در فیلم دهِ عباس کیارستمی چه میگذرد ؟ این پرسشی است که نباید به آن پاسخِ سرراست داد. پرسشی که نمیتوان به آن پاسخِ سرراست داد. پرسشی که باید آن را تکرار کرد. پرسشی که به واسطهی فعلش، دستکم در نگاه نخست، دوپهلوست. اولی: در فیلم ده چه...
دمدمهای غروب است که میرسیم به تخت فولاد، گورستانی که از بیستوچهار سال پیش حسرت دیدنش به دلم مانده تا به امروز. آن روزها تازه از شر دیپلم ریاضی خلاص شده بودم. مثل اسیری که از زندان عدد و معادله آزاد شده باشد، دیوانهوار و حریصانه، لابهلای کتابهای...
خارج از شهر، در قلب کارخانهای قدیمی، درون سولهای بزرگ، یک اتاقک شیشهای است. اتاقک شیشهای روی سکویی قرار دارد. از آن بالا میشود کل سوله را دید. میزهای خنککننده، بازوهای دستگاه کشدهندهی خمیر، دستگاههای بستهبندی، رول سلفونها، سبدهای رنگارنگی که پر از آبنباتهای چوبی، تافی و آبنباتهای ریز...
دستکم تا همین هفتهشت سال پیش، نجاری و سرهمکردن چوبها برای درستکردن کاردستی کمکم میکرد تا از فضای ذهنی درگیر با تخیلاتم بیرون بیایم و جدا از فعالیت فکری بتوانم فعالیت فیزیکی هم بکنم. یک بار از دوست پزشکی شنیدم که باید سه برابر فعالیت ذهنیات فعالیت جسمی داشته...
مثل همیشه، دو ساعت زودتر از پرواز به فرودگاه رسیدم. جز یک کولهپشتی کوچک باری نداشتم. از گیت بازرسی رد شدم و در بوفهی فرودگاه نشستم. چندماهی بود تمام سفرهای کاری شرکت به دلیل کمبود نیرو به من واگذار میشد. توی کولهپشتی دنبال کتابی گشتم که هدیه برایم خریده...