

جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که مینویسم میخواندم. آن کلمههایی که در سطرهای آن کتابِ خیلیخیلی کوچک جای گرفته، حجیمترین روایت از تجربهی زیستهام بود. هر کلمه به دیوارههای ذهن من میکشید و میسابید. باید به هر جمله بازمیگشتم تا آن را در خودم جا بدهم. اگر آن را از نویسندهای و در کتابی نمیخواندم، تردید میکردم منظور این نباشد که همان بهتر که نوشتن و سودای روایتگری را بوسید، در گنجه و پستو گذاشت تا بگذارد ما زندگی کنیم. اما بهشرط آنکه در بیرون آن خطها و کاغذها آن را بلد باشیم.
در همراهی تنگاتنگم با سطرهای کتاب، احساس تعلق و گسستگی، درهمتنیده و همزمان با من پیش میآمدند؛ حسهایی که مدتها بار سنگینشان را به دوش کشیدم و نمیدانستم میتواند تا بدین حد درد مشترک میان تمام آدمیانِ هنرمند، فارغ از سبکوسیاقشان باشد.
ذهن روانشناسم به فضایی روانی فکر میکند که در آن کودک اجازه داشته باشد بیندیشد و رشتهی افکارش را پی بگیرد، حتی اگر گاه این رشته توسط عاملی بیرونی پاره شود و فضایی که باید متعلق به او باشد تا از این اندیشهْ آجری بر دیوار عمل و تجربه در دنیای واقعی بگذارد، بسته شود.
با خودم فکر میکنم این حس اجبار برای آنکه تکههای مبهم افکارت را به شکل کلمه، جمله، کتاب و نظریه درآوری گاهی از حس ناتوانی عمیقی برای بار آوردن اندیشهها و نداشتن ظرف کافی درونی برای آن حکایت میکند.
تو بار دیگر کودکی هستی لبریز و سرشار از فرصت کشف و شناخت پیچیدگیهای جهان. در بیرون از نوشتههایت کنارهگیر، کمحرف و ساکتی، اما انگار با به دست گرفتن قلم یا هرآنچه برای تو ابزار نوشتن است، میتوانی غول شرم را کنار بزنی و برای صفحهی سفید کاغذ و یا بهیکباره برای جمعیتی بزرگ سخنرانی کنی. با نوشتن میتوانی در ساحت اندیشه، صاحب تواناییِ شگفت و فرمانروای مطلق آن باشی، به عمق تجربههای بشری سفر کنی یا کاشف و خالقی شوی که سیارهی تازهای خلق کند.
بخش دیگری از جذابیت غیرقابلانکار نوشتن، زیستن در قالب آنچه نبوده و نتوانستهایم باشیم یا سخت به دیگران نشانش دادهایم است؛ بخشی که میترسیده، شرمگین میشده، یا حس ناتوانی و... داشته است.
بخشی از من فقط همینجا، روی صفحههای خالی و سفید کاغذهاست که میتواند فکر کند، حرف بزند، تجربه، کنجکاوی و شیطنت کند. روزهایی شده که به تمام دفترهایی که چیزهای مختلف در آنها مینوشتم نگاه کردم و دلم خواسته همان موقع آنها را از پنجره بیرون بیندازم، انگار تقصیر آنها بوده که من زندگی کردن را آنطور که باید یاد نگرفته بودم. دفترهای زیاد خاطرات نوجوانیام را که میبینم، حسهایم را که با خط خوش نستعلیق در آنها از دل سپردن به پسرکانی نوشته بودم که در راه مدرسه میدیدم و یا فامیل و همسایه بودند، دوباره احساس میکنم و درمییابم که در آن زمان تا چه میزان در عشق ورزیدن فقیر بودم و در کُنه آن شور سوزانِ بر روی کاغذ، سودای هیچ معشوقی بهواقع و به آن معنا نبود.
گاهی به بعضی استادان فلسفه و اخلاق دوروبرم نگاه میکنم؛ سرشان شلوغ است، نامشان میان سخنرانهای بیشتر همایشها آمده، درآمد خوبی هم دارند و انصافاً میشود ساعتها ماتومبهوت صحبتهایشان شد و زمان را از یاد برد، ولی در ارتباط با بعضیهایشان سردی، دوری و یکجور تهی بودن از عمق و گرما در کاسهی چشمهایشان حس میکنی که انگار جای چیزی این میان خالی است.
قصد ندارم این نگاه را به فلسفه یا هر جایگاه مشابه دیگری نسبت بدهم، ولی انگار در آنها یکچیزی، یکجایی خیلی رشد کرده و حجم گرفته و از طرفی در سَمت دیگر کوچک مانده است. البته لازمهی پیشرفت علم و هر دستاوردی باید همین باشد؛ در نوردیدن اغراقآمیز مرزها. دانش تازهی بشر هم از همین زیادی بودنها که ناگزیر از جای دیگر میکاهد، متولد شده و جان گرفته است.
من از وقتی خودم را در هیبت آدمیزاد شناختم دستهایم میل به نوشتن داشتند. نوشتن و خط کشیدن و هنوز هم همانقدر مصرانه ایستادهام تا نوشتن و روایت کردن را بیاموزم. جایی از من با قطعیت و بیهیچ تردیدی تمام این سالها را با همین شوق از سر گذرانده و اجازه نداده تا بخش دیگرم مکث کند و پرسش کند: «چرا اینقدر لازم دارم بنویسم؟ مگر جایی از زندگی بدون نوشتن لنگ میزند یا چیزی کم دارد؟»
نوشتنْ هجوم بیامان افکارم را به روی خطهای خالی و امن کاغذ منتقل میکند؛ جایی که میتوانم هرچه را در خودم داشتم، برای اولین بار تمامقد روبهرویم بگذارم، تماشا و بالا و پایینشان کنم تا ببینم میخواهم با آنها چه کنم؟ نگهشان دارم؟ دورشان بریزم؟ یا از آنها عبور کنم؟ فرایندی که تا حدودی شبیه به تداعی آزاد در درمان روانکاوی است. آن مادههای خامی که حتی به قامت حس نیز درنیامدهاند و شاید فقط در ذهن و حافظهی بدن باشند و فقط جای خالیها و لکنتزبانها باشند؛ با نوشتن سروشکلی هرچند کمجان میگیرند و به شکل کلمه به بیرون تراوش میکنند؛ آنچه حتی از امکان وجود داشتن آنها بیخبر بودم و در ذهنِ آگاهم به فراموشی سپرده شده و لایهی زمان بر آن نشسته بود.
وقتی تکه فکرهای پراکنده را دربارهی یک مفهوم مدتها با خودم حمل میکنم، آرامآرام پُر میشوم و وقتش که بشود، چون میوهای رسیده بیتابِ چیدنشان هستم. پازلی که دیگر بیشتر تکههایش پیدا شده و تا آنها را سر جای خودشان قرار ندهم، قرار نمیگیرم. نقطهی آخر را که میگذارم، بارم سبک میشود و اکنون جا برای حسها و فکرهای تازه باز شده است. این فرایندِ به دنیا آوردن و خلق یا کشف معناهای ازپیشنبوده، گاهی چنان مزهاش زیر زبان میرود که سخت میشود از آن دست کشید. تصویرهایی که از نویسندگان قهار در فیلمها دیدهام تصویر کسانی بوده که خودشان را در اتاقی دور از آدمها حبس کردهاند، فقط با کاغذ و خودکاری نوشتهاند و مچاله کردهاند، کم خوابیدهاند و آشفته و خسته و سرگردان بودهاند. ولی مگر قرار نبود نوشتن نجاتدهنده باشد؟
نوشتن اندیشهی پریشان من را سروسامان داده است. انگار من هم باید مینوشتم تا اجازه داشته باشم زندگی کنم، فکر کنم و اصلاً فقط آنجا که مینوشتم داشتم زندگی میکردم و در تناقض عجیبی دقیقاً همانجاها زندگی نکرده بودم؛ هم بدون آن بیزبان و بیابزار بودم و هم شاید دیگر وقت و مجالی برای تجربهی واقعی کلمهها نمیماند.
باید از آن اتاق ساکت و دنج و خلوت بیرون میزدم، اما نه باز برای جستوجویی تازه یا بافتن فلسفهها که برای زندگی، بیآنکه دلواپس سوژههای نوشتنم باشم.
هر نوشتنی هرچه رها و بیقید و بیزمان، باز آغاز و پایانی دارد و این برای من چون زمان شروع و پایان و محدودیت زمان در اتاق درمان، ظرفی نادیدنی است که بینهایتِ روان تو را در خود جای میدهد و آشوب درونت را آرام میکند.
خواندن جستار «زندگی و نویسندگی» یاد مرا برد به دوستی قدیمی که نویسنده، فیلمساز و کارگردان بود. تا سالها وقتی رد و سایهی رنجی بر خودش حس میکرد، مثل کنه به آن میچسبید و نمیگذاشت برود. میخواست آن را حبس کند تا حس و لمسش کند، تا بتواند از آن بنویسد و باور داشت اگر بگذرد و برود، دیگر نمیتواند از آن حس به آدمها در فیلمهایش بگوید، نمیتواند برای بازیگرش توضیح بدهد دقیقاً چه میخواهد یا اگر به آدمها بگوید رنجها میگذرند و بالاخره از آنها عبور و باز زندگیمان را میکنیم، آن تجربهی ناب، بیمقدار و کممایه خواهد شد و یادم هست وقتی با هم به قصهی هویت رسیدیم به او گفتم: «انگار تو اینقدر خودت را خالی و بیشکل حس میکنی که لازم داری در کالبد رنجها بدمی و زندگی کنی تا در خودت و فیلمنامهها جاودانهشان کنی. هم اینکه وقتی هنوز به اندازهای که برای زندگی کردن لازم داری ظرف تو پر از حس و فکر و تجربههای خودت در دنیای واقعی نشده، هرچه از این جنس را در خودت مثل ماهی درشت پولکطلایی و درخشان نگه میداری و نمیگذاری از دستت لیز بخورد ، با آن لاس میزنی تا از آن تجربه آنطور که شایسته میدانی بنویسی. اما وقتی عمیقتر بشوی، میبینی تمام این تجربهها چه غم، چه خشم، چه سوگ و چه حتی همان بیهویتی، متعلق به تواَند و تو صاحب آنهایی و آنها در ظرف درون تو میمانند و دود نمیشوند.»
او مشتاق به این تنیدگی باشکوه بود و از طرفی، رابطه با آدمها را از یاد برده بود و در آرزوی گرفتن فلان جایزهی سینمایی راه دیگری جز آنکه خود و هویتش را قربانی و مُثله کند، نمیدانست. آدمیزاد همیشه در سودای رؤیاهای درشت و دهانپرکن پیش پایش را ندیده است.
تداعیام به خودکشی نویسندهها میرود؛ «فقدانِ چه بود که پر نشد و وصال چه بود که میسر نشد؟»
خودکشی را خشمِ بازگشته به درون و بهسمت خود تعبیر میکنند و اگر منشأ آن را نشانهرفته بهسمت دیگریها ببینیم، به این میماند که داروندارت را داده و دراِزایش هیچ نگرفته باشی. تو در عمق میل و کشش به نوشتن، توقعت بود اگر شیرهی جانت را بدوشی، در مقابل، چیزی ورای تحسینهای افتخارآمیز دریافت خواهی کرد. اما اگر منصف باشیم تو برای قایق خودت پارو میزدی نه به مقصد رساندن دیگری و در جایی از مسیر این تناقض تلخ تو را در گرداب تردیدها، تنها رها میکند. تو تمامی خودت را عرضه کردی و چونان فاحشهای تمامیات را فروختی تا نگاه دیگری را بخری، آن را انتخاب نخستین برای چگونه بودنت قرار دادی و خواستی مرکز جهان او باشی و صحنهی آخر نمایش، طغیان خروشان خشم به دیگری است، شاید آخرین امید برای دیده شدن در جهان او.
تو چشم امید داشتی که آخر قصه یکجور دیگر بشود، اما جهان کلمهها تو را تسخیر و تصاحب میکند و از یکجایی به بعد تو دیگر صاحبش نیستی و دور و غریبه شدن با آن دنیای واقعی بیرون، این وهم را به آدمیزاد میدهد که اگر روی کاغذها و در جهان جادویی افکارت، آنچه خواستی را نیافتی، جای هیچ پرسش و سخنی با جهان باقی نمیماند و تو نقطهی پایان را با مرگ و کشتن جسم و روحت اعلام میکنی.
یک چیز دیگر دربارهی تفاوت آدمهای هنرمند و غیرهنرمند وجود دارد؛ خیلی وقتها به آدمها نگاه میکنم و میبینم این آدم بدون آنکه از رنج یا اشتیاق نوشته باشد، همان را زندگی کرده، بیآنکه بخواهد آن را به دیگران نمایش بدهد. خودش را در مرکز جهانش گذاشته و شاید بهنظر هنرمندها خیلی هم بیهنر رسیده، اما هیچ برایش مهم نبوده آدمها چه میبینند و چه نمیبینند. گرچه وقتی تو واقعاً به آن بالاها میرسی و یا حتی رنجی میکِشی، بالاخره آدمها میبینند، اما فکر میکنم نیاز به دیده شدن، نمایش دادن و سهیم شدن این تجربهها با دیگران در عمق خودش یک نوع خودشیفتگی دارد، همانند مرتاضها و تندروهای هر حیطهی دیگری. این امر دربارهی شغل رواندرمانگر بودن هم وجود دارد که انگار یک لذت عجیب مازوخیستیک دارند. در سطح و ظاهر ماجرا فقط اشتیاق تو به آدمهاست و در لایهی زیرین، تمایل تو به رنج آدمهاست و داری این را میگویی که من خوب بلدم رنجها را روی کولم بگذار، تو هم اگر چیزی داری، بردار و بیاور و خب، بدون اینهم چرخ دنیا نمیچرخد.
من خیلی از درمانگرها را میشناسم که به خودشان سقلمه میزنند که درمان کردن تمام آنچه میتوانند به شکل بامعنایی انجام بدهند نیست و در همین حرفه خیلی کارهای دیگر میتوان کرد که بار روانی کمتری داشته باشد و یا همیشه سودای آن را در سر دارند که که سراغ فضا یا حرفهی دیگری بروند که در آن آزادی بیشتری تجربه کنند.
گویی در تمام اینها بر سر دوراهی ایستادهام؛ راهی بهسوی رنج، سکوت و انزوا، یا راهی بهسوی رهایی از بندها. با اینکه در ذهنم این دو مسیر به هم نمیرسند و یکی به شرق و دیگری به غرب میرود، اما گاهی اینها بیش از آنچه در واقعیت هستند، دور از هم به نظر میرسند، گویی هیچ مسیر میانهای وجود ندارد. بااینحال، میدانم شاید این تصویر دوگانه، ساختهی ذهن من باشد، چرا که در زندگی واقعی تا چیزی را تجربه نکنی، نمیتوانی بگویی واقعاً چه بوده، یا چه میتوانسته باشد.
و سرانجام آن «و» میان «زندگی و نویسندگی» که این دو واژه را همزمان به هم پیوند داده و کنار هم نشانده و نیز شکافی میانشان انداخته است، انگار فاصلهای امن میگذارد میان تو و نوشتن که اشتیاق توست تا این ورطهی اغواگر تو را در خود غرق نکند.
مثل آنجا که فروید در کتاب فراسوی اصل لذت از این میگوید که روان، حتی تجربههای دردناک را تکرار میکند و تو را در چرخهای نامرئی از میل و کشش به آنچه بهظاهر نمیخواهی، گرفتار میکند؛ همانطور که لاکان «ژوییسانس» را لذتی میداند که فراتر از اصل لذت میرود و برای بشر هم رضایت و هم رنج دارد؛ اما از یک نقطه به بعد وسوسه به بیشتر و بهتر بودن، بهجای رهایی، باز در دامت خواهد کشید؛ آنجا که فقط تکرار و این چرخه است که آسودهات میگذارد و لذت را در تو تراوش میکند و تو ناگزیر و مجبور به نوشتنی، آنجا که آنقدر نوشتهات را پاکنویس میکنی تا هیچ ردی از ایدهی نخستین باقی نمانَد، آنجا که حس توانمند و ارزشمند بودن تو با اینکه چقدر خوب مینویسی محک میخورد و یا آنجا که تو حرفی را که در مغزت وول میخورد تا بیاوری روی کاغذ، هزار آذین میبندی تا به چشم و گوش خواننده و شنونده وزین و تراشیده برسد و ناگهان خالی میشوی از حرف.