
سونیا عطائی
سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آنهایی که میتوانستند سوگ واقعی را حس کنند خوشاقبال بودند که کسی را دوست داشتهاند. تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازههای نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم . عنوانش مرا جذب کرد؛ ایستادم، کتاب را برداشتم...

فرشته دشتی
جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که مینویسم میخواندم. آن کلمههایی که در سطرهای آن کتابِ خیلیخیلی کوچک جای گرفته، حجیمترین روایت از تجربهی زیستهام بود. هر کلمه به دیوارههای ذهن من میکشید و میسابید. باید به هر جمله بازمیگشتم تا آن را در...

سینا طهمورثی
چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمدهام محله. آمده بودم توی کوچهی صدر. چند زن سیاهپوش دیدم. «م» هم میان آنها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زنهای کنارت گریه میکردند و یا شاید میخندیدند. من...

مهدیس رجببیگی
سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز میکنم و روی چهرهی آرام و خندانش دست میکشم؛ برق چشمهایش از روی تصویر سنگی هم پیداست. مادربزرگ دانههای تسبیح عنابی را بالا و پایین میکرد و ذکر میگفت، چینهای صورتش تاب میخوردند و تاب میخوردند. دور تسبیح که تمام شد، سؤالم...

حانیه فراهانی
قول میدهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه میتوانی نشانیاش را پیدا کنی. جستوجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا. نشانی سادهای روی صفحه ظاهر میشود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره. در این سالها آدمهای زیادی را اینطور پیدا کردم و حتی اگر کسی نشانی...

سام حاجیانی
«حاجیان؟ حاجیان؟» از طرز فریاد زدن و سرخی صورتش میشد حدس زد چندمین بار است که صدایم میکند. «کجایی پس داداش؟ کل سالن رو دنبالت گشتم.» نزدیک پذیرش ایستاده بودم تا زودتر کارم راه بیفتد و از شر گرمای سالنی که انگار هیچ تهویهای ندارد، زودتر خلاص شوم؛ سالن عروجیان....

ساناز حمزه
در مطب دکتر مغز و اعصاب که اسمش را یادم نیست نشستهام. زمستان ۱۳۹۳ است؛ طولانی، سرد و خاکستری. اواخر حاملگیام است، اما آنقدر حال روحیام بد است که بچه آنقدر که باید رشد نکرده است. طبق محاسبات باید اوایل فروردین به دنیا بیاید، اما دکترم قول داده است که...
مهسا غفاری
پنجساله بودم که با مفهومی تحت عنوان شغل آشنا شدم. حالا که سی و چند سالهام فکر میکنم پنجسالگی خیلی برای مواجهه با چنین مفهوم جدی و بزرگی زود بود. بعدها زمانی که مدرسه راهنمایی میرفتم عضو یک گروه چهارنفره شده بودم که اوقات بیکاری یا خردهزمانهای پرت و باقیمانده...

روژان روستایی
خواب میبینم. خواب یک چرخوفلک بزرگ. از دل آسمان به زمین میآید. ابتدایش معلوم نیست. هوا مهآلود و سرد است. اولین کابینش که به زمین میرسد جنازهای روی آن خوابیده. وحشت میکنم. از خواب میپرم. چند ماه پیش داستانی نوشتم درمورد زنی که متوجه بارداری ناخواستهاش میشود و در تمام...


در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم میکنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظهای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایهای سیاه بر تمدن بشری بیفکند. کتابی که...
جان هِرسی

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم میکنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظهای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایهای سیاه بر تمدن بشری بیفکند. کتابی که...
جان هِرسی
جان هِرسی
درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانیموتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همانطور که بهتزده به سربازان خونآلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر میکردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه میفت. با دست چپ سرش را گرفته بود و با دست...

جان هِرسی
اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن بهآرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین میرفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف میکرد تا اعلامیهای را به گوش همه برساند. در کرانههای ماسهای شلوغی که صدها مجروح روی آنها دراز کشیده بودند، روی...

جان هِرسی
روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیهماشهی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیشهای جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کمکم داشت فکر میکرد این کیف، که اشیای قیمتیاش را در آن نگه میداشت،...

آزاده کفاشی
ساختمان بلند شیشهای یک هفته بعد از اینکه از پایاننامهام دفاع کردم رفتم سر کار. شش صبح از خانه بیرون میزدم تا سر وقت بنشینم پشت میزم. محل کارم ساختمانی بلند بود با نمایی شیشهای. بهجای سالنی بزرگ شبیه فیلم محاکمه یا آپارتمان که هزار نفر پشت ماشین تحریری تقتق...


شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی...
علی صالحی بافقی

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی...
علی صالحی بافقی
شقایق اکبری
گرگومیش کف مغازه را جارو میزد، کرکره هم نیمهپایین. مهِ دمکردهی جمعهی پاییزی از مشبکهای کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپوگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهیفروشیاش وارد شود. ماهیسفیدها بهش زل زده بودند، قزلها...

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم میکنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظهای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایهای سیاه بر تمدن بشری بیفکند. کتابی که...
جان هِرسی

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم میکنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظهای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایهای سیاه بر تمدن بشری بیفکند. کتابی که...
جان هِرسی

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی...
علی صالحی بافقی

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟» بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی...
علی صالحی بافقی
هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد