
سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آن هایی که می توانستند سوگ واقعی را حس کنند خوش اقبال بودند که کسی را دوست داشته اند. تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازه های نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم . عنوانش مرا جذب...

جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که می نویسم می خواندم. آن کلمه هایی که در سطرهای آن کتابِ خیلی خیلی کوچک جای گرفته، حجیم ترین روایت از تجربه ی زیسته ام بود. هر کلمه به دیواره های ذهن من می کشید و می...

سنگ مزارش را با آب و گلاب تمیز می کنم و روی چهره ی آرام و خندانش دست می کشم؛ برق چشم هایش از روی تصویر سنگی هم پیداست. مادربزرگ دانه های تسبیح عنابی را بالا و پایین می کرد و ذکر می گفت، چین های صورتش تاب می خوردند...

قول می دهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه می توانی نشانی اش را پیدا کنی. جست وجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا. نشانی ساده ای روی صفحه ظاهر می شود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره. در این سال ها آدم های زیادی را...

چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمده ام محله. آمده بودم توی کوچه ی صدر. چند زن سیاه پوش دیدم. «م» هم میان آن ها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟» خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.» زن های کنارت گریه می...

«حاجیان؟ حاجیان؟» از طرز فریاد زدن و سرخی صورتش می شد حدس زد چندمین بار است که صدایم می کند. «کجایی پس داداش؟ کل سالن رو دنبالت گشتم.» نزدیک پذیرش ایستاده بودم تا زودتر کارم راه بیفتد و از شر گرمای سالنی که انگار هیچ تهویه ای ندارد، زودتر خلاص...

در مطب دکتر مغز و اعصاب که اسمش را یادم نیست نشسته ام. زمستان ۱۳۹۳ است؛ طولانی، سرد و خاکستری. اواخر حاملگی ام است، اما آن قدر حال روحی ام بد است که بچه آن قدر که باید رشد نکرده است. طبق محاسبات باید اوایل فروردین به دنیا بیاید، اما...
پنج ساله بودم که با مفهومی تحت عنوان شغل آشنا شدم. حالا که سی و چند ساله ام فکر می کنم پنج سالگی خیلی برای مواجهه با چنین مفهوم جدی و بزرگی زود بود. بعدها زمانی که مدرسه راهنمایی می رفتم عضو یک گروه چهارنفره شده بودم که اوقات بیکاری...

خواب می بینم. خواب یک چرخ و فلک بزرگ. از دل آسمان به زمین می آید. ابتدایش معلوم نیست. هوا مه آلود و سرد است. اولین کابینش که به زمین می رسد جنازه ای روی آن خوابیده. وحشت می کنم. از خواب می پرم. چند ماه پیش داستانی نوشتم درمورد...



درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان طور که بهت زده به سربازان خون آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه می فت. با دست چپ سرش را...

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...

روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

ساختمان بلند شیشه ای یک هفته بعد از اینکه از پایان نامه ام دفاع کردم رفتم سر کار. شش صبح از خانه بیرون می زدم تا سر وقت بنشینم پشت میزم. محل کارم ساختمانی بلند بود با نمایی شیشه ای. به جای سالنی بزرگ شبیه فیلم محاکمه یا آپارتمان که...



گرگ ومیش کف مغازه را جارو می زد، کرکره هم نیمه پایین. مهِ دم کرده ی جمعه ی پاییزی از مشبک های کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپ وگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهی...



