icon
icon
عکس از صمد قربان‌زاده
shurum enlarge
عکس از صمد قربان‌زاده
توقعات قراردادی

چرا خروج از جهان قراردادها آسان نیست؟

نویسنده
آزاده کفاشی
زمان مطالعه
15 دقیقه
عکس از صمد قربان‌زاده
shurum enlarge
عکس از صمد قربان‌زاده
توقعات قراردادی

چرا خروج از جهان قراردادها آسان نیست؟

نویسنده
آزاده کفاشی
زمان مطالعه
15 دقیقه

 

ساختمان بلند شیشه‌ای 

یک هفته بعد از اینکه از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم رفتم سر کار. شش صبح از خانه بیرون می‌زدم تا سر وقت بنشینم پشت میزم. محل کارم ساختمانی بلند بود با نمایی شیشه‌ای. به‌جای سالنی بزرگ شبیه فیلم محاکمه یا آپارتمان که هزار نفر پشت ماشین تحریری تق‌تق بکوبند سر کلیدها، کارمندها توی چند طبقه پخش‌وپلا بودند؛ دست‌به‌موس و چشم به صفحه‌ی مانیتور. انگار می‌خواستند هر کارمندی دیگری را نبیند تا احساس کند تک‌و‌تنها دارد کار منحصربه‌فردی را پیش می‌برد. 

هر طبقه را یک واحد اشغال کرده بود؛ طبقه‌ی اول واحد بازرگانی، دوم مالی و سوم فروش. بعد اگر از روز اول پایت را می‌گذاشتی طبقه‌ی پنجم، هویتت می‌شد همان. می‌شدی آدم فنی. آدمِ فروش اگر با آدم فنی کاری داشت همین‌طور بی‌مقدمه گوشی را برنمی‌داشت؛ یک فرم بود که پرش می‌کرد، می‌داد دست منشی واحدش، منشی نامه را شماره می‌کرد، مدیرش امضا می‌کرد، نامه از طبقه‌ی سوم می‌آمد طبقه‌ی پنجم، جایی ثبت می‌شد، آن‌وقت می‌رسید دست آدم فنی. 

خیلی طولی نکشید که همه‌چیز خورد توی ذوقم. یک جای کار می‌لنگید، ولی نمی‌فهمیدم کجا. بیشتر هم‌دوره‌ای‌هایم یا رفته بودند بخش فروش یا توی کارخانه در تماس مستقیم با مواد شیمیایی بودند. اولش فکر می‌کردم شانس آورده‌ام که آمده‌ام توی این ساختمان و این طبقه؛ بالاوپایین کردن فرمولاسیون، کنترل تولید، گرفتن تأییدیه‌ها؛ باز هم مثل دانشگاه با کتاب و مقاله سروکله می‌زدم.

روز با لیوان چای‌ای که آقای «ج» می‌گذاشت روی میز شروع می‌شد؛ با صبحانه خوردن همکار میز کناری، با خاطره‌گویی خانم «پ» و «ک» تا وقتی که کارتابل فنی از مدیریت می‌رسید. دو‌ سه‌ساعتی به کارهای روزمره و جاری می‌گذشت. بعد می‌رسیدم به کار اصلی خودم: تحقیق‌وتوسعه‌ی محصول جدید، زیرورو کردن مقاله‌های فنی و ثبت اختراع‌ها و برگه‌های داده. پرونده‌های محصولات جدید را یکی بعد از دیگری می‌بستم؛ یا دسترسی به مواد اولیه به‌خاطر تحریم‌ها ممکن نبود یا تجهیزات کارخانه به کار رؤیاپردازی‌هایمان نمی‌آمد. هیچ محصول جدیدی در کار نبود. خیلی زود ملال و روزمرگی و بیهودگی جای آن شور و اشتیاق اولیه را گرفت. دقیقاً کاری از پیش نمی‌رفت. هر روز عین روز قبلش تکرار می‌شد.

گاه‌ی از پشت میزم بلند می‌شدم و می‌ایستادم پای دیوار شیشه‌ای اتاق. ماشین‌هایی را که با سبز شدن چراغ از آن‌طرف سرافراز رها می‌شدند توی عباس‌آباد می‌شمردم. همیشه متنفر بودم از اینکه بیفتم وسط زندگی کارمندی؛ شمارش ساعت‌ها تا عقربه‌ها بایستد روی چهارونیم. احساس می‌کردم جایی گیر افتاده‌ام. من هم منتظر بودم که سهم روزانه‌ی عمرم را بفروشم به کارفرما و بروم شهر کتاب سر کوچه، شهر کتاب بهشتی یا بروم خانه فیلم ببینم. بازمانده که نه، تقریباً ته‌مانده‌ی روز را داشتم. با باری از حاشیه‌های کاری بر ذهن و خستگی و کلافگی، به‌سختی می‌توانستم ببینم و بخوانم و بنویسم؛ فقط دلم می‌خواست از آن ساختمان شیشه‌ای بزنم بیرون. 

 

زیرزمین 

آن‌موقع که دربه‌در دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که از آن ساختمان شیشه‌ای فرار کنم، هنوز کتاب اصلاحات جاناتان فرنزن را نخوانده بودم، یعنی هنوز ترجمه نشده بود و هنوز ترکیب «توقعات قراردادی» به گوشم نخورده بود. اصلاحات شرح اتفاق بدی است که دارد برای خانواده‌ی لمبرت‌ها می‌افتد. از سه فرزند خانواده فقط یکی‌شان افتاده دنبال «توقعات قراردادی»؛ از سنت‌جود در غرب میانه و از دست پدر قناعت‌جویش فرار کرده و در رؤیای زندگی آمریکایی برنده شده؛ مدرک دانشگاهی معتبر، ازدواج حداقل در ظاهر بسامان، شغل پردرآمد، سه تا بچه، خانه و زندگی در فیلادلفیا؛ گری لمبرت است که تبدیل شده به موفق‌ترین فرزند خانواده؛ درحالی‌که برادر و خواهرش همیشه در حال کشتی گرفتن با زندگی‌اند؛ در حال امتحان راهی جدی، مدام پل‌های پشت سرشان را خراب می‌کنند. یکی‌شان آس‌وپاس سر از لیتوانی درمی‌آورد، آن یکی می‌افتد توی رابطه‌های عجیب‌وغریب و همه‌اش دردسر و بی‌سامانی و دربه‌دری و مصیبت. می‌ارزد واقعاً؟ آدم عاقل بهتر نیست همان خطی را که بهش می‌دهند بگیرد و تا تهش برود که همه‌چیز بسامان و مرتب باشد و برود سر جای خودش. این‌جوری دیگر اتفاق بدی نمی‌افتد؟ 

اصلاحات سال ۲۰۰۱ منتشر شده؛ اول قرن بیست‌ویک؛ وقتی که زندگی خیلی وقت است مدرن شده است. رمان با به صدا درآوردن آژیر خطر تشویش و اضطراب در خانه‌ی لمبرت‌ها شروع می‌شود. جایی که پدر، پیرمردی هفتادساله که دچار پارکینسون شده، پناه می‌برد به زیرزمین. مبل محبوبش را که تنها چیزی از میان انبوه خرت‌وپرت‌های خانه است که به کارش می‌آید، با خودش می‌برد تا در آغوشش بگیرد و بخوابد. 

«و به‌این‌ترتیب، در خانه‌ی خانواده‌ی لمبرت، درست مثل سنت‌جود، درست مثل کل کشور، زندگی در زیرِ زمین جریان یافت.»

 درست مثل قهرمان (ضدقهرمان) داستایفسکی که او هم پناه برد به زیرِ زمین؛ مردی که صدایش نه از میان پنجره که از لای شکافی در تخته‌های کف زمین به گوش می‌رسد. اگر یادداشت‌های زیرزمینی داستان انسان قرن‌نوزدهمی بود و مسخ داستان آدمی که پایش رسیده به قرن بیستم، انگار فرنزن نقطه را گذاشته و رفته سر خط. رمانی نوشته که در آن از فیزیک و شیمی و ریاضی تا نوروشیمی و اقتصاد و بورس و سهام را درهم‌تنیده که نشان دهد گرفتار شدن آدم قرن‌ بیست‌ویکمی به این سادگی‌ها نیست. البته فرنزن به همین راحتی‌ها بهانه به دست آدمی که می‌خواهد پشت‌پا به زندگی‌اش بزند نمی‌دهد. 

 

درهای اتاق گرگور زامزا

راستش این‌قدر هم آش شور نبود که مثل راوی داستایفسکی که مدام از حشره شدن می‌گوید و می‌ترسد، بزنم به سیم آخر. کار و زندگی‌ام شباهتی به آدم قرن‌نوزدهمی‌ای که داستایفسکی توصیفش کرده بود نداشت. 

داستایفسکی وسط آن‌همه قهرمان‌های رمان‌های رئالیستی قرن‌نوزدهمی مردِ زیرزمینی را علم می‌کند؛ مردی که کار عجیب‌وغریبی هم نمی‌کند و بیشتر درگیر روزمرگی است؛ مردی که احساس می‌‌کند دنیا طردش کرده و با همین احساس تحقیر از کارمندی دون‌پایه تبدیل شده به سایه‌ای که از روزنه‌ای زیرِ زمین با دنیای بیرون حرف می‌زند. مرد زیرزمینی کار و زندگی‌اش را ول کرده و بزرگ‌ترین ترس زندگی‌اش این شده که نکند تبدیل بشود به حشره. 

نگرانی و بهانه‌ی آدم قرن‌ نوزدهمی مال خودش است؛ همان‌طور که آدم قرن ‌بیستمیِ کافکا کارش از نگرانی گذشته؛ ترس مردِ زیرزمینی در مسخ محقق می‌شود؛ گرگور زامزا یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که تبدیل شده به یک حشره‌ی غول‌پیکر و دیگر حتی نمی‌تواند از تختش بیاید پایین. اولین دغدغه‌ی گرگور بعد از حشره شدن چیست؟ اینکه چرا این بلا سرش آمده؟ نه‌خیر. اینکه زودتر خودش را برساند به ایستگاه قطار تا کارش از دست نرود.

در آن صبح کافکایی، ساعت شماطه‌دار روی گنجه تیک‌تاک می‌کند. صدای خواهر از درِ اتاق سمت ‌راستی، صدای مادر از درِ توی راهرو و صدای پدر از درِ سمت چپ که به اتاق نشیمن باز می‌شود، بلند است. هر سه هشدار می‌دهند. ممکن است گرگور از قطار و از کارش جا بماند. 

گرگور زامزا به‌خاطر خانواده‌اش است که بازاریابی پارچه می‌کند. اگر مجبور نبود بدهی پدرش را بپردازد، خیلی وقت پیش، کار ملال‌آوری را که دوست نداشت رها می‌کرد و می‌رفت دنبال آرزوهای خودش. ولی مدت‌هاست که گرگور تبدیل شده به ابزاری برای برآوردن توقعات پدر، مادر و خواهرش و حالا که به این روز افتاده، چه بر سرش می‌آید؟ از کدام‌یک از این سه در می‌تواند بزند بیرون؟ 

دعوایی که کافکا سر طرح جلد مسخ با ناشرش داشته هم جالب است. ناشر می‌خواسته تصویر سوسک را بیندازد روی جلد و کار خودش و خواننده را راحت کند که کافکا شاکی می‌شود. نامه‌ای به ناشر می‌نویسد و می‌خواهد که تصویرهای دیگری را برای روی جلد انتخاب کنند: صحنه‌ای که پدر و مادر و رئیس جلوی در بسته نشسته‌اند و یا حتی تصویری بهتر که در آن پدر و مادر و خواهر در اتاق روشنی نشسته‌اند، درحالی‌که درِ اتاق کناری که کاملاً تاریک است، باز است: تصویر بن‌بستی که یک‌طرفش خانواده و توقعاتش ایستاده‌اند. 

 نکته‌ای که در نرفتن تصویر سوسک یا هر حشره‌ی دیگری روی جلد مسخ برای کافکا اهمیت داشت، درک موقعیتی است که گرگور تویش گیر کرده: موقعیت دوگانه‌ی جسم و ذهن، موقعیت دوگانه‌ی جسم و احساسات انسانی. گرگور از نظر فیزیکی تبدیل شده به حشره، ولی هنوز در احساس و اندیشه انسان است. تمام مسئله‌ی مسخ همین دوگانگی جسم و ذهن است. 

در همان ابتدای داستان، گرگور تا چشم باز می‌کند و شکم قهوه‌ای طاق ‌ضربی شکل و پاهای بی‌شمارش را می‌بیند، نگران ساعت می‌شود که مبادا از کار اخراجش کنند. از این بهتر هم می‌شود خو گرفتن به عادت‌ها و زندگی کارمندی را نشان داد؟ 

  بیچاره گرگور که دم هرکدام از درهای اتاقش یکی ایستاده بود و هیچ راه فراری نداشت. پناه گرفته بود توی آن چهاردیواری و هر وقت هم می‌آمد بیرون، پدرش با عصا یا سیب گندیده می‌گذاشت دنبالش. 

 

کلید پیانو و ویولن خواهر گرگور زامزا 

بهانه‌ای می‌خواستم تا برابر همه‌ی آن نیروهای نامرئی که به‌زور می‌خواهند آدم را خوشبخت کنند به کارم بیاید؛ نمی‌خواستم به تعبیر مرد زیرزمینی تبدیل بشوم به کلید پیانو و همان نُتی را بزنم که بقیه خوششان می‌آید. البته ظاهراً دیگری‌ای در کار نیست. پیش‌فرض این است که آدمی که عقل توی کله‌اش باشد، سود و منفعتش را تشخیص می‌دهد و به بختش لگد نمی‌زند که داستایفسکی (اینجا کاملاً منطبق بر مرد زیرزمینی) معتقد است که اتفاقاً می‌زند؛ این را هم پیش از فروید گفته؛ قبل از اینکه حرف از ناخودآگاه و انگیزه‌های پنهان و روان‌کاوی بیاید وسط. 

دوروبر خودمان حتماً دیده‌ایم پدری را که به پسرش یا دخترش چند میلیارد پول داده که کسب‌وکاری راه بیندازد، ولی پسر یا دختر ترجیح داده مثلاً برود دنبال موسیقی یا نوازندگی، فارغ از اینکه نوازنده‌ی خوبی بشود یا نه. او خلاف توقعاتی که از عقل سلیم یا common sense انتظار می‌رود انتخاب کرده؛ توقعاتی که بر اساس یک‌سری پیش‌فرض‌هاست که در آن حتماً حساب سود و منفعت شخصی را نگه داشته‌اند. در این پیش‌فرض فقط هم یک نوع خوشبخت وجود دارد؛ آن نوازنده‌ای را که احتمالاً از سوی پدرش طرد شده و هنوز هم نتوانسته کاری دربیاورد از این دایره می‌گذارند بیرون، هرقدر هم که خودش خوشحال باشد و از کارش لذت ببرد. 

 خواهر گرگور زامزا هم ویولن می‌نوازد و عاشق موسیقی است و گرگور قبل از اینکه این بلا سرش بیاید نقشه کشیده بود که هزینه‌های فرستادنش را به هنرستان عالی موسیقی جور کند. همه‌چیز برای گرگور و خواهرش مثل یک رؤیا می‌ماند، آرزویی که پدر و مادر حتی حاضر نبودند حرفش را بشنوند. با مسخ گرگور این رؤیا هم بر باد می‌رود. 

 

دیگران مشغول جان کندن در دنیای ساقط‌شده‌ی ظواهرند نه پیانو زدن 

 سال بلو1 داستانی دارد به اسم «در جست‌وجوی آقای گرین». داستان مردی است که در دانشگاه لاتین خوانده و دست آخر با هزار بدبختی و به این‌وآن رو انداختن در اداره‌ای کار گیر آورده است. آن‌هم نه کار دفتری که جای گرم‌ونرمی بنشیند پایش را بیندازد روی پایش و پرونده‌ها را زیرورو کند؛ در اصل مافوقش صبح‌به‌صبح توی سرمای استخوان‌سوز شیکاگو او را می‌فرستد گتوهای پایین‌شهر تا چک مستمری سیاه‌های ازپاافتاده را به دستشان برساند. خلاف آن چیزی که آدم ممکن است تصور کند هیچ استقبال شایانی هم از او نمی‌شود. در آن محله‌های فقیرنشین با آن ساختمان‌های زهواردررفته به چشم «دیگری» نگاهش می‌کنند و تا آنجا که بتوانند به او آدرس غلط می‌دهند. کاری به این ندارم که این آقای گریب بیچاره بالاخره چک را به دست آقای گرین می‌رساند یا نه. (حتی اگر داستان را هم خوانده باشید یا بعداً بخوانید سرنوشت چک آقای گرین دقیقاً به خوش‌بینی خودتان بستگی پیدا می‌کند.) من با عبارتی کار دارم که مافوق آقای گریب در اولین روز کاری‌اش پیش می‌کشد:

رینور (همان آقای مافوق) با لحنی نسبتاً جدی گفت: «اصلاً چرا لاتین خوندی؟ برای کشیش شدن؟» 

گریب: «نه.» 

رینور: «همین‌طور عشقت کشید؟ به‌خاطر ارزش فرهنگی‌اش؟ چه کارها که مردم نمی‌کنند!»

لحنش را خنده‌آور و غم‌انگیز کرد. «من خودم را کشتم تا وکالت خواندم و شدم وکیل. حالا هفته‌ای دوازده دلار بیشتر از تو می‌گیرم به‌خاطر اینکه زندگی را درست و سرراست دیده‌ام. من که خودم اهل فرهنگم بهت می‌گویم، با اینکه هیچ‌چیزی واقعی به نظر نمی‌رسد و هرچیزی نشانه‌ی یک چیز دیگر است و آن چیز دیگر هم نشانه‌ی یک چیز دیگر و آن چیز دیگر هم باز نشانه‌ی یک چیز دیگر... هفته‌ای بیست‌وپنج دلار با هفته‌ای سی‌وهفت دلار اصلاً مقایسه‌کردنی نیست، واقعیت گذشته‌اش هرچه می‌خواهد باشد. فکر نمی‌کنی آن را یونانی‌های تو هم خوب می‌دانستند؟ ملت باشعوری بودند، اما از برده‌هایشان دل نمی‌کندند.»

این خیلی بیشتر از آن بود که گریب از اولین مصاحبه‌اش با سرپرستش انتظار داشت، ولی آن‌قدر خجالتی بود که ذره‌ای از تعجب زیادش را نشان نمی‌داد. خنده‌ای کرد و بلند شد و آفتابی را که با غبارش روی سرش افتاد لمس کرد و گفت: «فکر می‌کنید اشتباه بزرگی کرده‌ام؟» 

«البته که اشتباه بزرگی کرده‌ای؛ و حالا که از این روزگار وانفسا چوبش را می‌خوری، می‌فهمی. باید خودت را برای دردسر آماده می‌کردی. کس‌وکارت باید وضعشان روبه‌راه باشد که فرستاده‌اندت دانشگاه. اگر فکر می‌کنی دارم پا روی دمت می‌گذارم ساکتم کن. مادرت لوست می‌کرد؟ پدرت زود وامی‌داد؟ لابد تو را با دلسوزی بزرگ کردند و اجازه دادند بروی ببینی چیست آن آخرین چیزی که دیگران پایش می‌ایستند، موقعی که دیگران مشغول جان کندن در دنیای ساقط‌شده‌ی ظواهرند؟» 

اینجاست که آقای گریب از خودش دفاع می‌کند که این‌طوری هم نیست که هرکسی برود لاتین بخواند، خوشی زده باشد زیر دلش و جواب آقای مافوق را می‌دهد که خیلی هم تند نرود. 

«خوب، نه، دقیقاً هم این‌طور نبود.» 

گریب لبخندی زد. دنیای ساقط‌شده‌ی ظواهر! کی می‌رود این‌همه راه را! 

خلاف آقای گریب، معتقدم که خیلی‌ها اتفاقاً این‌همه راه را می‌روند. 

 

در حال بارگذاری...
عکس از صمد قربان‌زاده

سال بلو ترکیب «the fallen world of appearances» را به کار برده؛ در متن انگلیسیِ داستان هم آن را با حروف ایتالیک مشخص کرده، شاید به‌خاطر اینکه حواسمان را بکشاند به جنبه‌ی الهیاتی قضیه؛ همان که انسان مجبور شده به جرم گناه پدرش، آدم، در دنیایی که سقوط کرده با هزار بدبختی زندگی کند. شاید مترجم محترم هم همین نظر را داشته که به‌جای «دنیای سقوط‌کرده‌ی ظواهر» ترکیب «دنیای ساقط‌شده‌ی ظواهر» را مناسب‌تر تشخیص داده؛ خواسته تقصیر سقوط دنیا را بیندازد گردن یکی؛ حالا یا بانی‌اش یا «آدم» یک‌لاقبا. اصلاً آن واژه‌ی «ظواهر» هم چیز دیگری می‌گوید. اگر به تفاوتِ درآمد هفته‌ای سی‌وهفت دلار با بیست‌وپنج دلار و لاتین خواندن یا حقوق خواندن هم فکر کنیم به نتیجه‌ی مشابهی می‌رسیم؛ ما با یک‌سری پیش‌فرض سروکار داریم که با دودوتاچهارتا و حساب‌وکتاب سروکار دارد و از اساس فایده‌گرایانه‌اند. یک چیزی که مرد زیرزمینی را خیلی آزار می‌داد همین بود: اینکه دودوتا همیشه بشود چهارتا. 

انگار جامعه روی یک‌سری از ظواهر به توافق می‌رسد و قراردادهایی برای خودش می‌گذارد که به سودش باشد و بر اساس آن برای خودش و دیگران توقع ایجاد می‌کند. اصلاً این‌جوری است که چرخش می‌چرخد. تا سرت را بچرخانی می‌بینی داری بر اساس توقعات قراردادی‌ای زندگی می‌کنی که اگر بزنی زیر میز، لابد مثل آقای گریب توی سرمای شیکاگو باید بروی دنبال نخودسیاه. 

  قصه‌ی این لاتین خواندن هم برای غربی‌ها سر دراز دارد؛ هم می‌تواند بی‌ربط باشد هم ملال‌آور؛ مثل ژولیت، یکی از شخصیت‌های جذاب داستان‌های آلیس مونرو که در بیست‌ویک‌سالگی لیسانس و فوق‌لیسانسی در ادبیات یونان و روم دارد؛ ولی از پس دفاع از انتخاب عجیبش، یعنی لاتین خواندن برنمی‌آید. هر آدم عاقلی توی شهر فکر می‌کند که ژولیت شل‌وول و دست‌وپاچلفتی است که به‌جای این‌همه کار جالب که توی دنیا ریخته، سرش را کرده توی کتاب‌ها؛ حتی پدر و مادرش معتقدند که آدم بهتر است خودش را با دیگران تطبیق بدهد (شما بخوانید توقعات قراردادی)، وگرنه مردم روزگارت را سیاه می‌کنند. 

آلیس مونرو توی چند تا داستان نشان می‌دهد که دختری مثل ژولیت با یک «اتفاق» برمی‌گردد به خط زندگی عادی، همان‌جوری که بقیه انتظار دارند؛ با یک ماهیگیر ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و دیگر کاری به کار بروسئیس و خروسئیس و اوریون و انوپیون ندارد. گنجینه‌ی کلمات یونانی‌اش را می‌گذارد توی کمد، در کمد را که قفل می‌کند هیچ، کلیدش را هم یک‌جایی گم‌وگور می‌کند. ولی خدا به داد کسی برسد که عمری تن به توقعات قراردادی داده و یک‌دفعه به سرش زده که مسیری خلاف ژولیت برود. خروج از جهانی که همه مناسباتش را پذیرفته‌اند، اصلاً ساده نیست.

 

درهای پشتی 

داستان این توقعات قراردادی برای هرکسی از جایی شروع می‌شود، یعنی بالاخره آدم یک‌جا وامی‌دهد و می‌افتد توی دام. گاهی هیچ مقاومتی هم در کار نیست. این‌قدر همه‌چیز طبیعی و آرام و در مسیر خودش یا بر اساس عقل سلیم جلو می‌رود که هیچ جای اما و اگری باقی نمی‌ماند. خیلی وقت‌ها اصلاً قبل از اینکه بخواهی انتخابی بکنی آن گزینه‌ی لاتین را از جلوت برمی‌دارند. وقتی هم که گزینه‌هایت محدود می‌شود، دیگر بقیه‌ی مسیر را چشم‌بسته و دست بر شانه‌ی جلویی‌ها می‌روی. 

دو انتخاب بیشتر نداشتم؛ رشته‌ی انسانی قبلاً از بین گزینه‌ها حذف شده بود. دبیرستانی که تویش درس می‌خواندم، هیچ شباهتی به مدرسه نداشت؛ خانه‌ای دوبلکس در منطقه‌ی بانک رهنیِ خیابان پیروزی بود که اتاق‌های قِناسی به اسم کلاس از تویش درآورده بودند (محض رضای خدا دو تا کلاسش اندازه‌ی هم نبود)، با حیاطی کوچک که نمی‌شد تویش تکان خورد. زن و شوهری بعد از سال‌ها معلمی به سرشان زده بود خانه‌ای بگیرند و تبدیلش کنند به مدرسه‌ای که مهم‌ترین افتخارش در آن سال‌ها قبولی‌های بالای دانشگاهش بود. جایی که تا خانه بوده و حتماً خانه‌ی قشنگی بوده؛ با پلکان سنگی و نرده‌های چوبی وسط هالش که با پیچی می‌رسید به طبقه‌ی بالا و آن پاسیوی پرنورش که به‌جای نمی‌دانم مرکز فعالیت‌های پرورشی یا تربیتی یا چه، می‌توانست فقط پر از گل و گلدان باشد. تنها مزیت این مدرسه درِ پشتی‌اش بود که به پارک پرستار باز می‌شد و البته ساعت‌های ورزش یا کلاس‌هایی مثل تاریخ، ازآنجاکه در کنکور ریاضی یا تجربی نمی‌آمد، در قاموس مدرسه‌ی ما اصلاً اهمیتی نداشت، آزاد بودیم که برویم توی پارک. 

البته این آزادی را هم داشتم که بین ریاضی و تجربی هرکدام را که دوست داشتم انتخاب کنم، ولی در نگاه آن مشاوری که مثل راوی دانای کل قبل و بعد زندگی‌ات را فقط از روی طرح کارنامه‌ی تحصیلی‌ات می‌دید، تجربی خواندن نمره‌ی خوب ریاضی‌ام را حرام می‌کرد. البته پیش‌بینی‌هایش هم نه که همه قراردادی بودند تا حدودی درست از آب درآمدند. رتبه‌ی کنکورم خوب بود. دانشگاه امیرکبیر قبول شدم. تا ارشد هم ادامه دادم. موقعیت شغلی خوبی هم گیرم آمد. می‌گویم تا حدودی، چون این راویانِ خودْ دانای کل‌پندار ماجرا را خیلی ساده برگزار می‌کنند. کاغذی می‌گذارند جلویشان، مثل اینکه بخواهند بر اساس کهن‌الگوی «سفر قهرمان» طرحی بریزند، برای خودشان مراحلی را که باید بگذرانی مشخص می‌کنند و همان کاغذ را می‌دهند دستت. بامزه‌اش اینجاست که خیلی‌ها همین‌طوری هم می‌روند جلو و هر شب یکی‌یکی مراحل را توی کاغذی که زده‌اند بالای سرشان تیک می‌زنند. مدرسه، کنکور، دانشگاه (کارشناسی، ارشد، دکتری)، کار، در مملکت ما مهاجرت، ازدواج، بچه، دویدن برای آینده‌ی بچه، مدرسه‌اش، دانشگاهش، آینده‌اش، بازنشستگی و آخرش هم مرگ. کسی که جایی از این خط یا از همان در پشتی بزند بیرون جواب آن دانای کل‌ها را چه می‌خواهد بدهد؟ 

 از وقتی نشسته بودم پشت آن دیوار شیشه‌ایِ مشرف به خیابان عباس‌آباد، دنبال این در پشتی می‌گشتم. با چند تا از رفقا به این نتیجه رسیدیم که بساط زندگی را جای دیگری از این دنیا پهن کنیم. بهانه‌ی خوبی بود. با شرایط همان موقع هم، هر ایرانی یک مهاجر بالقوه به‌حساب می‌آمد. دیگر توضیحی هم به کسی بدهکار نبودیم. همان «بر و بحر فراخ است و آدمی بسیارِ» سعدی به نظرمان درِ پشتی آمده بود. 

یکی دو سالی کارم اَپلای کردن بود. با تافل و جی‌آرای و مقاله‌ی آی‌اس‌آی در جیب، برای استادهای دانشگاه‌های مختلف ایمیل می‌فرستادم و اَپلای می‌کردم. (خوشبختانه تمام اپلیکیشن فیها را با دلار سه‌هزارتومانی دادم.) نتیجه اینکه بورس اراسموس اتحادیه‌ی اروپا را به‌خاطر اینکه نمی‌خواستم دوباره ارشد بخوانم رد کردم و دکترای دانشگاه ایسترن میشیگان را به این دلیل که فاند هزارودویست‌دلاری‌اش با حساب‌وکتاب من نمی‌خواند. 

یک سال بعد یکی از همکارانم همان فاند را پذیرفت و با همسرش رفت میشیگان. در جمع دوستان نزدیکم که همگی ورودی سال ۸۳ بودیم؛ مرضیه و سارا و نسیم رفتند آمریکا، مهسا دانمارک است، نوشین برای پست‌داک و کار رفت پاریس، محبوبه هم که بعد از کارشناسی رفت آلمان. این درِ پشتی به کارم نیامد؛ زودتر از اینکه کار از کار بگذرد، فهمیدم این در هم توی همان خانه‌ی تغییرکاربری‌داده باز می‌شود و جای من نیست. 

 

تأییدیه‌ها، فرزند خلف توقعات قراردادی 

با سارا، مهسا، نوشین، محبوبه و نسیم یک گروه تلگرامی داریم که تویش گپ می‌زنیم. نسیم مدتی برای اینتل کار می‌‌کرد. از فشار کار که عاصی شد رفت شیکاگو؛ حالا توی مونوسُل مشغول و راضی است. هر سال سفر اروپا و هاوایی‌اش به‌راه است. صفحه‌ی اینستاگرامش شادوشنگول است؛ پر است از عکس‌های تولد و مهمانی و سفر. نوشین و مهسا گاهی از کارشان می‌نالند، نوشین با توتال کار می‌کند و مهسا با گاش. نسیم اولین کسی است که اعتراض می‌کند: «خب اگه آدم کار نکنه، پول از کجا بیاره؟» 

نسیم بدجوری به جان کندن در دنیای «ساقط‌شده‌ی ظواهر» اعتقاد دارد؛ از هفت صبح کارش شروع می‌شود تا هفت و هشت شب؛ مدام جلسه، جلسه‌ی شش صبح با شرکای چینی، جلسه‌ی شش عصر با اروپایی‌ها. بااین‌حال در ِپشتی برای نسیم کار کرده، برای مهسا و نوشین، نه. نوشین بعد از پنج سال زندگی در پاریس هنوز نرفته لوور را ببیند. گاهی با یک قوطی کوکا می‌رود می‌نشیند لب سن. ما هم سر‌به‌سرش می‌گذاریم؛ تصویر مخدوش رؤیای زندگی در پاریس.

نوشین دلش برای خانه تنگ می‌‌شود، مهسا هم. 

یک بار مهسا سر کارش گاف داده بود. یادش رفته بود برای یک محصول آرایشی تأییدیه‌ی آلرژی بگیرد. حرف تأییدیه که می‌شود ناخودآگاه پای یک‌سری توقعات قراردادی و انتظاراتی که آدم از هرچیزی دارد نیز می‌آید وسط. یک محصول تا تحت شرایطی آزمون‌های خاصی را پاس نکند، تأییدیه‌ی هیچ استانداردی را نمی‌گیرد. بگذریم که استانداردهای مختلفی هم داریم که از زمین تا آسمان با هم فرق می‌کنند. برای تأییدیه، معمولاً تولیدکننده‌ها نمونه می‌فرستند آزمایشگاه مرجع. 

پلاسکو بعد از فروریختنش شده بود بهانه‌ی تأییدیه گرفتنِ شرکت‌های رنگ‌سازی. صاحبان هر صنعتی این توانایی را دارند که هر مصیبت و ویرانی را تبدیل کنند به فرصت. اگر خدایی‌نکرده ساختمانی از هزاران ساختمان تهران آتش بگیرد، این پوشش‌ها برابر حرارت پف می‌کنند، تبدیل می‌شوند به عایق؛ در نتیجه فولاد دیرتر نرم می‌شود؛ ساختمان دیرتر فرومی‌ریزد و فرصتی فراهم می‌شود برای ساکنان ساختمان که بگریزند و برای آتش‌نشانی که برسد. 

قرار شد همه‌ی کارهایم را بگذارم زمین و روی همین فرمول پوشش ضدحریق کار کنم. از صبح یا پتنت می‌خواندم یا می‌رفتم آزمایشگاه نمونه می‌ساختم یا رنگ را برمی‌داشتم می‌بردم مرکز تحقیقات مسکن و شهرسازی تا بزنند روی تیرآهن و بگذارند توی کوره‌هایی با هزار درجه دما. زل می‌زدم به مانیتور اتاق کنترل کوره که ببینم بالاخره رنگ توانسته نقطه‌ی نرم شدن فولاد را این‌وروآن‌ور کند و تأییدیه‌ی لازم را بگیرد یا نه.

مدیرعامل محترم هم دم‌به‌ساعت زنگ می‌زد تا ببیند اوضاع از چه قرار است تا زودتر قراردادش را ببندد و از رقبا جا نماند. کار داشت خوب پیش می‌رفت و چیزی به گرفتن آن تأییدیه‌ی کذایی نمانده بود که رفتم پیشش و از او خواستم فکری به حال آن ماده‌ی مؤثر اولیه‌ای که تحریم شده بود و دیگر نمی‌توانستیم از آلمان تهیه کنیم بکند. چند تا منبع چینی هم پیدا کرده بودم تا ازشان نمونه بگیریم و یک بار هم با آن‌ها نمونه بسازیم و تست کنیم. 

آقای «م» نشسته بود پشت میز سفیدش، من هم نشستم پشت میز گِرد وسط اتاق که آن هم سفید بود. اتاقش مثل خانه‌ی اسکیموها می‌ماند. در، دیوار، میز، صندلی و پرده‌ها همه سفیدِ سفید. جوابش تکلیفم را با مفهوم تأییدیه روشن کرد. «بابا جان، مهم تأییدیه‌ست. این‌همه ساختمون کدومش آتیش گرفته؟ اصلاً احتمال آتیش‌سوزی مگه چقدره؟» 

 می‌خواست تأییدیه‌اش را بگیرد و رنگ معمولی، از همین رنگ‌ها که می‌زنند روی دیوار و بوی حلالش آدم را خفه می‌کند، بدهد دست مردم. 

هر کاری کردم نتوانستم راضی‌اش کنم که بی‌خیال شود؛ که تأییدیه‌ی صوری به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد، موفق نشدم؛ ولی بهانه‌ای که دربه‌در دنبالش بودم دستم آمد. نمی‌خواستم تمام عمر بدوم دنبال تأییدیه‌هایی که ممکن بود به خاطرش آدم‌ها بمانند زیر آوار.

تأییدیه‌ی ضدحریق را نگرفتم و از در پشتی زدم بیرون. 

در حال بارگذاری...
عکس از صمد قربان‌زاده

و دوباره بازگشت 

«پس کارت چی می‌شه؟»

روزهای اولی که بابا توی بیمارستان بستری بود و پیشش می‌ماندم، مدام همین را می‌پرسید. توقع داشت مثل همه‌ی کارمندهای موظف که صبح از خانه می‌زنند بیرون بروم سر کار. تمام وقتم پر بود، ولی اگر کسی ازم می‌پرسید: «چی‌کار می‌کنی؟» جوابی جز هیچی نداشتم. داستان خواندن و داستان نوشتن هم شد کار؟ آن‌هم وقتی از ده تا داستانی که نوشتی نه تایشان را ریختی دور. شش سال مهندسی خوانده بودم، هفت سال هم توی صنعت کار کرده بودم و بعد همه را گذاشته بودم کنار؛ بدون شغل و درآمد. رسیده بودم به نقطه‌ی صفر. درِ پشتی به پارک پردارودرخت باز نشده بود؛ بیابان بود و برهوت. 

از وقتی از آن ساختمان شیشه‌ای آمده بودم بیرون، بین خواهر و برادرها در دسترس‌ترین بودم؛ مثل دنیسِ رمان اصلاحات که انگار تمام مدت زندگی‌اش برنامه ریخته بود که برای پرستاری از پدر و مادرش در دسترس باشد؛ ولی واقعیت این بود که من وقتم را می‌خواستم برای خواندن و نوشتن. فکر اینجایش را نکرده بودم که باید شاهد ماه‌ها و روزهای آخر زندگی بابا باشم. بابا هم سرحال بود و سرپا؛ هر روز می‌رفت دفترِ نشرش، روبه‌روی دانشگاه. یک روز افتاد توی تخت و دیگر بلند نشد. روایت هرکدام از ما پنج نفر، مادرم و خواهر برادرها، از آن چهار ماه آخر با دیگری فرق می‌کند؛ یا حتی از آن ساعت آخر که پنج‌تایی توی اتاقش بودیم.

اگر از نقطه‌ی آخری که مرد زیرزمینی و کافکا گذاشته‌اند شروع کنیم و بیاییم سر خط، با این تأییدیه‌های صوری و آن لایک‌های جورواجور که برایشان سرودست می‌شکنیم، داریم لحظه‌ی مهمی را از دست
می‌دهیم. شاید اهمیت این لحظه را همان موقع که دست بابا را گرفتم توی دستم فهمیدم. بهترین جا نصیبم شده بود؛ زانو زده بودم پای تختش، می‌توانستم توی چشم‌هاش را ببینم. خیلی چیزها را دیدم؛ مثل قطره‌اشکی که لحظه‌ی آخر از چشم چپش افتاد پایین...

شب یلدای سال ۹۸ آخرین باری بود که همه‌ی خانواده دور هم جمع شدیم. این‌قدر همه‌چیز عادی و بقاعده بود که نه انتظار مصیبت داشتیم نه دلهره‌ی ویرانی. خانواده یک عضو جدید هم داشت؛ برادرزاده‌ام، دلوان که تازه سه‌ماهه ‌شده بود. مثل عروسک از بغل یکی می‌رفت توی بغل آن یکی و ما هم تندتند عکس‌های لایک‌خورمان را می‌انداختیم تا بگذاریم توی شبکه‌های اجتماعی. بابا در پس‌زمینه‌ی عکس‌های آن شب هست؛ دست‌ بر زیر چانه و نگاه‌به‌دوربین. ازش خواستیم که برای دلوان «آی دو مَشکِ دو» بخواند؛ ترانه‌ای اصالتاً لری و بختیاری که بزرگ‌ترها بچه‌های چندماهه معمولاً تا زیر دو سال را می‌نشانند روی پاهایشان و درحالی‌که بهشان نوعی سواری می‌دادند، می‌خواندند: 

آی دو 

مَشکِ دو... کَرِه دو 

کَره وَنی و نونِش 

خوره... خفته 

گَبِ بُوه... وِرَسه 

هر بچه‌ای که بابا می‌نشانْد روی پایش و این را براش می‌خواند، غش‌غش خنده‌اش بلند می‌شد. احتمالاً حتی بچه‌هایی که مادرهایشان در حال مشک زدن هم این را می‌خواندند، نمی‌فهمیدند قضیه از چه قرار است، که این دوغ را که دارم با مشک می‌زنم کره‌اش را می‌گذارم لای نان تا بچه‌ام بخورد و بخوابد و بزرگ شود و از جایش برخیزد و بعد برود دنبال زندگی خودش. 

داستان با همین از جا بلند شدن شروع می‌شود دیگر، ولی در ترانه‌ی کودکانه که کاری به آخر داستان ندارند. فقط از اول بسم‌الله شروع می‌‌کنند که دنیایی که پا گذاشتی تویش این شکلی است و قواعد و قراردادهای خودش را دارد. 

بابا آن شب بهانه آورد که دلوان هنوز کوچک است و از زیر ترانه خواندن در رفت. نمی‌دانستیم حوصله‌اش را نداشته. درست یک هفته بعدش بود که افتاد و دیگر بلند نشد. سرطان متاستاز داده بود به استخوان و مهره‌های کمرش از دو جا شکست. بعد از آن بود که دوباره برگشتیم به عکس‌های آن شب و آن‌ وقت، کسالت را در چهره‌‌اش دیدیم. 

دو ماه از بستری شدن بابا در بیمارستان گذشته بود که کرونا هم رسید و از ترس بردیمش خانه. یک شب من خواب بودم که بابا فرستاد سراغم. فکر می‌کرد توی بیمارستان است و می‌خواست برود خانه. بعد از چند ماه بستری، دچار دلریوم شده بود؛ زمان و مکان را گم کرده بود. مثل احمق‌ها شروع کردم به توضیح قراردادیِ اشیای داخل اتاق؛ این میزت، این تختت، این کتابخانه‌ات، این درِ حمام است، آن در باز می‌شود توی هال، اینجا خانه‌ی خودت است. بعد که نگاه ناباور بابا را دیدم فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام. وقتی نمی‌توانست از تخت بلند شود، بایستد روی پایش و با ما پشت یک میز بنشیند و غذا بخورد، آنجا با بیمارستان فرقی نداشت. آن وقت شب من را خواسته بود که در آن لحظه هم‌دستش باشم. 

فرنزن در اصلاحات دست گذاشته روی همین لحظه؛ لحظه‌ای که قراردادها مطلقاً به کار نمی‌‌آیند. لحظه‌ای که استیصال محض است. آژیر خطرش را هم از همان اول کار به صدا درآورده است. خوبی اصلاحات این است که هرچه باشد، مدرن، دانشنامه‌ای، جستارگونه یا هرچیز دیگری، برایت تعیین تکلیف نمی‌کند؛ فرنزن می‌گذارد از هر وری که دلت می‌خواهد به خانواده‌ی لمبرت‌ها نگاه کنی که دارد از هم می‌پاشد. حالا من دوست دارم این‌جوری به قضیه نگاه کنم که نویسنده‌ای که برای روایتش مدام و البته کاملاً حساب‌شده از ذهن یکی از لمبرت‌ها می‌رود داخل ذهن آن یکی، مهم‌ترین صحنه‌ی رمانش را به کی می‌سپارد.

شکل خانواده‌ی لمبرت دارد عوض می‌شود؛ موفق‌ترین فرزند خانواده گری لمبرت است. درست مقابل او چیپ است که در مقایسه با برادر و خواهرش، دنیس، هیچ دستاوردی ندارد؛ از همه‌جا رانده و مانده؛ از دانشگاه اخراج می‌شود، کارگزار رمانش را می‌دهد به دختر کوچکش که پشت صفحاتش نقاشی بکشد، با یک شارلاتان همراه می‌شود و می‌رود لیتوانی تا سر سرمایه‌گذاران آمریکایی کلاه بگذارد. اوضاع لیتوانی به هم می‌ریزد، فرودگاه‌ها را می‌بندند و مجبور می‌شود پای پیاده راه بیفتد سمت لهستان تا از آنجا پروازی گیر بیاورد برای آمریکا تا از آخرین کریسمس خانوادگی جا نماند.

فرنزن روایت صحنه‌ی آخرین کریسمس را که در همه‌ی رمان، برایش برنامه‌ریزی کرده بود، می‌سپارد به چیپ و همه‌ی اعضای خانواده از پدر و مادر و برادر و خواهر منتظرش می‌مانند که برگردد. اوست که تن به توقعات قراردادی نداده؛ خودش نخواسته یا نتوانسته‌اش فرقی ندارد. مهم این است که چیپ پا گذاشته به باشگاه متفاوت‌ها و حالا راوی اوست؛ با خروجش از جهان قراردادها، شایستگی نزدیک شدن به لحظه‌ای را که از آنِ پدر است به دست آورده است.

هیچ‌کس از لمبرت‌ها در آن صبح کریسمس تکلیفش را نمی‌داند: آلفرد، پدر خانواده، با زوال عقل و افسردگی و نوروپاتی پاها و مجاری ادراری دست‌وپنجه نرم می‌کند. مادر مطمئن است که از آن پس زندگی با آلفرد تضمین جهنم است. دنیس (دختر خانواده) در فکر این است که اگر پدر و مادرش را ببرد فیلادلفیا پیش خودش، چه بر سر کار و زندگی‌اش می‌آید و گری (پسر بزرگ) می‌داند که مادرش از پس اداره‌ی پدر و خانه برنمی‌آید؛ تصویری از بن‌بستی کامل. 

در این وضعیت است که چیپ از در می‌آید تو؛ زبر و بوگندو. دوش می‌گیرد و می‌رود سراغ کمد لباس پدرش. در لباس آلفرد می‌نشیند پشت میز صبحانه. او نیست که حرفِ «قراره چه اتفاقی بیفته؟» یا «قراره چی‌کار کنیم؟» را پیش می‌کشد. چیپ حتی اظهارنظری هم نمی‌کند. وسط بحث‌های ناخوشایند صبح روز کریسمس، پدر تعادلش را از دست می‌‌دهد و از پشت میز می‌‌افتد زمین و بشقاب و فنجان قهوه و بساط سفره را هم نقش زمین می‌‌کند. سقوط می‌‌کند و به‌پهلو دراز می‌‌کشد بین ویرانه‌ها. فقط چیپ درب‌وداغونِ شکسته به لبخند تبانی پدر پارکینسونی روبه‌پایانش جواب می‌دهد. 

هم‌دستی‌ای که مایه‌اش دل‌شکستگی است؛ ولی دل‌شکستگی اول راه کجا، دل‌شکستگی و دلتنگی و حسرت و افسوس ته خط کجا! 

چیپ حتی نمی‌تواند مکالمه‌ی بین مادر و برادرش را دنبال کند. فقط حس می‌کند که دست‌های پدرش بر شانه‌اش سنگینی می‌کند. چیپ همه‌ی عمر با پدرش جنگیده بوده و درست دم آخری محبوبش شده بود. هیچ‌چیز آن‌قدر مهم نبود که آلفرد به خاطرش سرزنشش کند. فرنزن بعد از آن‌همه بلا که سر چیپ می‌‌آورد، روایت این لحظه را هم می‌‌اندازد گردنش. 

فرنزن در مورد آلیس مونرو حرف جالبی می‌زند؛ اینکه همیشه دارد یک قصه را تعریف می‌کند: دختری که در شهرستان بزرگ شده، در اولین فرصت به شهر می‌رود، درس می‌خواند، ازدواج می‌کند، موفق می‌شود، شکست می‌خورد، ولی وقتی به خانه‌اش برمی‌گردد؛ در یک‌لحظه درمی‌ماند که چطور هیچ‌وقت نفهمیده که همیشه چیزی در مورد خانه یا جایی که سابقاً خانه بوده داشته تغییر می‌کرده است. وقتی آدم بیفتد دنبال توقعات قراردادی و تند‌وتند در کاغذ بالای سرش مراحل سفر قهرمان را تیک بزند، از آن لحظه غافل می‌‌شود. فرنزن هم مثل مونرو حواسش به لحظه‌ای که دارد از دست می‌رود هست و زندگی شخصیت‌هایش را در نسبت با آن لحظه می‌‌سازد؛ لحظه‌ای که از جنس مرگ است؛ درست که یکی بلند می‌نویسد و یکی کوتاه؛ ولی داستان‌هایشان به اعتبار درک همان لحظه نجات‌بخش است. 

وقتی رسیدم به صحنه‌ی صبحانه‌ی خانوادگی لمبرت‌ها، نشسته بودم پشت میز بابا؛ جایی که بیست سال بعد از بازنشستگی‌اش را با نشر کتاب دانشگاهی سر کرده بود. بیش از یک سال بود که بحران خانوادگی‌مان را پشت سر گذاشته بودیم و وقتی همه پیشنهاد دادند که کار بابا را ادامه بدهم، فکر نکردم که دارم برمی‌گردم به جهان قراردادها؛ گمان می‌کردم که حالا همه‌مان، من، مادرم، خواهرم و برادرها، در آن لحظه از دیدار مرگ برگشته‌ایم؛ شاید حالا کمی نرم‌تر شده باشیم، کمی منعطف‌تر و کمی سازگارتر با دنیا.

چیپ لمبرت در نزدیک‌ترین فاصله به آن لحظه؛ زمانی که هنوز پایش را نگذاشته بود توی خانه‌ی پدری، در دل وِردی شخصی خوانده بود؛ اینکه سه روز بیشتر نمی‌‌مانَد و برمی‌گردد به نیویورک؛ کار می‌‌کند و بدهی‌هایش را می‌‌پردازد و روی فیلم‌نامه‌اش کار می‌‌کند. وِردی که نتوانسته بود طلسم را بشکند؛ سه روز شده بود شش ماه؛ بعدش باز برگشته بود و مانده بود و قطار زندگی‌اش افتاده بود روی ریل دیگری. وِرد من چه بود؟ 

کم‌کم که از آن لحظه فاصله گرفتم، واقعیت دوباره دیوارهایش را آورد بالا و خودش را بازسازی کرد. باز کاری دارم که به‌خاطر آن از خانه بزنم بیرون، صبح رفتن و عصر برگشتن، سرگرم کارهای روزمره شدن، دنبال فرصتی گشتن برای خواندن و نوشتن و فیلم دیدن وسط حاشیه‌ها و اعصاب‌خردی‌ها. دوباره استرس می‌‌گیرم؛ به‌جای واکنش توی رآکتور، نگران کتابی‌ام که از چاپخانه درمی‌‌آید؛ یک وقت صفحه‌ای جا نیفتاده باشد؟ فرمی جا‌به‌جا نشده باشد؟ اگر لازم باشد کتاب را باز کنند و دوباره بُرش بزنند و صحافی کنند چه؟ همه‌چیز خیلی سریع می‌‌تواند شبیه وقتی بشود که درون آن ساختمان شیشه‌ای بودم. 

حالا «چه‌کار می‌‌کنی؟» جواب سرراست‌تری دارد؛ کسی کاری به داستان‌های دورریخته و یا ریویوهای گاه‌به‌گاهم ندارد و برای تأیید اینکه کار دیگرم (به‌زعم خودم، اصلی) خواندن و نوشتن است از من کتاب چاپ‌شده نمی‌‌خواهد؛ این یعنی کم‌وبیش برگشته‌ام به جهان قراردادها؛ بخشی از زمانم را می‌‌گذارم برای فرایند تولید کتاب‌هایی که خودم نمی‌‌خوانمشان و زیر لب وردم را زمزمه می‌‌کنم؛ بالاخره روزی توانش را پیدا می‌‌کنم و برمی‌گردم به یادداشت‌هایم از روزهای آخر زندگی بابا و روایتم را کامل می‌‌کنم. وِردی که شاید به اعتبار آن لحظه و ماهیت ضدقراردادی‌اش، طلسم را بشکند و نگذارد درون چهاردیواری دیگری گیر بیفتم. موفق می‌‌شوم یا نه، نمی‌‌دانم. راستش ترجیح می‌‌دهم به سه در بسته‌ی اتاق گرگور زامزا فکر نکنم. 

 

1.Saul Bellow؛ نویسنده‌ی آمریکایی

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد