سیزدهساله بودم، یا کمی بیشتر یا کمی کمتر، که حیاط مدرسه را به تصرف درآوردم؛ زنگهای تفریح صدای استاد شجریان و گهگاهی، با اندکی چاشنیِ شیطنت، صدای نامجو از بلندگوهای مدرسه پخش میشد. خیلی کوچک بودم که اولین برنامهی رادیویی زندگیام را ساختم: شعری از فریدون مشیری میخواندم، برشی...
آقا نوری دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آزاد تنکابن بود. پس از سالها رنج و عذاب زندان، رو آورده بود به درس و تحصیل. مثل خیلیهای دیگر، که در آن روزگار عاشق کتاب و کلمه بودند و ناگهان سر از زندان در آورده بودند، آقا نوری هم جوانیاش...
«هوا دوباره به هم ریخت.» مرد جوان این را گفت و سعی کرد در را جوری ببندد که کمترین سوز و سرما وارد کلبه شود. وسط بیابان، سرمای دیماه سوزِ بیشتری داشت و ناگزیر هر موجودی باید از شرش به پستویی پناه میبرد. چند روزی بود که هوای تهران...
بار دوم بود که اسامیمان از بلندگوی زنگزده در حیاط طنینانداز شد. حال زندانیانی را داشتیم که فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، طناب دار گردنشان را میفشرد. باد صدای خانم بیات را شبیه جادوگر زیبای خفته میکرد که از آینهی جادو میپرسید: «بگو زیباترین زن دنیا کیست؟» «سعید...
سر جایم میخکوب شدهام. پاهایم بیحس شده و گزگز میکند، اما سعی میکنم تکان نخورم. لامپهای موزاییکی کف اتاق گاهوبیگاه روشن و خاموش میشوند. وقتی وارد اتاق شدم، خاموش بودند، ولی حالا هر چند لحظه یک بار روشن میشوند و میرقصند. از وقتی پایم را روی اولین موزاییک گذاشتم...