icon
icon
44
icon
24 تیر 1405
44
24 تیر 1405
صبح زود، طرح از طاهره زحمتکش
shurum enlarge
صبح زود، طرح از طاهره زحمتکش
صبح زود، طرح از طاهره زحمتکش
shurum enlarge
صبح زود، طرح از طاهره زحمتکش
44
icon
24 تیر 1405
44
24 تیر 1405

کفش‌های نپوشیده

سونیا عطائی

سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آن هایی که می توانستند سوگ واقعی را حس کنند خوش اقبال بودند که کسی را دوست داشته اند. تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازه های نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم . عنوانش مرا جذب...

کفش‌های نپوشیده

درباره‌ی زندگی و نویسندگی

فرشته دشتی

جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که می نویسم می خواندم. آن کلمه هایی که در سطرهای آن کتابِ خیلی خیلی کوچک جای گرفته، حجیم ترین روایت از تجربه ی زیسته ام بود. هر کلمه به دیواره های ذهن من می کشید و می...

درباره‌ی زندگی و نویسندگی

دشمن عزیز

مهدیس رجب‌بیگی

سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز می کنم و روی چهره ی آرام و خندانش دست می کشم؛ برق چشم هایش از روی تصویر سنگی هم پیداست. مادربزرگ دانه های تسبیح عنابی را بالا و پایین می کرد و ذکر می گفت، چین های صورتش تاب می خوردند...

دشمن عزیز

گم شدن انتخاب آن‌ها بود.

حانیه فراهانی

قول می دهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه می توانی نشانی اش را پیدا کنی. جست وجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا. نشانی ساده ای روی صفحه ظاهر می شود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره. در این سال ها آدم های زیادی را...

گم شدن انتخاب آن‌ها بود.

از بالای پل خاکستری

سینا طهمورثی

چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمده ام محله. آمده بودم توی کوچه ی صدر. چند زن سیاه پوش دیدم. «م» هم میان آن ها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زن های کنارت گریه می...

از بالای پل خاکستری

خاطرات عشق از دست رفته

سام حاجیانی

«حاجیان؟ حاجیان؟» از طرز فریاد زدن و سرخی صورتش می شد حدس زد چندمین بار است که صدایم می کند. «کجایی پس داداش؟ کل سالن رو دنبالت گشتم.» نزدیک پذیرش ایستاده بودم تا زودتر کارم راه بیفتد و از شر گرمای سالنی که انگار هیچ تهویه ای ندارد، زودتر خلاص...

خاطرات عشق از دست رفته

بلند بخند

ساناز حمزه

در مطب دکتر مغز و اعصاب که اسمش را یادم نیست نشسته ام. زمستان ۱۳۹۳ است؛ طولانی، سرد و خاکستری. اواخر حاملگی ام است، اما آن قدر حال روحی ام بد است که بچه آن قدر که باید رشد نکرده است. طبق محاسبات باید اوایل فروردین به دنیا بیاید، اما...

بلند بخند

از مانتو چین‌چیلا تا یک چیزی شدن!

مهسا غفاری

پنج ساله بودم که با مفهومی تحت عنوان شغل آشنا شدم. حالا که سی و چند ساله ام فکر می کنم پنج سالگی خیلی برای مواجهه با چنین مفهوم جدی و بزرگی زود بود. بعدها زمانی که مدرسه راهنمایی می رفتم عضو یک گروه چهارنفره شده بودم که اوقات بیکاری...

از مانتو چین‌چیلا تا یک چیزی شدن!

شهر فرنگ

روژان روستایی

خواب می بینم. خواب یک چرخ و فلک بزرگ. از دل آسمان به زمین می آید. ابتدایش معلوم نیست. هوا مه آلود و سرد است. اولین کابینش که به زمین می رسد جنازه ای روی آن خوابیده. وحشت می کنم. از خواب می پرم. چند ماه پیش داستانی نوشتم درمورد...

شهر فرنگ
هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

صداها

هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

جان هِرسی

۲۴ تیر

صداها

هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

جان هِرسی

هیروشیما: آتش‌سوزی

جان هِرسی

درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان طور که بهت زده به سربازان خون آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه می فت. با دست چپ سرش را...

هیروشیما: آتش‌سوزی

هیروشیما: جزئیات در دست بررسی است

جان هِرسی

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...

هیروشیما: جزئیات در دست بررسی است

هیروشیما: هراس و التیام

جان هِرسی

روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

هیروشیما: هراس و التیام

توقعات قراردادی

آزاده کفاشی

ساختمان بلند شیشه ای یک هفته بعد از اینکه از پایان نامه ام دفاع کردم رفتم سر کار. شش صبح از خانه بیرون می زدم تا سر وقت بنشینم پشت میزم. محل کارم ساختمانی بلند بود با نمایی شیشه ای. به جای سالنی بزرگ شبیه فیلم محاکمه یا آپارتمان که...

توقعات قراردادی
کباب گنجشک

داستان

کباب گنجشک

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...

علی صالحی بافقی

۲۴ تیر

داستان

کباب گنجشک

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...

علی صالحی بافقی

۸۴

شقایق اکبری

گرگ ومیش کف مغازه را جارو می زد، کرکره هم نیمه پایین. مهِ دم کرده ی جمعه ی پاییزی از مشبک های کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپ وگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهی...

۸۴
هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

صداها

هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

جان هِرسی

۲۴ تیر

صداها

هیروشیما: آذرخش بی‌صدا

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

جان هِرسی

کباب گنجشک

داستان

کباب گنجشک

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...

علی صالحی بافقی

۲۴ تیر

داستان

کباب گنجشک

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامن دار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. به سمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم می خوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله...

علی صالحی بافقی

گردآورندگان
همایون محمودى
روژان روستایی
حانیه فراهانی
فرشته دشتی
شقایق اکبری
محمد جوان
شروین شیرکوبی
ساناز حمزه
مهدیس رجب‌بیگی
محمد سمندری
سونیا عطائی
سام حاجیانی
صمد قربان‌زاده
مهسا غفاری
سینا بزرگى
علی صالحی بافقی
آزاده کفاشی
احسان قائنى
شادی ندیمی
رامین رادمنش
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد