سیزدهساله بودم، یا کمی بیشتر یا کمی کمتر، که حیاط مدرسه را به تصرف درآوردم؛ زنگهای تفریح صدای استاد شجریان و گهگاهی، با اندکی چاشنیِ شیطنت، صدای نامجو از بلندگوهای مدرسه پخش میشد. خیلی کوچک بودم که اولین برنامهی رادیویی زندگیام را ساختم: شعری از فریدون مشیری میخواندم، برشی...

آقا نوری دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آزاد تنکابن بود. پس از سالها رنج و عذاب زندان، رو آورده بود به درس و تحصیل. مثل خیلیهای دیگر، که در آن روزگار عاشق کتاب و کلمه بودند و ناگهان سر از زندان در آورده بودند، آقا نوری هم جوانیاش...

بار دوم بود که اسامیمان از بلندگوی زنگزده در حیاط طنینانداز شد. حال زندانیانی را داشتیم که فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، طناب دار گردنشان را میفشرد. باد صدای خانم بیات را شبیه جادوگر زیبای خفته میکرد که از آینهی جادو میپرسید: «بگو زیباترین زن دنیا کیست؟» «سعید...



سر جایم میخکوب شده ام. پاهایم بی حس شده و گزگز می کند، اما سعی می کنم تکان نخورم. لامپ های موزاییکی کف اتاق گاه و بیگاه روشن و خاموش می شوند. وقتی وارد اتاق شدم، خاموش بودند، ولی حالا هر چند لحظه یک بار روشن می شوند و می...
