سهیل کاراگاه
عروسیها این اجازه را داشتم که بهاعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش میگذشت. گذشته از اینکه زنها مثل خوانندههای طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم بهوفور بود؛ شیرینی و میوه و اینجور چیزها. ختمها را اما در معیت بابا مینشستم. شانس اگر میآوردیم و قبل از خطیب میرسیدیم، شاید...
شهرزاد دلجو
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی میجهد و لبانم به خنده کش میآید. مجید همزمان رو به...
عروسیها این اجازه را داشتم که بهاعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش میگذشت. گذشته از اینکه زنها مثل خوانندههای طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی...
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد