تا جای خود را به دستها و حواس بدهند. من عادتهای غذایی زیادی دارم. مثلاً حالا میدانم که وقتی سوگوارم غذاهایم بدمزه میشوند؛ یا شور یا کمنمک یا کلاً بیشباهت به نامی که هویت آن غذا را یدک میکشد. میدانم که بعضی غذاها را عاشقانه درست میکنم و وقتی برای تمام لحظات عاشقانهام، سوگوارم، درستکردن آن غذا برایم مثل خراشیدن زخمی تازه و عمیق است. دستورالعمل غذای عاشقانه برای من چنین است: احتمالاً لباسی را که دوست دارم موقع درستکردن غذا میپوشم، موسیقیای را که از شنیدنش لذت میبرم، چاشنی صدای سرخشدن پیازداغ میکنم و شاید کفگیربهدست برقصم، ادویهها را با دست به غذا اضافه میکنم و برای سرو غذا هم تمام کابینتها را میگردم تا قشنگترین ظرف را پیدا کنم. غذایی که از دل این فرآیند درمیآید، دیگر چیزی بیش از وعدهای برای رفعِ گرسنگی است. وقتی چیزی را از دست دادهام، همین فرآیند به شکنجهای کشدار تبدیل میشود. دست همان دست است و ادویه همان ادویه، اما اندازهها از دستم درمیروند، شعله را زیاد میکنم چون توان انتظار ندارم و آنقدر غذا را روی گاز نگه میدارم تا ته بگیرد.
مارسل پروست در رمانش نشانمان داد که ارادهی آگاهانهی ما چقدر برای بازسازی گذشته عقیم است؛ اگر تمام وجودمان هم ارادهی محض باشد، باز هم توان احیای احساساتِ گذشته را نداریم. در همین میانه است که طعم یا بو، در ناهوشیارترین لحظه، تمامِ جهانِ ازدسترفته را یکباره بازمیگرداند. حالا با طعم و بو حافظهای داریم که از ارادهی ما خارج است. وقتی طعم شیرینیِ مادلنِ خیسانده در چای، تمامِ گذشتهی کومبره، شهری در شمال فرانسه، را در او بیدار میکند. من اما در آشپزی عاشقانه، ادویهها را با ملایمت به غذا اضافه میکنم، ظرفی میسازم برای ذخیرهی زمان؛ تا بعدها هر بار که آن طعم و بو حضور یافتند، همان لحظهی عاشقانه بیکموکاست آزاد شود.
رابطهی میان حالوانوال و طعم و نوع غذا در خانهی ما همیشه یک مسیر یکطرفه نبوده است. مامان عاشق باباست ولی من ندیدهام این را به زبان بیاورد؛ حالا از کجا میفهمم عاشقش است؟ چون ما هیچوقت آلبالوپلو و هویجپلو در خانهمان نخوردیم. آنقدر این غذاها حضور نداشتند که تا نوجوانی نمیدانستم این غذاها وجود دارند، ولی تا دلتان بخواهد قرمهسبزی داریم. مثلاً تولد باباست و قرمهسبزی داریم، بابا در مسابقهٔ دوچرخهسواری برنده شده است و قرمهسبزی داریم، سالگرد ازدواجشان است و قرمهسبزی داریم. حالا مامان در کدام شعر عاشقانهی فرانسوی دنبال واژهای بگردد برای قرمهسبزیها؟ مامان کتاب زیاد میخواند اما اطمینان دارم زبان عاشقانهاش برای بابا همیشه با قرمهسبزی میماند و در شعرها پیدایش نمیکند. او هیچوقت برای بابا ننوشته که چقدر وجودش در این خانه اهمیت دارد، یا اگر یک روز نباشد چقدر خانه خالیِ خالی است. مامان فقط سبزیها را ریزتر خرد میکند و حواسش جمع است که حتماً میزانی کافی از شنبلیله را با روغن حیوانی سرخ و به غذا اضافه کند. ابراز عشق مامان، هیچ احتیاجی به کلمات ندارد؛ سالهاست که یک ثباتِ مداوم دارد. این انتخاب از نداشتن واژه یا گیرکردن نقشهای خانگی نیست.
نمیدانم کسی پیش از این به موضوع پرداخته که یکی از زبانهای عشق آشپزیکردن برای کسیست که دوستش داریم؟ من در آشپزی عاشقانه حتی ممکن است از ساعت خوابم کم کنم و زودتر بیدار شوم که یخِ گوشت باز یا شیر همدمای محیط شود. امکان دارد حین آشپزی عاشقانه، لبخند بزنم و از اینکه دستم رنگ زردچوبه بگیرد و هر چه بشویم پاک نشود، عصبانی نشوم. زردچوبه رنگ لجبازی دارد و روی دستت رد میاندازد و گاهی با هیچ صابونی پاک نمیشود. مامان معتقد است اینکه دست بعضی از آدمها بیشتر رنگ میگیرد و دست بعضی کمتر، موضوعی است که وراثت در آن دخالت دارد و من شبیه مادربزرگم هستم که اینقدر رنگ به جانِ پوستم میرود و خارج نمیشود.
نه سال داشتم که مادربزرگم برای همیشه ترکمان کرد. در نه سالگی مرگ کسانی که دوست داشتم را عامدانه میپنداشتم. همین است که هنوز هم میگویم مادربزرگ ترکمان کرد. او خودش یک روز تصمیم گرفت دیگر پیشمان نباشد. رفتار او با مرگ، در ذهنِ منِ نهساله یک رفتنِ اختیاری بود؛ انگار یک روز صندلیاش را عقب کشیده، دستهای زردچوبهایاش را پاک کرده و گفته دیگر بس است. زبان عشق مادربزرگم غذا بود. شما چند بار در زندگیتان رشتهپلو خوردهاید؟ منظورم این است که رشتهپلو غذایی نیست که امکان داشته باشد شما هر هفته و کنار همهی خورشتها بخورید، اما در خانهی مادربزرگ، برنج ساده معنایی نداشت و برنج تنها و تنها با رشته درست میشد. چون پدربزرگ رشتهپلو دوست داشت. این عادتِ غذایی تثبیتشده، محورِ اصلیِ آشپزخانهی او بود. برنج سفید معمولی اصلاً وارد محدودهی تعریفِ او از سفره نمیشد. حتی وقتی پدربزرگ ترکمان کرد، این عاشقانه با مادربزرگ ماند. وقتی آن که را دوستش داریم میرود، او در درون ما به شکل غایبی همیشگی باقی میماند. مادربزرگ تا آخرین روزهایی که توان آشپزی داشت، برنج ساده درست نکرد. برنجِ ساده برای مادربزرگ تسلیمی به این واقعیت بود که پدربزرگ دیگر نیست و همهچیز تمام شده است، اما رشتهپلو مقاومتِ مادربزرگ و ایستادگیاش در برابر پاکشدنِ یک ردپا بود.

عادتها شبیه به زرههایی برای جنگ با اضطرابِ زوال و گذرِ زماناند. با کمک آنها این قدرت را به دست میآوریم که در سرعت بیرحمانهی دنیا، چیزهایی را دستنخورده نگه داریم. من هنوز در سوگ عاشقانه شناورم، اما تمام جانم را بلند میکنم تا غذایی را بپزم که زمانی برایم بخشی از ابراز عشق بوده است. مثل مادربزرگ که در غیاب پدربزرگ، رشتهها را رها نمیکرد. مامان هم با قرمهسبزیها به بابا یادآوری میکند که هر چه شد نگران نباشد، در این آشپزخانه همیشه چیزی برای تکیهکردن وجود دارد.
من اما در بازسازی زمان شکست میخورم. حالا در جایی ایستادهام که درستکردن پاستای گوجه و ریحان برایم غیرممکن شده است. پاستای گوجه و ریحان غذای عاشقانهی من بود. غذایی که در تجربهی سوگواریام عامدانه مواد لازمش را در زمانی واحد تهیه نمیکنم تا مبادا فکر درستکردنش هم به ذهنم برسد.
لکههای زردچوبه روی پوست، ردّ جسمانیشدهی کارِ من و مادربزرگ با غذا و عواطفاند. زردچوبه ادویهای است که به لایههای عمیقِ پوست نفوذ میکند و پاکشدنش زمان میبرد. این رنگِ ماندگار یادآوری میکند که دستهای ما تا آخرین روزها دست از احضارِ حافظه و مواجهه با ماده برنداشتند. آشپزی برای مادربزرگ یک تکلیفِ خانگی بود، برای مامان کمتر و برای من اصلاً، اما در کنار این تکلیف مواجههای تمامعیار با حضور و غیابِ آدمها هم وجود داشته؛ روایتی از اینکه چطور میتوان با حواس و دستها، با جهان به گفتوگو نشست.
ما با غذاهایی که میپزیم، تمام زورمان را میزنیم که زمان را کنترل کنیم و یادِ کسانی را که ترکمان کردهاند در خود نگه داریم. ما عاشقانههایی ساختیم که در کلمات نمیگنجند. چه آن زمان که با رقص و موسیقی پای گاز میایستیم و قشنگترین ظرف را پیدا میکنیم و چه آن زمان که در اوجِ سوگ، غذای شوری درست میکنیم که هیچکس تمایلی به خوردنش ندارد، از زبانی نو استفاده میکنیم. این زبان، زمان را نگه میدارد و طعم گس زندگی را در طعمِ یک وعده غذای گرم، ولو برای چند ساعت، اهلی میکند. دستهایی که ردّ غایبان را روی سفره حفظ میکنند و یادمان میآورند که حافظهی روی پوست، در بوی پیازداغ و ته قابلمهی برنج رسوب میکند.