

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم میکنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظهای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایهای سیاه بر تمدن بشری بیفکند. کتابی که پیش رو دارید، هیروشیما نوشتهی جان هرسی، نه یک گزارش نظامی است و نه یک متن تاریخی آکادمیک؛ این کتاب تلاشی است برای بازیابی معنای انسانیت، آن هم در لحظهای که تکنولوژی سعی کرد آن را به خاکستر تبدیل کند.
ماجرای نگارش این کتاب روایتی منحصربهفرد است. در سال ۱۹۴۶، ویلیام شون، سردبیر وقت هفتهنامهی نیویورکر، پیشنهاد جسورانهای را با جان هرسی در میان گذاشت. در آن زمان، گزارشهای متعددی از بمب اتم منتشر شده بود، اما همگی بر ابعاد فنی، استراتژیک یا سیاسی آن تمرکز داشتند. شون از هرسی خواست تا به ژاپن سفر کند و حقیقت انسانی پشت این فاجعه را دریابد؛ او میخواست بداند در هیروشیما واقعاً چه اتفاقی افتاده است. هرسی با عزمی راسخ راهی ویرانههایی شد که هنوز بوی مرگ از آنها به مشام میرسید. او با اتکا به شجاعت حرفهای خود و بیاعتنا به سانسورهای شدیدی که نیروهای اشغالگر متفقین بر فضای رسانهای حاکم کرده بودند، بهدنبال بازماندگان گشت. هرسی بهجای پرداختن به کلیات فقط بر شش نفر تمرکز کرد؛ شش انسانی که در لحظهی انفجار در کانون فاجعه بودند. او با این کار، تابوی سکوت را شکست و برای نخستین بار، حقیقت عریان این فاجعه را از قاب گزارشهای رسمی خارج کرد و به خانههای مردم جهان برد؛ انتشار این گزارش در نیویورکر، چنان شوکی به جامعهی آمریکا وارد کرد که تمام نسخههای آن شماره در عرض چند ساعت نایاب شد. آلبرت اینشتین، ۱۰۰۰ نسخهی سفارشی از آن را برای چاپ مجدد درخواست کرد و برای دانشمندانی از سراسر دنیا فرستاد.
هیروشیما در شمارهی ۳۱ آگوست ۱۹۴۶ نیویورکر منتشر شد و کل شماره را عملاً به خود اختصاص داد؛ برخلاف شمارههای پیشین نیویورکر، نه مطلب طنزی در کار بود و نه عکسی. تمام آن شمارهی خاص نیویورکر، روایت هرسی از هیروشیما بود و بس. خود این اتفاق در آن زمان یک تصمیم بیسابقه بود. یعنی متن فقط «یک مقاله در مجله» نبود، بلکه خودش به یک پدیدهی رسانهای تبدیل شد.
پس از انتشار، متن این کتاب در روزنامههای زیادی در آمریکا و خارج از آن بازنشر شد. این باعث شد که روایت هرسی فقط محدود به خوانندگان نیویورکر نماند و به دست مخاطبان بسیار بیشتری برسد. در عمل، بسیاری از آمریکاییها برای نخستین بار از خلال این متن با واقعیت پس از انفجار روبهرو شدند.
تا پیش از این کتاب، بمب اتم بیشتر با زبان نظامی و سیاسی توصیف میشد: ابزاری برای پایان دادن به جنگ، یا نشانهای از برتری علمی و نظامی آمریکا. اما هرسی با تمرکز بر شش بازماندهی این فاجعه، توجه را از «قدرت سلاح» به «رنج انسان» معطوف کرد. همین جابهجایی زاویهی دید، دلیل اصلی اثرگذاری متن بود.
گزارش هرسی موجی از بحثهای اخلاقی و وجدانی را در آمریکا به راه انداخت. این کتاب کمک کرد که پرسش اصلی «چگونه جنگ را بردیم؟» تغییر یافته و پرسش مهمتر «به چه بهایی؟» جایگزین آن شود.
واکنشهای گسترده به این کتاب، جایگاه آن را در تاریخ روزنامهنگاری تثبیت کرد. از آن زمان، هیروشیما همواره یکی از نمونههای کلاسیک «روزنامهنگاری جدید» دانسته میشود؛ متنی که نشان داد گزارش میتواند هم مستند باشد و هم از نظر انسانی تکاندهنده.
ترجمهی این اثر برای من فراتر از یک مأموریت زبانی بود؛ چرا که مواجهه با کلمات هرسی، مواجههای با سکوت سنگین مرگ است. بزرگترین چالش من در فرآیند ترجمه، حفظ لحن منحصربهفرد هرسی بود. او از سبکی استفاده میکند که بعدها در مکتب روزنامهنگاری جدید بهعنوان الگویی کلاسیک شناخته شد: سبکی سرد، دقیق، جزئینگر و بهشدت بیطرف. در این کتاب، هیچ صفت اغراقآمیزی برای توصیف فاجعه به کار نمیرود. هرسی اجازه میدهد «فاجعه خود سخن بگوید». برای من، بازسازی این لحن در زبان فارسی دشوار بود؛ چرا که زبان ما به صراحت عریان در بیان احساسات و گاهی دراماتیک کردن روایتها تمایل دارد. من باید مرز باریکی را حفظ میکردم: از یکسو، نباید زبان را به ورطهی سانتیمانتالیسم و احساساتیگری سطحی میکشاندم و از سوی دیگر، نمیخواستم سردی جملات به «بیتفاوتی» ترجمه شود. کوشیدم تا همان عینیت دردناک متن اصلی را حفظ کنم؛ همانگونه که هرسی مثل یک جراح خونسرد که در حال تشریح یک زخم عمیق است، به توصیف فروپاشی زندگی عادی میپردازد.
یکی از نکات کلیدی که در حین ترجمه دائماً با آن دستبهگریبان بودم، مفهوم بقا و امید به آینده در برابر فروپاشی معنای زندگی بود. کتاب هرسی روایتگر روزهای پس از انفجار است؛ روزهایی که در آن ساختارهای درمانی، اداری و حتی اخلاقی جامعه از هم پاشیدند. من در ترجمه تلاش کردم واژگان فنی و پزشکی آن دوره را با توصیفات رئالیستی نویسنده پیوند دهم تا خواننده بتواند عمق فاجعهای که به درون سلولهای بدن انسانها نفوذ کرده بود را درک کند. علاوه بر این، پانویسهای فراوانی به این کتاب اضافه کردهام که مطالعهی آنها برای روشن شدن جنبههای فنی و ادبی این اثر ضروری است.
هیروشیما کتابی است که نباید تنها یک بار خوانده شود. هر بار که جملهای از آن را بازخوانی کردم، لایهای جدید از بیپناهی انسان در برابر قدرت بینهایت فناوری برایم آشکار شد. این اثر، یادآور این حقیقت تلخ است که هرچند «سیاست» تصمیم میگیرد، اما «انسان» است که تاوان آن را با گوشت و خون خود میپردازد.
امید دارم که این ترجمه توانسته باشد طنین صدای بازماندگان هیروشیما را به گوش مخاطب فارسیزبان برساند. این کتاب در پی تاکید بر دشمنی میان انسان و فناوری نیست، بلکه تمرکز آن بر هشدار به نسلهای آینده است تا بدانند وقتی خرد بشری در بند فناوری کشتار گرفتار شود، چه زخم عظیمی بر پیکرهی زمین و زمان نقش خواهد بست.
تیرماه ۱۴۰۵
زندگی عادی شش نفر در لحظهی انفجار اتمی به هم گره میخورد – و، در گذر از وحشت، بیماری و ویرانی، بهای واقعی زنده ماندن را عیان میکند.
آذرخش بیصدا
روز ششم آگوست ۱۹۴۵، رأس ساعت هشت و پانزده دقیقهی صبح به وقت ژاپن، در لحظهای که نور خیرهکنندهی بمباتمی بر فراز هیروشیما مشاهده شد، دوشیزه توشیکو ساساکی، کارمند بخش کارگزینی شرکت قوطیسازی شرق آسیا، تازه پشت میزش در دفتر شرکت نشسته بود و سرش را برگرداند تا با دختری که پشت میز کناری نشسته بود صحبت کند. در همان لحظه، دکتر ماساکازو فوجی در ایوان بیمارستان خصوصیاش، مشرف بر یکی از هفت رودخانهای که هیروشیما را تکهتکه میکنند، در حال چهارزانو نشستن بود تا روزنامهی آساهی چاپ اوساکا را بخواند؛ خانم هاتسویو ناکامورا، بیوهی مردی خیاط، کنار پنجرهی آشپزخانه ایستاده بود و به همسایهای نگاه میکرد که در حال تخریب خانهی خودش بود، چراکه خانهاش در مسیر نوار آتشبُر مقابله با آتش حملات هوایی قرار داشت؛ پدر ویلهِلم کلاینزورگِه، کشیش آلمانی مبشران یسوعی، با لباس زیر روی تختی در طبقهی بالای ساختمان سه طبقهی مبشران سازمانش لم داده بود و مجلهی یسوعی اِشتیمِن دِر تساِیت1 را مطالعه میکرد؛ دکتر تروفومی ساساکی، عضو جوان کادر جراحی بیمارستان بزرگ و مدرن صلیبسرخ شهر، در یکی از راهروهای بیمارستان قدم میزد و نمونهی خونی برای آزمایش واسِرماندر دست داشت؛ و کشیش کیوشی تانیموتو، کشیش کلیسای مِتُدیست هیروشیما، دم درِ خانهی مرد ثروتمندی در محلهی کُوی در حومهی غربی شهر بود. همانجا توقف کرد تا گاری دستی پر از وسایل را خالی کند. وسایلی که از ترس حملهی گستردهی هواپیماهای بی-29 از شهر خارج کرده بود. همهی مردم شهر منتظر این حمله بودند. صدهزار نفر با بمب اتم کشته شدند، و این شش نفر در میان بازماندگان بودند. آنها هنوز در شگفتاند که چرا زنده ماندند، در حالی که بسیاری دیگر جانشان را از دست دادند. هرکدام از آنها دلایل کوچک زیادی مانند شانس یا اراده را دخیل میدانند—اقدامی بهموقع، تصمیم برای رفتن به داخل خانه، سوار تراموایی شدن به جای تراموای بعدی—دلایلی که نجاتشان داده. و اکنون هرکدام میدانست که در تلاش برای زنده ماندن گویی دهها زندگی را زیسته و مرگهایی حتی بیشتر از این را به چشم دیده که هرگز فکر نمیکرده ببیند. آن زمان، هیچکدامشان از این مسائل آگاه نبودند.
کشیش تانیموتو آن روز رأس ساعت پنج صبحِ از خواب بیدار شد. او در اقامتگاه کشیش کلیسا تنها بود، زیرا همسرش چند وقتی بود با نوزاد یکسالهشان به خانهی دوستی در اوشیدا، محلهای در حومهی شمال شهر، میرفت و شب را آنجا میماند. از میان شهرهای مهم ژاپن، آقای بی یا بی-سان تنها به دو شهر، یعنی کیوتو و هیروشیما، هنوز حملات شدید نکرده بود؛ ژاپنیها، با ترکیبی از احترام و به دلیل آشنایی ناخوشایندشان با بمبافکنهای بی-29 به آنها لقب «بی-سان»2 یا«آقای بی» داده بودند. کشیش تانیموتو، مانند تمام همسایگان و دوستانش، از شدت اضطراب تقریباً بیمار شده بود. او گزارشهایی نگرانکننده و با جزئیات فراوان از حملات گسترده به کوره، ایواکونی، توکویاما و شهرهای نزدیک دیگر شنیده بود؛ و مطمئن بود که خیلی زود نوبت هیروشیما هم میشود. شب قبل خیلی بد خوابیده بود، چرا که چندین بار هشدار حملهی هوایی اعلام شده بود. مردم هیروشیما هفتهها بود که تقریباً هر شب هشدار حملهی هوایی را میشنیدند، زیرا آن روزها، فارغ از اینکه آمریکاییها قصد حمله به کدام شهر را داشتند، بمبافکنهای بی-29 از دریاچهی بیوا در شمالشرقی هیروشیما، به عنوان نقطهی تجمع استفاده میکردند؛ بمبافکنهای سوپر فورترِس از فراز ساحل نزدیک به هیروشیما به همه طرف سرازیر میشدند. تکرار هشدارها و خودداری «آقای بی» از حمله به هیروشیما مردم شهر را بیقرار کرده بود؛ شایعهای در شهر پیچیده بود که آمریکاییها برای این شهر برنامهی ویژهای دارند.
آقای تانیموتو مردی کوچکجثه است؛ تُند حرف میزند، زود خندهاش میگیرد و اشکش دم مشکش است. موهای مشکیاش نسبتاً بلند است و از وسط فرق باز میکند؛ برآمدگی استخوانهای پیشانیاش درست بالای ابروها، به همراه کوچک بودن سبیل، دهان و چانهاش، به او ظاهری عجیب و ترکیبی از پیری و جوانی داده؛ ترکیبی از حالت کودکانه و خردمندانه، ضعیف و سرِحال. او باعجله حرکت میکند و قرار ندارد، اما با نوعی کنترل که نشان میدهد مردی محتاط و اندیشمند است. دقیقاً همین ویژگیها را در روزهای پراضطراب پیش از انفجار بمب از خود نشان داد. علاوه بر اینکه آقای تانیموتو همسرش را شبها برای خوابیدن به اوشیدا فرستاده بود، تمام وسایل قابل حمل کلیسایش را از محلهای مسکونی با خانههای درهمفشرده به نام «ناگاراگاوا» در منطقهی کوی منتقل کرده بود، که به یک تولیدکنندهی ابریشم مصنوعی تعلق داشت، جایی که دو مایل با مرکز شهر فاصله داشت. تولیدکنندهی ابریشم، که نامش آقای ماتسوئی بود، عمارت خالیاش را در اختیار عدة زیادی از دوستان و آشنایانش قرار داده بود تا هرچه میخواهند به جایی امن دور از منطقهای که احتمال حمله به آن میرفت منتقل کنند. پدر تانیموتو بدون هیچ مشکلی خودش توانست صندلیها، کتابهای سرود مذهبی، کُتُب مقدس، ابزارآلات مذبح کلیسا و اسناد را جابهجا کند، اما برای ارگ سنگین و نیز پیانوی ایستاده به کمک نیاز داشت. دوستی به نام ماتسوئو روز قبل به او کمک کرده بود تا پیانو را به منطقهی کوی ببرد، در عوض، او قول داده بود که امروز به آقای ماتسوئو در جابهجایی وسایل یکی از دخترهایش کمک کند. به همین دلیل بود که خیلی زود بیدار شده بود.
پدر تانیموتو خودش صبحانهاش را آماده کرد. او بهشدت احساس خستگی میکرد. تلاش روز قبل برای جابهجایی پیانو، بیخوابی شب پیش، هفتهها نگرانی و رژیم غذایی نامتعادل، و دغدغههای مربوط به اهالی محل کشیشنشینش—همه با هم باعث میشدند احساس کند توانایی کافی برای شروع یک روز جدید و انجام دادن کارها را ندارد. موضوع دیگری هم وجود داشت: پدر تانیموتو الهیات را در کالج اِموری در آتلانتا، جورجیا، آموخته بود؛ او سال ۱۹۴۰ فارغالتحصیل شده بود، انگلیسی را خیلی خوب صحبت میکرد، لباسهای آمریکایی میپوشید، تا زمان شروع جنگ با دوستان آمریکایی زیادی نامهنگاری کرده بود، و در میان مردمی که وسواسگونه از حضور جاسوسها در میان خودشان میترسیدند—شاید خودش هم تا حدی دچار این وسواس شده بود—احساس اضطراب فزایندهای به او دست داده بود. پلیس چندین بار از او بازجویی کرده بود، و همین چند روز قبل شنیده بود که یکی از آشنایان بانفوذش به نام آقای تاناکا—افسر بازنشستهی شرکت کشتیرانی «تویو کیسن کایشا»، که مخالف آیین مسیحیت بود، مردی شناختهشده در هیروشیما که به دلیل کارهای خیریهی ریاکارانهاش و نیز استبداد شخصیاش معروف بود—همهجا گفته بود که نباید به تانیموتو اعتماد کرد. برای عوض کردن این طرز فکر، و برای اینکه خودش را شهروند ژاپنی خوبی نشان دهد، پدر تانیموتو در محلهی خودش ریاست توناریگومی یا انجمن محله را بر عهده گرفته بود و این سمت، علاوه بر وظایف و دغدغههای دیگرش، مسئولیت سازماندهی دفاعی در برابر حملهی هوایی برای حدود بیست خانواده را نیز به مسئولیتهای او افزوده بود.
پیش از ساعت شش صبح، پدر تانیموتو به سمت خانهی آقای ماتسوئو حرکت کرد. آنجا متوجه شد که بارشان یک تانسوست، یک کمد بزرگ ژاپنی پر از لباس و وسایل خانه. به راه افتادند. هوای صبح چنان گرم و آفتابی بود که به نظر میرسید روز سختی در انتظارشان است. چند دقیقه بعد از شروع حرکت، آژیر حملهی هوایی به صدا درآمد؛ هشدار ممتد یک دقیقهای که از نزدیک شدن هواپیماها خبر میداد. اما برای مردم هیروشیما فقط هشدار خطری کماهمیت بود، زیرا هر روز صبح همین ساعت، یعنی زمانی که هواپیمایی آمریکایی برای بررسی آبوهوا بر فراز شهر میگذشت، همین هشدار به صدا درمیآمد. دو مرد با گاری دستی از خیابانهای شهر عبور کردند. هیروشیما شهری است شبیه بادبزن که بیشتر مناطق مسکونی آن روی شش جزیرهای تشکیل شده که بین هفت دهانهی رود اوتا قرار دارند؛ مناطق تجاری و مسکونیِ اصلی آن، که حدود ده کیلومتر مربع مرکز شهر را پوشش میدادند، سهچهارم جمعیت شهر را در خود جای داده بودند، که در دوران اوج جنگ و برنامههای تخلیهی شهر جمعیت این مناطق از ۳۸۰,۰۰۰ نفر به حدود ۲۴۵,۰۰۰ نفر کاهش یافته بود. کارخانهها و سایر مناطق مسکونی یا حومهی شهر بیرون از شهر درهمفشرده شده بودند. در سمت جنوب، اسکلهها، فرودگاه و دریای دَرونبوم3 پر از جزیره قرار داشت. حلقهای از کوهها سه طرف دیگر دهانهی رودها را احاطه کرده بود. پدر تانیموتو و آقای ماتسوئو از منطقهی تجاری داخل شهر، که حتی در آن ساعت روز هم پر از جمعیت بود، عبور کردند و از دو رودخانه گذشتند تا به خیابانهای شیبدار منطقهی کوی برسند و از آن خیابانها به سمت حومهی شهر و دامنهی کوهها بالا بروند. همانطور که داشتند از میان درهای دور از خانههای درهمفرو رفته بالا میرفتند، صدای آژیر وضعیت سفید پخش شد. (اپراتورهای دستگاههای رادار ژاپنی فقط سه هواپیما را تشخیص دادند و فرض کردند که آنها گروه شناسایی هستند.) هل دادن گاریهای دستی تا خانهی تولیدکنندهی ابریشم کاری جانفرسا بود و این دو مرد، پس از اینکه بارشان را به حیاط و پلههای جلویی خانه رساندند، مدت کوتاهی برای استراحت توقف کردند. کنار دیوار خانه، که بین آنها و شهر قرار داشت، ایستاده بودند. مانند بیشتر خانهها در این بخش از ژاپن، خانه از چهارچوب و دیوارهای چوبی تشکیل شده بود که سقف کاشیپوش سنگینی روی آن قرار داشت. راهروی جلویی خانه پر از بقچهی تشک و لباس بود و شبیه غار خنک پر از بالشهای بزرگ به نظر میرسید. روبهروی خانه، در سمت راست درِ ورودی، باغ سنگی بزرگ و شیکی دیده میشد که با سنگ تزیین شده بود. صدای هیچ هواپیمایی شنیده نمیشد. صبحی آرام، و مکانی خنک و دلپذیر بود.
سپس، درخشش نور خیرهکنندهای آسمان را درنوردید. آقای تانیموتو بهخوبی به خاطر دارد که این نور از شرق آسمان به غرب، یعنی از طرف شهر به سمت تپهها، حرکت کرد. مثل پردهای از جنس نور خورشید به نظر میرسید. هم پدر تانیموتو و هم آقای ماتسوئو از ترس واکنش نشان دادند—و هر دو فرصت واکنش داشتند (زیرا آنها حدود سه کیلومتر از مرکز انفجار فاصله داشتند). آقای ماتسوئو به سمت پلههای جلویی خانه دوید و میان تشکها پنهان شد و خودش را میان آنها دفن کرد. پدر تانیموتو چهار یا پنج قدم برداشت و خود را بین دو سنگ بزرگ توی باغ پرتاب کرد. شکمش را محکم به یکی از سنگها چسبانده بود تا از موج انفجار در امان بماند. چون صورتش به سنگ چسبیده بود، نمیدید چه اتفاقی دارد میافتد. ناگهان، فشار شدیدی را احساس کرد، و بعد تکههای چوب و خردههای کاشی بود که روی سر و بدنش میریخت. هیچ صدای انفجاری نشنید. (تقریباً هیچکس در هیروشیما به خاطر ندارد که صدای بمب را شنیده باشد. جز یک ماهیگیر، که در دریای درونبوم نزدیک سوزو روی قایق کوچکش بود، مردی که مادرزن و خواهرزن آقای تانیموتو پیش او زندگی میکردند. او آن نور خیرهکننده را دید و صدای انفجاری عظیم را شنید؛ او حدود سیودو کیلومتر با هیروشیما فاصله داشت، اما صدای مهیب این انفجار از صدای حملات هواپیماهای بی-۲۹ به ایواکونی، که فقط هشت کیلومتر دورتر است، بلندتر بود.)
وقتی پدر تانیموتو جرئت کرد سرش را بالا بیاورد، دید که خانهی تولیدکننده ابریشم فرو ریخته. فکر کرد بمب مستقیماً روی خانه افتاده. ابرهای غلیظی از گرد و غبار به هوا خاسته بود که در میانهی روز حال و هوایی شبیه گرگومیش عصر ایجاد کرده بود. وحشتزده، و بدون اینکه لحظهای به آقای ماتسوئو که زیر آوار مانده بود فکر کند، به سمت خیابان دوید. حین دویدن متوجه شد که دیوار بتنی خانه هم فرو ریخته— ولی نه به سمت بیرون، بلکه به سمت داخل خانه. اولین چیزی که توی خیابان دید یک دسته سرباز بود که در دامنهی کوه روبهرو در حال حفر یکی از هزاران پناهگاه زیرزمینی بودند، پناهگاههایی که ژاپنیها ظاهراً قصد داشتند با استفاده از آنها نفربهنفر، تپهبهتپه، در برابر حمله مقاومت کنند. سربازها از پناهگاهها، جایی که باید جانشان در امان باشد، بیرون میآمدند و خون از سر و سینه و پشتشان جاری بود. همگی ماتومبهوت بودند.
چیزی شبیه گردوغبار محلی آسمان را پوشانده بود و آسمان هر لحظه تاریک و تاریکتر میشد.
حدود نیمهشب، قبل از انداختن بمب، گویندهی ایستگاه رادیویی شهر اعلام کرد که حدود دویست هواپیمای بی-۲۹ در حال نزدیک شدن به جنوب هونشو هستند و از ساکنان هیروشیما خواست تا به مناطق امن تعیینشده بروند و شهر را تخلیه کنند. خانم هاتسویو ناکامورا، بیوهی خیاط، در محلهای به نام نوبوری-چو زندگی میکرد و سالها عادت داشت گوش به فرمان دیگران باشد، طبق دستور رادیو سه فرزندش را از خواب بیدار کرد: پسری دهساله به نام توشیو، دختری هشتساله به نام یائِکو و دختری پنجساله به نام میهکو. لباس تنشان کرد و با هم به سمت منطقهی نظامی معروف به «زمین رژهی شرقی»، در حاشیهی شمالشرقی شهر، راه افتادند. آنجا چند تشک پهن کرد و بچهها دراز کشیدند. تا حدود ساعت دوی نیمهشب خوابیدند، یعنی تا زمانی که غرش هواپیماهایی که از بالای هیروشیما میگذشتند از خواب بیدارشان کرد.
به محض اینکه هواپیماها رد شدند، خانم ناکامورا با بچهها به خانه برگشت. آنها کمی بعد از ساعت دو و نیم رسیدند خانه و او بلافاصله رادیو را روشن کرد، که از شانس بدش در همان لحظه داشت هشدار تازهای پخش میکرد. وقتی به بچهها نگاه کرد و خستگی آنها را دید و به تمام آن رفت و برگشتهای بینتیجهی هفتههای گذشته به زمین رژهی شرقی فکر کرد، به این نتیجه رسید که با وجود دستورات مقامات دیگر توان طی کردن دوبارهی این مسیر را ندارد. بچهها را در رختخوابشان خواباند، خودش هم ساعت سه دراز کشید و بلافاصله به خواب رفت؛ آنقدر عمیق خوابیده بود که وقتی بعداً هواپیماها از بالای سرشان گذشتند بیدار نشد.
حدود ساعت هفت صبح، آژیر خطر از خواب پراندش. از جا پرید، سریع لباس پوشید و باعجله به سمت خانهی رئیس انجمن محلهاش، آقای ناکاموتو، رفت و از او پرسید که چهکار باید بکند. آقای ناکاموتو گفت جز در مواردی که هشدار فوری پخش میشود—یعنی سوتهای ممتد آژیر—باید در خانه بماند. خانم ناکامورا برگشت خانه، اجاق را روشن کرد، مقداری برنج بار گذاشت و نشست تا روزنامهی صبح هیروشیما با عنوان چوگوکو را بخواند. آژیر وضعیت سفید ساعت هشت به صدا درآمد و او احساس آرامش کرد. صدای تکان خوردن بچهها را شنید، پس کنار هرکدامشان رفت و به آنها یک مشت بادامزمینی داد و گفت که روی تشکهایشان بمانند، چرا که از پیادهروی شب قبل حسابی خسته بودند. امیدوار بود بچهها دوباره بخوابند، اما مردی که خانهاش دقیقاً سمت جنوب خانهی آنها بود سروصدای خیلی زیادی به پا کرده بود؛ صدای کوبیدن پتک، کلنگ زدن، شکستن و از هم جدا کردن. مقامات استان، که مانند همهی ساکنان هیروشیما معتقد بودند بهزودی به شهر حمله میشود، باتهدید و هشدار به مردم فشار میآوردند که برای تکمیل نوارهای آتش گسترده همکاری کنند، نوارهایی که امیدوار بودند در نزدیکی رودخانهها به کار بیایند و هر آتشی را که در اثر حمله با بمبهای آتشزا ایجاد میشود محدود کنند. همسایهی آنها غمگین خانهاش را فدای امنیت شهر میکرد. همین دیروز، مقامات استان به تمام دختران دبیرستانی که مشکل سلامتی نداشتند دستور داده بودند که چند روز را صرف کمک به پاکسازی این مسیرها کنند، و بلافاصله پس از به صدا درآمدن آژیر وضعیت سفید آنها کارشان را شروع میکردند.
خانم ناکامورا به آشپزخانه برگشت، نگاهی به برنج انداخت و بعد به تماشا کردن مرد همسایه مشغول شد. پیش از این از سروصدای زیاد او کلافه شده بود، اما حالا از سر ترحم طوری تحت تأثیر قرار گرفت ه بود که تقریباً به گریه افتاد. احساساتش بهطور خاص معطوف به همسایهاش بود که، در حالی که ویرانیهای غیرِقابل اجتناب زیادی وجود داشت، خانهاش را تختهبهتخته با دستان خودش خراب میکرد، اما قطعاً همین احساس ترحم را نسبت به جامعه هم داشت، و از همه بیشتر براش خودش دلش میسوخت. او روزهای سختی را پشت سر گذاشته بود. شوهرش، ایزاوا، درست بعد از به دنیا آمدن میهکو به ارتش رفته بود و مدت طولانی از او هیچ خبری نبود، تا اینکه روز پنجم مارس ۱۹۴۲ تلگرامی هفت کلمهای دریافت کرده بود: «ایزاوا در سنگاپور مرگی شرافتمندانه داشت.» بعدها فهمید او روز پانزدهم فوریه، روز سقوط سنگاپور، با درجهی سرجوخه، جان باخته. ایزاوا خیاط ثروتمندی نبود و تنها سرمایهاش یک چرخ خیاطی سانکوکو بود. وقتی بعد از مرگش کمکهزینههای دولتی قطع شد، خانم ناکامورا چرخ خیاطی را بیرون آورد و خودش کموبیش کار خیاطی را از سر گرفت و از آن زمان تا حالا مخارج بچهها را، هرچند بهسختی، از راه خیاطی تأمین میکرد.
همانطور که خانم ناکامورا داشت همسایهاش را تماشا میکرد، ناگهان زمین و آسمان در برابر چشمانش سفید شد. چنان سفید که هرگز چیزی به آن سفیدی ندیده بود. متوجه نشد که چه بر سر همسایهاش آمد؛ غریزهی مادری باعث شد به سوی بچهها برود. فقط یک قدم برداشته بود (خانهاش ۱۳۵یکونیم کیلومتر از مرکز انفجار فاصله داشت) که ناگهان چیزی بلندش کرد و انگار به اتاق کناری پرتاب شد، در حالی که آوار خانه پشت سرش در هوا معلق بود.
وقتی روی زمین افتاد، چوبهای سقف دور و برش را گرفتند و بارانی از کاشیها بر سرش ریخت. چیزی نمیدید، چون زیر آوار گیر افتاده بود. آوار آنقدر سنگین نبود که کاملاً زیر آن مدفون شود. بلند شد و خودش را بیرون کشید. صدای گریهی یکی از بچهها را شنید که میگفت: «مامان، کمکم کن!» و دید که کوچکترین فرزندش، میهکو که پنجساله بود، تا سینه زیر خاک و آوار چوب گیر کرده و نمیتواند تکان بخورد. خانم ناکامورا وحشتزده شروع کرد به برداشتن آوار تا فرزندش را بیرون بیاورد، اما بقیهی بچههایش را نه میدید و نه صدایشان را میشنید.
روزهای پیش از بمباران، دکتر ماساکازو فوجی، که فردی متمول و خوشگذران بود و در آن زمان مشغلهی چندانی هم نداشت، با خیال راحت تا ساعت نه نهونیم صبح میخوابید، اما خوشبختانه صبح روزی که بمب روی شهر افتاد مجبور بود زود بیدار شود تا یکی از مهمانانش را تا ایستگاه قطار بدرقه کند. او ساعت شش صبح از خواب بیدار شد و نیمساعت بعد با دوستش پیاده راهی ایستگاهی شدند که در فاصلهای نهچندان دور و آن سوی دو رودخانه قرار داشت. ساعت هفت به خانه برگشت، درست همان موقع که هشدار ممتد آژیر به صدا درآمد. صبحانهاش را خورد و سپس، چون هوا از همان اول صبح گرم بود، لباسهایش را درآورد و با لباس زیر به ایوان رفت تا روزنامه بخواند. این ایوان—و در واقع کل ساختمان—ساختار عجیبی داشت. دکتر فوجی مالک مؤسسهای به سبک خاص ژاپنی بود: بیمارستانی خصوصی که فقط یک پزشک داشت. این ساختمان، که کنار آبهای رود کیو و ایوان آن بر فراز این رود و در مجاورت پلی به همین نام قرار گرفته بود، شامل سی اتاق برای سی بیمار و بستگانشان بود، چراکه طبق رسوم ژاپنی وقتی فردی بیمار میشود و بیمارستان میرود، یک یا چند نفر از اعضای خانوادهاش با او در آنجا زندگی میکنند تا برایش آشپزی کنند، بشویندش، ماساژش دهند، برایش کتاب بخوانند و همدردی بیوقفهی خانوادگی را نثارش کنند، و بدون این کارها بیمار ژاپنی واقعاً احساس بدبختی میکند. دکتر فوجی برای بیمارانش تخت نداشت و فقط از حصیرهای کاهی استفاده میکرد. با این حال، او همه نوع تجهیزات مدرن را داشت: یک دستگاه رادیولوژی، دستگاه دیاتِرمی4 و آزمایشگاهی با کاشیکاری عالی. دو سومِ بنا روی زمین و یک سوم آن روی ستونهایی قرار داشت که در جزر و مد رود کیو فرو رفته بودند. این بخش پیشآمده بر فراز رودخانه که محل زندگی دکتر فوجی بود ظاهر غریبی داشت، اما تابستانها خنک بود و وقتی او توی ایوان مینشست، که پشت به مرکز شهر بود، منظرهی رودخانه با قایقهای تفریحیای که در آن شناور بودند همیشه برایش روحیهبخش بود. گاهی اوقات، که رود اوتا و شاخههای دهانهی این رود طغیان میکردند، دکتر فوجی لحظات پُردلهرهای را تجربه میکرد، اما ستونها ظاهراً به اندازهی کافی محکم بودند و ساختمان همیشه پابرجا مانده بود.
حدود یک ماه بود که دکتر فوجی نسبتاً بیکار بود، زیرا در ماه ژوئن، همزمان با اینکه تعداد شهرهای بمباراننشده در ژاپن رو به کاهش بود و به نظر میرسید هیروشیما بیش از پیش به هدفی اجتنابناپذیر بدل شده، شروع کرده بود به رد کردن بیماران، با این استدلال که در صورت وقوع حملهی آتشباری قادر نیست آنجا را بهموقع تخلیه کند. حالا فقط دو بیمار برایش باقی مانده بود: زنی اهل یانو که از ناحیهی شانه مجروح شده بود، و مرد جوان بیستوپنجسالهای که دوران نقاهت سوختگیهایی را میگذراند که در کارخانهی فولادِ نزدیک هیروشیما—محل کارش—دچارش شده بود.
دکتر فوجی شش پرستار برای رسیدگی به بیمارانش داشت. همسر و فرزندانش در امان بودند؛ همسرش و یکی از پسرانش خارج از اوساکا زندگی میکردند و پسر دیگر و دو دخترش در منطقهای روستایی در کیوشو به سر میبردند. دختر خواهرش با او زندگی میکرد و همچنین یک خدمتکار زن و یک خدمتکار مرد هم بودند. کار چندانی نداشت و برایش اهمیتی هم نداشت، زیرا پول خوبی پسانداز کرده بود. در پنجاهسالگی، فردی سالم، خوشمشرب و آرام بود و از گذراندن شبها با نوشیدن ویسکی با دوستانش لذت میبرد، البته همیشه در حد اعتدال و به منظور گپوگفت مینوشید. پیش از جنگ، برندهای وارداتی از اسکاتلند و آمریکا را ترجیح میداد، اما حالا از بهترین برند ژاپنی، یعنی برند سانتوری، خیلی راضی بود.
دکتر فوجی، که فقط زیرپوش به تن داشت، چهارزانو روی حصیرِ پاکیزهٔ ایوان نشست، عینکش را به چشمانش زد و روزنامهٔ آساهی را باز کرد که متعلق به شهر اوساکا بود. او دلش میخواست خبرهای اوساکا را بخواند، چون همسرش آنجا بود. سپس آن درخشش خیرهکننده را دید. او ، که پشتش به مرکز انفجار و مشغول روزنامهاش بود، نور را به رنگ زرد درخشانی مشاهده کرد. جا خورد و بلند شد. در همان لحظه (او در فاصلهی یکونیم کیلومتری از مرکز انفجار قرار داشت)، ساختمان بیمارستان که پشت سرش بود از جا کنده شد و با صدای درهم ریختن وحشتناکی فروریخت و توی رودخانه آوار شد. دکتر، که تازه داشت از جایش بلند میشد، به جلو پرت شد و در هوا چرخید، به چیزی خورد و بدنش در هم پیچید؛ هیچ کنترلی روی خودش نداشت، زیرا همهچیز با سرعتی باورنکردنی رخ میداد. و بعد، احساس کرد محکم به آب خورده.
پیش از آنکه دکتر فوجی بفهمد زنده است یا نه، حتی فرصت نکرد به مردن فکر کند، چراکه دو تیرِ بلند ویشکل روی سینهاش افتاده بود و بهسختی به بدنش فشار میآورد، درست مثل لقمهای غذا بود که میان دو چوب بزرگ غذاخوری باشدــ تیرهای چوبی بیحرکت نگه داشته بودندش، طوریکه نمیتوانست تکان بخورد. سرش بهطرزی معجزهآسا از آب بیرون بود و بدن و پاهایش در آب قرار داشتند. آوار بیمارستانش همهجا دور و بر او پراکنده بود، ترکیبی آشفته از چوبهای خردشده و ابزارها و مُسکنها. شانهٔ چپش بهشدت درد میکرد. عینکش گم شده بود.
صبحِ روز انفجار، پدر ویلهِلم کلاینزورگِه، از اعضای انجمن یسوعیان، خیلی نحیف شده بود. رژیم غذایی ژاپنی در دوران جنگ ضعیفش کرده بود و فشارِ خارجی بودن در جامعهی ژاپن، که هر روز بیش از پیش بیگانهستیز میشدند، را احساس میکرد. حتی با اینکه آلمانی بود، از زمان شکست خوردن سرزمین پدری5 در اینجا هم منفور شده بود. در سیوهشتسالگی، پدر کلاینزورگِه ظاهرِ پسربچهای را داشت که خیلی سریع رشد کرده بود—صورتی لاغر، با سیب گلوی برآمده، سینهای فرورفته، دستهای آویزان، و پاهای بزرگ. ناشیانه راه میرفت و موقع راه رفتن کمی به جلو خم میشد. همیشه خسته بود. اوضاع از این هم بدتر شده بود، چون او و کشیش همکارش پدر سیزلیک دو روز بود اسهال نسبتاً دردناک و شدیدی داشتند، و دلیل آن را لوبیا و نانِ جیرهبندیِ سیاهی میدانستند که بهاجبار باید میخوردند. دو کشیش دیگر که در آن زمان در مجتمع مبشران در بخش نوبوری-چو زندگی میکردند – پدر ارشد لا سالهو پدر شیفر– خوشبختانه از این بیماری در امان مانده بودند.
صبح روزی که بمب روی شهر افتاد، پدر کلاینزورگه حدود شش صبح بیدار شد و نیمساعت بعد خواندن عشای ربانی را در کلیسای کوچک مبشران آغاز کرد. به دلیل ناخوشی کمی دیر کرده بود؛ کلیسا ساختمانی چوبی به سبک ژاپنی بود که هیچ نیمکتی نداشت، چراکه پرستشکنندگان روی کفِ حصیربافتِ معمول ژاپنی زانو میزدند و رو به محرابی میکردند که با ابریشمهای فاخر، برنج، نقره و گلدوزیهای سنگین آراسته شده بود. آن صبحِ دوشنبه، تنها پرستشکنندگان حاضر در آنجا عبارت بودند از: آقای تاکهموتو، دانشجوی الهیات که در خانهٔ مبشران زندگی میکرد؛ آقای فوکای، استاد دانشکدهی الهیات؛ خانم موراتا، خدمتکار مؤمن هیئت مبشران؛ و همکاران روحانیاش. پس از عشای ربانی، هنگامی که پدر کلاینزورگِه دعاهای شکرگزاری را میخواند، آژیر خطر به صدا درآمد. او مراسم را متوقف کرد و مبشران مذهبی به محوطهٔ وسیعترِ ساختمانِ بزرگتر رفتند که پشت کلیسا بود. در آنجا، پدر کلاینزورگِه به اتاقش رفت که در طبقهی همکف و سمت راستِ درِ ورودی بود، و یونیفرمِ نظامیای را پوشید که وقتی در مدرسهٔ متوسطهٔ روکو در کوبه تدریس میکرد تهیهاش کرده بود، و در زمان هشدارهای حملات هوایی بر تن میکردش.
پس از هر آژیر خطر، پدر کلاینزورگِه همیشه بیرون میرفت و آسمان را نگاه میکرد. این بار نیز وقتی از ساختمان خارج شد، از دیدنِ همان تکهواپیمای هواشناسی که هرروز حدود همین ساعت بر فراز هیروشیما پرواز میکرد خرسند شد. او که اطمینان یافته بود اتفاقی نمیافتد به داخل بازگشت و به همراه سایر پدران روحانی صبحانهای متشکل از نوشیدنی مشابه قهوه6 و نانِ جیرهبندی خورد که با توجه به وضعیت جسمانیاش بیشتر از همیشه برایش ناخوشایند بود. پدرهای روحانی مدتی نشستند و گفتگو کردند، تا اینکه ساعت هشت آژیر خطر متوقف شد. سپس هریک به بخشهای مختلف ساختمان رفتند. پدر شیفر برای نوشتن به اتاقش رفت. پدر سیزلیک در اتاق خودش روی صندلیِ دستهدارش نشست و بالشی روی شکمش گذاشت تا دردش را تسکین دهد و به مطالعه پرداخت. پدر لا ساله، پدر روحانی ارشد، کنار پنجرهٔ اتاقش ایستاده بود و میاندیشید. پدر کلاینزورگِه به اتاقی در طبقهی سوم رفت، تمام لباسهایش را جز لباس زیر از تن درآورد، به پهلوی راست روی تختخواب سفری دراز کشید و مجلهٔ اِشتیمِن دِر تساِیت را باز کرد تا مطالعه کند.
پس از آن درخششِ هولناک—که، پدر کلاینزورگِه بعدها فهمید، او را یاد چیزی انداخته بود که توی کودکی دربارهٔ برخوردِ شهابسنگی بزرگ با زمین خوانده بود—(چون حدود یکونیم کیلومتر از مرکز انفجار فاصله داشت) فقط فرصت یافت به یک چیز فکر کند: بمب دقیقاً روی سرِ ما افتاده. سپس، چند ثانیه یا چند دقیقه، از هوش رفت.
پدر کلاینزورگِه هیچوقت نفهمید چطور از خانه بیرون آمد. آخرین چیزهایی که به یاد داشت این بود که با لباسزیرش در باغِ سبزیجاتِ اقامتگاه مبشران پرسه میزد، در حالی که از خراشهای کوچکی در پهلوی چپش کمی خون میآمد؛ و اینکه تمام ساختمانهای اطراف جز خانهی بشارت یسوعیها فرو ریخته بود، خانهای که پیش از آن کشیشی به نام گروپر، که از زلزله وحشت داشت، مستحکمش کرده و حتی دوباره تقویتش کرده بود؛ اینکه هوا تاریک شده بود؛ و اینکه موراتا-سان، زن خانهدار خدمتکار کلیسا، همان نزدیکی بود و بارها و بارها گریهکنان تکرار کرده بود: «خداوند ما عیسی بر ما ترحم نما!»
دکتر تروفومی ساساکی، جراحِ بیمارستان صلیبسرخ، توی قطاری نشسته بود که از حومهٔ شهر به سمت هیروشیما در حرکت بود. او با مادرش حومهی شهر زندگی میکرد. در طول مسیر در فکر کابوس ناخوشایندی بود که شبِ قبل دیده بود. خانهی مادرش در موکایهاره در پنجاه کیلومتری شهر بود و دو ساعت طول میکشید تا با قطار و تراموا به بیمارستان شهر برسد. او تمام شب گذشته بد خوابیده و یک ساعت زودتر از معمول بیدار شده بود و با احساس کسالت و تبِ خفیف با خودش کلنجار میرفت که آیا اصلاً به بیمارستان برود یا نه؛ حس وظیفهشناسیاش سرانجام وادارش کرد برود سر کار و سوار قطاری شد که ساعت حرکت آن زودتر از قطاری بود که اغلب صبحها سوار میشد. خوابی که دیده بود بهشدت او را ترسانده بود، زیرا تا حدی میتوان گفت ارتباطِ نزدیکی با واقعیتی آزاردهنده داشت. او فقط بیست و پنج سال داشت و بهتازگی دورهی آموزشی خود را در دانشگاهِ پزشکیِ شرقی، در چینگدائو در چین، به پایان رسانده بود. تا حدودی آرمانگرا بود و از ناکافی بودن امکانات پزشکی در شهر حومهای که مادرش در آن زندگی میکرد بسیار ناراحت بود. عصرها، پس از هشت ساعت کار در بیمارستان و چهار ساعت رفتوآمد، به حومهی شهر که محل اقامتش بود برمیگشت و دستتنها و بدون هیچ مجوزی چند بیمار را در آنجا ویزیت میکرد. بهتازگی متوجه شده بود که مجازاتِ طبابت بدون مجوز خیلی سنگین است، پزشکی که از او دربارهی این موضوع سؤال کرده بود بهشدت سرزنشش کرده بود. با این حال، او به طبابت ادامه داده بود. در خوابش، او کنار تخت یک بیمار روستایی بود که ناگهان پلیس و پزشکی که با او مشورت کرده بود به داخل اتاق هجوم آورده بودند، دستگیرش کرده بودند، کشان کشان بیرون برده بودندش و بهشدت زده بودندش. توی قطار، او تقریباً مصمم شده بود که کار در موکایهاره را رها کند، زیرا احساس میکرد گرفتنِ مجوز غیرممکن خواهد بود، چراکه مقامات احتمالاً معتقد بودند این امر با وظایف او در بیمارستان صلیبسرخ مغایرت دارد.
در ایستگاه پایانی، بلافاصله سوار تراموا شد. (او بعداً حساب کرد که اگر آن روز صبح قطارِ همیشگیِاش را سوار شده بود، و اگر طبق معمول مجبور بود چند دقیقه منتظر تراموا بماند، زمان انفجار نزدیک مرکز شهر میبود و حتماً کشته میشد.) او ساعت هفت و چهل دقیقه رسید بیمارستان و ورودش را به جراحِ ارشد گزارش داد. چند دقیقه بعد، به اتاقی در طبقهٔ اول رفت و برای انجام آزمایش واسِرمان از بازوی مردی خون گرفت. آزمایشگاهی که انکوباتورهای این آزمایش در آن قرار داشت در طبقهٔ سوم بود. نمونهٔ خون را در دست چپش گرفته بود و با نوعی حواسپرتی راه میرفت. این احساس تمام صبح رهایش نکرده بود و احتمالاً به دلیلِ کابوس شب گذشته و شبِ ناآرامش بود. در امتداد راهروی اصلی در مسیر پلهها حرکت کرد. یک پله پایینتر از پنجرهٔ باز بود که نورِ بمب، مانندِ یک فلش عظیم عکاسی، در راهرو منعکس شد. او روی یک زانو خم شد، همانطور که فقط یک ژاپنی میگوید به خودش گفت: «ساساکی، گانباره! شجاع باش!» درست در همان لحظه (ساختمان یکونیم کیلومتر از مرکز انفجار فاصله داشت) موجِ انفجار از درون بیمارستان عبور کرد. عینکش پرت شد روی زمین؛ بطریِ خون به یکی از دیوارها برخورد کرد؛ دمپاییهایِ ژاپنیاش از پایش درآمدند، اما با وجود همهی اینها، به لطفِ مکانی که درَش ایستاده بود، صدمهای ندید.
دکتر ساساکی جراحِ ارشد را فریاد زد و به سمت دفتر او دوید و او را در حالی یافت که شیشه بهشدت زخمیاش کرده بود. آشوبِ وحشتناکی در بیمارستان بود: پارتیشنهایِ سنگین و سقفها رویِ بیماران آوار شده بودند، تختها واژگون شده بودند، پنجرهها شکسته و آدمها را زخمی کرده بودند، خون بر دیوارها و کف زمین پاشیده شده بود، ابزارها همهجا ریخته بودند، بسیاری از بیماران جیغکشان میدویدند، عدهی بیشتری از بیماران مرده بودند. (یکی از همکاران که در آزمایشگاه مشغول کار بود و دکتر ساساکی به سمتش میرفت مرده بود؛ بیمارِ دکتر ساساکی، که دکتر بهتازگی از او خون گرفته و ترکش کرده بود و چند لحظه قبل از سیفلیس بهشدت میترسید، او هم مرده بود.) دکتر ساساکی فهمید تنها پزشک بیمارستان است که آسیبی ندیده.
دکتر ساساکی، که باور داشت دشمن فقط به همین ساختمان حمله کرده، بانداژهایی را آورد و شروع به بستنِ زخمهای افراد داخل بیمارستان کرد، در حالی که بیرون از بیمارستان، در سراسر هیروشیما، شهروندان معلول و در حال مرگ، با قدمهایی لرزان به سمت بیمارستان صلیبسرخ میآمدند تا هجومــی را آغاز کنند که قرار بود باعث شود دکتر ساساکی کابوس شخصی خودش را برای مدتی مدید فراموش کند.
دوشیزه توشیکو ساساکی، کارمند شرکت قوطیسازی شرق آسیا، که هیچ نسبتی با دکتر ساساکی ندارد، ساعت سه صبحِ روزی که بمب افتاد، از خواب بیدار شد. کارهای زیادی در خانه داشت. برادر یازدهماههاش، آکیو، روز قبل به دلیل ناراحتی شدید معده از حال رفته بود؛ مادرش او را به بیمارستانِ اطفالِ تامورا برده بود و آنجا از او مراقبت میکرد. خانم ساساکی، که حدوداً بیستساله بود، باید برای پدرش، برادرش، خواهرش و خودش صبحانه آماده میکرد و —از آنجا که بیمارستان بهدلیلِ جنگ قادر به تأمین غذا نبود — باید تمام وعدههای غذاییِ مادر و نوزاد را نیز آماده میکرد تا پدرش، که در کارخانهای سازندهٔ گوشگیرهای لاستیکی برایِ خدمهٔ توپخانه کار میکرد، بتواند سر راه رفتن به محل کار غذایشان را با خودش ببرد. هنگامی که کارش تمام شد و وسایل پختوپز را شست و سر جایشان گذاشت، نزدیک ساعت هفت شده بود. خانواده در منطقهی کوی زندگی میکردند و او تا کارخانهٔ قوطیسازی، در منطقهای از شهر به نام کانون-ماچی، مسیری چهلوپنج دقیقهای در پیش داشت. او در کارخانه مسئول کارگزینی بود. ساعت هفت از کوی حرکت کرد و به محض رسیدن به کارخانه همراه چند نفر از دختران پرسنل به سالن اجتماعات رفت. یکی از افسران برجستهی نیروی دریاییِ محلی، که کارمند سابق شرکت هم بود، روز قبل خودش را زیرِقطار انداخته و خودکشی کرده بود—مرگی که آنقدر افتخارآمیز تلقی میشد که شایستهٔ مراسم یادبود باشد. مراسم قرار بود همان روز صبح ساعت ده در کارخانهی قوطیسازی برگزار شود. توی سالن بزرگ، خانم ساساکی و دیگران تدارکات لازم را انجام دادند. این کار حدود بیست دقیقه طول کشید. سپس خانم ساساکی به دفتر خودش بازگشت و پشت میزش نشست. او از پنجرهها که در سمت چپش قرار داشتند فاصلهی زیادی داشت و پشت سرش دو قفسهٔ بلند کتاب قرار گرفته بود که تمام کتابهای کتابخانهٔ کارخانه در آنها گنجانده شده بودند و بخش کارگزینی آن را سازماندهی کرده بود. او پشت میزش مستقر شد، چند وسیله را در کشویی گذاشت و کاغذها را جابهجا کرد. با خودش فکر کرد که قبل از شروعِ ثبت فهرست کارمندان جدید، اخراجیها و اعزامشدگان به ارتش میتواند لحظهای با دختری که در سمت راستش نشسته بود صحبت کند. درست زمانی که رویش را از پنجرهها برگرداند، نوری خیرهکننده اتاق را در بر گرفت. او، که از شدت ترس فلج شده بود، لحظهای طولانی روی صندلیاش میخکوب شد (کارخانه حدود یکونیم کیلومتر از مرکز انفجار فاصله داشت).
همهچیز آوار شد و خانم ساساکی از هوش رفت. سقف ناگهان فروریخت و تختهپارههای کف چوبی طبقهٔ بالا به سمت پایین آوار شد و ساکنان طبقهی بالا هم پایین افتادند و سقف بالای سر آنها هم خراب شد، اما پیش از همهی اینها قفسههای کتابی که درست پشت سرش بودند فروریختند و کتابها به زمین کوبیده شدند، در حالی که پای چپش بهطور هولناک پیچ خورده بود و داشت زیر تنش خرد میشد. آنجا، توی کارخانه، در اولین لحظهٔ عصر اتمی، کتابها یک انسان را له کردند.
1.Stimmen der Zeit: به معنای صدای زمانه.—م.
2.B-san
3.شاخهای از اقیانوس آرام که جزایر ژاپنی هونشو و کیوشو و شیکوکو آن را احاطه کردهاند.—م.
4.Diathermy: دیاترمی روشی درمانی است که با استفاده از جریانهای الکتریکیِ با فرکانس بالا برای ایجاد گرما در بافتهای عمیق بدن به کار میرود.—م.
5.ژاپن حدود چهار ماه بعد از آلمان در جنگجهانی دوم شکست خورد.—م.
6. Substitute coffee.: (نوشیدنی ای مشابه قهوه یا جایگزین قهوه) معمولاً به نوشیدنیهایی گفته میشود که شبیه قهوه هستند، اما از دانههای قهوه تهیه نشدهاند. قهوهی رژیمی یکی از انواع آن است که فاقد کافئین است.—م.