icon
icon
اثرى از اصغر پتگر
اثرى از اصغر پتگر
مواجهه
من جای دخترک نقاشی پِتگر نشسته‌ام
نویسنده
سپیده طبیب
14 آذر 1403
اثرى از اصغر پتگر
اثرى از اصغر پتگر
مواجهه
من جای دخترک نقاشی پِتگر نشسته‌ام
نویسنده
سپیده طبیب
14 آذر 1403

یک

مردِ نقاش جلوی پنجره ایستاده بود و آنچه درحال‌اتفاق بود قلم می‌زد، اواسطِ اردیبهشت‌ماه بود. جرثقیل درختِ چنار بزرگی را داخل گودال می‌گذاشت، خاک نرم و پُررنگ از ریشه‌های درخت شُره کرده بود روی خاک سفت و خشکِ اطراف گودال. مردِ نقاش و جرثقیل، همزمان، درختان را پابرجا و ثبت می‌کردند. یک چنار به باغ اضافه می‌شد، یک چنار به نقاشی. چی از این بهتر، درخت و درخت و درخت. مردِ نقاش آن روز همه‌ی کلاس‌های نقاشی‌اش را کنسل کرده بود، احساس ناخوشی می‌کرد. قلم‌زدنش که تمام شد، برگشت و به تابلوی دخترک که به دیوار آویخته بود نگاه کرد.

در حال بارگذاری...
اصغر پتگر در آتلیه‌ی شخصى‌اش، عکس از وب‌سایت رسمى اصغر پتگر

دو

برایم پیامک آمد، گوشی‌ام را باز کردم و به عکس دخترک نگاه کردم. عکس را بزرگ کردم تا اسم نقاش را بتوانم بخوانم: «پِتگر ۱۳۲۲» دوستم نوشته بود: «از روش می‌کشی؟» کنجکاو شدم تا نقاش را بیشتر بشناسم. سرچ کردم. علی‌اصغر اکبری، متولد ۱۲۹۷، صادره از تبریز. شناخت رنگ و طرح را از قالی‌بافیِ پدرش شروع کرده بود و در حضورِ استاد میرمصور شروع به یادگیری سبک و قلم‌زدن کرده بود. میرمصورِ ارژنگی در روسیه تعلیمات هنری دیده بود و روشش با بقیه تفاوت قابل‌توجهی داشت. آثار علی‌اصغر با آبرنگ و رنگ‌روغن و به‌ شیوه‌ی کمال‌الملک بود، اما با توجه ‌به تأثیری که از میرمصور گرفته بود، سبک او را نیز در کارش دخیل کرده بود. علی‌اصغر برای تعلیمات بیشتر که به تهران می‌آید، تحت‌ تأثیر کلاس‌های تاریخ‌تمدنِ کسروی فامیلی‌اش را عوض می‌کند. «پِتگر» کلمه‌ای پهلوی و به معنای تصویر و تصویرگر است. علی‌اصغر پِتگر در مدرسه‌ی صنایع‌ِمُستظرفه (هنرهای ‌زیبای کنونی) مشغول آموختن شد. او اولین کلاسِ آزادِ نقاشی در ایران را —در خیابان نادری، کوچه‌ی نوبهار— برپا کرد. کارگاه او اولین کلاسِ آزاد نقاشی بانوان در ایران بود. پِتگر در هنرستان بانوان هم —به نام هنرستان نسوان— تدریس می‌کرد. فروغ فرخزاد، کلارا آبکار —که بارها از روی مینیاتورهایش مشق کرده‌ام— بهجت صدر، مهربانو زندشاهی، و هنرمندانِ بسیار دیگری نیز در کلاس او آموزش دیدند. در آثار پِتگر شخصیت‌های اصلی بیشتر مردم عادی و زحمتکش بودند، اما بدون نشان‌دادن آثار فقر در چهره‌ی آنان با رنگ‌آمیزی شاداب و درخشان و جلوه‌ی گرمای حیات‌بخشِ آفتاب تهران. به دخترک نقاشیِ پِتگر حسودی‌ام می‌شود. یقین دارم پِتگر صحنه‌ای واقعی را به تصویر کشیده است. اتاقی آبی با پنجرهای قدی در قلب آن. سبزی پشت پنجره چشمگیر است. لنگه‌های چوبی پنجره باز است، دخترکی نشسته و به یکی از لنگه‌ها تکیه داده و کتابی در دستش است. آفتاب تا وسط اتاق و روی قالی پهن شده است. انگار که ظهر باشد، همه‌چیز دارای سکون و آرامش است. بچه‌گربه‌ای، کمی با فاصله، کنار لنگه‌ی دیگرِ پنجره زیر آفتاب لم داده است. نقاشی را سیو می‌کنم توی گوشی. مدتی طول می‌کشد تا به نقاشی دخترک برگردم. درگیر اسباب‌کشی می‌شوم و به‌کل فراموش می‌کنم از روی نقاشی پِتگر اتود بزنم. توی خانه‌ی جدید که جاگیر و پاگیر می‌شوم، درست اولین بهار که لم داده بودم پای پنجره‌ی قدی اتاقم، که به باغ همسایه مشرف بود، و کتابم را باز کرده بودم تا شروع به خواندن کنم، تصویر نقاشی و دخترکش توی ذهنم جان گرفت. هیجان‌زده شدم و برای دوستم از موقعیتی که درش بودم عکس انداختم و نوشتم: «من جای دخترک نقاشی پِتگر نشسته‌ام.» همان لحظه وسایل طراحی‌ام را روی میز پهن کردم و شروع کردم به طراحی. قصد داشتم سرسبزی پشت پنجره‌ی دخترک را با درختان چنار پُشت پنجره‌ام پُر کنم. طراحی به‌درازا کشید، دل‌خوش اتود می‌زدم، تا زمانی که سروکله‌ی مهندسی توی باغ پیدا شد و در کمتر از یک ماه باغ را تبدیل کرد به یک آشفته‌بازار. از سفر برگشته بودم، اوایل بهار بود، سر بن‌بست از تاکسی پیاده شدم و سربالایی را با چمدانی که لخ‌لخ روی آسفالت کوچه کشیده می‌شد بالا رفتم. بهت‌زده، از کنار صفِ کامیون‌ها، عصبی و عرق‌ریزان، رد شدم. ماشین پلیسی را که ایستاده بود هم رد کردم. صدای ضجه‌ای را از باغ شنیدم. تنم لرزید! صاحبان باغ خانه و باغ را به مبلغ کمی باخته بودند. از چنگشان درش آورده بودند. حالا مهندسی که پیروز این بازی بود، لشکرکشی کرده بود و صاحبان قبلی را ناجوانمردانه بیرون می‌کرد. تا دو شب سربازی جلوی در باغ کشیک می‌داد. عجب قلدرِ گردن‌کلفتی بود این مهندس. نگرانِ درختان باغ بودم و از همان شب کابوس‌هایم شروع شد. دور درختان چنار نایلونِ آبی و حصار آهنی کشیده بودند تا صدمه نبینند، اما کدام باغی را سراغ دارید که بعد از ساخت‌وساز همه‌ی درختانش سالم مانده باشند! تنه‌شان زخم نشده باشد و ریشه‌‌شان نخشکیده باشد! من نمی‌خواستم پُشتِ پنجره‌ی نقاشی‌ام درختان چنار را با روکش نایلونِ آبی بکشم، نقش پنجره‌ام آشفته و درهم شده بود. گاهی شب‌ها از پنجره بو می‌کشیدم تا اگر بوی روغن‌سوخته به مشامم خورد کاری کنم. اما مهندس گردن‌کلف سیرکی راه انداخته بود که تو را گیج می‌کرد. صدای گوشخراش موتوربرق، زمینی که شکافته می‌شد، میل‌گِردها و تیرآهن‌هایی که از دلِ حفره‌ای قد می‌کشیدند، انگار ناشی‌ترین نقاش دست به قلم شده بود. دلم می‌خواست پنجره‌ی دوست‌داشتنی‌ام را گِل بگیرم تا دیگر نه بشنوم و نه ببینم.

در حال بارگذاری...
اصغر پتگر در آتلیه‌ی شخصى‌اش، عکس از وب‌سایت رسمى اصغر پتگر

سه

مردِ نقاش قلم‌مو از دستش می‌افتد. می‌بیند که از پشتِ قابِ پنجره‌ی دخترک دیواری سیمانی بالا رفته است و دخترک کنار پنجره نیست. آن پنج‌شنبه عصر، یعنی ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۱، مَرد ناخوشی‌اش بیشتر می‌شود و قلبش تاب نمی‌آورد و داستان زندگیِ نقاشی که پرکارترین و پرشاگردترین نقاش زمان خودش بود تمام می‌شود. به آفتاب و درختان نقاشی‌های پِتگر فکر می‌کنم، او رنج را از چهره‌ی مدل‌های نقاشی‌هایش پاک می‌کرد. آیا من هم می‌توانم این رنج جدید انسانی را از نقاشی‌هایم پاک کنم؟ می‌توانم نادیده‌اش بگیرم و به‌ جای تیرآهن درخت بکشم؟ یا اصلاً، شاید برخلاف پِتگر پنجرهایی بکشم آشفته، همان‌ که می‌بینم، با تیرآهن و تاوِر کِرین و درختانِ خشک‌شده در عمقش، تا رنج جدید انسان را تصویر کرده باشم! آیا می‌توانم ساعت‌ها روی طرح و رنگ تیرآهن‌ها کار کنم؟ این آن میراثی‌ است که قرار است از نقاشان معاصر به‌ جا بماند! نمی‌دانم! پرده و آستر را با هم می‌کشم تا چیزی نبینم. صدای جرثقیل غوغا می‌کند. درختانِ خشک را از ریشه درمی‌آورد، خاکِ خشک و بی‌رنگ از ریشه‌ی درختان شُره می‌کند. پرده‌ی اتاق مردِ نقاشِ مُرده بیخ‌تابیخ کشیده شده است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد