
برای مظاهر کُردی
که برای نبودن، عجله داشت

شبِ شکار بود؛ شبی که سهراب قولش را از تابستان سال پیش، به بردیا داده بود. ساعت از دوازده گذشته بود که سهراب چاقوی ضامندار کوچکی را چپاند توی جیب شلوارَکش. بهسمت بردیا سر تکان داد و آرام پرسید: «هنوزم میخوای بریم؟»
بردیا گفت: «بریم.» و بلافاصله پرسید: «از چی میترسی؟ آقاخان مُرده. دیگه کسی نیست ازش بترسیم.»
سهراب زیر لب غر زد. تیرکمان هفتیاَش را انداخت دور گردنش و بعد تورِ ماهیگیری پدرش، عمویعقوب، را از روی فرش اتاق برداشت و انداخت روی شانه. آرام گفت: «بابام بفهمه، میکشدم.»
بردیا زد زیر خنده: «من که از دست پدربزرگم راحت شدم.»
سهراب دستش را برد تا جلوی دهان بردیا. اشاره کرد که آرامتر و گفت: «ننهکبری میگه پشت سر مردهها نباید حرف زد.»
بردیا رفت توی هم: «تو چرا اینجوری شدی از پارسال تا الآن؟»
درِ اتاق سهراب را رو به ایوان باز کرد و رفت بیرون. سهراب دمغ شد و با قدمهای سنگین پشت سر بردیا از اتاق بیرون زد.
قیژقیژِ درِ چوبی قدیمی بلند شد. به درِ اتاقِ پدر و مادرش نگاه کرد تا مطمئن شود خواب هستند. لامپ زرد بزرگی از سقف چوبی ایوان آویزان بود. به بردیا اشارهای کرد و آرام رفت سمت پلههای ایوان. بردیا با چراغقوه و کیسهای پارچهای و کفشبهدست، از پلهها رفت پایین توی حیاط. کفشهایش را کنار چاه آب پوشید. سهراب هنهنکنان از سنگینی تور ماهیگیری، رسید کنار بردیا. به آسمان نگاه کرد و گفت: «فکر کنم بارون بیاد. امشب وقت شکار نیستا.»
انگار بردیا از ذوق شکار، چیزی نمیشنید و حتی حواسش نبود که سر تور را برای کمک به سهراب بگیرد. جلوتر رفت. سهراب نتوانست کفشهایش را درست بپوشد. لِخلِخکنان خودش را بهسختی به بردیا رساند و آرام پرسید: «کبریت برداشتی؟»
بردیا با سر اشاره کرد که برداشته.
تا باغ پرتقال آقاخان راه زیادی نبود. باغ و شالیزارِ پدربزرگِ مرحومِ بردیا و خانه و باغ کوچک و شالیزار اطراف خانهی عمویعقوب تنها جاهایی در آن اطراف بودند که مهندس شرفی، بسازبفروش بزرگ آن منطقه، هنوز نتوانسته بود از چنگشان دربیاورد و توی آنها ویلا و شهرک بسازد.
سُربهای مخروطی پایینِ تور سنگینش کرده بود، ولی سهراب با اینکه پسربچهی لاغر و کوتاهی بهحساب میآمد، نسبتبه بردیا، بدن ورزیدهتری داشت، زورش بیشتر بود و میتوانست تور را تنهایی ببرد.
تور ماهیگیری عمویعقوب مدتها بود که توی انبار از میخی آویزان بود و بیاستفاده مانده بود. رودخانهی وسط روستا آنقدر کمآب شده بود که دیگر خبری از ماهی در آن نبود. صید در دریا هم ممنوع شده بود. او هم مثل بقیهی اهالی روستا تمام سعیاَش این بود که درختهای پرتقال و نارنج و نارنگیهای توی حیاط خانهاَش را از خشکی نجات بدهد و شالیزار کوچکش را با آبِ کمی که سهم هر مزرعه میشد، بهاندازهی خوراک برنج یک سالِ خانوادهاَش، سرِپا نگه دارد.
باغ آقاخان تنها باغ پرتقال روستا بود که حتی بعد از مردن او هنوز خشکِخشک نشده بود. خانه و شالیزار و باغ آقاخان در همسایگی خانهی عمویعقوب بود. پدر بردیا هر سال تابستان او و مادرش را میآورد شمال و خودش برمیگشت تهران تا مغازهی گلفروشیاَش از رونق نیفتد. بردیا و مادر، یکیدو ماهی خانهی پدربزرگش در روستای زادگاه مادرش میماندند و اواخر شهریور، پدر بردیا میآمد دنبالشان و برمیگشتند تهران.
بقیهی خالهها و داییها تابستانها میآمدند خانهی پدری که توی برداشت برنج به آقاخان کمک کنند، چون بچههایشان همسن بردیا نبودند. بچههایشان خیلی بزرگتر از بردیا بودند و بیشترشان ازدواج کرده بودند و نمیآمدند خانهی آقاخان. مادر بردیا کوچکترین بچه بود و دیر ازدواج کرده بود.
آن یکیدو ماه، سهراب و بردیا میشدند برادرهای دوقلو، ولی آقاخان که بود، بردیا را هم مجبور میکرد توی شالیزار کمک کند؛ کمک بردیا موقع دروکردن این بود که نگذارد گنجشکها بیایند سروقت خوشههای برنجِ کُپهشده. بردیا شبیه مترسکی متحرک با چوبی در دست، یک گوشهای توی آفتاب میایستاد و حواسش را میداد به گنجشکها و از حمله با چوب به آنها کِیف میکرد. گاهی هم خودش را با یک بازی مسخره، مثل گرفتن قورباغهها و بستن دست و پایشان با ساقههای طلایی برنج یا انداختنشان توی جوی کنار شالیزار، سرگرم میکرد. خیلی وقتها سهراب هم میآمد پیشش. بردیا از او میخواست که با تیرکمان هفتیاَش، گنجشکها را بزند، ولی سهراب محل نمیگذاشت. بردیا که خیلی اصرار میکرد، سهراب تیرکمان دور گردنش را میداد به او و شبیه شکارچیهای پیر میگفت: «این که مال گنجشکزدن نیست. سنگ بخوره به این بدبختا، چیزی ازشون نمیمونه دیگه.»
«لابد با این میری شکار پلنگ؟»
دو تکه چوب شبیه هفت با تکهچوبی مثلثی بینشان با لاستیک تیوپ دوچرخه بسته شده بودند به هم. یک تکهی باریک و دراز از تیوپ دوچرخه هم که وصل بود به دو سر هفتی، کشِ تیرکمان بود. بردیا سنگ کوچکی میگذاشت وسط کش و آن را میکشید و یکهو ول میکرد سمت گنجشکها، ولی نمیخورد به هدف. بردیا هیچوقت یاد نگرفته بود چطور باید با آن تیرکمان هفتی درست نشانهگیری و شلیک کند. پرتش میکرد سمت سهراب.
«پس واسه چی اینو همهجا با خودت میبری؟»
سهراب توی فکر بود و جواب نمیداد. تیرکمانش را توی هوا میگرفت و میانداخت دور گردنش. نمیفهمید که اگر گنجشکها از کوه خوشههای برنج، چند دانه بخورند، چه میشود؟
یک روز که بردیا توانسته بود یکی از گنجشکها را با چوب بزند و شَتَک کند روی ساقههای خشک برنج، هرچه از سهراب خواست که برود و مغز لهشدهی پرنده را ببیند، سهراب جلو نرفت. بردیا مسخرهاَش کرد: «ترسو هم شدیا! بیا بابا! مرده. ترس نداره که.»
سهراب آرام گفت که نمیترسد. گفت که فقط چندشش میشود و از آنجا فاصله گرفت. بعداً که بازهم بردیا شوخیهایش را با ترسِ سهراب ادامه داد، سهراب قضیهی شکار شبانه و کباب گنجشک را برایش تعریف کرد؛ گفت که یک بار با برادر بزرگترش، ایرج، رفته شکار گنجشکها. روش شکارشان با تور ماهیگیری و کندن سر پرندهها و کبابکردنشان را با جزئیات دقیق برای بردیا گفت و آنقدر آبوتاب داد تا بردیا هم هوایی شد.
نیمهشب ابری، توی کورهراه تاریک بهسمت باغ آقاخان، زوزهی سگها لابهلای صدای جیرجیرکها و قورباغهها در کوچههای خلوت روستا میپیچید و گاهی صدای خِشخِش برگهای خشک درختها در بادی خنک و مرطوب، شنیده میشد. سهراب با وجود سنگینیِ تور ماهیگیری جلوتر بود و بردیا پشت سرش چراغقوه گرفته بود. چهار تا سگ توی راهِ گِلی، گوشهای ایستاده بودند و با تعجب نگاهشان میکردند. بردیا سنگی از روی زمین برداشت، ولی قبل از پرتکردن، سگها پارس کردند و دور شدند. بردیا نور چراغقوه را دوباره انداخت توی تاریکی راه. ردِّ چرخ تیلرها گود بود و علفهای خشک و گزنهها وسط برآمدهی راهِ گِلی را پوشانده بودند. خانهی پدربزرگ بردیا دیوار نداشت و سپیدارها کنار هم تا دل تاریکی بالا رفته بودند. صدای برگهایشان شبیه تماشاچیهایی بود که داشتند برای پسرها کف میزدند و با هزاران چشم روی تنههای خاکستریشان، آندو را نگاه میکردند. دو طرف راه، از روی زمین تا یکیدو متر بالاتر، پوشیده از بوتههای تمشک بود. روی ایوان خانهی آقاخان، لامپ بزرگی در سکوت روشن بود، ولی از جروبحثهای آن روزهای بچههای آقاخان خبری نبود.
آن تابستان اولین تابستان بعد از مرگ آقاخان بود و مادر بردیا با مادربزرگ و خالهها و داییها آنقدر درگیر فروختن یا نفروختن خانه و زمین و باغ آقاخان به مهندس شرفی بودند و سر تقسیم ارث، قهر و دعوا داشتند که هیچکدامشان کاری نداشت که بردیا حتی شبها هم خانهی سهراب میماند و کلاً پیدایش نیست. هرازگاهی که بردیا سری به خانهی مادربزرگش میزد تا لباسی عوض کند یا چیزی بردارد، حرف و دعواهای خانوادهی مادریاَش را میشنید.
«تو میآی اینجا بمونی شخم بزنی و درو کنی؟ واسه مامان یه خونهی نقلی توی شهسوار میگیریم، خب؟»
«این شرفیِ عوضی همهچی رو مفت میکشه بالا. اگه خود آقاخان بود، کدومتون جرئت داشتین حرف باغ و زمیناش رو بزنین؟»
«همهمون لنگ پولیم به خدا. چه اشکالی داره بفروشیم همه رو؟ آثار باستانی نیستن که.»
برای بردیا نه مردنِ پدربزرگش مهم بود نه دعواهای مادر و خالهها و داییها، حتی از اینکه دیگر آقاخان نبود که بهخاطر شیطنتهایش به او گیر بدهد، خوشحال هم بود. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که تابستانهایش خراب نشود. به سهراب گفته بود که خیلی هم بد نیست که همهچیز را بفروشند، چون شنیده بود که پول خوبی گیرشان میآید و میتواند تابستانها کلاً پیش سهراب بماند.
«بردیا، اگه همهچی رو بفروشن، به خدا دیگه نمیآین اینجا. نمیذارن تو تنهایی بیایی پیش ما.»
سهراب با ترس و ناامیدی اما خیلی مطمئن اینها را به بردیا میگفت، ولی بردیا برایش حسابکتاب میکرد که اگر از پول فروش زمین و باغهای آقاخان مقداری هم به او برسد، چه کارهایی میتواند بکند؛ برای خودش تور و قلاب ماهیگیری میخرد، مونوپولی و توپ چهلتکه و کفش استوک میخرد، دوربین عکاسی و تفنگ بادی و آتاری و دوچرخه میخرد. سهراب تلخ خندید: «بچهپولدار، واسه منم یه شورتی جورابی چیزی بخر.»
معلوم بود که از جَوگیرشدن بردیا خوشش نیامده و ادامه داد: «بهجاش تابستونا من میآم خونهی شما.»
«تهران؟ تهران که بهدرد نمیخوره.»
«حالا تو یه تعارف بکن لااقل.»
بردیا قیافهاَش رفت توی هم و بعد حرفهایش را جور دیگری تمام کرد. گفت که هر تصمیمی بزرگترها بگیرند همان میشود و هیچوقت به حرف بچهها گوش نمیدهند. سهراب هم برای اینکه انتقام کوچک و بچگانهای گرفته باشد، گفت: «از اون پول یه قرون هم به تو نمیدن.»
سهراب تهتغاری خانواده بود و در روستا دوستی شبیه بردیا نداشت. خواهر و برادر بزرگتر سهراب ازدواج کرده بودند و رفته بودند سر خانهوزندگی خودشان. وقتی کوچکتر بودند هر سال موقع خداحافظی بردیا با چشمهای پر از اشک از سهراب میپرسید: «تا تابستون سال دیگه چیکارا میکنی؟»
سهراب لبولوچهاَش را کج میکرد، شانه بالا میانداخت و زیر لب با بغض میگفت: «هیچی. منتظر تو می مونم.» و بردیا وسط گریه، قند توی دلش آب میشد که سهراب تنهاست و کاروبار و رفیق دیگری ندارد.
برای بردیا، ماندن پیش او توی اتاق درندشتش و ولگردیهایشان توی روستا، خواستنیترین چیز در دنیا بود. اتاق سهراب هم پناهگاه دو پسربچه بود هم انبار کوچک ننهکبری، مادر سهراب. یک گوشهاَش تا سقف، کیسههای برنج را چیده بود و سمت دیگرش شیشههای شور و ترشی و مرباهایش را که جانش به آنها بسته بود. پسرها که گاهی به آنها ناخنک میزدند، ننهکبری میفهمید و فحش را میکشید به سهراب: «اون بچه بخوره، مهمونه، نوش جونش. توی پدرسگ چرا دیگه؟»
اما سهراب و بردیا غشغش میخندیدند و میدانستند تا چند دقیقهی دیگر، ننهکبری همهچیز را بیخیال میشود و صدایشان میکند بروند حلوا و کدوتنبل پخته یا باقالی بخورند.
چند قطره باران تابستانی چکید روی سر سهراب و بردیا. سهراب به آسمان نگاه کرد و گفت: «دیدی گفتم!»
بردیا کف دو دستش را گرفت رو به آسمان و پرسید: «سهراب، همهش بهونه میآری. بارون نیست که چند تا قطرهست.»
سهراب دیگر ادامه نداد. آرامآرام مثل بچهروباهها خودشان را رساندند به شالیزارِ پشت خانهی آقاخان. بعد از خانهی آقاخان، خانهی دیگری نبود و شالیزار و باغ او شروع میشد و دورتر از آنها شهرکها و ویلاها بودند و زمینهایی که مهندس شرفی از بقیهی اهالی روستا خریده بود و داشت تویشان ساختوساز میکرد. صدای سگها قطع نمیشد. سهراب به بردیا اشاره کرد که از توی شالیزار میانبُر بزنند و آرام گفت: «از اینجا نزدیکتره. کسی هم ما رو نمیبینه.» و از روی جوی آبی پرید توی خاک شالیزار و با بدجنسی ادامه داد: «فقط ممکنه مار و گراز توش باشه.»
بردیا پشت سر سهراب نور انداخته بود توی ساقههای طلایی برنج. حتی اگر سهراب میگفت که چند اژدهای هفتسر هم آنجا خوابیدهاَند، بردیا بیخیال شکار آن شب نمیشد. عطر و گرد برنجِ رسیده میرفت توی بینی و گلویشان. دو پسربچه از بین خوشههای آمادهی دِرو، خودشان را رساندند به باغ پرتقال آقاخان که چسبیده بود به شالیزارش. باران بیشتر شده بود. سهراب به جیبش اشاره کرد و گفت: «زود ببُر طناب رو و دَر رو.»
بردیا چاقو را از جیب سهراب بیرون کشید، طناب را برید و چاقو را دوباره چپاند سرِجایش. در را باز کردند و رفتند تو. برگها و شاخههای درختهای خمیده و خشک شبیه پیرمردها توی باد میلرزیدند. بردیا گفت: «کاش تفنگبادی رو هم آورده بودم.» و سهراب تور را انداخت روی شانهی دیگرش.
به تیرکمان دور گردنش اشاره کرد و جواب داد: «نه. دوست نداشتم. این خیلی بهتره.»
صبح همان روز، بردیا تفنگبادی آقاخان را با یک قوطی کوچک تیر ساچمهای، یواشکی از توی انباری خانهی مادربزرگش برداشته بود و با سهراب رفته بودند کنار دریا. جایی که پسربچهها میرفتند ساحل اختصاصی ویلایی بود که معمولاً خالی بود و شده بود ساحل اختصاصی آن دو نفر. از دیوار یک ویلای قدیمی میرفتند تو و از حیاط رو به دریای ویلا میرفتند تا ساحل. سهراب عادت داشت وقتی میرفتند کنار دریا، بدون آنکه دقیق نشانهگیری کند، با تیرکمان هفتیاَش، سنگ پرت کند سمت مرغهای دریایی تا بپرند و پروازشان را تماشا کند.
«میبینی بردیا! اصلاً بال نمیزنن عوضیا، ولی روی هوا جلو میرن و نمیافتن.»
بردیا بیتوجه به پرندهها و شکل پرواز آنها، با تفنگبادی ور میرفت و میپرسید: «تو بلد نیستی چهجوری توی این تیر میذارن؟»
سهراب تفنگبادی برادرش، ایرج، را بارها دست او دیده بود و کمی که با تفنگ کلنجار رفت، یادش آمد که چطور باید ساچمه گذاشت توی تفنگ و چطور نشانهگیری و شلیک کرد. یک تیر هوایی هم ول کرد که ببیند اصلاً تفنگ کار میکند یا نه. بردیا زد پشت سهراب و تفنگ را از او گرفت.
«سهراب، شکار با تفنگ خیلی باحالتره، عین فیلما.»
بعد شبیه گنگسترهای فیلمها پشت سنگهای ساحل کمین کرد بههوای مرغهای دریایی و شلیک کرد سمتشان. ششهفت تا تیر زد، ولی هیچکدام به هدف نخوردند. مرغهای دریایی حتی نمیفهمیدند که یکی دارد سمتشان شلیک میکند و از جایشان تکان هم نمیخوردند. بعد بردیا از سهراب خواست که او هم امتحان کند. سهراب گفت که دوست ندارد و با تیرکمان هفتی خودش چند سنگ ول داد سمت پرندهها. بردیا زود خسته شد و حوصلهاَش سر رفت. تیشرت و شلوارکش را کند و از سهراب خواست بروند توی آب شنا کنند.
«نه بردیا. اینجا هر سال چند نفر غرق میشن.»
«سهراب، پارسال تا ته دریا میرفتیم با هم. امسال چرا اینجوری شدی تو؟»
«خر بودیم خب.»
سهراب نتوانست بردیا را از شناکردن توی دریا منصرف کند. لخت شد، لباسهایش را گذاشت زیر سرش و روی شنهای داغ دراز کشید. بردیا تنهایی شنا کرد و چند دقیقه بعد که آمد کنار سهراب، توی آفتاب لم داد. پرسید: «من که میدونم شکار گنجشکا رو هم الکی گفتی. واسه همین هِی بهونه میآری.»
سهراب جوابی نداد. خیره بود به دریا و پرندهها. بردیا ول نمیکرد: «شب بریم سراغ گنجشکا دیگه. خودت قول دادی.»
سهراب عصبانی شد و بهخاطر اینکه کمتر زیر سؤال برود، قبول کرد همان شب بروند شکار گنجشک. بعد همانطور لخت توی راه خاکی روستا راه افتادند سمت خانه.
درختهای راه دریا به روستا خشکیده بودند و برگهایشان به نارنجی و زردی پاییز میزدند. چند سال بود که دیگر از تونل سبز و خنک سالهای پیش خبری نبود. حتی علفهای بلند و تمشکهای دو طرف راه هم خشک شده بودند، اما درختهای توی خانهی باغهای اهالی ده، هنوز سبز بودند. از کنار یکی از خانهها که رد میشدند، یکهو بردیا دست سهراب را کشید تا از سوراخ پرچین باغ خشک اطراف خانه، بروند تو.
مرغ و خروسها و اردکها توی باغ نوک میزدند به زمین. سهراب جلوتر نرفت و آرام گفت: «خل شدی؟ ما رو ببینن، به بابام میگن. بیچاره میشم.»
ولی بردیا تاجاییکه میشد، رفت نزدیک مرغ و خروسها. همانجا ساچمه گذاشت توی تفنگ و از فاصلهی یکمتری شلیک کرد توی مغز یکی از مرغها. مرغ بیچاره اول گیج شد. چند لحظه طول کشید تا ساچمه اثر کند و بعد مرغ افتاد روی زمین. همانطور که جان میکند و بالبال میزد و جیغ میکشید، خون از نوک و سر و چشمش بیرون زد و یک دقیقهای طول کشید تا جان داد. بقیهی مرغ و خروسها و اردکها عین خیالشان نبود. هیچ درکی از مرگ و خون نداشتند. سهراب با ترس و بهت تماشا میکرد. بردیا ژست قهرمانانهای گرفت و ساچمهی دیگری گذاشت توی تفنگ، دادش دست سهراب و گفت: «چی دوست داری بزنی؟ مرغ، خروس یا اردک؟ اون جوجههام خوبن.»
سهراب تفنگ را پس داد. آب دهانش را قورت داد و با اینکه نمیخواست کم بیاورد، رفت عقبتر. بردیا با صدای خفه داد زد: «ترسو! پس با همون تیرکمون مسخرهت بزن.» و بعد تفنگ را گرفت روی سر یکی از اردکهای سفید و شلیک کرد.
سهراب نتوانست جانکندن اردک را تماشا کند. دوید که از همان سوراخ پرچین برود بیرون باغ. بردیا داد زد: «چهکارشون کنم؟»
سهراب بیشتر از آنکه از خون و مردن پرندههای بیچاره بترسد، از بردیا ترسیده بود. بیآنکه منتظر بردیا بماند، پا تند کرد سمت خانه. بردیا نفسزنان خودش را به سهراب رساند و پرسید: «اینا رو نمیشد ببریم کباب کنیم؟»
سهراب با چشمهای گشاد و خیس خیره شد به بردیا که اصلاً شبیه بردیای سالهای قبل نبود. بیآنکه دیگر با هم حرف بزنند، رفتند تا خانه.
توی اتاق سهراب دراز کشیدند و حرفی نزدند، ولی بعد از ناهار کنار ننهکبری و عمویعقوب، سهراب که نمیخواست آن سکوت سنگین ادامه پیدا کند و نمیخواست بردیا بازهم به او انگ ترسو یا دروغگوبودن بزند، گفت: «اگه هنوزم میخوای شب بریم شکار، عصر باید بریم طعمه بذاریم روی درختا.»
بردیا هم که از اتفاقات صبح دلخور بود، فقط گفت: «بریم.»
یکیدو ساعتی دراز کشیدند توی اتاق. نه خوابیدند و نه حرفی زدند. بعد سهراب چند تکه نان را خمیر کرد و رفتند تکههای خمیر را بزنند سر تیغهای شاخهی درختهای نارنج و پرتقال.
نزدیک غروب که هوا کمکم ابری شد، یکسر رفتند خانهی مادربزرگ بردیا. بردیا لباس عوض کرد و به مادرش خبر داد که شب پیش سهراب میماند. وقتی برمیگشتند خانهی عمویعقوب، سهراب پرسید: «نفهمیدی تصمیمشون واسه خونه و زمینای آقاخان چی شد؟»
«نه، ولی دیگه دعوا نمیکردن.»
به حیاط خانهی عمویعقوب که رسیدند، سهراب از بردیا خواست که با کمک هم یواشکی تور ماهیگیری و چاقو و کیسه و چراغقوه را از انبار بیاورند توی اتاقش، چون پدرش شبها درِ انبار را قفل میکرد. هرچیزی که لازم بود را از پنجره انداختند توی اتاق و ملافهای کشیدند روی همهشان. دیگر هیچ کاری نداشتند تا شب و شام و خوابیدن ننهکبری و عمویعقوب و بقیهی اهالی روستا.
سهراب و بردیا از بچگی، همبازی تابستانیِ هم بودند. در آن یکیدو ماه، تفریح اصلیشان شناکردن توی دریا و رودخانهی وسط روستا بود، آنقدر که پوستشان میسوخت و تا مدتها تنشان بوی شور تلخیِ آب و ماهی و خزه میداد. همان اطراف با چوبهای ماهیگیری دستسازشان، ماهی هم میگرفتند، بیشتر اسبیلی؛ اسمی که خودشان روی ماهیهای سبیلوی بیخاصیت گذاشته بودند؛ موجود لزجی بین قورباغه و ماهی که خوردنی نبود.
در دوازدهسالگی، دیگر نه آنقدر بچه بودند که قاطی بقیهی بچههای کوچکتر فامیل، خالهبازی کنند نه آنقدر بزرگ بودند که بتوانند با بزرگترها قاطی شوند. ترجیح میدادند بروند از مزرعهی همسایهها ذرت بدزدند، کنار جادهی اصلی، آتش روشن کنند و به مسافران عبوری، بلال بفروشند. بعد هرچه پول گیرشان میآمد، توی فوتبال با بقیهی بچههای بزرگتر از خودشان، شرطبندی میکردند و میباختند. پسربچهها برای خودشان ول بودند و تا تابستان قبل، فقط آقاخان بود که گیر میداد بردیا کجاست یا کجا میخواهد برود و گاهی با چوب و داس میافتاد دنبال جفتشان. هردو از آقاخان میترسیدند ولی آقاخان، قبل از عید، مرده بود.
اواخر اسفند، بردیا و پدر و مادرش آمده بودند برای مراسم و بعد تا سیزدهبدر مانده بودند. بردیا ته دلش از آن سفر یکهویی خوشحال بود، اما هیچوقت زمستان و شروع بهار روستا را ندیده بود، سوتوکور و سرد و بارانی. سهراب هم آن سهراب تابستانها نبود. در آن چند روز مراسم آقاخان، همدیگر را دیدند، ولی انگار روستای خلوت و دلگیر و فضای غمبار خانه نگذاشت مثل تابستانها با هم ولگردی کنند. فضای آن روزها که غمانگیز بود، اما ندیدن درستوحسابی همدیگر، سهراب و بردیا را غمگینتر کرد.
بعد از مراسم ختم آقاخان، موقع ناهار، بردیا برای سهراب گفت که غصه نخورد و تا چشم به هم بزنند، تابستان میرسد. بعد همانطور که استخوانهای ران مرغ را به دندان میکشیدند، بردیا از طعم کباب گنجشک سؤال کرد. سهراب خیلی سرد آرام توی گوش بردیا گفت که نمیشود توضیح بدهد. گفت که خودش باید بیاید و ببیند و بخورد تا بفهمد چه لذتی دارد.
بردیا کل روزهای باقیماندهی بهار را به امید رسیدن تابستان، گذراند.
از همان روز اول که رسیدند شمال، از سهراب پرسید که کِی میروند شکار، ولی سهراب طفره میرفت. روزهای بعد هم چندباری خواست بردیا را کلاً منصرف کند، ولی او ولکن نبود.
با تور ماهیگیری روی شانه، راهرفتن توی علفهای خشک باغ آقاخان در تاریکی برای سهراب سخت بود. نفسزنان پشت سر بردیا لنگ میزد و نگاهش به آسمان بود که ببارد. از حالت بدنش معلوم بود از سنگینی تور ماهیگیری خسته شده، ولی توی چشمهایش چیزی بود که میگفت دوست ندارد به آن شکار بروند. قورباغهای پرید جلوی پای بردیا و او پایش را کوبید روی قورباغه و رفت. صدای ترکیدنی شبیه بادکنک بلند شد. سهراب چند لحظه بالای سر قورباغه نگاهش کرد. جانور بدبخت له شده بود و مایعی لزج از تنش بیرون میزد. سهراب همانجا ایستاد و تور را ول کرد روی زمین. باران ریزتر و بیشتر میشد. بردیا داد زد: «دیدی؟ ریقش رو درآوردم.»
سهراب ولو شد روی خاک خشک باغ و گفت: «یهکم وایسا.»
بردیا خیره به قورباغه، نشست کنار سهراب و شانههای او را فشار داد. آهسته پرسید: «یادته کدوم درختا بود؟»
«بذار یهذره خستگیم دربره. چه خبرته؟!»
بعد دکل برق بزرگِ وسط باغ را نشان داد و یکهو پرسید: «اگه مامانتاینا همهچی رو بفروشن... تابستونا دیگه نمیآین اینجا؟»
بردیا شانه بالا انداخت، خیره شد به آسمان و رفت جلوتر. سهراب نگاهش کرد و سر چرخاند به اطراف. میخواست همهچیز را همانجا ول کند و برگردد خانه، ولی یکهو ایستاد، تور را کشید روی زمین و رفت بهسمت دکل. زیر لب چیزی گفت که بردیا درست نشنید.
به درختهای کوچکتر پرتقالِ اطراف دکل که رسیدند، سهراب تور را دوباره انداخت روی زمین و آرام گفت: «نور نندازی توی درخت! همهشون میپرن.»
بردیا نور چراغقوه را گرفت رو به زمین. سهراب از او خواست چند دقیقهای ساکت بنشینند و تکان نخورند. بردیا نفهمید دلیل آن کار چیست. نگاهش به آسمان بود و بارانی که اگر شدیدتر میشد، گنجشکها را فراری میداد.
«مگه نگفتی بارون که بیاد، گنجشکا میپرن؟»
سهراب فقط گفت: «هیسسس! چرا اینجوری شدی تو؟ همهش حرف میزنی.»
«من یا تو؟ آخرش هم این عوضیا میپرن میرن.»
جفتشان خیس شده بودند. موهایشان چسبیده بود به پوست سرشان و آب از صورتشان میچکید. باد خنک و نمداری درختهای خشک را میلرزاند و بوی علف، توی باران و تاریکی بود. تکوتوک رنگِ نارنجی پرتقالها و نارنجهای خشکیدهی روی درختها شبیه شعلههای کوچکی توی نور کم چراغقوه دیده میشد. صدای سگها از دور توی صدای کرکنندهی جیرجیرکها میپیچید توی باغ. بردیا دوباره تکرار کرد: «منتظری بارون بند بیاد یا بیشتر بشه؟ داره شدید میشه خب.»
سهراب یکهو عصبانی از جا بلند شد. اشاره کرد تا از سمت بستهی تور هرکدامشان قسمتی از آن را با دست بگیرند. با صدای خفه گفت: «سه که گفتم، تور رو محکم بنداز از روی درخت رد بشه.»
نور زرد چراغقوه نیمدایرهای کوچک و زرد روی خاک و علفهای خشک میانداخت. سهراب تا سه که شمرد، یکهو تور را پرت کردند روی درخت. برگهای خشک و ضعیفتر زیر سنگینی سربهای تور ماهیگیری ریختند روی زمین و شاخههای خشکیدهی نازکتر شکستند. خاک بلند شد از درخت. بعد ناگهان گنجشکهای خوابآلود و گیج پر زدند. به هم پیچیدند. به هم خوردند. رفتند توی شاخهها و سروصدایشان درآمد، اما دیر شده بود. میخواستند فرار کنند، ولی گیر کرده بودند توی تور و راهِ فرارِ پایین تور را پیدا نمیکردند. باران داشت پرهایشان را خیس میکرد. قبل از آنکه سهراب به بردیا بگوید که پایینِ تور را با هم ببندند، چندتایی از گنجشکها از همانجا دررفتند. از دو سه درختِ کنار هم، گنجشکهای خوششانستر پریدند و رفتند. بردیا با حسرت نگاهشان کرد که توی تاریکی باغ گم میشدند.
سروصدای گنجشکهای گرفتار قطع نمیشد. پسرها پایین تور را جمع کردند و سربها را پیچیدند به تنهی نازک درخت. گنجشکها نمیفهمیدند چرا نمیتوانند از لابهلای برگها و شاخههای خشکیده بیرون بزنند. هِی میخوردند به تور و میافتادند و دوباره تلاش میکردند، ولی کمکم کِز کردند پایینِ تور روی هم.
سهراب دست کشید به خیسی صورتش و از بردیا خواست نور چراغقوه را بیندازد توی درخت. بیستسیتایی گنجشکِ گیج گرفتار شده بودند. چاقویش را درآورد و دست دراز کرد سمت یکی از گنجشکهای توی تور. آب باران از بینی و گوش و موهای بردیا چکه میکرد. گفت: «من چاقو ندارم.»
سهراب عصبانی بود و با حرص چاقویش را گرفت سمت او: «دستت رو نبرُی!»
بعد یکی از گنجشکها را گرفت توی مشتش و با دست دیگر، سرِ گنجشک را چرخاند و کند. خونِ زیادی از گردن گنجشک بیرون نزد. تن بیجانش را همانجا توی تور ول کرد و دست دراز کرد که کلک یکیدیگر را بکند. بردیا رفت جلوتر. نگاهش به دستهای خیس و خونی سهراب بود که سر گنجشکها را شبیه دانههای انگور میکند. چراغقوه را رو به بالا تکیه داد به تنهی درخت. چندبار تلاش کرد تا توانست یکی از گنجشکها را بگیرد. خواست مثل سهراب، سرِ گنجشکی را که توی مشتش میلرزید با دست بکند، اما نتوانست. با چاقو امتحان کرد. سهراب داد زد: «تور رو نبُری!»
بردیا مشتش را باز کرد و فریاد کشید: «باشه! چته؟!»
گنجشک پرید، ولی خورد به تور و افتاد. بقیهی گنجشکها دیگر امیدوار نبودند بتوانند فرار کنند. روی هم نشسته بودند و بالبال هم نمیزدند، اما انگار ترسیدنشان صدا داشت و توی تاریکروشنای درخت و قطرههای ریز باران، عجیب بود.
سهراب گنجشک دیگری را گرفت، سرش را کند و رفت سراغ بعدی. بردیا چاقو را گذاشت توی جیبش. گنجشکی را گرفت توی مشت و سر برگرداند که نبیندش. دماغش را بالا کشید و سر کوچک گنجشک را با انگشتهای دست دیگرش لمس کرد. قلب گنجشک هزارتا میزد. سر گنجشک را بین انگشتهایش چرخاند و کشید. صدایی مثل پارهشدن نخی نازک حس کرد و بعد خیسی چند قطره خون انگشتهایش را گرم کرد. بدن کوچک گنجشک هنوز تکان میخورد که بردیا مشتش را باز کرد. نگاه کرد به تن بیجان گنجشک که افتاد کنار سُربهای پایین تور ماهیگیری. دستهایش میلرزید و بردیا خیره به جانکندن گنجشک، فکر میکرد لرزیدنش از سرمای باران است. گنجشک که دیگر تکان نخورد، بردیا بهتزده به دستهایش نگاه کرد و بعد سر چرخاند سمت سهراب که ببیند او هم دیده که بدون چاقو کلک گنجشک را کنده، ولی سهراب حواسش به او نبود و تندتند مشغول کشتن پرندهها بود. بردیا دستش را برد توی تور تا گنجشک بعدی را بگیرد. دوست نداشت کم بیاورد. نفسش را حبس میکرد و دیگر، بیآنکه سرش را برگرداند یا به سهراب نگاه کند، سرِ گنجشکها را میکند.
در کمتر از بیست دقیقه، کارِ همهی گنجشکها را تمام کردند، ولی خیسِخیس شده بودند. سهراب تور و درخت را تکان داد تا مطمئن شود گنجشک دیگری نماندهاست. بدنهای کوچک گنجشکهای بیسر پایین تور روی هم افتاده بودند، ولی سرهایشان ریخته بودند پای درخت. سهراب دستهای خونیاَش را مالید به خاکی که دیگر گِل شده بود. بردیا پرهای چسبیده به انگشتهای خیسش را تکان داد، اما کنده نمیشدند. سهراب سُربهای پایین تور را که پیچیده بودند دور تنهی درخت، از هم جدا کرد و گنجشکها ریختند روی خاک. پرندهها را ریخت توی کیسه. بردیا داشت مبهوت تماشایش میکرد که سهراب بیآنکه نگاهش کند، گفت: «برو اونورِ تور رو بگیر، پرت کنیم اینور.»
چندبار تور را پرت کردند تا از روی درخت رد شد و جمعش کردند. بردیا نور چراغقوه را انداخت روی کیسهی پر از گنجشک و خیره شد به لکههای سرخی که کمکم روی کیسه نشت میکرد. سهراب به چند جای پارهی تور نگاه کرد، سر تکان داد و تور را انداخت روی شانهاش. راه افتاد سمت جوی آب کنار باغ.
صدای پرندهها قطع شده بود و دیگر فقط صدای جیرجیرکها و سگها و قورباغهها لابهلای صدای باران روی برگها شنیده میشد. بردیا چراغقوه را گرفت جلوی پای سهراب و دنبالش رفت. از زیر دکل برق تا جوی کمعرضی که از کنار باغ رد میشد و باغ را از راه خاکی کنارش جدا میکرد و تا شالیزارها ادامه داشت، راهی نبود. آنقدرها هم دیگر آبی در آن نبود. آب گِلآلودی کف آن ساکن بود. سهراب روی کُپههای گِل کنارِ جوی نشست و تور ماهیگیری را انداخت کنارش و به جایی توی آب اشاره کرد.
«نور رو بگیر اونجا.»
بردیا نور انداخت. سهراب گلِ کفِ جوی را با دست کند و ریخت بیرون تا اندازهی یک کاسهی بزرگ، آب جمع شود. بعد گنجشکهای توی کیسه را خالی کرد توی چاله.
«باید پرِ اینا رو بِکنَم. چوب خشک میخوایم برای آتیش.»
بردیا چراغقوه را گذاشت روی زمین و خیره به گنجشکهای توی چالهی گِلآلود، با تعجب فقط پرسید: «سهراب، چرا اینجوری میکنی؟»
سهراب بلندتر گفت: «ببین میتونی چوب پیدا کنی!»
قورباغهی کوچکی پرید روی گِل سمت نور چراغقوه. بردیا دندانهایش را روی هم فشار داد و پا کوبید روی قورباغه. قورباغهی کوچک ترکید و فرو رفت توی گِل و له شد. سهراب دید، ولی حرفی نزد. اولین پرنده را که خیس خورده بود از آب بیرون آورد و مشغول کندن پرهایش شد. بردیا هنوز نگاه میکرد.
«برو دیگه! چی رو نگاه میکنی؟ چراغقوه رو هم ببر. من نمیخوام.»
بردیا نور انداخت روی زمین و همانطور که دور میشد، صورتش گرفت به شاخهای خشک و تیز. شانس آورد که نرفت توی چشمش. همان شاخه را دودستی گرفت و آنقدر خم کرد تا شکست. شاخه را آورد گذاشت نزدیک سهراب. در کمتر از ده دقیقه، کلّی چوب نازک و کلفت جمع کرد و نزدیک سهراب کُپه کرد.
ایستاد بالای سرش. کندن پر گنجشکها تمام شده بود و سهراب داشت با چاقو شکم گنجشکها را باز میکرد و دلورودههایشان را بیرون میکشید. بعد تنِ لخت و کوچک جِرواجِر و خونآلود گنجشکها را میانداخت توی کیسه، ولی دیگر از نگاههای همدیگر فرار میکردند. بردیا گفت: «بده من بقیه رو تمیز کنم. تو برو آتیش روشن کن.»
سهراب چاقوی خونی را گرفت سمت بردیا و رفت. بردیا شکم اولین گنجشک را شکافت و انگشتش را فرو کرد توی شکم پرنده تا خالیاَش کند.
سهراب هفتهشتتایی کبریت زد تا بالاخره یکی را توانست بین دو دستش روشن نگه دارد و برساند به برگها، ولی همهچیز را باران خیس کرده بود. برگهای خشک گرُ نمیگرفتند تا بعد شاخههای نازک را روشن کنند. سهراب قوطیکبریت را پرت کرد توی درختها و به اطراف نگاه کرد. همهی دنیا را باران، نسوختنی کرده بود. کلافه شد. نشست و دوشاخهای باریک را از لابهلای چوبها بیرون کشید. یکیشان را گرفت سمت بردیا که داشت تمیزکردن گنجشکها را تمام میکرد.
«اینو مث سیخ بکن تو شکمشون.»
چند شاخهی دیگر شبیه سیخ پیدا کرد و سیخزدن گنجشکها که تمام شد، دستهایشان را توی آب گِلی و خونآلود پرُ از پَر شستند و رفتند کنار آتشی که قرار بود روشن باشد، ولی نمیشد. بردیا یکی از سیخها را گرفت سمت بردیا.
«بگیر روی آتیش. نسوزونیش!»
بردیا چیزی نگفت. گنجشک کوچک را گرفت روی آتشی که نبود و خیره شد به تنهی درخت پرتقالی که نمیسوخت و سرخ نمیشد. بوی پرِ سوخته و پوست جزغاله بلند نشد.
«سهراب!»
«بچرخونش نسوزه.»
بردیا سیخ و گنجشکش را روی آتش خاموش چرخاند. سهراب آمد کنارش و سه گنجشکی را که کرده بود توی چوب باریک گرفت روی شعلهای که زبانه نمیکشید. دود از چوب و گنجشکها بلند نمیشد و بوی کباب گنجشک نمیپیچید توی باغ.
«تا حالا نصفِشب کباب خورده بودی بردیا؟ کبابِ گنجشک، اونم شکار خودت؟»
بردیا خیس از بارانی که تنش و صورت و دستهایش را میشست، حواسش به حرفهای سهراب نبود.
«ترسیدی؟»
بردیا میلرزید. جواب نداد. سهراب نور چراغقوه را گرفت روی سیخ گنجشک بردیا و گفت: «دیگه داره میسوزه. بخور ببین چی شده!»
بردیا گنجشک کبابنشده را از توی سیخ بیرون کشید. انگشتش نسوخت. گنجشک را گرفت توی دستش و نگاه کرد. گنجشک کوچکتر شده بود و بردیا هم نمیتوانست پرندهی خام را گاز بزند هم اگر میخواست، نمیدانست کجایش را گاز بزند. سهراب بلندتر گفت: «گاز بزن.» و یکی از گنجشکها را از سیخ بیرون کشید و عین دیوانهها گاز زد.
بردیا هم دندانهایش را فرو کرد توی جایی بین رانِ کوچک و تن گنجشک. تکهی کوچکی را کند و جوید. تکهاستخوانی را از دهانش تف کرد بیرون. سهراب خندید و گنجشک خیلی کوچک دیگری را درسته گذاشت توی دهانش.
«استخوناشم بجو. له میشه زیر دندونات.»
بردیا دوباره گاز زد. پوست و گوشت گنجشک، نرم و لزج بود، ولی با دندان کند و همانطور که میجوید گریهاَش گرفت. خوب بود که باران میبارید. بغضش را با طعم گند گنجشک خام، قورت داد و قیافهاَش رفت توی هم. بیشترین چیزی که آمد زیر دندانهایش، استخوانهای ریزی بود که خرد نمیشدند زیر دندان.
سهراب که داشت میخندید، سیخ چوبیاَش را روی هیزمهای خیس و خاموش چرخاند. صدای فینفینکردن بردیا را که شنید، نور چراغقوه را انداخت توی صورتش و پرسید: «دوست نداری؟»
بردیا نتوانست چیزی بگوید. صورت خیسش را با دستهای سیاهش پاک کرد. سهراب هم دیگر نخندید. بردیا هنوز تکههای تن گنجشک را کامل قورت نداده بود که یکهو عُق زد. سهراب نگاهش کرد، ولی از جایش تکان نخورد. دست کشید به چشمهایش. چیزی را که داشت میجوید قورت داد و با صدایی گرفته پرسید: «خوبی؟»
بردیا چیزی نگفت. چند بار دیگر عُق زد و بالاخره بالا آورد و استفراغش را خالی کرد توی آتشی که هیچوقت روشن نشده بود. سیخ چوبیاَش را پرت کرد و دوید سمت جوی آب. سهراب، خیره به سیخهای گنجشک، بازهم از جایش تکان نخورد. گنجشک توی سیخ جزغاله نمیشد و دود نمیکرد، ولی سهراب حواسش نبود. گلویش را فشار داد و چندبار سرفه کرد. بعد او هم عُق زد و بالا آورد، ولی چیزی راه نفسش را بست. سیخش را پرت کرد و از جا بلند شد و بردیا را بهسختی صدا زد: «بردیااا! بردیا، بیا! نمیتونم!»
بردیا سرش را خم کرده بود توی جوی آب و لابهلای صدای جیرجیرکها و قطرههای باران که از روی برگها میچکیدند روی سرش، تهِ معدهاَش را هنوز بالا میآورد که صدای سهراب را شنید. سر چرخاند و وقتی دید سهراب به خودش میپیچد، دوید بهسمتش. سهراب به بالای کمرش اشاره کرد و دستش را کوبید به سینهاَش. بردیا چندبار با کف دست محکم زد پشت سهراب. سهراب گلویش را گرفته بود و بهسختی سرفه میکرد. بردیا بازهم زد. با مشت زد. هرچه زور داشت جمع کرد توی مشتهایش و کوبید بین شانههای سهراب. بلندبلند داد زد و با مشتهای دو دستش به کوبیدن پشت سهراب ادامه داد تا یکهو سهراب دستش را بالا برد. دست دیگرش را کرد توی دهانش و تکهاستخوان کوچکی را بیرون آورد. استخوان را پرت کرد روی زمین. بعد خودش را کشید تا جوی آب و بالا آورد.
بردیا آمد کنارش. سهراب روی شکم دراز کشید، روی گِلهای کنار جوی آب. حرفی نزدند. هردو آب زدند به سروصورتشان. بردیا انگار با درختها و گنجشکهای بیسر حرف بزند، گفت: «اگه من نبودم، مرده بود.»
نشست کنار آتشی که اصلاً روشن نشده بود که باران بخواهد خاموشش کند. سهراب تف کرد توی آب و از جا بلند شد. پرید آنطرف جوی آب، توی راهی که گِل شده بود. نگفت میرود خانه. شانه بالا انداخت و بیتفاوت راه افتاد سمت خانهشان. تور ماهیگیری و هیچچیز دیگری را هم با خودش نبرد. بردیا زیرچشمی نگاهش کرد، ولی صدایش نزد. چیزی نگفت تا سهراب آرامآرام توی تاریکی گم شد.
باران قصد ایستادن نداشت. بردیا گنجشکها را پرت کرد سمت جوی آب. دود باریک از دل چوبهای نسوخته نمیرفت لابهلای تاریکی شاخههای خشک درختهای پرتقال و گم نمیشد، ولی بوی سوختنِ بدنهای نحیف گنجشکها توی هوا بود.
بردیا فکر کرد که بعدها، خیلی بعد که دیگر این باغ و شالیزار و خانهی پدربزرگ نباشند، تابستانها کجا برود؟ فکر کرد که وقتی دیگر سهرابی در کار نباشد، باید منتظر رسیدن چه فصلی باشد؟ و آنقدر توی سیاهی زیر باران کنار آتش خاموش نشست تا آسمان بالای درختهای خشکیدهی پرتقال، کمکم خاکستری شد.