

چندان چیزی یادم نمانده است. خواب دیدم آمدهام محله. آمده بودم توی کوچهی صدر. چند زن سیاهپوش دیدم. «م» هم میان آنها بود، شاید هم نبود. پرسیدم: «ساعت چنده؟»
خودت از میان زنان بیرون آمدی و با خنده گفتی: «ساعت هشته.»
زنهای کنارت گریه میکردند و یا شاید میخندیدند. من هم کموبیش چنین حالتی داشتم.
پرسیدم: «تو مگه نمردی، پس اینجا چیکار میکنی؟»
خندیدی. همهاش همین بود؛ همین خندهات.
حساب کرده بود وقتی روی بِرگِر اصغر یک آیسد آمریکانو1 بزند و خواب از سرش بپرد، میتواند برود طبقهی پنجم موریست2 و مشغول نوشتن شود. بعد یادش آمد قبلاً چقدر زود یک نصفهصفحه را پُر میکرد. حالا باید روزها صبر کند. شاید هم برای همیشه. کی بود آخرین بار؟ آخرین بار که نوشتن شبیه بازگفتن رازهای مگو بود، صبح همان روزی بود که مامانی مرده بود. حتماً مرده بود و او خواب بود. شش یا هفت صبح بود. روزها بود توی آن دفترچهی مخصوصِ یادداشتهای ناشتا چیزی ننوشته بود. آن روز حتماً فرق میکرده است و بعد فهمید که فرق میکرده است؛ همان روز که در آن تماس تصویری هم او را میدید و هم او را نمیدید. همانجا فهمید مادربزرگ دارد میرود. داشت قدمزنان میرفت. «باید توی خونه راه بری، بهجای پیادهروی.»
چطور گذشت؟ در طبقهی پنجم موریست فقط صدای هام پیوستهی اِیسی3 میآید. توی دفترچه چه نوشته بود؟ دوباره نخوانده بود. حتماً آرزوی ماندنش را کرده بود.
سرت را چسباندی به سرم. عکسش مانده است توی آن یکی تبلت که نمیتوانم قفل صفحهاش را باز کنم. مثل دوزخ بلاتکلیف مانده است. آن شب که فردایش معلوم شد تو مردهای، آن برگ رنگورورفتهی توی گلدان شاخه تازه داده بود. خیال کردم جانت را بخشیدی به یک برگ گیاه. از همان روز کنار زایندهرود جانت را دادی به یک برگ گل. توی چشمهایت یک سفیدی نمناک دیدم که هر بار بزرگتر میشود. چرا آن روز و نه هیچ روز دیگر؟ چرا آن روز اینطور مثل آینه برابرم است؟ سرخی گونههایت. چشمهایت چه شوخ بود. مثل آن بهترین عکست که «ا» را در بغل گرفتهای و من دستبهسینه بالای سرت کنار «س» و «ع» ایستادهام. شاید تازه شصت سال داری. موهایت را رنگ میکنی، اما حتی بدون رنگ بهسختی از خاکستری به سفید میزند. پیراهن نقرهای بلندی بر تن داری با دامن مشکی. پیراهنت را «م» دوخته است، مثل بیشتر لباسهایت.
دستت را گرفتم. «بریم نزدیکتر، کنار اون یکی سنگ.»
اگر تنها باشی، آنقدر جلو نمیروی. کمی بالا و پایین دارد و پاهای کوچکت توی آن کفشهای طبی سیاه یاری نمیکند. دوباره دستت را میگیرم. همینجاست. توی دستم. گرمای پوست چروکیدهی پشت پنجههایت وقتی یکهوا از سنگینیات را روی من میاندازی. وقتی با آن یکی دستت ساعدم را گرفتهای و میخندی، از ترس افتادن. «نترس، حواسم هست.»
«همینجا خوبه.»
جلوتر نمیرویم. مینشینی روی تختهسنگ کبود. من بودم و تو و آنهمه بچه که تقلا میکردند لابهلای همدیگر. همهچیز پشت سرمان بود. روبهرو آب بود و ساحلِ آنسو.
باید برود از روی پل خاکستریِ روی کانال رد شود. یا حتی برود زیر آن. نگاه کند به دویدن دوندهها و فریاد بزند: «آهای! سرهاتون پر از نشاط عصرگاهی! مادربزرگ مردهست!»
هرچند مادربزرگ اگر بود، حتماً خندهاش میگرفت.
آمدهای تا میانهی کوچه. هر بار بدرقهام میکنی، خیال میکنم قرار است بمیری. «سلام خاله! از مامان من خبر دارین؟»
«م» تلفن کرده است به «گ» تا مشخص شود چرا تلفنت را جواب ندادهای. رفتهای تا فلانجا. دخترت نگران است و ما هم. برمیگردی و تلفن میکنی و «م» مؤاخذهات میکند. میخندی. میشنوم که میخندی. «پس چرا بیخبر رفته بودی؟» همیشه میخندیدی. مواقعی خودم گله میکردم، شروع میکردی به توضیح دادن و همزمان با آن میخندیدی.
چند تا عکس دوتایی میگیریم. توی عکس هم خندیدی. «برویم. توی تاریکی چشمهام نمیبیند، وسط این سنگها.»
بلند میشویم. دستت را میگیرم. دوباره آنجاست. میچسبد به پوستم. رگهایت گرم است. خاصیت شکنندهای است. پیر شدهای و یک کیفیت لرزان را انگار تُنگی شیشهای باشد، اینطرف و آنطرف میبری. نزدیک غروب است؛ آن خاکستری هوا که سوی چشمهایت را کم میکند، مثل خاکستری توی چشمهای خودت، مثل سفیدی نمناکش که هرچه پیرتر شدی، بزرگتر شد. انگار میگفتی حالا کمی کمتر ببینم، کمتر بشنوم، همینقدر بس است.
سر برمیگردانَد. آفتاب بهکل پایین رفته است. ردیفهای کتابها یکیدرمیان در تاریکی فرورفتهاند. کسی نیست. خیال میکند روی مزار پیرزن چه شکلی است؟ هیچوقت از کسی نمیپرسد. چند باری فکر کرده بود مادربزرگ به مردن دیگران چطور واکنش نشان میداد. گریه میکرد، اما زود خودش را بازمیجست. هرگز ندیده بودی که مرگ کسی تکانش بدهد. استواریای که از ایمان بزرگش میآمد. همین بود که بیشتر میخندید.
توی مسیر برگشت قدمهای بلندم را با گامهای کوچکت هماهنگ میکنم. کاپشن بهارهی سبزی پوشیدهام. زیرش یک بلوز خاکستری دارم. چادرِ تو سرمهای است. میخواهی از وسط بلوار برویم. خستگیات را روی سکوهای میانهاش برطرف میکنی. فقط یک بار مینشینیم. باقیماندهی مسیر را با قدمهای کوچک تو و گامهای شمردهی من طی میکنیم. به گمانم یکی دو بار دیگر این میان دستت را گرفته باشم. شاید موقع آمدن به اینطرف خیابان. از جلوی حسینیه به اینسو، مغازهی آقای «ز» به خانهات میرسیم. کلید را از همان بند گشاد دور گردنت میگیرم و در را باز میکنم: «بفرمایید!»
فکر میکند توی همان مسیر فهمیده بود که وقتی پیرزن میمیرد او کنارش نخواهد بود. فکر میکند این همان فکری است که وقتی از روی پل خاکستری روی کانال میگذرد توی دلش را خالی میکند؛ تقاطع ریدوکانال و خیابان بَنک4. وقتی روی پل میایستد و ورزشگاه بزرگ تیدی5 را کمی پایینتر نگاه میکند. وقتی میپیچد توی گِلِب6 و خیال میکند آبی و قرمز ساختمانها و سبز مردابی آن دریاچهی کوچک وسط محله، حواسش را از پیرزن پرت میکند. کنار سکون مرداب. رخوت و گرمای محله، مثل رگهای سبز و سیاه پیرزن سنگین است، برای اینکه نسخهای از نوشتهاش را از بالای پل توی آب بیندازد و با خنده فریاد بزند: «خداحافظ مامانی!»
مرداد و مهر ۱۴۰۴
1.Iced Americano
2.Morisset Library
3.AC (air conditioner)
4.Bank
5.TD Place
6.The Glebe