باران بی امان می بارد. برف پاک کن های ماشین به ناله کردن افتاده اند. با این وضعیت، مسیر پنج ساعته ی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول می کشد. حسینقلی به بوشهر فکر می کند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش...

گیلاسی از توی بشقاب برمی دارم و می گذارم توی دهانم، لب هایم را روی هم قفل می کنم و دم گیلاس را می کشم بیرون. هنوز دندان هایم به هم نرسیده اند که گیلاس له می شود و طعمی تلخ دهانم را پر می کند. لابد کرم هم داشت....

هر یازده تا ملکه در رفته بودند. ابراهیم همین که فهمید تا چند ثانیه بعدش چیزی نمی شنید، فقط هیکل بزرگ مرد صاحبخانه را می دید که توی چارچوب در این پا و آن پا می شد و لب های آویزان و گوشتالویش می جنبید. برافروختگی صورت تمیز و اصلاح...

مردی درشت هیکل چند روزی است روی لبه ی دیوارِ کوتاهِ شرقیِ پارک شهرآرا می نشیند و یک ریز حرف می زند و از استقرا و قیاس و استنتاج می گوید و دست هایش را طوری در هوا تکان می دهد انگار در دفاع از رساله ای سخن می گوید....

در میانه ی راهروی عریضی که دو سالنِ معبدِ هیگاشی هونگانجی کیوتو را به هم وصل می کند یک محفظه ی شیشه ای قرار دارد. درون محفظه، طناب قطور سیاه و بلندی روی خودش حلقه شده و مثل ستونِ استوانه مانندی بالا آمده است. الیاف نازکِ طناب، باظرافت و یکدست،...
