
هانا گلدفیلد
بعد از صرف غذا در سفره، رستوران جدید ایرانی، به فکرم خطور کرد که استفاده از عنوان «میزبانِ رستوران» اشتباه است، چراکه این میزبانها کاری بیشتر از خوشامدگویی و راهنمایی افراد به سمت میز و صندلیهایشان نمیکنند. اما این میزبانی نیست، واقعا نیست. میزبانی آن کاری است که سرآشپز و...


در دههی چهل چون به تهران آمد به مشتزنی با دیگر روشنفکران پرداخت و نزدیک به دو دهه همین کسبوکارش بود. پایگاهش مجلهی فردوسی بود و همانجا بود که هفتهای یکبار باربط و بیربط به دیگران گیر میداد، گاهی حرف حساب میزد و گاهی بیحسابوکتاب. چرخش مثبت و منفی قلمش...
رضا براهنی

در دههی چهل چون به تهران آمد به مشتزنی با دیگر روشنفکران پرداخت و نزدیک به دو دهه همین کسبوکارش بود. پایگاهش مجلهی فردوسی بود و همانجا بود که هفتهای یکبار باربط و بیربط به دیگران گیر میداد، گاهی حرف حساب میزد و گاهی بیحسابوکتاب. چرخش مثبت و منفی قلمش...
رضا براهنی
ساناز تولائيان
مکانها میتوانند برای ما یادآور خاطرات تلخ یا شیرین باشند. اینکه در آنها غریبه باشیم یا احساس راحتی کنیم و مواردی از این دست احتمالا هم به ویژگیهای آن مکانها برمیگردد و هم به روحیات شخصی ما. چیزی که توجه من را به خود جلب میکند این است که گاهی...


يازدهم ديماه 1400 بود که همسرم براي ادامهی تحصيل به كانادا رفت. وقتی در را بست و صدای قیژقیژ چمدانش دورتر شد، اولین چیزی که توی سرم جان گرفت چهرهی مارسل بود: راویِ در جستجوی زمان ازدسترفته. در جستجو را تقريبا یک سالونیم قبلش شروع كرده بودم و چندماهی میشد...
ارمغان خرم

يازدهم ديماه 1400 بود که همسرم براي ادامهی تحصيل به كانادا رفت. وقتی در را بست و صدای قیژقیژ چمدانش دورتر شد، اولین چیزی که توی سرم جان گرفت چهرهی مارسل بود: راویِ در جستجوی زمان ازدسترفته. در جستجو را تقريبا یک سالونیم قبلش شروع كرده بودم و چندماهی میشد...
ارمغان خرم
علیرضا محمودی ایرانمهر
تصور کنید در سالن انتظار کوچک فرودگاهی محلی هستید. گوشی موبایل ساعتی پیش از دستتان افتاده و شکسته و از کار افتاده. منتظرید هرچه زودتر سوار هواپیما شوید و به شهر و خانهی خود باز گردید. در سالن انتظار فروشگاه، جایی، چیزی برای سرگرم شدن وجود ندارد. جز یک ساعت...

حافظ خیاوی
گفت شیش میآیم. الان هم شیش است. دقیق شیش است. الان زنگ را میزند پس! الان میزند. گفت با اسب میآیم. گفتم بیا خب! با اسب بیا. گفتم اگر با اسب بیایی، آراز که خیلی خوشحال میشود. ولی کاش با اسب نیاید. اگر با اسب بیاید، اگر اسب را دم...


در دههی چهل چون به تهران آمد به مشتزنی با دیگر روشنفکران پرداخت و نزدیک به دو دهه همین کسبوکارش بود. پایگاهش مجلهی فردوسی بود و همانجا بود که هفتهای یکبار باربط و بیربط به دیگران گیر میداد، گاهی حرف حساب میزد و گاهی بیحسابوکتاب. چرخش مثبت و منفی قلمش...
رضا براهنی

در دههی چهل چون به تهران آمد به مشتزنی با دیگر روشنفکران پرداخت و نزدیک به دو دهه همین کسبوکارش بود. پایگاهش مجلهی فردوسی بود و همانجا بود که هفتهای یکبار باربط و بیربط به دیگران گیر میداد، گاهی حرف حساب میزد و گاهی بیحسابوکتاب. چرخش مثبت و منفی قلمش...
رضا براهنی

يازدهم ديماه 1400 بود که همسرم براي ادامهی تحصيل به كانادا رفت. وقتی در را بست و صدای قیژقیژ چمدانش دورتر شد، اولین چیزی که توی سرم جان گرفت چهرهی مارسل بود: راویِ در جستجوی زمان ازدسترفته. در جستجو را تقريبا یک سالونیم قبلش شروع كرده بودم و چندماهی میشد...
ارمغان خرم

يازدهم ديماه 1400 بود که همسرم براي ادامهی تحصيل به كانادا رفت. وقتی در را بست و صدای قیژقیژ چمدانش دورتر شد، اولین چیزی که توی سرم جان گرفت چهرهی مارسل بود: راویِ در جستجوی زمان ازدسترفته. در جستجو را تقريبا یک سالونیم قبلش شروع كرده بودم و چندماهی میشد...
ارمغان خرم
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد