نازیلا دلیرنیا
یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوستهی خشکیدهام شکسته. روی تخت دراز کشیدهام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدتها در چشمخانهام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مردهام؛ کشته شدهام؟ قربانی؟ هنوز نمیدانم. چهار روز است که ریتم انفجار، خرد شدن...
یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوستهی خشکیدهام شکسته. روی تخت دراز کشیدهام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدتها...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد