icon
icon
عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو

گرسنگی بزرگ

نویسنده
نسرین شیرین‌نیاز
زمان مطالعه
17 دقیقه
عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو
گرسنگی بزرگ
نویسنده
نسرین شیرین‌نیاز
زمان مطالعه
17 دقیقه

خانه از نور روز به‌آرامی خالی می‌شود. عجله‌ای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر می‌کنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغ‌ها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در خوابی است که می‌دانم عمیق نیست. از حالت دستش می‌دانم. دستش را جوری مشت کرده انگار که چیزی را تحمل می‌کند؛ و از حرف خودش می‌دانم که گفت در تهران دیگر نمی‌تواند عمیق بخوابد، حتی این‌جا در خانه‌ی من. کم‌خوابی قبل از سفر و خستگی از ساعت‌ها رانندگی فقط بدنش را از پا درآورده، در حالی که ذهنش نیمه‌بیدار است. با دقت و احتیاط در تاریکیِ کم‌رمق آشپزخانه و در انعکاس نور زعفرانی غروب روی دیوارها، به سمت کاسه‌ی لعابی روی میز می‌روم. انگشت اشاره و شستم را در کاسه‌ی برنجِ خیس‌شده در آب و نمک فرو می‌برم و چند دانه‌ی برنج را بین دو انگشتم لمس می‌کنم. می‌دانم وقتی بابا بیدار شود باید تمام چراغ‌های خانه را روشن کنم، چون نور رخوت‌ناک آباژورها که مثل مه زرد رنگِ رقیقی فضا را مخمور می‌کند، نمی‌تواند شبی را که در راه خانه است در چشم بابا روشن کند. دانه‌های برنج کف دستم می‌درخشند و غلظت آب‌نمک، زخمی نامریی در کف دست راستم را نیش می‌زند و می‌سوزاند.

غروب شده است و سینی کوچکی روی کانتر آشپزخانه در سکون و کرختیِ دقیقه‌های اول تاریکی، انتظار بابا را می‌کشد. درون سینی یک لیوان چای تازه‌دم و چند شیرینیِ تردِ خامه‌ای را در هندسه‌ی چشم‌نوازی از ملاحظه و مراقبت و سلیقه چیده‌ام و مثل تقدیر، خاموش و ثابت در خطِ دید بابا نشسته‌ام تا بیدار شود. می‌خواهم از او پذیرایی کنم. می‌خواهم برنج بپزم. یک چلوی بی‌نقص، نه یک کته‌ی فروتن. می‌خواهم با عشق و احترامم به او که حدی ندارد، به دانه‌های برنج جوری اهمیت بدهم تا درون تهیِ قابلمه با تندیِ بخاری که از آب و روغن اعلا به جانشان رسوخ می‌کند، به کمال برسند و قد بکشند. می‌خواهم غذایی آماده کنم که عطرش خانه را پر و درونم را از حسی که دارم خالی کند؛ غذایی که شاید بتواند کمی از حزن مجهولی که قلب‌هایمان را می‌آزارد و هنوز دلیلش را در آن روزهای اواسط دی‌ماه نمی‌دانیم، کم کند.

وقتی بابا به بدنش کش و قوسی می‌دهد و آهسته نیم‌خیز می‌شود، اولین چراغ را روشن می‌کنم. می‌خندد. می‌خندم. خانه در نور شناور می‌شود. سینی به دست می‌روم کنارش و سرش را می‌بوسم. به آرامی می‌گوید: «عزیییز دلم». با همان کشیدگیِ همیشگی روی حرف «ی» در کلمه‌ی «عزیز». وقتی با این لحن و از دهان بابا آن را می‌شنوم، یعنی تا مدتی نیاز نیست قوی یا خونسرد باشم.

شیر آب سرد و گرم را با هم باز می‌کنم تا آب ولرم شود. قابلمه را از آب ولرم پر می‌کنم و می‌گذارم روی شعله‌ی بزرگ تا در زمانی نزدیک به پنج دقیقه جوش بیاید. کاسه‌ی لعابی برنج کنار دستم است. آب درون کاسه به کمتر از یک بند انگشت رسیده و این یعنی برنج‌ها خوب خیس خورده‌اند و آب‌نمک تلخی‌شان را گرفته است. این باوری اثبات‌نشده اما موجه در خانواده‌ی من است که آب‌نمک غلیظ تلخی برنج را می‌گیرد، مثل همان کاری که با زیتون تازه می‌کند. برنج تلخ نیست و من نمی‌دانم این تلخی خیالی از کجا در حافظه‌ی خوراکی خانواده‌ام سر و کله‌اش پیدا شده؛ فقط می‌دانم آب‌نمک گسیِ برنج تازه را می‌گیرد و برنج کهنه را از بیرون مقاوم و از داخل نرم می‌کند. ولی این باور که مقیم ذهن من است، با این‌که ربط معقولی به رفع این تلخی خیالی ندارد، شبیه آن سکه‌ی غیررایجی است که نمی‌شود با آن چیزی خرید، اما می‌شود نگهداری‌اش کرد، چون از زمان عبور کرده و تبدیل به یک نشانه شده است؛ نشانه‌ای از توان غمناک و بزرگِ حسی که می‌تواند طعمی را تسخیر کند.

آب جوش آمده. برنج را آرام‌آرام توی قابلمه می‌ریزم و دانه‌های چسبیده به کف کاسه را با دست جمع می‌کنم. دانه‌ها با زرهی از آب‌نمک که از تردی‌شان محافظت می‌کند، در آب جوش بالا و پایین می‌شوند.

صدای اخبار در خانه پیچیده است. اگر برنج را در آب دریا خیس کنم، دیگر نیازی به درست کردن آب‌نمک نیست؛ این فکر مضحک از ذهنم می‌گذرد. چون آب دریا به خودی خود شور است. فکر کن به چند پیمانه برنج در یک کاسه آب دریا! ولی آب دریاها سخت تلخ است آقا! این جمله را بی‌هوا و با صدای بلند می‌گویم و بابا که به صفحه‌ی تلویزیون خیره شده می‌پرسد: «جانم؟ کمک می‌خوای؟» با کفگیر برنج‌های ملتهب در آب جوش را به‌آهستگی زیر و رو می‌کنم و جواب بابا را می‌دهم: — نه جانم.

آن جمله‌ی بی‌هوا نشانه‌ی اضطرابی است که شهود می‌کنم؛ احساسی که صدای سرد و متناسب و یکنواختِ گوینده‌ی اخبار در من بیدار می‌کند. احساس دلهره و ترس. شاید چون همیشه یک‌جور است؛ سرد، متناسب و یکنواخت. و در گفتن همه‌چیز یک‌جور است؛ سرد، متناسب و یکنواخت. آیا می‌شود به بهانه‌ای، صدای مهربان، گرم یا عمیقی را وقت گفتن اخبار بشنوم؟ آیا خبری هست که این صدای سرد و متناسب و یکنواخت را جور دیگری کند؟

برنج‌های نیم‌پز را که زیر فشار انگشت هنوز کمی مقاومت دارند و در ابری از بخار آب داغ اسیر شده‌اند، توی آبکش می‌ریزم.

روغن زعفرانی را یک ساعتی هست با وسواس و دقتی که سزاوار این دو ماده‌ی پیچیده و حساس است، آماده کرده‌ام و سیب‌زمینی را برای ته‌دیگ در دایره‌هایی با ضخامت یکسان برش زدم. سیب‌زمینی‌ها زردِ کم‌رنگ با کمی ته‌رنگ مومی بودند؛ شبیه رنگ کره‌ی حیوانی تازه، و این یعنی رطوبت و نشاسته و قند متعادلی دارند و بهترین گزینه برای برشته و ته‌دیگ شدن هستند. ته‌دیگ طلایی و تردی که هم‌زمان محصولی مستقل و پاداشی سخاوتمندانه در آشپزی ایرانی است.

برای دم کردن برنج و پختن چلوی بی‌نقصم یک ساعت کامل زمان دارم و این یعنی شام بابا در ساعت مقررش، هفت و نیم شب آماده است. کافی است بعد از دم کردن برنج، خوراک گوشتی را که مامان پخته و فرستاده گرم کنم. تمام آسودگی‌ام وقت سر و کله زدن با برنج از همین‌جا می‌آید که مامان قبلاً خوراک گوشت را پخته است.

صدای بلند اخبار و نورهای لخت چراغ‌های خانه کلافه‌ام کرده‌اند. در تلویزیون یک صدای سرد جدید جای صدای سرد قبلی را گرفته و اخبار چند ساعت گذشته را دوباره تکرار می‌کند. می‌دانم بابا تا قبل از شام میوه یا چای دیگری نمی‌خورد، ولی لازم است صدای خودم را بشنوم که با لحنی گرم و خودمانی چیزی را به بابا تعارف می‌کند، حتی اگر جوابش «نه عزیییزمِ» ملایم و نرم او باشد. این مکالمه‌ی کوچک و انعکاس صدای بابا توی سرم باعث می‌شود به شکل عجیبی چیزی خیلی نزدیک به مهربانی یا رحمت را حس کنم. باید ذهنم را قبل از این‌که دوباره با فکرهای آشفته در دالان‌های پرپیچ‌وسخمش محبوس شود، به بدنش و به آشپزخانه برگردانم؛ چون در آن دالان‌ها صدایی شبیه همان صدای سرد و یکنواخت و متناسب مدام تکرار می‌کند هیچ‌چیز درست نمی‌شود و من احتیاج دارم کسی با لحن بابا در آن دالان‌ها بگوید همه‌چیز هنوز همان‌قدر سخت است که بود، اما من برای تحمل آن کافی هستم.

شاید اگر مجبور بودم خودم خوراک گوشت را آماده کنم، ذهنم فرصت کمتری برای این‌جور فکرها داشت. حالا که فکر کردن دوست من نیست، شاید کلنجار رفتن با گوشت و پیاز و ادویه و مخلفات خوراک و ساختن سس مخصوص آن می‌توانست حالم را بهتر کند، اما در کسری از ثانیه می‌فهمم که نه، جز آشفتگی بیشتر چیزی نصیبم نمی‌کرد.

 

عکس از آرشیو
عکس از آرشیو

تصویر مرد جوانی که روی آسفالت سرد، وسط خیابان بی‌حرکت نشسته، با موزیکی حماسی که روی تصویر او اوج می‌گیرد، از تلویزیون پخش می‌شود. بدنش از حسی که ربطی به سرما ندارد در خودش جمع شده و در مقابل او صف موتورسوارهای مسلح ایستاده‌اند. او نشسته است و سکوت کرده است. تصاویر خاکستری با کلاژهای قرمزِ رنگ‌آزاردهنده همه‌چیز این موقعیت را زننده و تبلیغاتی کرده‌اند؛ انگار تلاش می‌کنند او را قهرمانی در حال انجام عملی شجاعانه نشان دهند. اما او برای من قبل از هر چیز مرد جوانی است که سکوت کرده است. درونم از این جمله مرتعش می‌شود: «مرد جوانی که سکوت کرده است.» مرد جوانی شبیه برادرم، شبیه دوستم یا یکی از شاگردهایم. مرد جوانی سکوت کرده است، چون: «کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدم‌های خیلی خوشحال و یا خیلی غمگین را ارضا کنند. زیرا آخرین بیان خوشحالی و غمِ زیاد سکوت است.» اما شبکه‌های خبری که برای مصرف کردن این لحظه‌ها ساخته شده‌اند چه می‌دانند وقتی سکوت به شکل مرد جوانی بی‌دفاع وسط خیابان می‌نشیند، چقدر غم دارد. آن صدای سرد و یکنواخت از این غم چه می‌داند؟

پاهایم را به سنگ سرد کف آشپزخانه می‌چسبانم و به ساعت نگاه می‌کنم. برادرم در راه خانه است. کاش زودتر برسد. بیرون خیلی سرد است.

بوی چلو و خوراک گوشت درآمده. سالاد را آماده کردم. شور و زیتون و دوغ و بشقاب‌های چینیِ گل‌سرخی که هر دانه‌اش را از بساط دست‌فروشی در جمعه‌بازار خریده‌ام روی کانتر به‌صف شده‌اند. بابا هم‌زمان مشغول پیگیری اخبار از اینستاگرام و تلویزیون و هر جای دیگری است که امکان دارد خبرها را زودتر از بقیه به دستش برساند. گرسنه نیستم و دلم یک نخ سیگار می‌خواهد. — بابا برنج رو یه نگاه می‌ندازی؟ حتی سرش را بالا نمی‌آورد و با اطمینان و ملایمت و حواس‌پرتی می‌گوید: — نه دیگه، حتماً خوب شده. و حالا نه تنها کلافه و مضطرب، که ناراحت هم هستم.

روزهایی بود که بابا هر غذایی را که می‌پختم می‌چشید و کم‌وکاستی‌اش را نشانم می‌داد. روزهایی آمد که توانستم غذایی را با رعایت دقیق دستور پخت به تصویر ایده‌آل آن در ذهن بابا نزدیک کنم تا او بچشد و تحسینم کند؛ روزهایی که نتیجه‌ی سال‌ها خیره‌شدن به رفتارهای ریز بابا با هر شکلی از مواد غذایی در مسیر تبدیل کردن آن‌ها به خوراک و خورشت و پلو و چلو و ده‌ها جور غذای مختلف بود. و نه فقط خیره‌شدن، که فهمیدن منطق و رفتار و سمت‌وسوی بابا که هم‌خوان با منطق و رفتار و سمتی بود که ذات آشپزی کردن می‌طلبید. فهمیدن این‌که آشپزی، هنر درک حرارت و استنباط دما است؛ تمرین درنگ و حوصله و نظم و تمرکز و تکرار و حی‌وحاضر نگه‌داشتن هر پنج حس و تبدیل آن به شش‌دانگ حواس است که با کنجکاوی و غریزه و دانش و تجربه رشد می‌کند و در نهایت، آشپزی کردن احترام دیرینه به مواد اولیه است در فرآیند ارتقادادن آن. این‌ها آیین و قوانین پخت‌وپز بابا بودند که یاد گرفتم و حتی گرفتارش شدم؛ آیین و قوانینی که حواسم را گاهی تا سطح هشدار تیز می‌کرد و می‌توانست آشپزخانه را تبدیل به مهلکه‌ای ترسناک کند، تا جایی که حس می‌کردم قابلمه‌های غذا روی شعله‌ی گاز فریاد می‌زنند: «کمک! داریم درد می‌کشیم.»

چلو را توی دیس کوچکی به قاعده‌ی دو نفر کوه می‌کنم و برنج زعفرانی را روی یال‌های این کوه سفید می‌ریزم. با صدای تقریباً بلندی می‌گویم: — بابا ته‌دیگ می‌خوری؟ سیب‌زمینیه. — بله. موبایلش را روی کاناپه می‌گذارد و قبل از بلند شدن، صدای تلویزیون را کم می‌کند و به سمت آشپزخانه می‌آید. دوباره همه‌ی حواسش را دارم. این‌جور فکر می‌کنم. با دیدن بساط روی کانتر و دیس برنج و ته‌دیگ‌های برشته‌ی خوش‌رنگ لبخند می‌زند: — به‌به چه بویی، برنج طارمه؟ — آره از همون کشت دوم که پارسال گرفتیم. این تهش بود. هر دو لبخند می‌زنیم و هر دو می‌دانیم لبخندمان چه معنایی دارد.

من دانه‌ی برنج را می‌فهمم. این را در حین از سر گذراندن همان تجربه‌ها و تمرین‌ها یاد گرفتم. دانستم که برنج غذایی است که در پختنش خوب نه، که طبیعی هستم. چون آشپزی و کار کردن با مواد مختلف وقتی به قسمت‌های حسی و غریزی می‌رسد و حس لامسه و بینایی و شنوایی را قبل از چشایی درگیر می‌کند، به تو خواهد فهماند که در درک کدام ماده‌ی اولیه نمی‌توانی یا می‌توانی حواسی غیر از چشایی را با عقل سلیم ترکیب کنی و از کار آن ماده سر دربیاوری. چیزی که با کنجکاوی و تمرین و تکرار و تجربه هنوز هم چند قدم از آگاهی غریزی عقب می‌ماند. و برنج در هر شکل و رنگ و نوعی که باشد، همان ماده‌ی اولیه‌ای است که به راحتی از کارش سر درمی‌آورم و قلقش دستم می‌آید. چرا؟ دقیق نمی‌دانم. همان‌جور که نمی‌دانم برادرم چطور زبان هر نوع گوشت یا سبزی را می‌فهمد یا مامان چطور سیب و به و کدو و گوجه و آلو و چیزهای دیگر را در ترکیبی متعادل و غنی از طعم کنار هم عمل می‌آورد. هرچه در رفتار آن‌ها با مواد غذایی نمی‌فهمم، در رفتار خودم با برنج برایم واضح و شفاف است، تا جایی که بابا یک‌بار گفت: «نسرین دست برنج را می‌خواند» و لبخندی از سر رضایت زد.

ناراحتی‌ام از دریغ بزرگی است که از به پایان رسیدن آن تجربه‌های وسواس‌گونه و تمرین‌های سخت‌گیرانه و تحسین‌های نشئه‌کننده‌ی بعد از آن درونم جا خوش کرده است. ناراحتی‌ام از ندیدن دوباره‌ی لبخند رضایت بابا است که رویین‌تنم می‌کرد.

ساعت نزدیک هشت شب است. برادرم رسیده و همراه بابا مشغول خوردن شام هستند. هنوز احساس گرسنگی نمی‌کنم. در آشپزخانه کاری ندارم اما نمی‌خواهم به اتاقم بروم. در تاریکی اتاق، وسوسه‌ی خواندن خبرها به جانم می‌افتد. چای دم می‌کنم. سر به سر برادرم می‌گذارم و وانمود می‌کنم به تحلیل‌های او و بابا درباره‌ی هر خبری که پخش می‌شود گوش می‌دهم.

صورت هر دو خسته و هیجان‌زده است. سعی می‌کنند به روشی که بلدند همدیگر را قانع کنند که در آستانه‌ی چیزی بزرگ‌تر از تصور هستیم و می‌خواهند تصور هم را اصلاح کنند تا آن چیز بزرگی که فکر می‌کنند در آستانه‌اش هستیم را با ذهنیت خودشان برای هم توضیح بدهند. گاهی هم تأیید من را می‌خواهند، اما هر دو حس کردند که حواسم به حرف‌هایشان نیست.

حواسم کجاست؟ کجا هستم؟ با چشم‌های باز و ضربان قلبی که در ثانیه‌هایی منفک می‌تپد، دوباره در کدام ورطه سرگردان شدم؟ تکه‌ای از من در گذشته که از زمان حال آویزان است، به تکهٔ دیگری از من که به آینده سنجاق شده جواب می‌دهد: «بیرون در شب ایستاده‌ام.» در آخرین ساعت‌های شانزدهم دی‌ماه. در دهانه‌ی آتشفشان. در برابر همان سؤال قدیمی که سال‌ها است روی شیارهای مغزم ناخن می‌کشد: «چرا همیشه راه‌ها این‌همه از نتیجه‌ها دورند؟»

صدای برادرم را می‌شنوم و در یک لحظه تنم از شب بیرون می‌پرد و زیر چراغ پرنور آشپزخانه فرود می‌آید. جلوی تلویزیون کنار بابا ایستاده و در حالی که به تصویر آن خیره شده، با صورتی شکفته سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد: — ببین اینو، آبدانانه، همین امشبه.

چیزی که می‌دیدم شبیه پرسه زدن در یک رویا بود؛ ترکیبی از عناصر واقعی و خیالی. یک خیابان مات، نورهای شبانه و کیسه‌هایی رهاشده روی زمین و آسمانی کم‌عمق که گرداب‌هایی از دانه‌های برنج شبیه سحابی‌هایی ناشناخته در آن ناگهان شکل می‌گرفتند و در کسری از ثانیه با سرعت نور ناپدید می‌شدند. در توالی این تصویر، در قابی محو آدم‌هایی را دیدم که صورت و بدنشان در کهکشان غوطه‌ور بود و از خود نور ساطع می‌کرد؛ آدم‌هایی که انگار سینه‌هایشان را شکافته بودند و قلب‌های شجاعشان را به چیزی در تاریکی شب نشان می‌دادند. زمین سفید و سرزنده بود. متولد شدن باید حسی شبیه این باشد.

چیزی که می‌دیدم کشتزاری از هزاران هزار دانه‌ی برنج بود که مثل سوزن در گوشت تن شب فرو رفته بودند و در چیزی که می‌دیدم، حقارتی تدارک‌دیده شده حسابی غافلگیر شده بود.

گوینده‌ی خبر برای حفظ سردی و یکنواختی صدایش تلاش نمی‌کرد و من که هر دانه‌ی برنج را به اسم می‌شناختم، می‌دانستم حتی یک دانه هم از سرنوشتش ناراضی نیست. صدای خنده‌ی آدم‌ها می‌آمد؛ آدم‌هایی که درونشان با طوفان و طغیان پر شده بود. پرهیزکارانی که از گرسنگیِ کوچک رستگار شده بودند و من با جانِ کوتاه ناچیزم ایمان دارم که این تصویر، ابتدا و انتها و نهایت همه‌چیز بود، چون در آن، مقصدِ همه‌چیز روح بود.

و ما ایستاده روی لبه‌ی برنده‌ی فاجعه به آن تصاویر لبخند می‌زدیم، چون خبر هولناک را هنوز نشنیده بودیم.

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد