نازیلا دلیرنیا
بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپهی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیکهایی که از دوردست میآیند را میشنوی؟ میخواهم دربارهی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذراندهام و هر بار در لحظهی نهایی، در آن...

نازیلا دلیرنیا
یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوستهی خشکیدهام شکسته. روی تخت دراز کشیدهام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدتها در چشمخانهام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مردهام؛ کشته شدهام؟ قربانی؟ هنوز نمیدانم. چهار روز است که ریتم انفجار، خرد شدن...

نازیلا دلیرنیا
روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزهی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشیای از آن نقاش دیدم که...

نازیلا دلیرنیا
در اینستاگرام، لای صفحاتی که تکههایی از فیلمهای قدیمی را پخش میکنند، بیهدف بالا و پایین میروم. بیحوصلهام. از سر ظهر گرم تابستان تا همین دم غروب، مثل یک عنق منکسره نشستهام به انتظار؛ انتظاری از آن جنس که نمیدانی برای کی یا چیست، اما جای نبودنش عجیب درد میکند....

نازیلا دلیرنیا
به دستهایم نگاه میکنم. میگویم: «باید ناخنهایم را کوتاه کنم.» هیچوقت تحمل ناخن بلند را نداشتهام. دستهایم نه زنانهاند، نه ظریف، همیشه شبیه دستِ بچههای دبستانی، با ناخنهایی گرفتهشده از بیخ. میروم سراغ قفسه، ناخنگیر را برمیدارم، اما دستم در یک لحظه متوقف میشود. ناگهان میبینم با همین ناخنها به...

نازیلا دلیرنیا
اولین بار که دوست نابغهی من 1 را دیدم، نمیدانستم به تماشای یک داستان آمدهام یا اعترافنامهای از خودم در لباسی دیگر. سریال از همان قابهای نخست—با آن نور سرد، دیوارهای ترکخورده و کوچههای تنگ و خاکی، و بیش از همه آرزوهای دختری که میخواهد نویسنده شود—مرا به سفری برد...

نازیلا دلیرنیا
به ژرفنای خویش نگریستم دیدم که خود، گذرگاهِ دردها، پرسشها و قافلهها در دامنههای تاریک و ناایمن هستم و لحظههایم بر دشتهای تاریک گسترده است من در سفر بودم... اسمش راه آسمان بود. اسمی چنان لگدمال که میتوانست اسم برنامهای تلویزیونی شبیه به زلال احکام باشد. ده دوازده سال پیش...

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد