نسرین شیریننیاز
خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل شود. شاید بعدش بلند شوم تا چراغها را روشن کنم، اگر تا آن موقع، بابا از خواب بیدار شده باشد. حالا اما روی کاناپه در...
خانه از نور روز بهآرامی خالی میشود. عجلهای برای روشن کردن چراغ ندارم. بابا روی کاناپه خوابیده است. صبر میکنم تا بعدازظهر به غروب تبدیل...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد