علیرضا محمودی ایرانمهر
اواخر دههی هفتاد خورشیدی ورود به رادیو و تلویزیون ایران همچون فتح قلعهای باستانی بود. حصاری بلند به دور محوطه و تپههای صداوسیما کشیده بودند که هنوز هم هست. برای گذشتن از دروازهها نیز به دعوتنامهی معتبری، که حتماً یکی از مدیران ارشد آن را امضا کرده باشد، نیاز بود....

ریحانه معصومی علا
آن صبحِ شنبه که «رودی»، گربهی اهلی ساختمان، درِ خانهی ما را زد و آمد تو، قرار بود در دو ساعت آینده پنج بچه توی خانهی ما به دنیا بیاورد. من تا پیش از ورودم به استانبول از گربهها میترسیدم. نه که ترس، نوعی حالت تدافعی و جمعشده داشتم، چون...


من و فرفر جدی فیلمدیدن را از اوایل دههی هشتاد شروع کردیم. توی شهری زندگی میکردیم که بیشتر مردمش یکشکل بودند. اکثر خانمها چادر سرمیکردند، مردها معمولاً ریش داشتند و ساده لباس میپوشیدند، جمعهای خانوادگی یکجور بودند، با جداسازی کامل مردها و زنها از همدیگر، ازدواجها سنتی بود و تحتنظرِ...
بهاره بیصدا

من و فرفر جدی فیلمدیدن را از اوایل دههی هشتاد شروع کردیم. توی شهری زندگی میکردیم که بیشتر مردمش یکشکل بودند. اکثر خانمها چادر سرمیکردند، مردها معمولاً ریش داشتند و ساده لباس میپوشیدند، جمعهای خانوادگی یکجور بودند، با جداسازی کامل مردها و زنها از همدیگر، ازدواجها سنتی بود و تحتنظرِ...
بهاره بیصدا
محسن ظهرابی
در من دو سیاوش قمیشی در نزاعاند: عشق دوران کودکیام که صدایش از ضبطصوتِ مشکی و بزرگ برادرم، سعید، بیرون میآمد و ترانههایش را از برم و شیفتهوار دوستش دارم. و سیاوش قمیشی در مواجههی امروز که متهم ردیف اولِ گذاشتن خشتبنای نوعی عشقورزیدنِ مخرب در وجودم است. سیاوشِ دیروز...

بهاره حجّتی
آنان که بهناحق از سرزمینشان رانده شدند… 1 سورهی حج، آیهی چهل تابستان است و شمال هستیم. میخواهیم برویم آشورادِه. به اسکله که میرسیم، میگویند امروز نمیبریم. آب گِلآلود است و قایق پهلو نمیگیرد. مامان میرود با دو سه نفرشان حرف میزند، قبول نمیکنند. میروم جلو و میگویم باید برای...

نغمه پروان
«ویدئو رو سال ۵۸ خریدیم یا ۵۹؟» پیامک داداش پرویز است که مثل همیشه میخواهد کلکسیون تاریخش را تکمیل کند و وقتی میگوید «ویدئو»، هر دو میدانیم منظور همان اولین ویدئو است، همان ویدئو تیسونِ نوارکوچک. یادم نمیآید دهساله بودم یا یازدهساله. برای چرتکهانداختن و پیداکردنِ سالی که ویدئو تیسون...

مهتاب شریعتی
«انسان چیست؟» «داناترین آدمیان کسی است که چون سقراط بداند هیچ نمیداند. محاورات سقراطی ، افلاطون» زمانی که میخواهیم چیزی را بشناسیم، میتوانیم از دو راه متفاوت عمل کنیم. یک راه آن است که کمی از آن دور شویم، گویی آن را از هر جایی که هست برداریم...

مینا افشاری
فروغ توی بگیروببندهای مردادِ سیودو به دنیا آمد. مادرش، از هول و ولای مصدقیبودن پدر، زودتر از موعد زایمان کرد. هرقدر که هنر را دوست داشت از سیاست بیزار بود، سیاستی که خیلی چیزها را از او گرفته بود، دوست، خانواده، عشق... به خاطر همین بیزاری وسط تمام خواستگارهایی که...

نسترن میرزاآقائی
صدای دعوای گربهها که مثل صدای گریهی نوزادی گشنه روی اعصاب او کشیده میشد. تیرک چوبی خانهی پدربزرگ تحمل را از دست داده بود. بهزحمت خودش را به تکیهگاه رساند. چراغ گوشی چشمک میزد، مثل کرم به سمت گوشیاش که کنج اتاق بود رفت. گوشی را که روشن کرد،...

هیوگو همیلتون
در اتوبانی خارج از فرانکفورت. نوامبر. مزارع با پوشش نازکی از برف پوشیده شده بود. تکههای لجن خاکستری به گِلگیر چرخ کامیونها چسبیده بود. تکهپارههای لاستیک در جاده دیده میشد. انگشت شستم را از ماشین بیرون آورده بودم. پالتویی را پوشیده بودم که از عموی دوبرابر هیکلیتر از خودم گرفته...


من و فرفر جدی فیلمدیدن را از اوایل دههی هشتاد شروع کردیم. توی شهری زندگی میکردیم که بیشتر مردمش یکشکل بودند. اکثر خانمها چادر سرمیکردند، مردها معمولاً ریش داشتند و ساده لباس میپوشیدند، جمعهای خانوادگی یکجور بودند، با جداسازی کامل مردها و زنها از همدیگر، ازدواجها سنتی بود و تحتنظرِ...
بهاره بیصدا

من و فرفر جدی فیلمدیدن را از اوایل دههی هشتاد شروع کردیم. توی شهری زندگی میکردیم که بیشتر مردمش یکشکل بودند. اکثر خانمها چادر سرمیکردند، مردها معمولاً ریش داشتند و ساده لباس میپوشیدند، جمعهای خانوادگی یکجور بودند، با جداسازی کامل مردها و زنها از همدیگر، ازدواجها سنتی بود و تحتنظرِ...
بهاره بیصدا
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد