icon
icon
هیروشیما پس از انفجار اتمی
shurum enlarge
هیروشیما پس از انفجار اتمی
هیروشیما: هراس و التیام

فصل چهارم

نویسنده
جان هِرسی
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش
هیروشیما پس از انفجار اتمی
shurum enlarge
هیروشیما پس از انفجار اتمی
هیروشیما: هراس و التیام

فصل چهارم

نویسنده
جان هِرسی
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش

هراس و التیام1

 

روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاینزورگه در حالی که چمدانِ پاپیه‌ماشه‌ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش‌های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم‌کم داشت فکر می‌کرد این کیف، که اشیای قیمتی‌اش را در آن نگه می‌داشت، نوعی ویژگی طلسم‌شده دارد، چرا که پس از انفجار چمدان را در حالی یافته بود که دسته به‌سمت بالا در چهارچوب درِ اتاقش در وضعیت ایستاده قرار داشت، در حالی که میزی که پیش‌تر کیف را زیر آن پنهان کرده بود به تکه‌های کوچک تخته تبدیل شده و در سراسر کف اتاق پخش شده بود. حالا او از آن کیف برای رساندن ین‌های متعلق به انجمن عیسی به شعبه‌ی هیروشیما از بانک یوکوهاما اسپسی استفاده می‌کرد که در همان ساختمانِ نیمه‌ویران قبلی بازگشایی شده بود. در کل، صبح آن روز نسبتاً احساس سلامتی می‌کرد. درست است که خراش‌های جزئی‌اش، برخلاف وعده‌ی قاطعِ رئیسِ محل اقامت کشیش‌ها که آنها را معاینه کرده و قول بهبودشان را داده بود، در عرض سه یا چهار روز التیام نیافته بودند، اما پدر کلاینزورگه یک هفته به‌خوبی استراحت کرده بود و تصور می‌کرد که دوباره برای کار سخت آماده است. تا آن زمان، او به صحنه‌ی وحشتناکی که در مسیر ورود به شهر از میان آن می‌گذشت عادت کرده بود: شالیزارهای وسیع نزدیک محل اقامت کشیشان که رگه‌های قهوه‌ای روی آنها افتاده بود؛ خانه‌های حومه شهر که با پنجره‌های شکسته و سفال‌های ریخته بیشترشان ویرانه شده بودند، و سپس خیلی ناگهانی حدود ده کیلومتر مربع آن‌طرف‌تر زخمی سرخ و کبود بر تن شهر دیده می‌شد، جایی که تقریباً همه‌چیز در هم کوبیده شده و سوخته بود. ردیف‌هایی از بلوک‌های ساختمان‌های فروریخته، که اینجا و آنجا علامیه‌‌های شلخته‌ای روی توده‌ای از خاکستر و سفال نصب کرده بودند («خواهر، کجایی؟» یا «همه سلامتن و ما توی تویوساکا زندگی می‌کنیم»)؛ درختان عریان و تیرهای برقِ کج‌شده؛ و معدود ساختمان‌های برجا مانده و توخالی که فقط فرو ریختن دیگر ساختمان‌ها را بیشتر به نمایش می‌گذاشتند (موزه‌ی علم و صنعت، با گنبدی که گویی کالبدشکافی شده و پوستش را کنده‌اند و تنها اسکلت فولادی‌اش باقی مانده بود؛ ساختمان مدرن اتاق بازرگانی، که برج آن حتی پس از ضربه، همچنان سرد، محکم و تسخیرناپذیر بود؛ ساختمان وسیع شهرداری که ارتفاع زیادی نداشت و گویی استتار کرده بود. و ردیفی از بانک‌های بی‌روح که کاریکاتوری از نظام اقتصادی متزلزل بودند)؛ و در خیابان‌ها ترافیکی هولناک—صدها دوچرخه‌ی مچاله‌شده، بدنه‌ی ترامواها و اتومبیل‌ها، که همگی در میانه‌ی حرکت متوقف شده بودند. در تمام مسیر، پدر کلاینزورگه تحت تاثیر این فکر بود که تمام این آسیب‌هایی که به چشم می‌بیند تنها در یک لحظه و فقط با یک بمب ایجاد شده. وقتی به مرکز شهر رسید، هوا بسیار گرم شده بود. به سمت بانک یوکوهاما رفت که در یک غرفه‌ی چوبیِ موقت در طبقه‌ی همکف همان ساختمان قبلی مشغول به کار بود، پول را به حساب خواباند، از محوطه‌ی ساختمان سازمان بشارت نیز گذشت تا نگاه دیگری به ویرانه‌ها بیندازد و سپس راهی محل اقامت کشیشان جوان شد. میانه‌های راه، احساسات عجیبی او را تحت تأثیر قرار داد. چمدانِ کم‌وبیش جادویی که اکنون خالی بود ناگهان به‌طرز وحشتناکی برایش سنگین شده بود. زانوهایش سست شدند. احساس خستگی مفرطی به او دست داد. پس از صرف انرژی روانی بسیار زیادی، توانست خودش را به محل اقامت کشیش‌ها برساند. فکر می‌کرد دلیلی ندارد درباره‌ی این حالتش با دیگر یسوعیان صحبت کند. اما دو روز بعد، هنگام تلاش برای برگزاری مراسم عشای ربانی، دچار غش و بی‌حالی شد و حتی پس از سه بار تلاش نتوانست مراسم را به پایان برساند. و صبح روز بعد رئیس محل اقامت کشیش‌های جوان، که هر روز خراش‌های ظاهراً ناچیز اما التیام‌نیافته‌ی پدر کلاینزورگه را معاینه می‌کرد، متعجب پرسید: «چه بلایی سر زخم‌هات آورده‌ای؟» زخم‌هایش ناگهان بازتر و متورم و ملتهب شده بودند.

صبح روز بیستم آگوست، خانم ناکامورا توی خانه‌ی زن‌برادرش در کابه، که زیاد از ناگاتسوکا دور نبود، در حال لباس پوشیدن بود. او در تمام این مدت هیچ‌گونه خراش یا سوختگی‌ای بر تن نداشت، هرچند طی آن هفته‌ای که همراه فرزندانش مهمانِ پدر کلاینزورگه و دیگر کاتولیک‌ها در محل اقامت کشیش‌ها بود مدام حالت تهوع داشت. وقتی شروع کرد موهایش را مرتب کند، پس از یک بار شانه زدن، یک دسته از موهایش کنده شد و به شانه چسبید. بار دوم هم همین اتفاق افتاد، و او فوراً دست از شانه زدن برداشت. اما در عرض سه چهار روز بعد موهایش خودبه‌خود ‌ریخت، تا جایی که تمام موهای سرش ریخت. از آن پس بیشتر در خانه ماند و در واقع خودش را پنهان کرد. روز بیست‌وششم آگوست، هم او و هم دختر کوچکش میه‌کو با احساسِ ضعف و خستگی شدید از خواب بیدار شدند و از رختخوابشان بیرون نیامدند. پسر و دختر دیگرش، که در تمام تجربه‌های پس از بمباران همراه او بودند، حالشان خوب بود.

تقریباً همان زمان بود که آقای تانی‌موتو ناگهان بیمار شد. او، که برای برپایی یک محلِ عبادت موقت در خانه‌ای اجاره‌ای در حومه‌ی شهر چنان غرق در کار بود که حساب روزها از دستش خارج شده بود، بی‌حال شد، به‌شدت احساس خستگی، و تب و لرز کرد. او هم مثل بقیه‌ی کسانی که در خانه‌ی نیمه‌ویرانِ یکی از دوستانش در حومه‌ی اوشیدا اقامت داشتند روی تشکش روی زمین دراز کشید.

این چهار نفر خودشان نمی‌دانستند، اما داشتند به آن بیماریِ عجیب و غیرِقابل ‌پیش‌بینی دچار می‌شدند، بیماری‌ای که بعدها با نام «بیماری پرتوی» شناخته شد.

دوشیزه ساساکی در مدرسه‌ی ابتدایی الهه‌ی رحمت در هاتسوکایچی، واقع در چهارمین ایستگاهِ جنوب‌غربی مسیر تراموای هیروشیما، با دردی بی‌وقفه دراز کشیده بود. عفونتی درونی همچنان مانع از آن می‌شد که شکستگیِ چندگانه‌ی ساق پای چپ او درست جوش بخورد. با وجود درد مداوم و بی‌پایان دوشیزه ساساکی، به نظر می‌رسید جوانی که در همان بیمارستان بستری بود به او علاقه‌مند شده.ـ یا شاید هم صرفاً از سرِ دلسوزی این‌گونه با او رفتار می‌کرد. مرد جوان ترجمه‌ای ژاپنی از داستان‌های دو موپاسان را به او امانت داد. خانم ساساکی می‌کوشید داستان‌ها را بخواند، اما هربار فقط چهار یا پنج دقیقه می‌توانست تمرکز کند.

در نخستین هفته‌های پس از بمباران، بیمارستان‌ها و مراکز امدادی اطراف هیروشیما مملو از بیمار بود و کادر درمانشان، که بر اساس وضعیت سلامت آنها و رسیدن نامنظم کمک‌های خارجی مدام تغییر می‌کرد، بسیار بی‌ثبات بود و بیماران مدام از اینجا به آنجا جابه‌جا می‌شدند. خانم ساساکی، که پیش از آن سه بار جابه‌جا شده بود دو بار با کشتی جابه‌جا شده بود، اواخر آگوست به یک مدرسه‌ی مهندسی در هاتسوکایچی منتقل شد. چون وضعیت ساق پای او بهتر نمی‌شد و ورمش بیشتر از قبل شده بود، پزشکان مدرسه‌ی مهندسی با آتل‌هایی ساده آن را ثابت کردند و نهم سپتامبر او را با ماشین به بیمارستان صلیب‌سرخِ هیروشیما بردند. این نخستین بار بود که فرصتی یافت تا ویرانه‌های هیروشیما را درست ببیند؛ آخرین باری که او در خیابان‌های شهر جابه‌جا شده بود در مرز بیهوشی بود. با آنکه درباره‌ی ویرانی‌ها برایش صحبت کرده بودند و همچنان درد زیادی داشت، تماشای آن صحنه وحشت‌زده و مات‌ومبهوتش کرد. چیزی در آن صحنه بود که دلش را  می‌لرزاند. بر فراز همه‌چیز—از  درون مخروبه‌ی شهر، در جوی‌ها، در امتداد کرانه‌های رودخانه، در میان توده‌ی کاشی‌ها و سقف‌های فلزیِ درهم‌پیچیده و روی تنه‌ی درختان سوخت—پوششی به رنگ سبز، درخشان، پُر‌پشت و سرشار از امیدواری گسترده شده بود؛ این سرسبزی حتی از میان پی‌های خانه‌های ویران‌شده نیز بالا می‌آمد. علف‌های هرز از همین حالا خاکسترها را پوشانده بودند و گل‌های وحشی در میان اسکلت‌های شهری شکوفه داده بودند. بمب نه‌تنها دانه‌های گیاهان زیرزمینیِ را سالم نگاه داشته بود، بلکه آنها را برای رشد کردن برانگیخته بود. گیاهان کوچکی مثل یاس کبود، گل نیزه‌ی اسپانیایی، غازیاقی، پیچک نیلوفر، سوسن یک‌روزه، لوبیای کُرک‌دار، خُرفه، بابا آدم، کنجد، علفِ گاورَس و گل مینا همه‌جا به چشم می‌خوردند. به‌ویژه در حلقه‌ای در مرکز شهر، گیاه سِنای داسی‌شکل با سرعت خیره‌کننده‌ای رشد می‌کرد، نه‌تنها در میان بقایای سوخته‌ی همان گیاه قد علم کرده بود، بلکه در نقاطی تازه، از میان آجرها و شکاف‌های آسفالت، نیز سر برمی‌آورد. اوضاع طوری بود که گویی با خودِ بمب انبوهی از دانه‌های این گیاه نیز از آسمان فرو ریخته.

در بیمارستان صلیب‌سرخ، خانم ساساکی برای درمان به دکتر ساساکی سپرده شد. اکنون که یک ماه از آن انفجار می‌گذشت، گویی چیزی شبیه به نظم باز هم به بیمارستان برگشته بود، بیمارانی که هنوز در راهروها دراز کشیده بودند دست‌کم زیراندازی برای خواب داشتند و ذخیره‌ی داروها نیز که در نخستین روزهای بحران تمام شده بود، اگرچه همچنان با کمبود مواجه بود، با کمک‌های رسیده از شهرهای دیگر دوباره تأمین شده بود. دکتر ساساکی، که فقط یک بار سومین شب حادثه توانسته بود هفده ساعت در خانه‌اش بخوابد، از آن پس هر شب تنها شش ساعت توی بیمارستان روی زیراندازی استراحت کرده بود، با اینکه جثه‌ی بسیار نحیفی داشت، نه کیلو هم وزن از دست داده بود و همچنان همان عینک بدقواره‌ای را بر چشم می‌زد که از پرستاری مجروح به امانت گرفته بود.

از آنجا که دوشیزه ساساکی زن بود و حالش هم وخیم بود (و شاید، همان‌طور که او بعدها اعتراف کرد، کمی هم به این دلیل که نامش ساساکی بود)، دکتر ساساکی او را روی زیراندازی در اتاقی نیمه‌خصوصی قرار داد که آن زمان فقط هشت نفر در آن بودند. از او سؤالاتی کرد و در کارت پرونده‌اش، با همان خط آلمانیِ خرچنگ‌قورباغه‌اش که تمام پرونده‌هایش را با آن می‌نوشت، چیزهایی ثبت کرد. 

او خاطرنشان کرد که دوشیزه ساساکی بیماری با جثه‌ی متوسط و در سلامت عمومی است، که دچار شکستگی مرکب در استخوان درشت‌نیِ چپ همراه با تورم در ساق پای چپ شده، که پوست و مخاط‌های مرئی او به‌شدت با پِتشی، یعنی خون‌مردگی‌های نقطه‌ای به اندازه‌ی دانه‌های برنج یا حتی به بزرگی دانه‌های سویا، پوشیده شده‌اند، و علاوه بر این سر، چشم‌ها، گلو، ریه‌ها و قلب او ظاهراً نرمال‌اند؛ و اینکه او تب دارد. دکتر می‌خواست شکستگی‌اش را جا بیندازد و پای او را گچ بگیرد، اما مدت‌ها بود که گچ شکسته‌بندی پاریسی تمام شده بود، بنابراین فقط روی زیرانداز خواباندش و برای تبش آسپرین، و برای سوءتغذیهاش (که آن را در پرونده‌اش ثبت نکرد، زیرا همه به آن مبتلا بودند) آمپول گلوکُز وریدی و شربت دیاستاز تجویز کرد. او فقط یک عارضه‌ی عجیب داشت که بسیاری از بیماران دقیقاً در آن زمان از خود بروز می‌دادند: خون‌ریزی‌های نقطه‌ای.

سایه‌ی بدشانسی همچنان بر سر دکتر فوجی سنگینی می‌کرد، بدشانسی‌ای که باز هم ریشه‌اش در رودخانه‌ها بود. او در خانه‌ی تابستانی آقای اوکوما در فوکاوا اقامت داشت، خانه‌ای که بر دیواره‌های تند و شیبدار رودخانه‌ی اوتا بنا شده بود. به نظر می‌رسید که زخم‌هایش رو به بهبودی‌اند و حتی درمان پناهجویان محلی را نیز آغاز کرده بود. برای این کار از تجهیزات پزشکی‌ای استفاده می‌کرد که از مخفیگاهی در حومه‌ی شهر به دست آورده بود. دکتر متوجه مجموعه‌ای از علائم عجیب در برخی از بیمارانش شد که در هفته‌های سوم و چهارم بیماری پدیدار می‌شدند، اما در آن وضعیت توانِ انجام دادن کاری بیش از پانسمان کردن زخم‌ها و سوختگی‌ها را نداشت. اوایل سپتامبر، بارانی مداوم و سنگین آغاز شد و سطح رودخانه بالا آمد. روز هفدهم سپتامبر، رگباری سیل‌آسا و به دنبال آن طوفانی سهمگین آغاز شد و آب از کناره‌های رودخانه بالا آمد. آقای اوکوما و دکتر فوجی که هراسان شده بودند، باشتاب، از کوه بالا رفتند تا خود را به خانه‌ی یکی از اهالی روستا برسانند. (در پایین‌دستِ هیروشیما، سیل طوری خرابی به بار آورد که گویی داشت کار بمب را تکمیل می‌کرد: پل‌هایی را که از انفجار جان سالم به در برده بودند از بین برد، خیابان‌ها را شست و برد و بنیان ساختمان‌های پابرجا را خالی کرد؛ و در شانزده کیلومتری غرب شهر، که بیمارستان ارتش اونو قرار داشت—جایی که گروهی از متخصصان دانشگاه امپراتوری کیوتو مشغول مطالعه‌ی عوارضِ دیررسِ بیماران بودند—ناگهان ساختمان بیمارستان از دل دامنه‌ی زیبای کوهستانِ پر از درختان کاج به سوی دریای درون‌بوم لغزید و تمام پژوهشگران و همین‌طور بیماران مبتلا به آن بیماریِ مرموز را به کام مرگ کشید.) پس از فروکش کردن طوفان، دکتر فوجی و آقای اوکوما به سمت رودخانه رفتند و با این واقعیت تلخ روبه‌رو شدند که سیل خانه‌ی اوکوما را به‌کلی شسته و برده بود.

از آنجا که نزدیک به یک ماه پس از انفجار بمب‌اتمی ناگهان عده‌ی زیادی از مردم بیمار می‌شدند، شایعه‌ای ناگوار دهان‌به‌دهان می‌چرخید که سرانجام راه خود را به خانه‌ای در کابه باز کرد، همان‌جا که خانم ناکامورا در مبارزه با ریزش موهایش و بیماری در بستر خوابیده بود. شایع شده بود که بر اثر بمب‌اتم نوعی سم روی هیروشیما نشسته که تا هفت سال پرتوهایی مرگبار از خود ساطع خواهد کرد، و در طول این هفت سال‌ هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آنجا را نخواهد داشت. این خبر خانم ناکامورا را به‌شدت پریشان کرد. به یاد آورد که در آن لحظات سرگشتگی و پریشانی صبح روز انفجار تمام دارایی و وسیله‌ی امرار معاشش یعنی چرخ خیاطی سانکوکو را در مخزن آب کوچک سیمانی مقابل ویرانه‌ی خانه‌اش غرق کرده بود؛ و حالا دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست برای بیرون کشیدنش به آنجا برود. تا پیش از این، خانم ناکامورا و خویشاوندانش در برابر پیامدهای اخلاقی بمب اتم رویکردی تسلیم‌وار و منفعلانه داشتند، اما این شایعه ناگهان شعله‌ی نفرت و کینه‌ای را در دل آنها نسبت به آمریکا برافروخت که حتی در تمام دوران جنگ نیز چنین نفرت شدیدی را احساس نکرده بودند.

فیزیکدانان ژاپنی که درک خیلی خوبی از شکافت اتمی داشتند (یکی از آنها مالک یک سیکلوترون بود) نگران تشعشات باقیمانده در هیروشیما بودند، از همین رو در اواسط ماه آگوست، یعنی فقط چند روز پس از آنکه رئیس‌جمهور ترومن نوع بمب رهاشده را فاش کرد، برای بررسی و تحقیق وارد شهر شدند. نخستین کارشان این بود که با مشاهده‌ی جهت سوختگی تیرهای تلفن در اطراف مرکز شهر مرکز تقریبی انفجار را تعیین کنند؛ آنها دروازه‌ی توُری در معبد گوکوکو را، که دقیقاً کنار میدان رژه‌ی مقر فرماندهی ارتش منطقه‌ی چوگوکو قرار داشت، به‌عنوان مرکز انفجار مشخص کردند. با شروع از آن نقطه، با استفاده از الکتروسکوپ‌های لوریتسن که نسبت به هر دو پرتوی بتا و گاما حساس هستند، به سمت شمال و جنوب حرکت کردند. این ابزار نشان داد که بیشترین شدت رادیواکتیویته در نزدیکی دروازه‌ی تُوری ۴.۲ برابر میانگین «تشعشع» طبیعی امواج بسیار کوتاه در آن بخش از شهر است. دانشمندان متوجه شدند که درخشش بمب رنگ بتن‌ها را به طیف قرمز کمرنگی تغییر داده، سطح سنگ‌های گرانیت را پوسته‌پوسته کرده و انواع دیگری از مصالح ساختمانی را سوزانده، در نتیجه، در برخی نقاط بر اثر شدت نور بمب، ردِ سایه‌هایی ایجاد و برجا مانده بود. مثلاً کارشناسان سایه‌ای تثبیت‌شده از برج مستطیلیِ ساختمان اتاق بازرگانی (در دویست متری از مرکز تقریبی انفجار) را یافتند که روی سقف آن ساختمان تثبیت شده و باقی مانده بود؛ سایه‌های دیگری در برج دیده‌بانی بالای بانک هایپوتک (در دو کیلومتری)، در برج ساختمان تأمین برق چوگوکو (در هفتصد متری)، سایه‌ای که توسط نازل یک پمپ‌بنزین ایجاد شده بود (در دو و نیم کیلومتری و چندین سایه‌ی دیگر بر سنگ‌قبرهای گرانیتی در معبد گوکوکو (درسی متری) مشاهده شد. دانشمندان با تعیین موقعیت مثلثی این سایه‌ها و اشیایی که آنها را پدید آورده بودند تعیین کردند که مرکز دقیق انفجار نقطه‌ای در صدوسی‌و‌هفت متری جنوب دروازه‌ی تُوری و چند متر در جنوب شرقی توده‌ی ویرانه‌ای است که زمانی بیمارستان شیما بود. (در آنجا طرح‌های مبهمی از پیکره‌ی انسان‌ها یافت شد که بعدها ماجرا‌هایی با جزئیات خیالی و گاه بسیار دقیق را پدید آورد. بر اساس یکی از این داستان‌ها، سایه‌ی مرد نقاشی که روی نردبان ایستاده بود، در حالی که داشت قلم‌مو را در ظرف رنگ فرومی‌برد، گویی به صورت یک نقش‌برجسته روی نمای سنگیِ بانکی که مشغول رنگ کردن آن بود جاودانه شده. داستان دیگری می‌گفت مردی سوار بر ارابه‌اش روی پل نزدیک موزه‌ی علم و صنعت، که تقریباً درست زیر مرکز انفجار بود، به صورت سایه‌ای حک شده بر زمین افتاده،  چنان‌که از تصویر آن مشخص بود مرد در آستانه‌ی شلاق زدن به اسب خود بوده.) در اوایل ماه سپتامبر، دانشمندان با حرکت از مرکز اصلی به سمت شرق و غرب اندازه‌گیری‌های جدیدی انجام دادند و این بار بیشترین میزان تشعشعی که یافتند ۳.۹ برابر تشعشع طبیعی بود. از آنجا که برای ایجاد آثار جدی بر بدن انسان حداقل به تشعشعی معادل هزار برابر تشعشع طبیعی نیاز است، دانشمندان اعلام کردند که مردم می‌توانند بدون هیچ خطر و نگرانی وارد هیروشیما شوند.

به محض اینکه این خبرِ آرامش‌بخش به خانه‌ای رسید که خانم ناکامورا خودش را آنجا از نگاه دیگران پنهان کرده بود—تقریباً همان زمانی بود که موهایش دوباره شروع به رشد کرده بود—کل خانواده‌اش از آن نفرتِ شدید نسبت به آمریکا دست کشیدند. سپس خانم ناکامورا شوهرِ خواهرش را فرستاد تا دنبال چرخ خیاطی بگردد. چرخ خیاطی هنوز در مخزنِ آب بود و وقتی شوهر خواهرش آن را به خانه آورد، خانم ناکامورا ناامیدانه دید که همه‌جای آن زنگ زده و دیگر به درد نمی‌خورد.

تا پایان هفته‌ی اول سپتامبر، پدر کلاینزورگه در محل اقامت کشیش‌های جوان در بستر افتاده بود و تبش به چهل درجه رسیده بود. چون حالش بدتر شده بود، همکارانش تصمیم گرفتند او را به بیمارستان بین‌المللی کاتولیک‌ها در توکیو بفرستند. پدر سیزلیک و کشیش ارشد اقامتگاه کشیش‌های جوان‌ تا شهر کوبه همراهش رفتند، و سپس یک کشیشِ یسوعی از همان شهر بقیه‌ی مسیر او را همراهی کرد. او همچنین پیامی را از طرف پزشکی اهل کوبه برای مادر مقدس ارشد بیمارستان بین‌المللی آورد: «پیش از اینکه به این مرد خون تزریق کنی خوب دقت کن، چون درباره‌ی بیمارانِ بمباران اتمی اصلاً مطمئن نیستیم که اگه سوزن را در رگشان فرو کنیم، میتوانیم جلوی خونریزی‌شان را بگیریم یا نه.»

وقتی پدر کلاینزورگه به بیمارستان رسید، رنگ به چهره نداشت و خیلی می‌لرزید. از این شکایت می‌کرد که بمب دستگاه گوارشش را به ‌هم ریخته و باعث دردهای شکمی شده. تعداد گلبول‌های سفیدش سه‌هزار بود (در حالت طبیعی پنج تا هفت‌هزار است)؛ کم‌خونی شدیدی داشت و جهل درجه تب داشت. پزشکی که خیلی با این عوارض عجیب آشنا نبود—پدر کلاینزورگه جزو معدود بیماران بمباران اتمی بود که تا آن زمان به توکیو رسیده بودند—برای دیدنش آمد و حتی به بیمارش حرف‌های دلگرم‌کننده‌ی زیادی زد و گفت: «دو هفته‌ی دیگه از اینجا مرخص میشین.» اما وقتی از اتاق خارج شد، در راهرو به مادر مقدس ارشد گفت: «زنده نمی‌مونه. همه‌ی این آدم‌ها که در بمباران بوده‌ن می‌میرن؛ حالا خودتون می‌بینین. چند هفته‌ای طاقت می‌آرن و بعد می‌میرن.»

پزشک برای پدر کلاینزورگه خوراک‌رسانی اجباری تجویز کرد. هر سه ساعت، چند عدد تخم‌مرغ یا کمی آب گوشت گاو را به‌زور در دهانش می‌ریختند و تا جایی که ممکن بود چیزهای شیرین به خوردش می‌دادند. به او ویتامین‌های مختلف دادند و برای کم‌خونی‌اش نیز آهن و آرسنیک (در محلول فولر) تجویز شد. پدر کلاینزورگه هر دو پیش‌بینیِ این پزشک را به‌طور کامل خراب کرد؛ او زنده ماند، و در یک ‌چارچوب دو هفته‌ای هم از بیمارستان مرخص نشد. با اینکه پیام پزشک کوبه برایش امکان «تزریق خون» باقی نگذاشته بود—که مؤثرترین درمان ممکن می‌توانست باشد—با این حال تب و مشکلات گوارشی‌اش نسبتاً زود برطرف شد. تعداد گلبول‌های سفیدش مدتی بالا رفت، اما اوایل اکتبر دوباره افت کرد و به ۳,۶۰۰ رسید، سپس طی ده روز ناگهان از حدِ طبیعی بالاتر رفت و به ۸,۸۰۰ رسید، و سرانجام در ۵,۸۰۰ ثابت ماند. زخم‌های مسخره‌اش همه را گیج کرده بود. چند روزی زخم‌ها بهتر می‌شدند، اما به محض اینکه حرکت می‌کرد و راه می‌رفت، دوباره باز می‌شدند. به محض اینکه کمی حالش بهتر شد، از زندگی خیلی لذت می‌برد. در هیروشیما او یکی از هزاران بیمار رنج‌دیده بود، در توکیو اما تبدیل به پدیده‌ای عجیب شده بود. دکترهای جوانِ ارتش آمریکا یکی‌یکی و به تعداد زیاد می‌آمدند تا او را ببینند. متخصصان ژاپنی او را سؤال و جواب می‌کردند. حتی یک روزنامه با او مصاحبه کرد. و یک‌ بار هم همان پزشک با حالتی گیج و سردرگم دوباره آمد، سرش را تکان داد و گفت: «این بیماران بمب‌اتمی پرونده‌های عجیب و واقعاً گیج‌کننده‌ای‌ هستن.»

خانم ناکامورا و دخترش میه‌کو در خانه و در رختخواب بودند و استراحت می‌کردند. هر دو همچنان بیمار بودند و با اینکه خانم ناکامورا به‌طور مبهم احساس می‌کرد که مشکلشان ناشی از بمب بوده، آن‌قدر فقیر بود که نمی‌توانست پیش پزشک برود و بنابراین هرگز دقیقاً نفهمید مشکلش چیست. بدون هیچ درمانی، فقط با استراحت، کم‌کم احساس بهتری پیدا کردند. مقداری از موهای میه‌کو ریخت و سوختگی کوچکی روی بازویش بود که ماه‌ها طول کشید تا خوب شود. پسرش، توشیو، و دختر بزرگترش، یائِکو، به نظر خوب می‌رسیدند، هرچند آنها هم مقداری موهایشان ریخت و گاهی سردردهای بدی داشتند. توشیو هنوز کابوس می‌دید. کابوسش همیشه درباره‌ی مکانیکِ نوزده‌ساله‌ی قهرمانش، هیدئو اوساکی، بود که بمب کشتش.

آقای تانی‌موتو، که با تب چهال درجه در بستر بود، نگران همه‌ی مراسم‌های تدفینی بود که باید برای درگذشتگان کلیسایش برگزار می‌کرد. فکر می‌کرد فقط از کار سختی که از زمان بمباران انجام داده بود بیش از حد خسته شده، اما وقتی تبش بعد از چند روز کمتر نشد، دکتر را خبر کرد. دکتر آن‌قدر سرش شلوغ بود که نمی‌توانست به او در اوشیدا سر بزند، اما یک پرستار فرستاد؛ پرستار علائم او را نشانه‌های بیماری خفیف پرتوی تشخیص داد و هر از گاهی برمی‌گشت و به او ویتامین ب‌۱ تزریق می‌کرد. کشیشی بودایی که آقای تانی‌موتو او را می‌شناخت به عیادتش آمد و پیشنهاد کرد که از بادکش استفاده کند تا شاید کمی بهتر شود. کشیش بودایی به پدر روحانی نشان داد که چگونه با آتش زدن دسته‌ای از گیاه محرک موکسا، که روی نبض دست گذاشته می‌شود، خودش این درمان قدیمی ژاپنی را انجام دهد. آقای تانی‌موتو دریافت که هربار درمان موکسا موقتاً تبش را یک درجه پایین می‌آورد. پرستار به او گفته بود هرچه می‌تواند غذا بخورد، و مادرزنش هم هر چند روز یک ‌بار از محل زندگی‌اش در تسوزو، که در سی کیلومتری آنجا بود، برایش سبزیجات و ماهی می‌آورد. او یک ماه در بستر ماند و سپس ده ساعت در قطار بود تا به خانه‌ی پدرش در شیکوکو رسید. آنجا هم یک ماه دیگر استراحت کرد.

دکتر ساساکی و همکارانش در بیمارستان صلیب‌سرخ این بیماری بی‌سابقه را زیر نظر داشتند و سرانجام درباره‌ی ماهیت آن به نظریه‌ای رسیدند. آنها نتیجه‌گیری کردند که این بیماری سه مرحله دارد. مرحله اول کاملاً پیش از آنکه پزشکان حتی بدانند با بیماری‌ای جدید سروکار دارند سپری شده بود؛ این مرحله واکنش مستقیم بمباران نوترون‌ها، ذرات بتا و پرتوهای گاما بر بدن در لحظه‌ی انفجار بمب بود. افرادی که ظاهراً آسیبی ندیده بودند و در ساعات یا روزهای اول به‌طرز مرموزی مرده بودند در این مرحله‌ی اول جان باخته بودند. این مرحله ۹۵ درصد از افرادی را که در شعاع هشتصد متری مرکز بودند و هزاران نفری را که دورتر بودند کشته بود. پزشکان با بررسی عوارض درگذشتگان دریافتند که اگرچه بیشتر این جانباختگان دچار سوختگی و آثار انفجار شده بودند، بدنشان آن‌قدر تشعشعات اتمی جذب کرده بود که آنها را بکشد. پرتوها خیلی راحت سلول‌های بدن را از بین می‌بردند، باعث تخریب هسته‌ی آنها و شکستن دیواره‌هایشان می‌شدند. بسیاری از افرادی که بلافاصله نمرده بودند، دچار حالت تهوع، سردرد، اسهال، ضعف و تب شده بودند که چند روز طول می‌کشید. پزشکان نمی‌توانستند مطمئن باشند که آیا برخی از این علائم نتیجه‌ی تشعشع بوده یا شوک عصبی. مرحله‌ی دوم، ده تا پانزده روز پس از بمباران آغاز شده بود. علامت اصلی آن ریزش مو بود. سپس اسهال و تب، که در برخی موارد تب به بالای چهل درجه می‌رسید. بیست‌وپنج تا سی روز پس از انفجار اختلالات خونی پدیدار می‌شد: لثه‌ها خونریزی می‌کردند، تعداد گلبول‌های سفید به‌شدت کاهش می‌‎یافت و لکه‌های پِتشی روی پوست و غشاهای مخاطی ظاهر می‌شدند. کاهش تعداد گلبول‌های سفید توانایی بیمار برای مقاومت در برابر عفونت را کاهش می‌داد، بنابراین زخم‌های باز به‌طرز غیرمعمولی دیر التیام می‌یافتند و بسیاری از بیماران دچار گلودرد و زخم دهان می‌شدند. دو علامت اصلی که پزشکان بر اساس آنها تشخیص خود را پایه‌گذاری کردند تب و کاهش تعداد گلبول‌های سفید بود. اگر تب به‌طور مداوم بالا باقی می‌ماند، شانس بقای بیمار ضعیف بود. تعداد گلبول‌های سفید تقریباً همیشه به زیر چهارهزار سقوط می‌کرد، بیماری که شمارش گلبول‌هایش به زیر هزار می‌رسید امید کمی به زنده ماندن داشت. در اواخر مرحله‌ی دوم، اگر بیمار زنده می‌ماند، کم‌خونی یا کاهش تعداد گلبول‌های قرمز نیز شروع می‌شد. مرحله‌ی سوم، واکنشی بود که زمانی رخ می‌داد که بدن برای علاج بیماری خود تلاش می‌کرد، مثلاً زمانی که تعداد گلبول‌های سفید نه‌تنها به حالت عادی بازمی‌گشت، بلکه به سطوح بسیار بالاتری افزایش می‌یافت. در این مرحله، بسیاری از بیماران بر اثر عوارض جانبی مانند عفونت در حفره‌ی قفسه‌ی سینه جان خود را از دست می‌دادند. بیشتر سوختگی‌ها با لایه‌های عمیقی از بافت زخم صورتی‌رنگ و لاستیک‌مانند، معروف به تومورهای کلوئیدی، التیام می‌یافتند. طول بیماری بر اساس وضعیت جسمانی بیمار و میزان تشعشعی که دریافت کرده بود متفاوت بود. برخی از قربانیان عرض یک هفته بهبود می‌یافتند، برای برخی دیگر بیماری ماه‌ها طول می‌کشید.

هم‌زمان که علائم خود را نشان می‌دادند، روشن شد که بسیاری از آنها شبیه عوارض قرار گرفتن بیش‌ازحد در معرض پرتو ایکس هستند، و پزشکان درمان خود را بر پایه‌ی همین شباهت بنا کردند. برای قربانیان عصاره‌ی جگر، تزریق خون، و ویتامین‌ها، به‌ویژه ویتامین ب‌۱تجویز می‌شد. کمبود دارو و ابزار کارشان را دشوار می‌کرد. پزشکان متفقین، که پس از تسلیم ژاپن آمدند، دریافتند که پلاسما و پنی‌سیلین بسیار مؤثرند. از آنجا که در درازمدت اختلالات خونی عامل غالب بیماری بود، برخی از پزشکان ژاپنی نظریه‌ای درباره‌ی محل نهفته‌ی این بیماریِ تأخیری مطرح کردند. آنها فکر می‌کردند شاید پرتوهای گاما، که هنگام انفجار وارد بدن می‌شوند، فسفر موجود در استخوان‌های قربانیان را رادیواکتیو می‌کنند و آن فسفر رادیواکتیو به‌نوبه‌ی‌خود ذرات بتا ساطع می‌کند، ذراتی که هرچند نمی‌توانند از میان بافت نرم خیلی عمیق نفوذ کنند، می‌توانند به مغز استخوان، جایی که خون تولید می‌شود، برسند و به‌تدریج باعث ازهم‌پاشیدن آن شوند. هر منشأیی که داشت، این بیماری چند ویژگیِ گیج‌کننده هم داشت. تمام بیماران همه‌ی علائم اصلی را بروز نمی‌دادند. کسانی که سوختگی ناشی از نور شدید انفجار داشتند تا حد زیادی از بیماری پرتوی در امان بودند. آنهایی که پس از بمباران ساعت‌ها یا حتی روزها بی‌حرکت مانده بودند بسیار کمتر از کسانی که فعالیت کرده بودند در معرض بیماری قرار گرفتند. موی خاکستری به‌ندرت می‌ریخت. فرایندهای تولیدمثل هم برای مدتی مختل شدند؛ مردها نابارور شدند، زنان سقط جنین کردند، و قاعدگی متوقف شد. گویی طبیعت می‌خواست از انسان در برابر نبوغ خودش محافظت کند.

 

خانم ناکامورا متوجه شد که نجاری از اهالی کابه در حال ساخت تعدادی آلونک چوبی در هیروشیماست که آنها را به قیمت ماهی پنجاه ین — ۳.۳۳ دلار، با نرخ ثابت ارز—اجاره داده. خانم ناکامورا گواهی‌های مربوط به اوراق قرضه و سایر پس‌اندازهای زمان جنگ خود را گم کرده بود، اما خوشبختانه تنها چند روز قبل از بمباران از تمام شماره‌ها یک رونوشت تهیه کرده و این فهرست را با خودش به کابه برده بود، بنابراین وقتی موهایش آن‌قدر بلند شدند که بتواند ظاهر مناسبی داشته باشد، در هیروشیما به بانکی که حساب داشت مراجعه کرد و یکی از کارمندان آنجا به او گفت که، پس از بررسی شماره‌هایش با سوابق، بانک به او پولش را پس خواهد داد. به محض اینکه پول را گرفت، یکی از آلونک‌های مرد نجار را اجاره کرد. این آلونک در نوبوری-چو، نزدیک محل خانه‌ی سابقش، بود و اگرچه کف آن خاکی و داخل آن تاریک بود، حداقل خانه‌ای در هیروشیما بود و او دیگر به کمک‌های خیریه‌ی خانواده‌ی شوهرش وابسته نبود. در طول بهار، مقداری از خرابه‌های اطراف را جمع کرد و یک باغچه‌ی سبزیجات درست کرد. با ظروفی آشپزی می‌کرد و از بشقاب‌هایی غذا می‌خوردند که از میان آوارها جمع کرده بود. میه‌کو را به مهدکودکی فرستاد که یسوعیان بازگشایی کرده بودند و دو فرزند بزرگ‌ترش به مدرسه‌ی ابتدایی نوبوری-چو رفتند، که به دلیل کمبود ساختمان کلاس‌ها را در فضای باز برگزار می‌کرد. توشیو می‌خواست مانند قهرمانش، هیدئو اوساکی، مکانیک شود. قیمت‌ها بالا بود، تا اواسط تابستان، پس‌انداز خانم ناکامورا تمام شد. او مقداری از لباس‌هایش را فروخت تا غذا تهیه کند. زمانی چندین کیمونوی گران‌قیمت داشت، اما در طول جنگ یکی از آنها را دزدیده بودند، یکی را به خواهرش داده بود، که در زمان بمباران در توکویاما بود، یک جفت دیگر را در بمباران هیروشیما از دست داده بود و حالا آخرین کیمونویش را هم فروخت. فقط صد ین گیرش آمد که دوام زیادی نیاورد. در ماه ژوئن، برای مشورت در مورد چگونگی کنار آمدن با مشکلات به نزد پدر کلاین‌زورگه رفت و در اوایل ماه آگوست هنوز در حال بررسی دو گزینه‌ی پیشنهادی او بود—خدمتکار برخی از نیروهای اشغالگر متفقین، یا قرض گرفتن پول کافی از بستگانش، حدود پانصد ین یا کمی بیشتر از سی دلار، برای تعمیر چرخ‌خیاطی زنگ‌زده‌اش و از سر گرفتن کار خیاطی.

وقتی آقای تانیموتو از شیکوکو برگشت، چادری را که متعلق به خودش بود روی سقف خانه‌ی به‌شدت آسیب‌دیده‌ای که در اوشیدا اجاره کرده بود پهن کرد. سقف هنوز چکه می‌کرد، اما او در اتاق نشیمن مرطوب مراسم مذهبی برگزار می‌کرد. به فکر جمع‌آوری پول برای بازسازی کلیسایش در شهر افتاد. با پدر کلاین‌زورگه خیلی صمیمی شده بود و بیشتر اوقات یسوعی‌ها را می‌دید. به ثروت کلیسایشان حسادت می‌کرد؛ به نظر می‌رسید که آنها می‌توانند هر کاری که می‌خواهند انجام دهند. اما او جز انرژی خودش چیزی برای کار کردن نداشت، و اوضاع قبلاً این‌طور نبود.

انجمن عیسی اولین مؤسسه‌ای بود که اقامتگاهی نسبتاً دائمی در ویرانه‌های هیروشیما ساخت. این در حالی بود که پدر کلاین‌زورگه هنوز توی بیمارستان بود. به محض بازگشت، شروع به زندگی در آلونک کرد و همراه با کشیش دیگری به نام پدر لادِرمَن، که در مرکز بشارت به او پیوسته بود، ترتیب خرید سه آلونک استاندارد را دادند که شهرداری هرکدام را هفت‌هزار ین می‌فروخت. آنها دو تا آلونک را کنار هم گذاشتند و یک کلیسای زیبا از آنها ساختند. در آلونک سومی هم غذا می‌خوردند. وقتی مصالح موجود شد، به پیمانکاری سفارش دادند تا یک خانه‌ی بشارت سه طبقه بسازد، دقیقاً مانند خانه‌ای که در آتش‌سوزی ویران شده بود. در محوطه، نجاران چوب‌ها را بریدند، لبه‌های چوبی را صاف کردند، زبانه‌های چوبی را شکل دادند، تعداد زیادی میخ چوبی تراشیدند و سوراخ‌هایی برای آنها ایجاد کردند تا اینکه تمام قطعات خانه مرتب روی هم قرار گرفتند. سپس، در عرض سه روز، همه‌چیز را مانند پازلی شرقی، بدون هیچ میخی، کنار هم قرار دادند. همان‌طور که دکتر فوجی پیش‌بینی کرده بود، پدر کلاین‌زورگه متوجه شد که استراحت کردن و چرت زدن در آن سروصدا برایش سخت است. او هرروز پیاده برای سر زدن به کاتولیک‌های ژاپنی و کسانی که در شرف ایمان آوردن به دین مسیحیت بودند از خانه بیرون می‌رفت. با گذشت ماه‌ها، بیشتر و بیشتر خسته می‌شد. در ماه ژوئن، مقاله‌ای در روزنامه‌ی چوگوکوی هیروشیما خواند که به بازماندگان در مورد کار زیاد هشدار می‌داد—اما چه کاری از دستش بر‌می‌آمد؟ تا ماه ژوئن، حسابی خسته شده بود و اوایل ماه آگوست، تقریباً نزدیک سالگرد بمباران، برای یک ماه استراحت به بیمارستان بین‌المللی کاتولیک در توکیو بازگشت.

فارغ از اینکه پاسخ‌های پدر کلاین‌زورگه به پرسش‌های دوشیزه ساساکی در مورد زندگی صحیح و حقیقت محض بودند یا نه، به نظر می‌رسید که به‌خاطر آن پاسخ‌ها به‌سرعت قدرت جسمانی‌اش را بازمی‌یابد. دکتر ساساکی متوجه این موضوع شد و به پدر کلاین‌زورگه تبریک گفت. تا ۱۵ آوریل، دمای بدن و تعداد گلبول‌های سفید خون او طبیعی بود و عفونت زخم شروع به بهبود کرده بود. روز بیستم آوریل، تقریباً هیچ عفونتی در پایش نمانده بود و برای اولین بار او با عصا توی راهرو راه می‌رفت. پنج روز بعد، زخم شروع به بهبود کرد و در آخرین روز ماه از بیمارستان مرخص شد.

در اوایل تابستان، او خود را برای ایمان آوردن به مذهب مسیحیت کاتولیک آماده کرد. در آن دوره، دچار فراز و نشیب‌هایی بود. افسردگی شدیدی داشت. می‌دانست که تا ابد فلج خواهد ماند. نامزدش هرگز به دیدنش نیامد. توی خانه‌اش در دامنه‌ی تپه‌ای در کُوی جز مطالعه کردن و دیدن خرابه‌های شهری که والدین و برادرش در آن جان باخته بودند کار دیگری نداشت. عصبی بود و هر صدای ناگهانی باعث می‌شد دستانش را سریع روی گلویش بگذارد. پایش هنوز درد می‌کرد، بیشتر اوقات آن را می‌مالید و نوازش می‌کرد، انگار که می‌خواست پایش را تسلی دهد.

شش ماه طول کشید تا بیمارستان صلیب‌سرخ به حالت عادی برگردد، و برای دکتر ساساکی حتی بیشتر از این مدت طول کشید. تا زمانی که برق شهر وصل شد، بیمارستان باید با کمک ژنراتور ارتش ژاپن در حیاط‌خلوت خود به‌سختی سر می‌کرد. تخت‌های جراحی، دستگاه‌های اشعه‌ی ایکس، صندلی‌های دندانپزشکی، هرچیز پیچیده و ضروری، با سرعت خیلی کمی از کمک‌های خیریه از شهرهای دیگر می‌رسید. در ژاپن، حتی برای مؤسسات هم ظاهر مهم است و مدت‌ها قبل از اینکه بیمارستان صلیب‌سرخ دوباره به تجهیزات پزشکی اولیه مجهز شود مدیران بیمارستان یک نمای آجری زرد جدید برای ساختمان آن ساختند، بنابراین بیمارستان از بیرون به زیباترین ساختمان هیروشیما تبدیل شد. در عرض چهار ماه اول، دکتر ساساکی تنها عضو بخش جراحی بود و تقریباً هرگز ساختمان را ترک نمی‌کرد. سپس، به‌تدریج، دوباره به زندگی خود علاقه‌مند شد. در ماه مارس ازدواج کرد. مقداری از وزنی را که از دست داده بود دوباره به دست آورد، اما اشتهایش هنوز به‌خوبی برنگشته بود. قبل از بمباران، او در هر وعده‌ چهار کوفته برنجی می‌خورد، اما یک سال پس از آن فقط می‌توانست دو کوفته برنجی بخورد. همیشه احساس خستگی می‌کرد. گفت: «اما باید درک کنم که کل جامعه خسته‌س.»

یک سال پس از انفجار بمب، خانم ساساکی فلج شده بود؛ خانم ناکامورا تهیدست بود؛ پدر کلاینزورگه دوباره در بیمارستان بستری بود؛ دکتر ساساکی دیگر نمیتوانست مثل قبل کار کند؛ دکتر فوجی بیمارستان سی اتاقه‌ای را که سال‌ها برای به دست آوردنش وقت صرف کرده بود از دست داده بود و هیچ امیدی به بازسازی آن نداشت؛ کلیسای آقای تانی‌موتو ویران شده بود و او دیگر مثل قبل همیشه سرزنده و شاداب نبود. زندگی این شش نفر که از خوش‌شانس‌ترین افراد هیروشیما بودند هرگز مثل قبل نشد. البته نظر آنها در مورد تجربیاتشان و استفاده از بمب‌اتمی یکسان نبود. با این حال، به نظر می‌رسید یک احساس مشترک بین آنها نوعی روحیهی وجدآور و عجیب بود، چیزی شبیه به روحیه‌ی لندنی‌ها پس از حملات هوایی شدید بلیتز—افتخار به راه و روشی که آنها و دیگر بازماندگان از طریق آن در برابر مصیبتی وحشتناک ایستادگی کرده بودند. درست قبل از سالگرد انفجار بمب، آقای تانی‌موتو در نامه‌ای به یک آمریکایی کلماتی چنین نوشت: «چه صحنه‌ی دلخراشی بود آن شب اول! حدود نیمه‌شب در ساحل رودخانه از قایق پیاده شدم. آن‌قدر مجروح روی زمین افتاده بود که با قدم‌های بلند از روی آنها عبور کردم. با تکرار ببخشید، یک تشت آب را برداشتم‌ و با خودم بردم و به هریک از آنها یک فنجان آب دادم. آنها به‌آرامی بالاتنه‌ی خود را بالا می‌آوردند و یک فنجان آب را تعظیمکنان می‌پذیرفتند و آرام می‌نوشیدند و هرچه باقی مانده بود بر زمین می‌ریختند، فنجان را با ابراز قدردانی صمیمانه پس می‌دادند. یکی از آنها گفت: من نتوانستم به خواهرم که زیر خانه دفن شده بود کمک کنم، زیرا مجبور بودم از مادرم که زخم عمیقی در چشمش داشت مراقبت کنم و خانه‌ی ما خیلی زود آتش گرفت و ما به‌سختی فرار کردیم. ببین، من خانه و خانواده‌ام را از دست دادم و در نهایت خودم به‌شدت مجروح شدم. اما اکنون تصمیم گرفته‌ام هرچه دارم به کار بگیرم و جنگ را به خاطر کشورمان به پایان برسانم. همه‌ی‌ آنها به من چنین قولی دادند. حتی زنان و کودکان هم قول دادند. از شدت خستگی، در میان آنها روی زمین دراز کشیدم، اما اصلاً نتوانستم بخوابم. صبح روز بعد، مردان و زنان زیادی را دیدم که مرده بودند، همان‌هایی که دیشب به آنها آب داده بودم. اما با اینکه درد زیادی داشتند، در کمال تعجب هرگز صدای گریه‌ی کسی را نشنیدم. آنها در سکوت، بدون هیچ کینه‌ای، دندان‌هایشان را به هم فشردند و دم نزدند و برای تحمل مرگ آماده بودند. همه‌ی اینها برای کشورمان بود!»

«دکتر ی. هیرایوا، استاد دانشگاه ادبیات و علوم هیروشیما و یکی از اعضای کلیسای من، به همراه پسرش که دانشجوی دانشگاه توکیو بود، در اثر انفجار بمب در زیر خانه‌ی دو طبقه‌ی خودشان دفن شدند. هردوی آنها زیر فشار بسیار زیادی بودند و نمی‌توانستند حتی ذره‌ای تکان بخورند. خانه مملو از آتش بود. پسرش گفت: پدر، ما نمی‌توانیم کاری جز این انجام دهیم که تصمیم بگیریم زندگی خود را وقف کشور کنیم. بیایید به افتخار امپراتور هورا بکشیم. سپس پدر به تقلید  پسرش داد زد: امپراطور آسمانی-هایکا، زنده باد، زنده باد، زنده باد! در نهایت دکتر هیرایوا گفت: عجیب است که بگویم، وقتی زنده باد امپراتور آسمانی را زمزمه می‌کردم، در قلبم احساس آرامش و ضمیر روشن و آرامی داشتم. پس از آن پسرش توانست از زیر آوار بیرون بیاید و زمین را کند و پدرش را بیرون کشید و به این ترتیب آنها نجات یافتند. دکتر هیرایوا با یادآوری تجربه‌ی خود در آن زمان تکرار کرد: خوشابه حال ما که ژاپنی هستیم! وقتی که تصمیم گرفتیم برای امپراتورمان بمیریم، اولین باری بود که چنین احساس زیبایی را تجربه کردم.»

«دوشیزه کایوکو نوبوتوکی، دانش‌آموز دبیرستان دخترانه‌ی جازابوئین در هیروشیما و دختر یکی از اعضای کلیسای من، با دوستانش کنار دیوار حفاظ سنگین معبد بودایی استراحت می‌کرد. در همان لحظه که بمب‌اتم از آسمان فروافتاد، دیوار حفاظ معبد روی آنها آوار شد. آنها به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستند زیر چنین آوار سنگینی حرکت کنند و سپس دود هم از شکافی وارد شد و نفسشان را بند آورد. یکی از دخترها شروع به خواندن سرود ملی کرد و دیگران نیز با او همخوانی کردند و در حال خواندن سرود ملی جان باختند. در همین حال، یکی از آنها شکافی در آوار یافت و برای بیرون آمدن سخت تلاش کرد. وقتی او را به بیمارستان صلیب‌سرخ بردند، تعریف کرد که چگونه دوستانش جان باختند و در خاطراتش به خواندن سرود ملی ژاپن با هم اشاره کرد. آنها فقط سیزده سال داشتند.»

«بله، مردم هیروشیما با سینه‌ای ستبر در بمباران اتمی جان باختند، با این باور که این کار به‌خاطر امپراتور بوده.»

عده‌ی زیادی از مردم هیروشیما کم‌و‌بیش نسبت به اصول اخلاقی استفاده از بمب بی‌‌اعتنا بودند. احتمالاً آنها آن‌قدر از آن وحشت داشتند که اصلاً نمی‌خواستند به این موضوع فکر کنند. بسیاری از آنها حتی زحمت فهمیدن این را که چه نوع بمبی بوده به خود ندادند. تصور خانم ناکامورا از آن—و ترس از آن—امری عادی بود. وقتی از او در مورد بمب سؤال می‌شد، می‌گفت: «بمب‌اتم به اندازه‌ی یک قوطی‌کبریته. گرمای اون شش‌هزار برابر گرمای خورشید بود. تو هوا منفجر شد. مقداری رادیوم تو اون وجود داره. من دقیقاً نمی‌دونم چطوری کار می‌کنه، اما وقتی رادیوم کنار هم قرار می‌گیره، منفجر می‌شه.» در مورد استفاده از بمب، او می‌گفت: «جنگ بود و ما باید انتظارش رو می‌داشتیم.» و سپس اضافه می‌کرد: «شیکاتا گا نای»، اصطلاحی ژاپنی که به اندازه‌ی کلمه‌ی روسی «نیچِوو [Nichevo]» رایج و معادل آن است که «کاری از دستمون برنمی‌آد. خب، حیف شد.» یک شب، دکتر فوجی به‌آلمانی تقریباً همین حرف را در مورد استفاده از بمب به پدر کلاین‌زورگه گفت: دا ایست نیختس تسو ماخِن.2 کاری‌ش نمی‌شد کرد.»

با این حال، بسیاری از شهروندان هیروشیما همچنان از آمریکایی‌ها نفرتی داشتند که هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را پاک کند. دکتر ساساکی یک بار گفت: «می‌بینم که همین الآن تو توکیو در حال برگزاری دادگاهی برای جنایتکاران جنگی‌ان. فکر می‌کنم باید کسانی رو که تصمیم به استفاده از بمب گرفتن محاکمه کنن و همه‌شون رو دار بزنن.»

پدر کلاینزورگه و دیگر کشیشان یسوعی آلمانی، که به‌عنوان افراد بیگانه انتظار می‌رفت دیدگاه نسبتاً بی‌طرفانه‌ای داشته باشند، خیلی اوقات در مورد امور اخلاقی استفاده از بمب بحث می‌کردند. یکی از آنها به نام پدر سیمز، که در زمان حمله در ناگاتسوکا بود، در گزارشی به واتیکان در رم نوشت: «برخی از ما بمب را در همان دسته‌ی گاز سمی می‌دانستیم و مخالف استفاده از آن علیه غیرنظامیان بودیم. برخی دیگر بر این عقیده بودند که در جنگ تمام‌عیار، آن‌طور که در ژاپن انجام می‌شد، هیچ تفاوتی بین غیرنظامیان و سربازان وجود ندارد و خود بمب نیرویی مؤثر است که به خونریزی پایان می‌دهد و ژاپن را وادار به تسلیم شدن می‌کند و در نتیجه منجر به جلوگیری از نابودی کامل می‌شود. منطقی به نظر می‌رسد که اگر کسی در اصل از جنگ تمام‌عیار حمایت می‌کند، نمی‌تواند از جنگ علیه غیرنظامیان شکایت کند. نکته‌ی اصلی این است که آیا جنگ تمام‌عیار به شکل فعلی خود، حتی زمانی که هدفی عادلانه را دنبال می‌کند، قابل توجیه است یا خیر. آیا پیامدهای آن شامل شر مادی و معنوی نیست که بسیار فراتر از هر خیری است که ممکن است حاصل شود؟ اخلاق‌گرایان ما چه زمانی پاسخ روشنی به این سؤال خواهند داد؟»

غیرممکن است بتوان گفت در ذهن کودکانی که روز بمباران هیروشیما را تجربه کردند چه وحشتی نقش بسته بوده. در ظاهر، خاطرات آنها، ماه‌ها پس از فاجعه، از ماجراجویی‌ای هیجان‌انگیز حکایت داشت. توشیو ناکامورا، که زمان بمباران ده‌ساله بود، خیلی زود توانست آزادانه، حتی باخوشحالی، درباره‌ی این تجربه صحبت کند، و چند هفته قبل از سالگرد بمباران این انشای واقع‌بینانه‌ را برای معلمش در مدرسه‌ی ابتدایی نوبوری-چو نوشت:

روز قبل از بمب، برای شنا رفتم. صبح داشتم بادام زمینی می‌خوردم. روشنایی را دیدم. به رختخواب خواهر کوچکم پرت شدم. وقتی نجات پیدا کردیم، فقط می‌توانستم تا تراموا را ببینم. من و مادرم شروع به جمع کردن وسایلمان کردیم. همسایه‌ها در حالی که سوخته بودند و خونریزی می‌کردند در اطراف محله قدم می‌زدند. هاتایا-سان به من گفت که با او فرار کنم. گفتم می‌خواهم منتظر مادرم بمانم. به پارک رفتیم. گردباد آمد. شب که شد، یک مخزن سوخت منفجر شد و من انعکاس آن را در رودخانه دیدم. یک شب توی پارک ماندیم. روز بعد به پل تایکو رفتم و با دخترهایی که دوست بودم یعنی کیکوکی و موراکامی ملاقات کردم. آنها دنبال مادرانشان بودند. اما مادر کی‌کوکی زخمی شده بود و مادر موراکامی، متأسفانه، مرده بود.

1.Panic Grass and Feverfew: عنوان این بخش درواقع بازی با کلمات است. ظاهراً این عنوان به گیاهانی اشاره دارد که پس از بمباران اتمی در هیروشیما با سرعت زیادی رشد کردند. Panic Grass یا به فارسی گل گاورَس گیاهی از گونه‌ی گندمیان است که برای خوراک حیوانات مفید است. ترجمه‌ی انگلیسی این کلمه «گل هراس» است که به ترس و هراس مردم پس از فاجعه اشاره دارد. از طرف دیگر، Feverfew نوعی گل میناست که خواص دارویی زیادی دارد. ترجمه‌ی انگلیسی نام این گیاه «تب‌بر» است. گویی به درمان و التیام دردها اشاره دارد.—م.

2.Da ist nichts zu machen

منتشرشده در نسخه‌ی چاپی نشریه‌ی نیویورکر، شماره‌ی ۳۱ آگوست ۱۹۴۶، با تیتر «هیروشیما - ۱: آذرخش بی‌صدا».

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد