گرگومیش کف مغازه را جارو میزد، کرکره هم نیمهپایین. مهِ دمکردهی جمعهی پاییزی از مشبکهای کرکره خزیده بود تو. هشتاد و چهار روزِ تمام را توی خلوت و سکوت گذرانده بود، بی گپوگفت با آدمی، بی اینکه یک مشتری از درِ ماهیفروشیاش وارد شود.
ماهیسفیدها بهش زل زده بودند، قزلها هم. بوی زهم گوشت ماهی پیچیده بود همهجا. یخپودریها را که ریخت رویِ سرِ کپورها، فکر میکرد چطور؟ چطور اینهمه ماهی را قبل بوگرفتن و خرابشدن بفروشد؟ نگاه کرد به چشمهای وقزدهی یک کفال. چیزی دستگیرش نشد جز اینکه بعد کار بزند بیرون.
چکمههاش را پوشید و دستکشهای لاستیکیاش را گرفت زیر آب سرد. پولکهای چسبیده به روکشِ دستکش لزج بودند و سمج. توی سرش صدای ورقزدن میآمد انگار و صدای جیغ مرغان دریایی و بعدش پیرمردی که پاروکشان میرفت سمت آبهای آزاد خلیج. نخی نامرئی وادارش میکرد برود توی اتاق استراحت، ولو شود روی تخت و همگام با کلمات و پیرمرد، غرق خیال شود. نگاه کرد به دیوار روبهروش، توی آیینهی لبپَر و لکگرفته خودش را مات میدید و نقطهنقطه، با چشمهایی خسته و پفکرده. به دور و برش نگاه کرد و خیلِ کارهایی که هوار بودند روی سرش.
عینکش را که گذاشت، نشست به پاککردن ماهیسفیدها که صبح زود- گرگومیش- از ماهیگیرهای محلی تحویل گرفته بود؛ همان پیشهی تکراریِ هشتادوچهارروزهاش، بی اینکه مشتریای کوبهی مغازهاش را بزند.
تکیه داد به صندلی چوبی. با یک دستش شلنگ آب را باز کرد و با فشار گرفت روی سرامیکها. با همان دستکشهای خیس، کاغذهای لیست و سررسید را هم زیر و رو کرد، قبض، قرض، بدهی... .
هرقدر بیشتر کار میکرد تا ذهنش دور شود از میل و کشش به استراحت و دوری از بوی ماهیها، نمیشد.
درست بیست سال بود که همین کارها را تکرار میکرد و هر بار بالاخره کم میآورد. کارها را نصفهنیمه رها میکرد و دمِ ظهر با همان بوی ماهی چسبیده به تنش راه میافتاد سمت کلبهی پرتقال که یک اتاقک کوچک چوبی بود با بوی پَر کفتر و کتابهای کهنه. از درِ باریکش تو میرفت و راهروی نموک و باریکش را که رد میکرد، میرسید به کتابدار عنق؛ پیرزن لاغری که به سلیقهی خودش و گاه اتفاقی یک کتاب زهواردررفته میداد بغل او.
اولین بار از جلوِ دست خودش، انتهای تاریک کتابخانه، برایش نسخه پیچیده بود. میگفت: «این خوبه پسرجان.» یا «هر ماهیگیری بایس این رو بخونه پسر جان.»
یک بار هم گفته بود: «حتی اگه ماهیگیر نباشی...»
به همه میگفت پسرجان، کوچک، بزرگ، پیر، جوان، حتی به خودش. برایش مهم نبود این پسرجان دیگر آن پسرجانِ بیست سال پیش که جوان بوده و قبراق، نیست، یک مرد قوزکردهی ساکت است با عینکهایی که هردفعه نمرهشان میرود بالاتر و موهایی که هرروز کمتر سیاهاَند.
توی این بیست سال یک دُور اصول زندگی را از کتابها کشف کرده بود؛ فلسفه را از ارسطو تا کامو، ادبیات را از سوسهکی تا تواین. تاریخ را از عصر نخستین تا جدیدترین خبرهایِ روزنامهها از بر بود. میدانست آمیشهای آمریکا چه رسمورسومی دارند، برای موسیقیدانها چه غذایی بهتر است یا نژاد اردکماهیها کِی منقرض میشود، ولی هیچوقت نمیفهمید بعد از اینهمه سال کار بیوقفهاش، چرا در ماهیفروشی برخلاف رقبایش هیچ تبحری ندارد. فکر میکرد باید اساسی عمل کند، باید ماهیها را خوب بشناسد، از همان دریا.
با صدای کتابدار پیر به خودش آمد. از زیر عینک وارسیاَش میکرد. یک کتاب با جلد کهنه و پاره دستش بود. کتاب را داد دستش و گفت: «کلّ مدت داشتم این رو اون زیرمیرا پیدا میکردم. خیلیوقته کسی این رو نخونده پسرجان.»
کتاب را گرفت و کمی ورق زد. نصفه بود. چند ورق انتهاییاش کنده شده بودند. هر سال، هروقت که میآمد و میگفت کتابی از دریا میخواهم، کتابدار همین را برایش میآورد. هر بار هم یادش میرفت بپرسد سرنوشت آن پیرمردِ ماهیگیرِ توی کتاب چه میشود. هیچوقت نفهمید چه بر سرش خواهد آمد، توی روزِ هشتادوچهارمی که پیرمرد اسیر بود، او هم گیر کرده بود. فردایش چه میشد؟ فردایش که قرار بود بدون شاگردش، آن پسربچهی سمج، برود به دریا. پیرمردِ کتاب ماهی شکار میکرد یا لاکپشت؟ میگو یا اردکماهی؟ فکر میکرد خود پیرمرد هم نمیداند سرنوشتش چه شده. از همان روز که ورقهای آخر کنده شد، سرگردان آبها ماند و هشتاد و چهار روزش جاوید شد، یک جاودانگی ابدی و خستهکننده.
این بار اما فرق میکرد. همان کتاب را آورده بود تا تنش مثل تنوره کلمات را ببلعد و انگار جای خودش را با پیرمرد عوض کند. خسته بود از خواندن؛ انگار یک عمر خوانده بود بیحاصل. حالا یکی باید خودش را میخواند، باید مسیرِ همیشگیِ بازار تا کتابخانه را پاره میکرد و دور میریخت، باید میزد به دل ساحل، به دل دریا و جنگل و هرجایی که ممکن بود مواجه شود با خودش یا با دیو خنیاگرِ سکوت.
از سوراخ روزنامههای چسبیده به شیشه، نور باریکهای پخش میشد روی دیوار. آجر شکستهای گذاشت جلوی در تا باد روی هم نکوبدش. بازار غوغا بود و دکانهای روبهرو کیپ مشتری.
کتاب روی پیشخان بود. رسیده بود به آخرین صفحات. هنوز مثل همان بار اول بود که خوانده بودش، بیهیچ تغییری، بیکه چیزی رخ دهد. جایش داد توی کارتن، لای قبضهای قدیمی و سررسیدهای منقضی و ته انبار گذاشت.
انبار با یک راهپلهی خاکگرفته از مغازه جدا میشد. روی تخت آهنی انباری دراز کشید و توی تاریکنای سرد انباری به صدای بالاپایینشدن قایق توی آب گوش داد؛ صدایی تکراری که از ورقهای کاهی کتاب بیرون میآمد و توی سرش جان میگرفت. حالا بعد چندین بار خواندنش، نیاز نبود که حتماً ورق بزند و با چشم بخواند. حالا همه را از بر بود، حتی میدانست صفحهی بیستم کتاب یک نقطهی سیاه بزرگ دارد که احتمالاً از جوهرریزی دستگاه چاپ بوده یا توی صفحهی یازدهم یک نفر یک شعر شورانگیز برای معشوقهاش نوشته با قلبی که از آن خون میچکد. حالا برایش فقط روند اتفاقات مهم بود نه چینش کلمهها.
چشمهاش را بست و باز که کرد، بدون لباسهای کارش درِ اتاقک انبار را قفل کتابی زده بود و راه افتاده بود سمت یک ساحل؛ یک ساحل که قبلتر هرگز ندیده بودش و نمیدانست کجاست. آدمها، درختها و آسمان، همه، جور دیگری بودند. هرچه که دورتر میشد از انبار و دکان، صدا رنگ میباخت.
رسید کنار پلههای پلاژ و لمید روی تختهسنگی. انگار قلمهاش زده باشند به تختهسنگ، سیگارش را میچلاند و دود را با حرف بیرون میداد: «آخ پیرمرد ماهیگیر!»
ذهنش آرام شده، طوریکه اگر کمی خیالش را ورز بدهد و نگاهش را بازتر کند، پیرمرد را میبیند که ایستاده توی چندقدمیاش؛ آنقدر واضح که حتی میتواند دست ببرد و گوشهی پیراهنش را بگیرد و به غیرواقعیبودنش شک کند. پیرمرد ایستاده و دارد زل میزند به کرانههای دریا. به فردا فکر میکند لابد، به قایق چوبی کهنهاش و فردا که آخرین روز است برایش. آخرش را خوب میداند، اما خودش را گم کرده یا دوست دارد گم کند توی ورقها تا یکجورِ دیگر او را بخوانند، از یک دریچهی دیگر. تا یکجورِ دیگر بهش فکر کند، طوریکه انگار اولین بار است او را نوشتهاند.
صدای جیغِ مرغان دریایی میآید. ماهیگیرها تازه از صید برگشتهاند. چکمههای پاشان خیسِ گلوشُل، چِلِکچِلِک میکند. زُلزُل نگاهش ماسیده به ردِّ زعفرانیِ افق و دوردستها؛ به آنجا که خورشید غرق شده و تاریکی غروب میتازد، تدریجی.
طول ساحل را میگیرد و پا میکوبد توی شنها، شنهای خیس. پیرمرد هم مثل او نگاهش خیرهی سطلهای پر از صید ماهیگیرهاست. میایستند کنار یک قایق، یک قایق چوبی قدیمی. صدای نفسکشیدن جفتشان را از زیر شالگردنش میشود شنید.
صدای چِرِقچِرِق سوختن چوبهای تَر توی حلبی آتش میکشاندش کنار پیرمرد. سوز سرد نزدیکترش میکند به آتش. دستهاشان میخورد به هم. مرغها دستهای روی دریا پرواز میکنند.
لب باز میکند: «اینجا رو خوب میشناسی، ها؟»
پیرمرد تور و قلاب ولوشدهاش را جمع میکند. به نشان تأیید ابروهاش را رو به پایین تکان میدهد.
«اینجا زندگی میکنم. از اولش اینجا بودهم.»
شبیه است به کسی که گم شده باشد و نداند کجاست. سرگردان نگاه میچرخاند به اطراف، به تاریکیای که دارد میآید.
«من نمیدونم اینجا کجاس، ولی هزار بار اومدهم انگار، اما نمیدونم...»
بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، پا میشود و آن سر تور فرسوده را میگیرد.
«اینجا آشناس، ولی هیچ تا حالا اینطرفها نیومدم. یکی انگار من رو هُل داده اینجا. راه گم کردهم.»
از نظرش کمی فضای آنجا شبیه است به خیالهای دیگرش. مثلاً اگر کمی شانه بچرخاند یا نور کم و زیاد شود، میرسد به جایی دیگر؛ از دریا توی کویر سر درمیآورد و از کوهستان میرسد کنار ابرها پیش آذربادی، جاناتانی... یا اگر زیرِ همین آب شنا کند، حتم موبیدیک و اسماعیلِ سرگشته روی آبها را خواهد دید و کمی عمیقتر که برود، ناتیلوس و آروناکس سرگردان را.
پیرمرد که میرود، او هم میافتد دنبالش، قدمبهقدم. توی شنها ردّ چرخهای ماشین، قلعههای شنی قدونیمقد و کلمات لاتین است. باغ و جنگل و چند ویلا را که رد میکنند، میرسند به یک کلبهی چوبی. کلافه پا تند میکند و قبل پیرمرد در باز میکند و میرود تو.
دراز میکشد روی روزنامههای نمگرفته. توریای که افتاده کنار پنجره را وارسی میکند. دیوارها را وجب میکند و مدام از بیسبال حرف میزند؛ آنقدر که دهانش کف میکند و تهش سر میخاراند و فکر میکند از کِی اینطور از بیسبال خوشش آمده؟ بعدش وانمود میکند ماهی و برنج زرد میخورد. یک لیوان آبجوی نامرئی هم بالا میرود.
«بهسلامتیِ پریکو و روزنامههاش، مارتین و غذاهاش، بهسلامتی مانولین... و من.. و من... و سانتیا...»
صدای ماهیفروشهای دورهگرد قاطی میشود با صدای در که باد بهتندی روی هم میکوبدش. از جا میپرد. سر میچرخاند. دور و برش را خوب از نظر میگذراند. همینکه میفهمد روی تخت خودش توی مغازه است، پوفی میکشد. عینکش را از کنار بالش برمیدارد و میزند روی چشمهای خوابآلودش. حتی خوابش هم آن چند ورق پاره را دارد. خیالش پاره شده. هر بار که میخواهد خیالپردازی کند یا خواب ببیند به آنجا - آن کلبهی ساکت و نمور - که میرسد، خوابش به سر میآید و خیالش از ظرافت رؤیاگونه به صرافت واقعیت زندگی برمیگردد.
تکانی میخورد. تَق... تَق... در با جیرجیرِ خفهای باز میشود. چشمهای نیمهبازش را تنگ میکند و دستش را سایبان صورت. بی عینک کتابخواندن توی تاریکی چشمهاش را قرمز و منقبض کرده. لِخلِخکنان از انباری میرود بیرون. جلوی پیشخان میایستد. کتابدار با سبد کوچک خرید توی دست، ماهی سوا میکند، یک سفید، دو تا قزل. میگذارد روی ترازو.
«دیروز کتاب رو برنگردوندی پسرجان!»
ماهی را با دست چپش وزن میکند و دست راستش را بالا میآورد.
«دیروز جمعه بود.»
انگشتش را گذاشته است وسط ورقها، آخرِ کتاب.
کتاب را توی هوا، جلوی صورت کتابدار تکان میدهد: «هنوز تموم نشده. ورقهای آخرش نیست، کنده شده. اولین بار هم که خونده بودم همین بود.»
یک مشتریِ دیگر پشت در و یکیدیگر پشت او توی صف ایستادهاند. با عجله میپرسد: «خودت نمیدونی تهش چی میشه؟»
پیرزن شانهای بالا میاندازد. اصلش هیچوقت خودش کتاب را نخوانده و نفهمیده پاره است، نفهمیده چرا هرکس آن را برده سریع برش گردانده، جز این ماهیفروش سمج که دستبردارش نیست. کی برایش اهمیت دارد که اگر کتابی نصفه شود، آدمهای کاغذی تویش سرگردان میشوند؟ میروند سراغ یک کتاب کامل و سالم و بعد کتاب را پس میدهند و همهچیز یادشان میرود، نه اثری در خواب و نه در واقعیت.
کتابدار پیر کتاب را پس میگیرد، میگذاردش توی سبد ماهیها و کنار خیسی و لزجی ماهیهای نیمهجان. بی حرف میرود بیرون. انگار هیچ برایش مهم نیست تمام این سالها یک پیرمرد هست و یک دریا و یک قایق معلق که روی آبهای آزاد خلیج بالاپایین میشود.
زنگ ساعت دوازده میزند و ماهیفروش، خسته و بیرمق، خودش را ول میدهد روی تختش تا شاید باز آن خیال نصفهنیمه، آن کتاب پاره کمی دورش کند از هیاهوی بازار و شلوغی زندگی.