شهرزاد دلجو
دنگ دنگ دنگ... صدای زنگ کلیسای خیابان جلفا را پیدرپی توی سرم میکوبند. شبیهخوانی و مویهی پیش از وقت مادر و خواهرانم را میبینم. بالشتک دستها را روی گوشهایم میگذارم و فشار میدهم که شاید این صدای لعنتی راهش را بگیرد و برود. «جعبهی تلویزیون کجاست؟ بیاید بگردیم پیداش کنیم....

زهرا سماواتیان
تازه کارهای خانه تمام شده و مالیه را باز کردهام که چشمم میافتد به پیراهن دوشین مهرداد که یک ماه است افتاده روی دستهی مبل. از آن کارهایی است که تا دست بهش نبری سحرش باطل نمیشود. کتاب را روی مبل میگذارم، از یقهی شَقورَق لباس میگیرم و نگاهش میکنم....


جادهای که تپه را دور میزد و میرسید به ویلا پوشیده از برف بود. دیگر نمیشد جاده را از علفهای هرز و درختچههای خشکی که سرما اجازه نداده بود قد بکشند تشخیص داد. آفتاب بیرمق زمستان داشت کمکم غروب میکرد که چراغهای توی ویلا روشن شدند و نورشان از پنجره...
محمدرضا صالحی

جادهای که تپه را دور میزد و میرسید به ویلا پوشیده از برف بود. دیگر نمیشد جاده را از علفهای هرز و درختچههای خشکی که سرما اجازه نداده بود قد بکشند تشخیص داد. آفتاب بیرمق زمستان داشت کمکم غروب میکرد که چراغهای توی ویلا روشن شدند و نورشان از پنجره...
محمدرضا صالحی
حسنعلی تدیّن
تهران همچنان بمباران میشد و دست راستم تقریباً از کار افتاده بود. بیمارستانهای شهر شلوغ بودند و گاه راهروها پر از مجروح جنگی میشدند. برای تصویربرداری از دست راستم در زیرزمین بیمارستانی که بوی خون میداد تمام روز معطل شدم، ولی در نهایت کسی جواب روشنی نداد. گفتند شوک عصبی...

اکرم سلیمی
شاید بشود گفت آن سال سال باز شدن قسمتی از گرهِ کور کوچهی فراهانی بود، کوچهای بلند و قدیمی، درازکشیده در کنار باغ ظهیرالدوله، همان باغی که سالها محل مهمانیهای ظهیرالدولهی درویشمسلک بوده است. آدم حس میکرد هنوز نوای یاهو و ذکرهای ظهیرالدوله و رفقایش توی باغ، لابهلای شاخ و...


«تو، کجا میروی؟» میگریزم. سربازان به دنبالماند. به چارسوق نرسیده، دربندم میکنند. ریسمانم را به زین اسبشان میبندند و روی زمین میکشند. از دیوار عمارت و پشتبام خانهها، جنازههای مردان و زنان آویزان است. تا میخواهند ریسمان را به گردنم بیندازند، نور همهجا را تسخیر میکند. «پاشو، شهاب. دیرت نشه.»...
عماد عبادی

«تو، کجا میروی؟» میگریزم. سربازان به دنبالماند. به چارسوق نرسیده، دربندم میکنند. ریسمانم را به زین اسبشان میبندند و روی زمین میکشند. از دیوار عمارت و پشتبام خانهها، جنازههای مردان و زنان آویزان است. تا میخواهند ریسمان را به گردنم بیندازند، نور همهجا را تسخیر میکند. «پاشو، شهاب. دیرت نشه.»...
عماد عبادی
مریم فولادی
مچالهاش میکنم. این پنجمین نامهای است که نوشته نمیشود. هیچ کلمهای سر جای درستش نیست. وقتی این خبر را بهم دادند، از روی تراس به پارک محله زل زده بودم. این کارِ هر روز عصر، ساعت پنج تا هفت، من است. نام این محله را باید محلهی خرفتها یا عادتمدارها...

امیربهادر کریمی
تاریکی شب و صدای سکوت همهی آن چیزی بود که در مردمک چشم لانه میکرد و از لالهی گوش سرازیر میشد. گرم بود، اما هنوز خنکای بالشِ زیر سرش حال خوشی داشت. حولهی حمام را برداشت و، با اینکه از گرما به تنگ آمده بود، با میلی عجیب تا زیر...


جادهای که تپه را دور میزد و میرسید به ویلا پوشیده از برف بود. دیگر نمیشد جاده را از علفهای هرز و درختچههای خشکی که سرما اجازه نداده بود قد بکشند تشخیص داد. آفتاب بیرمق زمستان داشت کمکم غروب میکرد که چراغهای توی ویلا روشن شدند و نورشان از پنجره...
محمدرضا صالحی

جادهای که تپه را دور میزد و میرسید به ویلا پوشیده از برف بود. دیگر نمیشد جاده را از علفهای هرز و درختچههای خشکی که سرما اجازه نداده بود قد بکشند تشخیص داد. آفتاب بیرمق زمستان داشت کمکم غروب میکرد که چراغهای توی ویلا روشن شدند و نورشان از پنجره...
محمدرضا صالحی

«تو، کجا میروی؟» میگریزم. سربازان به دنبالماند. به چارسوق نرسیده، دربندم میکنند. ریسمانم را به زین اسبشان میبندند و روی زمین میکشند. از دیوار عمارت و پشتبام خانهها، جنازههای مردان و زنان آویزان است. تا میخواهند ریسمان را به گردنم بیندازند، نور همهجا را تسخیر میکند. «پاشو، شهاب. دیرت نشه.»...
عماد عبادی

«تو، کجا میروی؟» میگریزم. سربازان به دنبالماند. به چارسوق نرسیده، دربندم میکنند. ریسمانم را به زین اسبشان میبندند و روی زمین میکشند. از دیوار عمارت و پشتبام خانهها، جنازههای مردان و زنان آویزان است. تا میخواهند ریسمان را به گردنم بیندازند، نور همهجا را تسخیر میکند. «پاشو، شهاب. دیرت نشه.»...
عماد عبادی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد