

سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز میکنم و روی چهرهی آرام و خندانش دست میکشم؛ برق چشمهایش از روی تصویر سنگی هم پیداست.
مادربزرگ دانههای تسبیح عنابی را بالا و پایین میکرد و ذکر میگفت، چینهای صورتش تاب میخوردند و تاب میخوردند. دور تسبیح که تمام شد، سؤالم را مطرح کردم: «عزیز، از کشف حجاب چیزی یادت مونده؟»
چشمهایش را ریز کرد و غرق فکر شد. هفتسالگیاش را دید که جایی نزدیک گرمسار، بین ساقههای بلند گندم میدوید. اسب سیاهی را که با یک سوار در کنار مزرعه میتاخت و چارقد زنهای همسایه را میکشید، یک نظر دید و بعد جیغ زنها جایی میان صدای نفسنفس زدنش گم شد. پایش که به شاخهای گرفت و خورد زمین، دیگر بلند نشد، بین ساقهها دراز کشید و به خورشید خیره شد. چشمِ سوارها هم به دختری که آن پایین پنهان شده بود، نیفتاد.
«ما جلو داداشها هم روسری سر میکردیم، آقام از اول این شکلی عادتمون داده بود. تصور سرلخت بیرون رفتن هم حالمون رو خراب میکرد. همون شد که خونهنشین شدیم.»
نشسته بود در خانه و لحاف و تشک سوزن زده و برادر کوچک را تروخشک کرده بود؛ همان که وقتی مادرشان زینب خاتون از سرطان رحِم مرد، افتاد زیر دست نامادری و کمی مانده به بیستوپنجسالگیاش، خودش را در آلونک ته باغ به دار آویخت. چشمهای مادربزرگ همیشه از یادآوری آن شب تر میشد.
«جوون خداترسی بود. موندم با اونهمه خوفی که از آخرت داشت، چطور یهو به مرگ خودش راضی شد.»
از ترس اینکه روسری از سرشان کشیده شود، جز برای حمام رفتن و سر زدن به چند فامیل و آشنای دورونزدیک، از خانه بیرون نمیرفتند، آنهم با دلشوره و پاییدن سروته کوچه. همین بود که بلد شده بودند از سالی یک بار باغ رفتن برای سیزدهبهدر و ماهی به سالی «عروس تماشا» از لبهی دیوارها بهوقت عروسیهایی که در کوچهشان برپا میشد، حسابی لذت ببرند. همان بود که هر وقت میگفتم در این مملکت هیچ تفریحی جز کافه رفتن نمانده، چشمهایش گرد میشد و میگفت: «با رفقات میری بستنی و چیچیگلاسه میخوری و غر میزنی؟ بگو الحمدلله و کیفش رو ببر بچه.»
«بچه» را با لحن خاصی میگفت؛ تهش را میکشید و حالتی به این کلمه میداد که به اندازهی هزار قربانصدقه به دل آدم مینشست. اگر اراده میکرد، میتوانست هر کلمه را چنان با عشوه ادا کند که آدم سنوسالش را فراموش کند و یک زن سیسالهی طناز ببیندش. گاهی که موهای کمپشتش را میبافت و به چشمهایش سرمه میکشید، به خودش در آینه لبخند میزد: «باید جوونیهام رو میدی؛ سفیدمِفید، مو آلاگارسونی، یه خال مینداختم زیرچونهم، یه ماتیک قرمز رو لبم... ولی فقط واسه محرمم. سرخابوسفیداب واسه اجنبی، گناه بیلذته.»
پانزدهسال را پُر نکرده بود که عروس شد. چشمهای سیاه و ظاهر اتوکشیدهی پدربزرگ در آن دیدار نخستین که همان شب زفاف بود، به دل مادربزرگ نشستند، اما هرچه بیشتر از آن زندگی مشترک کوتاه گذشت، مستیهای شبانه و رفیقبازیهای پدربزرگ، بیشتر مادربزرگ را دلزده کردند.
«هنوز یه سال نگذشته بود از عروسیمون که مادرت رو دنیا آوردم، همه میگفتن نوزاد به اون تپلی نوبره.»
با لبخند میگفت. من هم از تصور نوزادی مادرم خندهام میگرفت و یاد حرفی میافتادم که مادرم به پزشک قلبش گفته بود: «من از همون اول هم همین بودم دکتر، حالا شما هی رژیم بده و بگو این رو نخور و اون رو بخور. فکر میکنی من با این چیزها وزن کم میکنم؟»
«گمونم مادرت هنوز دوسالش نشده بود که یه شب باباش رو صدا زدم. گفتم "علیاکبر، من توی این خونه نماز میخونم. کم پیش اومده من وسط نماز شب باشم و تو مستوپاتیل پیدات شه؟ من دوس دارم بچهم با صوت قرآن قد بکشه نه عربدههای یه سیاهمست. من نمیخوام سر بذارم رو بالین یه مشروبخور."»
«من همینم. مشروبم بهجا، نماز و روزهم هم بهجا.»
فردای آن روز مادربزرگ دست مادر را گرفت و رفت تا دو سال بعد، درحالیکه غیابی طلاق گرفته بود، برگردد. کسی نفهمید مادربزرگ در آن دو سال کجا بود و چطور توانست در روزگاری که اسم طلاق هم به گوش خیلی از زنها نخورده بود، از پیچوخم دادگاهها با حکم طلاق غیابی بیرون بیاید، جز من که با اشتیاق پای قصهاش نشستم و جسارت و شیطنتِ ته چشمش به چشمم آمد.
«رفتم تهران پیش شکوه. یادته بهت گفته بودم توی بچگی از درخت رفته بودم بالا و شاخهی درخت فرورفته بود زیر چشمم و استخون گونهم زده بود بیرون؟ همسایهمون استخون رو برگردوند سر جاش؛ شکستهبند بود و از سمنان و مشهد و تهران مشتری داشت. شکوه دختر همین ضیا شکستهبند بود. شوهرش داده بودن به یه پیرمرد تهرانی که به سال نکشیده مرده بود. شکوه خیاطخونه باز کرده بود توی لالهزار، کلی از زنهای وکیل وزیرها هم مشتریش بودن.»
کنار شکوه قیچی زد و دوخت. مادرم هم لای ساتنها و مخملها و حریرها راه افتاد و زبان باز کرد. زنها میآمدند و برای گز کردن باغ سپهسالار سفارش کتودامن و پیراهنهای تا روی زانو میدادند. یکی دامن ژورنالی میخواست و دیگری برای بلهبرون پسر حاجیزادهاش سفارش بندوبساط بقچهی عروس داشت. زنهایی که به مهمانیهای دربار رفتوآمد داشتند، همه کلاه کلوش میخواستند و وقتی با شوهرهایشان به خیاطخانه میآمدند، مادربزرگ طبق عادت جایی پشت پارچهها گم میشد. بعد یکی از همان زنها که شوهرش قاضی بود، از بچهای که آن وسط وول میخورد پرسید و سرنوشتش را که شنید، از حقوق زنان در ممالک غربی حرف زد و چندوچون طلاق غیابی را پیش پای مادربزرگ گذاشت. همین شد که مادربزرگ با تکهکاغذی که ثابت میکرد جدا شده و جیبی که از پول سوزن زدنشهایش پر شده بود، برگشت تا خودی نشان بدهد و بعد دوباره برگردد تهران، اما سرطانی که به جان مادرش افتاده بود، ماندگارش کرد، مادر سیوپنجسالهای که با شش بچهی قدونیمقد تا وقتی به خونریزی شدید نیفتاد، نفهمید سرطان دارد. بعد سه ماه در رختخواب افتاد و درحالیکه شوهرش زن بعدی را پسندیده بود، شبانه جان داد.
«مرتضی رو واسه بار دوم توی همون ایام دیدم؛ آقاش عمهزادهی آقام بود. بار اول شب عروسیش دیده بودمش. چند سالی میشد زنش مرده بود، بچه هم نداشتن. اومده بودن عیادت مادرم. زیرچشمی به من و مادرت نگه کرد، بعد تسبیحش رو درآورد که ذکر بگه. میخوای عکسش رو نشونت بدم؟»
عکس حاج مرتضی را بارها دیده بودم و هر بار، اینکه مادربزرگ چطور آن مرد طاس شکمطاقی را به علیاکبر خوشقیافه ترجیح داده بود، ذهنم را درگیر کرده بود. در یکی از عکسها؛ از همانها که عکاسباشی برای گرفتنش به حیاط خانهی مشتری آمده بود و بند رختها را هم از پشت چیتانپیتان مادربزرگ حذف نکرده بود، جوری خودش را به مرتضی چسبانده بود و با عشق نگاهش میکرد که انگار خوشتیپترین مرد جهان را در کنار دارد. در عکسی دیگر، حاج مرتضای جاافتاده گردو میشکست، مادربزرگ پشت به دوربین ایستاده و چای میریخت و زنی دیگر به دوربین لبخند میزد. آن زن خواهر حاج مرتضی بود و عکس را پسرش کاظم گرفته بود؛ از گرمسار آمده بودند تهران که پسرش در دانشگاه ملی ثبتنام کند. پسرش هم در تهران عاشق دختری به نام اختر شد. شب عروسیِ اختر و کاظم که روز بعدش راهی گرمسار بودند، در خانهی مادربزرگ گذشته بود. اختر در شب زفاف خونریزی نداشت، این را کاظم همان شب با استرس به مادربزرگ گفته بود. مادربزرگ هم تا قبلِ ظهر روز بعد، یک دکتر پیدا کرده و پولی گذاشته بود کف دستش تا بعد از معاینهی اختر، به کاظم بگوید اختر تا آن شب رابطهای نداشته و پردهی بکارت دروغ است، که بعضی زنها خونریزی دارند و بعضی زنها خونریزی ندارند.
«دخترهایی رو توی دهاتمون دیده بودم که دست از پا خطا نکرده، شب اول خونریزی نداشتن و به همین خاطر مجبور شده بودن برگردن خونهی باباشون و دیگه کسی سمتشون نرفت. اگه این قضیهی پردهی بکارت راست بود که از این اتفاقها نمیافتاد. خلاصهش که زندگی اختر و کاظم رو نجات دادم. الانم نوه دارن. اختر اون روز مثل بید میلرزید، ولی من خیالش رو تخت کرده بودم که نمیذارم شک بیخود کاظم بمونه سر جاش. کاظم و اختر عشق داشتن بههم، حیف نبود سر هیچی حروم میشدن؟»
به حاج مرتضی عشق داشت؛ از آن عشقها که تصورش هم برای من برای آرزوست. من هیچوقت کسی را نداشتم که با چشمهایی مشتاق نگاهم کند و دیدنش دلم را به لرزه بیندازد و مادربزرگ این حسرتم را خوب میشناخت.
«همیشه قبلِ اومدنش ذوق داشتم، نه فکر کنی فقط اون سالهای اول ها... نه؛ توی کل اون سی سال همین بودم. دعوامون که میشد به ساعت نکشیده میاومد نازم رو میکشید. همیشه بیشتر از خرجم، بَرجم میداد و بیمنت ارجم میذاشت، چون میدونست خیلی خربزه دوست دارم، خربزه که میخورد یه قاچ خودش برمیداشت و یه قاچ میذاشت دهن من. واسهم انار دون میکرد و گردو میشکست. میگفت چایی قندپهلو میخوام چیکار؟ چایی فقط وقتی میچسبه که کوکبم پهلوم باشه. عشق داشتیم بههم. بیعشق زن کسی نشی ها؛ همهش میشه سختی و دردسر. کاش خودم عروست کنم.»
مادربزرگ حسرتم را میشناخت و هرچند هفته یک بار برایم خواستگار میفرستاد؛ از حاجیبازاری یزدی که دلش زن چادری میخواست گرفته تا استاد دانشگاهی که از بچگی در سوئد زندگی کرده بود و فارسی را بهسختی حرف میزد. اما من نتوانستم در این عمر نزدیک به چهل سال، به آرزویی که در موردم داشت برسانمش.
حاج مرتضایش را نزدیک چهل سال پیش از دست داده و از پیر شدن به پای یارش محروم مانده بود، اما دوست داشت تنها نوهی مجردش را به سروسامان برساند و از تنهاییهایی که خودش را به ستوه آورده بودند، نجات دهد.
«من و مرتضی واسه هم ساخته شده بودیم، اما ازدواج با علیاکبر هم حکمت خدا بود که دومنم سبز بشه و نوههام رو ببینم.»
حاج مرتضی بچهدار نمیشد، اما مادرم را مثل بچهی خودش دوست داشت و اگر از سختگیریهای زیادش روی پوشش مادرم بگذریم، پدر چندان بدی هم بهحساب نمیآمد.
«مرد باید غیرت داشته باشه و ناموس سرش بشه.»
با حرفش موافق نبودم؛ با خیلی از حرفها و فکرهای مادربزرگم مخالف بودم، اما ایستادنش پای چیزهایی که باورشان داشت، تلاشش برای رسیدن به خواستههایش و عشق بزرگی که تجربه کرده بود، تحسین و گاهی حسادتم را نشانه میرفت.
«هیچ کار خدا بیحکمت نیست. مرتضای منم باید میرفت. الحمدلله که سی سال با عشق زندگی کردم.»
حاجمرتضی که سکته کرد، مادربزرگ مریض شد. مادرم میگفت تا چند روز جز برای قضای حاجت، از رختخوابش بیرون نمیآمده و مدام تب و لرز میکرده. تا اینکه یک روز فامیلی قدیمی و مؤمن و خَیّر به عیادتش میآید و از اهمیت تسلیم و رضای مؤمن برابر حکمت خدا حرف میزند. مادربزرگ هم چند روز بعد، خودش را جمعوجور میکند و تصمیم میگیرد باقی عمرش را به سیاحت و زیارت بگذراند؛ مشهد و مکه و سوریه و کربلا و نجف را چندباره ببیند و در چهارگوشهی ایران هم دوست و آشنا پیدا کند.
«برو بگرد دختر جون. زمان ما نمیشد. من بختم بلند بود که مرتضی توی تهران کار پیدا کرد و ماهی یه بار دست من و مادرت رو گرفت و برد شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح، سالی یه بار مشهدمونم بهراه بود. اما اونموقعها که مثل الان نبود که ماشین و قطار و طیاره زیاد باشه... الانه زمونه فرق کرده، دیگه دخترها هم باید برن دنیا رو ببینن و دستشون توی جیب خودشون باشه.»
دستم در جیب خودم است و اگر چیزی یا کسی را نخواهم، «نه» گفتن را بلدم. این چیزها را از مادرم یاد گرفتهام، مادرم هم از مادرش. اما مادرش... مادربزرگم خودش این چیزها را فهمیده بود، وگرنه چطور ممکن بود در دههی هزاروسیصدوبیست و وقتی که هنوز بیست سالش هم نشده بود، بداند که نباید یک زندگی مشترک اشتباه را ادامه داد؟
«اون شب نشستم بابابزرگت رو یه دل سیر نیگا کردم؛ دیدم قیافهش به دلم میشینه، ولی خلقیاتش نه. به مادرت که چهاردستوپا اتاق رو متر میکرد خیره شدم و دیدم به دلم نیست بچهم زیردست یه مرد همیشهمست به خودش بیاد. یادمه آینهی چوبیم رو گرفتم دستم و اشک ریختن خودم رو توش تماشا کردم... ولی سر تصمیمم موندم و از خونهای که حرفم توش برو نداشت، کندم که کندم. آدمیزاد باید پای چیزی که به دلش افتاده وایسه بچه.»
کنار مزارش ایستادهام و به لبخندش نگاه میکنم. چشمهای سیاهش با آبمروارید هم گیراست. فرقش از وسط باز شده و خندهی تا بناگوشش، چینوچروکهای پنجهکلاغی دور چشمهایش را عمیقتر کرده است. عکسی را که روی مزارش نقش بسته خودم در تولد نودوسهسالگیاش گرفتهام؛ در همان شب زمستانی که با نوای سنتور خواهرزادهام رقصید و تن نحیف از سرطانش را برای خوشحال کردن دختر و نوهها و نتیجههایش، مثل یک زن جوان سرخوش تکان داد؛ مثل همان دختربچهی هفتسالهای که میان ساقههای گندم تکان میخورد و میدوید، مثل همان زن جوانی که بهجای سکوت و سکون، خودش را به آبوآتش زد تا زنی دیگر بهخاطر افسانهی بکارت و چند قطره خون، بیحق و قربانی نشود، مثل همان زن میانسالی که هیچوقت یکجا بند نبود.
«من فقط یه دشمن دارم، اونم زور شنیدنه، با بقیهی زندگی دوستم. دلتنگی و تنهایی و غصه هم یه قسمتی از زندگیان و باید باهاشون ساخت، ولی اینکه کسی بخواد بهم حرف زور بزنه و منم سکوت کنم، تو کَتم نمیره که نمیره.»
زیر بار زور نرفتن و کوتاه نیامدن از خواستههایم را هم از مادربزرگم یاد گرفتهام؛ از همان زن جسوری که نه چیزی نوشته بود و نه جز قرآن و مفاتیح، کتابی خوانده بود. اما چه کسی میتواند مدعی شود اگر کوکب خانم در زمانهی دیگری میزیست، نام بلندی از خودش به جا نمیگذاشت؟
خم میشوم، روی نام کوکب خیری دست میکشم و آرزو میکنم من هم جرعهجرعهی زندگی را چنان نوش کنم که ماههای آخر عمرم بتوانم با لبخند برقصم؛ حتی در میانهی درد و رنج بیماری و کهنسالی.