دختر جوان، همانطور که به پوتینهای واکسخورده خیره بود، دست ظریفش را در دست معشوقش گذاشت. با هم زیر باران قدمها زده و تا سپیدهدم خیابانها را گِز کرده بودند، اما با این همه دختر هنوز چشمهایش را، با نوعی علاقهی درآمیخته با شرم، از پسر میدزدید. پسر اسلحه...
پرسهزدن زیر آفتاب تابستان جانی برای آدم نمیگذارد، حتی اگر پرسهی هنری باشد. پرسهزدن در کوچههای رُم، از کولسئوم به فونتانا و پانتئوم و حالا، با تهماندهی جان، در موزهی واتیکان. بار سومی است که میآیم موزه را ببینیم. دو بارِ قبل کلیسای واتیکان، نگهبانهای پیراهنِ راهراه به تن،...
براى من يرژى مِنزل يكى از باهوشترين كارگردانان تئاتر و سينماى دوران ما بود که نهتنها توانسته بود نظام تماميتطلب كشورش را دور بزند، بلكه به همهی آن ساختار دهنكجى کرده بود؛ چه در دانشگاه پراگ كه پس از اتمام تحصيلات به نشانهی اعتراض از دريافت مدرك كارگردانياش خوددارى...
نخستین دیدار من با محسن وزیری مقدم در پاییز خیس بندر اتفاق افتاد. آبان ۹۲ بود که از دوستی خبر رسید آقای هنرمند از ایتالیا بازگشته و در آستانهی نودسالگی دلش میخواهد انزلی را ببیند. ما وزیری مقدم را میشناختیم. اول، از روزگار نوجوانی، با کتاب شیوههای طراحیاش که...
باید اینها را به تو بگویم تا حداقل یک نفر شنیده باشدشان. وقتی میگهای عراقی فهمیدند آسمانِ تهران هم بدجایی نیست و اولین حملهها را کردند، فهمیدم همهی نبودنها و فقدانهای پیش، مثل نبودن پدرم، ششماه، وقتی پنجساله بودم، آنقدر هم درد بزرگی نبوده. تو بهتر از من...
ساز من یک ویولن تی اف چینی است که مثل همهی ویولنها چهار سیم می، لا، ر، سل دارد. از دوازدهسالگی به طور جدی شروع کردم به کلاس ویولن رفتن. بعد از ارف و کمی سهتار و کمی تنبک و البته قهر و ناراحتی و لجبازی و اصرار و...
اردوی مدرسه تا سالها به چشمم همان تماشای کلاهقرمزی و پسرخاله در عصر پاییز اول دبستان بود. سوار اتوبوس بنز دربوداغانی بردندمان به نمیدانم کدام سینما که بزرگ و شیبدار بود. کلاهقرمزی و پسرخاله به کنار، خاطرهی برجستهی آن روزِ من تماشای فیلمِ همانموقع نوستالژیک سینما نبود، تماشای شهر...
احساس میکنم سالهایی را در خواب بودهام و شبحی از من بیاختیار و رها نقش بازی میکرده است. آن سالها برمیگردد به سالهای دبستانم. سالهایی که در یک خلسهی عمیق بودهام. انگار، زیر آب بودم و در آب صدایی از جهان بیرون را نمیشنیدم. ...خاله شانهام را تکان میدهد...
یادم افتاد، زمان زندهبودن همیشه دوست داشتم در خواب بمیرم: الآن، از این آرزویم احساس شرم میکنم. چقدر مسخره بود که دوست داشتم بمیرم بیآنکه متوجه مرگ شوم. دقیقاً همانطور که همهی عمرم زندگی کرده بودم بیاینکه متوجه زندگی شوم. هرچه باداباد ، استیو تولتز راه میروم و...
از خانه بیرون میآیم. پیاده میروم به خیابان اصلیِ تهرانپارس و در سراشیبی خیابان قِل میخورم تا برسم به ایستگاه مترو. هر روز، همین کار را میکنم. با خودم فکر میکنم، این خیابان، هر روز، مرا دیده است: وقتی عجله دارم و بدوبدو میکنم یا وقتی عجله ندارم و...
شبِ چهاردهم ماه بود. دو ساعتِ بعدش ماه کامل از خوراسْگون و بالای برج کبوترهای گورت میافتاد روی شهر. ماه بنفش، ماه گندهی صورتیبنفش. اردیبهشت بود. عزتی از چنارِ سالدار جلو آن خانه کشیده بود بالا. صورتش از لالوی برگهای تازهی درخت، که توی نرمهبادِ دمِ عصر تاب میخوردند،...