ماهور دولتی
سیزدهساله بودم، یا کمی بیشتر یا کمی کمتر، که حیاط مدرسه را به تصرف درآوردم؛ زنگهای تفریح صدای استاد شجریان و گهگاهی، با اندکی چاشنیِ شیطنت، صدای نامجو از بلندگوهای مدرسه پخش میشد. خیلی کوچک بودم که اولین برنامهی رادیویی زندگیام را ساختم: شعری از فریدون مشیری میخواندم، برشی...

یاسین نمکچیان
آقا نوری دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آزاد تنکابن بود. پس از سالها رنج و عذاب زندان، رو آورده بود به درس و تحصیل. مثل خیلیهای دیگر، که در آن روزگار عاشق کتاب و کلمه بودند و ناگهان سر از زندان در آورده بودند، آقا نوری هم جوانیاش را...

محبوبه آببرین
بار دوم بود که اسامیمان از بلندگوی زنگزده در حیاط طنینانداز شد. حال زندانیانی را داشتیم که فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، طناب دار گردنشان را میفشرد. باد صدای خانم بیات را شبیه جادوگر زیبای خفته میکرد که از آینهی جادو میپرسید: «بگو زیباترین زن دنیا کیست؟» «سعید قلعهنویی،...


«۲۸ اردیبهشت ۰۲، خانهی حیاطدار دوم هم تمام شد. البته هنوز نه، اما خیلی زود تمام میشود؛ چهار روز آینده موعد قراردادم میرسد و من دوباره تمامی وسایلم را در کارتنها و کیفها و ساکدستیها جا میدهم، سوار ماشین میکنم و به خانهی دیگری میبرم. خانهی دیگر که سومین خانهام...
مهتاب شریعتی

«۲۸ اردیبهشت ۰۲، خانهی حیاطدار دوم هم تمام شد. البته هنوز نه، اما خیلی زود تمام میشود؛ چهار روز آینده موعد قراردادم میرسد و من دوباره تمامی وسایلم را در کارتنها و کیفها و ساکدستیها جا میدهم، سوار ماشین میکنم و به خانهی دیگری میبرم. خانهی دیگر که سومین خانهام...
مهتاب شریعتی
رامین رادمنش
سر جایم میخکوب شدهام. پاهایم بیحس شده و گزگز میکند، اما سعی میکنم تکان نخورم. لامپهای موزاییکی کف اتاق گاهوبیگاه روشن و خاموش میشوند. وقتی وارد اتاق شدم، خاموش بودند، ولی حالا هر چند لحظه یک بار روشن میشوند و میرقصند. از وقتی پایم را روی اولین موزاییک گذاشتم این...


«۲۸ اردیبهشت ۰۲، خانهی حیاطدار دوم هم تمام شد. البته هنوز نه، اما خیلی زود تمام میشود؛ چهار روز آینده موعد قراردادم میرسد و من دوباره تمامی وسایلم را در کارتنها و کیفها و ساکدستیها جا میدهم، سوار ماشین میکنم و به خانهی دیگری میبرم. خانهی دیگر که سومین خانهام...
مهتاب شریعتی

«۲۸ اردیبهشت ۰۲، خانهی حیاطدار دوم هم تمام شد. البته هنوز نه، اما خیلی زود تمام میشود؛ چهار روز آینده موعد قراردادم میرسد و من دوباره تمامی وسایلم را در کارتنها و کیفها و ساکدستیها جا میدهم، سوار ماشین میکنم و به خانهی دیگری میبرم. خانهی دیگر که سومین خانهام...
مهتاب شریعتی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد