icon
icon
عکس از محمد سمندری
shurum enlarge
عکس از محمد سمندری
کفش‌های نپوشیده
نویسنده
سونیا عطائی
زمان مطالعه
5 دقیقه
عکس از محمد سمندری
shurum enlarge
عکس از محمد سمندری
کفش‌های نپوشیده
نویسنده
سونیا عطائی
زمان مطالعه
5 دقیقه

سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آن‌هایی که می‌توانستند سوگ واقعی را حس کنند خوش‌اقبال بودند که کسی را دوست داشته‌اند.

تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازه‌های نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم. عنوانش مرا جذب کرد؛ ایستادم، کتاب را برداشتم و همان‌جا چند سطری از یکی از داستان‌ها را ورق زدم. حس کردم باید آن را با خودم ببرم. بی‌درنگ خریدم و همان تابستان خواندم.

علی خدایی برای من همیشه نویسنده‌ای بوده که به سراغ آدم‌های معمولی می‌رود؛ همان‌هایی که شاید در خیابان از کنارشان بی‌اعتنا رد شویم، اما او در ریزترین جزئیات زندگی‌شان جهانی از معنا می‌سازد. زبانش آرام و بی‌اغراق است؛ بی‌آنکه فریاد بزند، اندوه و شادی را بر جان خواننده می‌نشاند.

میان داستان‌ها، کفاشی خوش‌قدم بیش از همه در جانم نشست. خدایی با مهارت کم‌نظیری توانسته بود تصویر سوگ و فقدان را زنده کند. صبحی برفی را به تصویر می‌کشد: اوس مرتضی، کفاش خوش‌قدم چهارباغ، بااحتیاط از کوچه‌های یخ‌زده می‌گذرد و مغازه‌اش را باز می‌کند. در سکوت سرد، به ردیف کفش‌ها و جعبه‌ها سلام می‌دهد، چراغ والور را روشن می‌کند و دفترهای کهنه را بیرون می‌کشد؛ دفترهایی که سال‌ها نام مشتریان، شماره‌ی پاها و یادداشت‌های ریزودرشت در آن‌ها ثبت شده است. میان ورق‌ها، چهره‌ها و خاطره‌ها زنده می‌شوند، اما ذهن او آرام نمی‌گیرد. نگاهش ناگهان روی جمله‌ای می‌ایستد که سال‌هاست چون خنجری در جانش نشسته است:

محسن درفشی، ۱۳۳۸، شماره‌ی پا ۴۲، کفش دامادی ورنی با سگک طلایی، به رحمت خدا رفت، پسر ناکامم ۱۳۶۱.

 

در حال بارگذاری...
عکس از محمد سمندری

با خواندن این سطر، اندوهی سنگین سراپایش را فرامی‌گیرد. به پستوی مغازه می‌رود، جعبه‌ی کفش‌های دامادی محسن را بیرون می‌کشد، آن‌ها را بر سینه می‌فشارد و نالان زمزمه می‌کند: «آی محسن... آی محسن...»

برف آرام و بی‌وقفه بر چهارباغ می‌بارد، خیابان خلوت است و سکوت همه‌چیز را در خود فرومی‌برد. همان‌جا، دوستانش را پشت ویترین مغازه می‌بیند که با خنده صدایش می‌کنند: «بیا بیرون درفش، بیا بیرون بدرخش. وقت، وقت ماست. بیا که چهارباغ هم مال ماست.»

 

شب که فرامی‌رسد، چراغ مغازه‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند. برف همه‌چیز را می‌پوشاند و مرتضی تنها می‌ماند؛ با کفش‌های نپوشیده‌ی پسرش؛ کفش‌هایی که هرگز مجال درخشیدن نیافتند و فقط یادگاری زخمی و ناتمام‌اند.

این داستان را بارها خواندم و هر بار، بی‌آنکه تجربه‌ای مشابه داشته باشم، با مرتضی هم‌سوگ شدم. اما هم‌نوایی کافی نبود؛ چند ماه بعد، در همان زمستان، مادربزرگم را از دست دادم؛ زنی که نبودنش اثری عمیق بر جانم گذاشت. همیشه هراسی پنهان از چنین روزی در دل داشتم، اما فریب وضع سلامتی‌اش را خورده بودم و با خود می‌گفتم هنوز وقت داریم. اما مرگ خبر نمی‌دهد...

در خانه‌ی مادربزرگ، دیوارکوب قدیمی‌ای بود با نقش برکه‌ای سبز که بر سطح صیقلی‌اش چاپ شده بود. از کودکی جلوی آن می‌ایستادم و خیال می‌کردم در دل برکه زندگی می‌کنم، منتظر دسته‌ای مرغابی که از آب بگذرند. پس از رفتنش آن دیوارکوب را به خانه آوردم و بر دیوار نصب کردم. حالا هر بار که نگاهم به آن می‌افتد، خاطره‌های کودکی و حضور او زنده می‌شوند. گاهی نگاه کافی نیست؛ لمس خنک لعاب دیوارکوب یا ترک‌های ریزش در نور عصرگاهی مرا به لحظه‌هایی می‌برد که مادربزرگ هنوز بود. 

در حال بارگذاری...
عکس از محمد سمندری

رنج فقدان، درست وقتی فکر می‌کنم پایان یافته، بازمی‌گردد؛ گاهی آرام مثل سایه، گاهی ناگهانی و در لابه‌لای یادگارها. کافی است چشمم به نقش دیوارکوب بیفتد تا همان سنگینی و بغضی که مرتضی با دیدن کفش‌های محسن تجربه می‌کرد، در جانم فروبریزد.

آدمی موجود عجیبی است؛ هم می‌خواهد بار فقدان را سبک کند هم با نگه ‌داشتن یادگارها، غیبت را هر روز دوباره زنده می‌کند. دیوارکوب و کفش‌ها تنها اشیا نیستند، حافظه‌اند، پُلی میان بودن و نبودن‌اند، حضوروغیاب، یادگاری‌هایی که هم تسکین‌اند و هم زخمی تازه.

زمستان آن سال چنین گذشت؛ انگار زمان متوقف شده بود و دلتنگی همه‌ی جانم را فراگرفته بود. گاهی خشم در دلم می‌جوشید، گاهی خودم را سرزنش می‌کردم که چرا بیشتر به دیدارش نرفتم، چرا لحظه‌های بیشتری را با او نساختم. این حس‌ها هرچند تلخ، بخشی از مسیر پرپیچ‌وخم سوگواری بودند. بااین‌حال، صدای دوستان مرتضی که با خنده می‌گفتند: «بیا بیرون درفش، بیا بیرون بدرخش...» مدام در ذهنم می‌پیچید و یادم می‌آورد که حتی در دل غم، حضور دیگران و خنده‌های ساده می‌تواند مرهمی باشد و جریان زندگی را بازگرداند. غم هیچ‌گاه فقط در دل یک نفر نمی‌ماند، هرکس سهمی از آن را بر دوش می‌کشد. گاهی دوستی با حرفی کوتاه یا حتی با لبخندی ساده، شکافی در سنگینی اندوه باز می‌کند. شاید همین تقسیم ناپیدا انسان را قادر می‌سازد بار فقدان را تاب بیاورد و دوباره به زندگی گره بخورد.

در تجربه‌ی من، نمی‌توان عاشق مرگ بود، اما می‌توان طوری زندگی کرد که هر لحظه را با تمام وجود حس کنیم. می‌توان به چیزهای کوچک اهمیت داد و با آگاهی از کوتاهی عمر، از بودن در این دنیا لذت برد. این نوع زندگی کردن، پاسخی است به مرگ، نه با ترس، بلکه با آغوشی باز.

 

هنوز هم بارش آن دانه‌های سفید را در ذهن مجسم می‌کنم؛ آرام و خاموش بر زمین می‌نشیند. برف برایم حسی از سکون و تجدید است. می‌دانم که سوگ پایان ندارد، اما گذر زمان فرصتی فراهم می‌کند تا نفس بکشم، خودم را بازسازی کنم و دوباره حضور زندگی را حس کنم.

 

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد