icon
icon
 ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو
shurum enlarge
ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو

مرده‌خور

نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
8 دقیقه
 ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو
shurum enlarge
ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو
مرده‌خور
نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
8 دقیقه

عروسی‌ها این اجازه را داشتم که به‌اعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش می‌گذشت. گذشته از این‌که زن‌ها مثل خواننده‌های طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم به‌وفور بود؛ شیرینی و میوه و این‌جور چیزها. ختم‌ها را اما در معیت بابا می‌نشستم. شانس اگر می‌آوردیم و قبل از خطیب می‌رسیدیم، شاید همراه چای، نان‌چایی هم نصیبمان می‌شد. این‌جور به‌نظر می‌رسید که مُردن هم مثل ازدواج از همین مجالس دورهمی آغاز می‌شود؛ اما همان‌موقع هم حدس می‌زدم که احتمالاً یک پرده از ماجرا را دارم از دست می‌دهم. مامان همیشه طوری کارگردانی می‌کرد که به مراسم درگذشتگان، زودتر از پرده‌ی دوم ــ یعنی مجالس سوم و هفتم و این‌جور برنامه‌ها ــ نرسم. من را موقعی سر خاک می‌بردند که دیگر خبری از ترمه نبود. پُفِ خاک خوابیده بود و گلبرگ‌های گلایل خشک شده بودند.

این برای من که مرگ را در بین سطور صفحات حوادث روزنامه‌ها یافته بودم و کنجکاوش بودم، راضی‌کننده نبود. اما به‌هرحال غنیمتی بود برای قدم‌زدن در میان قبور و خواندن شرح بسنده‌ی روی آن‌ها. مطلوب من، سنگ‌های مرمر نباتی با نوشته‌های نستعلیق ساده و یک‌اندازه بودند که آن‌موقع تازه از رونق افتاده بودند و داشتند جای خودشان را به سنگ‌های مرمریتِ روشنِ کم‌رگه می‌دادند. هنوز سنگ‌های سیاه، خطوط شکسته، حک پرتره و سکوسازی شیوع پیدا نکرده بود. معمولاً تنها نبودم. افرادی که خیرات رفتگان خود را پخش می‌کردند هم، باریکه‌ی بین قبور را نامنظم می‌پیمودند و تعارف می‌کردند. هرچه بود، برمی‌داشتم و هریک به مسیر خود ادامه می‌دادیم.

بیشترِ خیراتِ تعارفی را شکلات و کمترِ آن‌ها را خرما و حلوا و میکادو تشکیل می‌داد. حمد و سوره‌ای می‌خواندم تا مثلاً مدیون نمانم و پنداری که موظف بودم، چیزی را از دهان نمی‌انداختم. همه را می‌خوردم. کم پیش می‌آمد از پس ولع خودم به شیرینی بربیایم. هنوز هم کم‌وبیش چنین مانده‌ام. من کودکِ خانواده‌ای بودم که شیرینی به انواع مختلف، در آن، هم طبخ و هم ابتیاع می‌شد. به‌مناسبت نوروز، شیرینی‌های سنتی محلی متنوع و به‌مناسبت تولدها، کیک پخته و آراسته می‌شد. همین‌طور خاگینه، حلوا، شیربرنج، فرنی، شله‌زرد و کاچی. هر از چندگاهی هم، از بیرون، رولت و دانمارکی و ناپلئونی و نارنجکی می‌گرفتیم. رطب و مویز و بیسکویت (مادر، پتی‌بور، ویفر و بعدها گرجی) هم معمولاً در خانه بود. فلذا ردّ تعارفِ چیزِ شیرین ــ چه از غریبه و چه شناس ــ انتظار زیادی از یک کودک نهایتاً هشت-نه ساله بود که حتی بعدها هم نه‌گفتن را یاد نگرفت.

با این حال، همه‌ی خیراتِ شیرین باب میلم نبودند. آب‌نبات‌های مکیدنیِ کاغذپیچ‌شده با زرورق‌های اغراق‌شده‌ی رنگی و اسانس‌های میوه، نعناع، قهوه و نسکافه واقعاً چیزی نبودند که هوس کنم. هنوز هم در بازار موجود هستند. بیشتر از این‌که تداعی‌کننده‌ی میوه‌ها باشند، یادآورِ رایحه‌ی مایعات ظرف‌شویی هستند. از آن‌ها بدتر، تافی‌ها بودند که از نمونه‌های خارجی ناشیانه الگوبرداری شده بودند. به‌جز مینو و آیدین، یک‌سری کارگاه بی‌نام‌ونشان هم تافی‌های فله‌ای و بی‌نشان برای توزیع در مدارس، مولودی‌ها و عزاداری‌ها عرضه می‌کردند که از همان لحظه‌ی تولید و بسته‌بندی، کالبدی قسرگون و طعمی بیات داشتند. اقدام به خوردنشان، نوعی آزمون شکیبایی بود. زمان می‌برد تا خیس بخورند و نرم شوند. تازه بعدش باید منتظر ماند لختگی‌اش هضم شود. من در رودربایستی با بازماندگان یکی برمی‌داشتم و از ترس این‌که مبادا مردگان ناراحت شوند، حتماً می‌خوردمشان. از آن‌سو، برای خرما [که آن زمان هنوز با گردو، موانستِ بحث‌برانگیزی برقرار نکرده بود] و به‌خصوص حلوا، بی‌اندازه مشتاق بودم و از این اشتیاق، از این لذتی که قرار بود از خوردنشان تجربه کنم، عذاب وجدان پنهانی داشتم. کسی مرده و شرم بر من که قرار بود به‌همین مناسبت، از هم‌نشینی سحرانگیزِ کره و هل و زعفران در بستری از آرد تفتیده‌ی شیرین لذت ببرم.

تا نوجوانی، مرگ برای همسایه و اقوام دور و آشنایان خانوادگی بود. مردگان چیزی جز اسامی یا تصاویر مبهم نبودند. مرگِ هم‌کلاسی اما قاعده را برهم زد. این‌بار دیگر مامان نبود تا پرده‌ی اول را سانسور کند. ناظم مدرسه کارگردانی را به‌عهده گرفت و ما ــ بچه‌های کلاس ــ را برد قبرستان تا حتماً در تشییع حضور داشته باشیم. همگی دیدیم که پیکرش را در خاک گذاشتند. از خوف و کنجکاوی بی‌قرار و کلافه شده بودم. برگشتنی، تهِ اتوبوس، گریه می‌کردم. دیدم که حلوا تعارف می‌کنند. یادم رفت؛ سبک‌بال راهروی بین صندلی‌ها را طی کردم تا به ظرف حلوا یورش ببرم. از این بی‌شرمیِ نابه‌هنگام همه به خنده افتادند. گریه رفت.

 ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو
ایران دھه‌ی ھفتاد شمسی عکس از آلن ژینو

در گذر سال‌ها، مرگ ناخواسته نزدیک و نزدیک‌تر شد. از قبلِ این الفتِ ناخواسته‌ی گاه‌وبیگاه، خجالت و رودربایستی‌های مربوط به بخورونخورهای خیرات عزا هم، به‌مرور رنگ باخت. دیگر خوراکی‌ها را انتخاب می‌کردم. وقتی می‌گفتم «فاتحه‌اش را می‌خوانم»، یعنی «نه. مرسی»؛ یعنی با تمام احترامی که برای درگذشته‌ات و درگذشتنش قائلم، با این خوراکی حال نمی‌کنم. از یک زمانی به‌بعد، همین را هم دیگر نگفتم؛ نه حمدوصلواتی بدهکارِ کسی بودم و نه قیمتِ سوره، شکلات و حلوا و کیک شربتی بود. گفتم کیک شربتی؛ یادم آمد که نخستین رشوه‌ای که در زندگی گرفتم، نان‌شربتی‌هایی بود که پسر معلم قرآنمان به منِ مبصر می‌داد تا بگذارم زنگِ تفریح در کلاس بماند. چند ماه قبلش جایی رفته بودیم ختم که از این‌ها می‌دادند. مامان اما راضی نمی‌شد بخرد که بعد، آن پیشنهاد بی‌شرمانه از راه رسید و من باز هم نه نگفتم. اعتراف بی‌شرمانه‌تر این‌که شماری از رفتگانِ سال‌ها را با چیزی در مراسمشان از خوردنش محظوظ شده‌ام به‌یاد دارم: آنی که کنگره‌های حلوایش مواج نبود و اسلیمی بود؛ آنی که نان‌چاییِ صباح مزارش وانیل فراوان داشت؛ آن فامیل دور تهرانیِ فقید که در مجلسش بلک‌فارست تعارفم کردند و شد اولین‌بار که در ختم رفته‌ای، خامه می‌خورم.

به تجربه دریافتم مجلس ترحیم، جز تذکر سرنوشت محتوم و مرافقت بازماندگان و رفتگان، بهانه‌ای برای چشیدن طعم زندگی است. آنی که به‌یاد عزیزی ازدست‌رفته، دمی به خمره می‌زند، یا آنی که به حلوا ناخنک می‌زند، جملگی نیت دارند به فربگی هوس‌آلود زندگی چنگ بیاندازند. مشکل می‌توانم باور کنم که حضار پروپاقرص هر تشییع و ختم، در پی معنایی متمایز هستند که در مجلس عقدکنان، کافه قنادی یا یک دورهمی دوستانه یافت نمی‌شود. شاید عمده‌ترین تفاوتشان در این باشد که [حداقل هنوز] توت‌فرنگی را به مجلس ختم راه نمی‌دهند؛ فقط توت‌فرنگی؛ و نه حتی موز، خیار یا کیوی. تصور نمی‌کنم مردگان هم ناراضی باشند. حداقل در زمان حیاتشان که بدون شک، از تجربه‌ی لذایذ ناراضی نبوده‌اند. تاریخ متکلفِ تشریفات ختم اما به احتمال زیاد با بستن چشمش به‌روی منویات و تمناهای این‌جهانی، غیر از این می‌گوید یا با رودربایستی با موضوع روبه‌رو می‌شود. مثلاً این‌که غذای عزا ساده و دم‌دستی باشد. گوشت نباشد که مبادا لذیذ باشد و از این‌جور تعارفات. عمده‌ی خوراکی‌های ایام سوگواری ــ مثل حلوا و آش ــ بر مبنای تهیه‌ی فوری و سرسری انتخاب می‌شده تا شاید بر نابهنگامیِ فقدان و دل‌ودماغ نداشتنِ بازماندگان صحه بگذارد. در گذر زمان اما چارچوب‌های تشریفات سوگواری ثابت نمانده است و حدودِ باشدها و نباشدها تغییر کرده‌اند. حالا دیگر زرق‌وبرق و لذت‌بردن از قبح افتاده است و آراستن خوراک‌ها و سفره‌آرایی رایج شده است. خوراکی‌ها تنوعِ چشمگیری پیدا کرده‌اند و تقریباً همه‌ی امور پذیراییِ مجالس برون‌سپاری شده است. به این ترتیب بازماندگان می‌توانند بدون آن‌که شائبه‌ی دل‌ودماغ داشتن مطرح شود، پذیرایی مفصل و متنوعی به‌عمل بیاورند. به این ترتیب یکی مثل من هم می‌تواند برای خوردنِ حلوا یا نان‌شربتی منتظر مرگ آدم‌ها نماند.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد