محمد جواد شاکر آرانی
«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازهای دیدم. تازه آمده بودم تهران. شوکهای فرهنگی یکی بعد از دیگری داشت راست و چپم میکرد. سرد و گرمم میکرد. مرزهای جهانم هی کش میآمد و بازتر میشد. این یکی...
«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازهای دیدم. تازه آمده بودم تهران....
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد