رویا سالاروند
آن استاد بزرگوار نادیدهام لابد بر من میبخشاید که نام روایت کوتاهم را از کتابی که او در باب غزالی نوشته است، وام گرفتهام. 1 غزالی و نظامیهی بغداد کجا و مدرسههای بینامونشانی که من عمری را در آنها فرسوده بودم کجا! اما ناگزیر به انتخاب این نامم؛ که گریختن،...
شهرزاد دلجو
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی میجهد و لبانم به خنده کش میآید. مجید همزمان رو به...
آن استاد بزرگوار نادیدهام لابد بر من میبخشاید که نام روایت کوتاهم را از کتابی که او در باب غزالی نوشته است، وام گرفتهام. 1...
زبانهی آهنی را میکشم و به اندازهی چهار انگشت، لتِ در را باز میکنم. چشم میاندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا میآید. خانهی ما در...
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد