الهام برزین
بعضی وقتها آدم از طرف خودش غافلگیر میشود. تصمیمی ناگهانی میگیرد و در مسیری میافتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخوردهام. تصمیم من پیشدرآمدی تصادفی داشت؛ در...

الهام برزین
باران بیامان میبارد. برفپاککنهای ماشین به ناله کردن افتادهاند. با این وضعیت، مسیر پنجساعتهی شیراز به بوشهر بیشتر از هفت – هشت ساعت طول میکشد. حسینقلی به بوشهر فکر میکند که سیل به جانش افتاده است و به زن جوانش که در آن شهر، در خانهی سازمانی شهرداری، تنها مانده...

الهام برزین
گیلاسی از توی بشقاب برمیدارم و میگذارم توی دهانم، لبهایم را روی هم قفل میکنم و دم گیلاس را میکشم بیرون. هنوز دندانهایم به هم نرسیدهاند که گیلاس له میشود و طعمی تلخ دهانم را پر میکند. لابد کرم هم داشت. با این حال، گیلاس بعدی را برمیدارم و سُر...

الهام برزین
هر یازده تا ملکه در رفته بودند. ابراهیم همین که فهمید تا چند ثانیه بعدش چیزی نمیشنید، فقط هیکل بزرگ مرد صاحبخانه را میدید که توی چارچوب در این پا و آن پا میشد و لبهای آویزان و گوشتالویش میجنبید. برافروختگی صورت تمیز و اصلاحشدهی مرد کمکم داشت ابراهیم را...

الهام برزین
مردی درشتهیکل چند روزی است روی لبهی دیوارِ کوتاهِ شرقیِ پارک شهرآرا مینشیند و یکریز حرف میزند و از استقرا و قیاس و استنتاج میگوید و دستهایش را طوری در هوا تکان میدهد انگار در دفاع از رسالهای سخن میگوید. مو و ریش بلند و آشفتهاش به سفیدی میزند، پاهایش...

الهام برزین
در میانهی راهروی عریضی که دو سالنِ معبدِ هیگاشی هونگانجی کیوتو را به هم وصل میکند یک محفظهی شیشهای قرار دارد. درون محفظه، طناب قطور سیاه و بلندی روی خودش حلقه شده و مثل ستونِ استوانهمانندی بالا آمده است. الیاف نازکِ طناب، باظرافت و یکدست، دور هم تابیده شدهاند. در...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد