icon
icon
هیروشیما پس از انفجار اتمی
shurum enlarge
هیروشیما پس از انفجار اتمی
هیروشیما: آتش‌سوزی

فصل دوم

نویسنده
جان هِرسی
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش
هیروشیما پس از انفجار اتمی
shurum enlarge
هیروشیما پس از انفجار اتمی
هیروشیما: آتش‌سوزی

فصل دوم

نویسنده
جان هِرسی
زمان مطالعه
15 دقیقه
ترجمه از
رامین رادمنش

آتش‌سوزی

 

درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی‌موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان‌طور که بهت‌‌زده به سربازان خون‌آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می‌کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرتزده راه می‌فت. با دست چپ سرش را گرفته بود و با دست راست کودکی سه یا چهارساله را بر پشت خود نگه داشته بود و مدام فریاد می‌زد: «زخمی شدم! زخمی شدم! زخمی شدم!» آقای تانی‌موتو کودک را به پشت خودش گرفت و دستِ زن را در دست گرفت تا در خیابان هدایتش کند، خیابانی که با چیزی شبیه به ستون گردوغبار محلی تیره‌و‌تار شده بود. زن را به مدرسه‌ی ابتداییِ نه‌چندان دوری برد که از قبل به‌عنوان بیمارستان موقت در شرایط اضطراری تعیین شده بود. با همین رفتار دلسوزانه، آقای تانی‌موتو به‌یکباره از شرِ ترس و وحشت خود رها شد. وقتی به مدرسه رسید، از دیدن خرده‌شیشه‌هایی که همه‌جا ریخته بود و پنجاه یا شصت مجروحی که از قبل منتظر مداوا بودند بسیار تعجب کرد. با خود فکر کرد که با وجود به صدا درآمدن آژیرِ وضعیت سفید و نشنیدن صدای هیچ هواپیمایی احتمالاً چندین بمب پرتاب شده. سپس یاد تپه‌ی کوچکی در باغِ تاجر ابریشم افتاد که از آنجا می‌توانست کل منطقه‌ی کوی و در واقع تمام هیروشیما را زیر نظر داشته باشد، پس باعجله دوباره به سمت آن عمارت دوید.

از بالای آن تپه، آقای تانی‌موتو منظره‌ای حیرت‌انگیز دید. او انتظار داشت که تنها بخش کوچکی از کوی را ببیند، اما تا جایی که هوای غبارآلود اجازه می‌داد بخش بزرگی از هیروشیما که توده‌ای غلیظ و وحشتناک از دود و مهِ مسموم از آن برمی‌خواست دیده می‌شد. ستون‌های دود، در دور و نزدیک، از میان گردوغباری که تمام شهر را در بر گرفته بود به آسمان رفته بودند. در عجب بود که چطور ممکن است چنین ویرانی گسترده‌ای از آسمانی کاملاً ساکت بر سرشان آوار شده باشد، زیرا حتی اگر چند هواپیما هم در ارتفاع بسیار زیاد بودند، باید حداقل صدایشان شنیده می‌شد. خانه‌های اطراف در حال سوختن بودند و وقتی قطرات درشت آب، به اندازه‌ی تیله، شروع به باریدن کردند، با خود فکر کرد که حتماً این آب از شلنگ‌های آتش‌نشان‌هایی است که در حال نبرد با شعله‌های آتش‌اند. (اما در واقع آن قطرات حاصل میعان رطوبتی بود که از برجِ متلاطم گردوغبار، گرما و ذرات ناشی از شکافت هسته‌ای فرومی‌ریخت، ستونی که تا کیلومترها در آسمانِ بالای هیروشیما اوج گرفته بود.)

وقتی آقای ماتسوئو نام او را صدا زد و پرسید که حالش خوب است یا نه، آقای تانی‌موتو نگاهش را از آن منظره گرفت. به لطف رختخواب‌هایی که در راهروی ورودی خانه انبار شده بود، آقای ماتسوئو توانسته بود در زمان فروریختن خانه جان سالم به در ببرد؛ با زحمت زیادی توانسته بود خودش را از زیر آوار بیرون بکشد. آقای تانی‌موتو به‌سختی توانست پاسخی بدهد. تمام فکر و ذکرش پیش همسر و فرزندش، کلیسایش، خانه‌اش و اعضای کلیسایش بود؛ همه‌ی آنها آن پایین، میان آن غبارِ سیاه و وحشتناک، گرفتار شده بودند. او بار دیگر، غرق در وحشت، دوید—این بار به سمت شهر.

خانم هاتسویو ناکامورا، بیوه‌ی خیاط، پس از انفجار، با تقلای بسیار از زیر آوارهای خانه‌اش بیرون آمده بود. او دخترش میه‌کو، کوچک‌ترین فرزند از سه فرزندش، را دید که تا سینه زیر آوار بود و قادر به حرکت نبود. خانم ناکامورا باشتاب روی تلی از خرده‌سنگ‌ و ویرانه‌ خزید، بازحمت تیرهای چوبی را کنار کشید و کاشی‌ها را به کناری پرت کرد تا هرچه سریع‌تر کودک را از آن زیر درآورد. در همین حال، از جایی که به نظر می‌رسید حفره‌هایی در اعماق زیر زمین باشد، صدای دو کودک دیگر را شنید که گریه‌کنان فریاد می‌زدند: «تاسُکِته! تاسُکِته! کمک! کمک!»

او نام پسر ده‌ساله و دختر هشت‌ساله‌اش را فریاد زد: «توشیو! یائِکو!»

صداها از زیر آوار پاسخش را دادند.

خانم ناکامورا میه‌کو را که دست‌کم هنوز می‌توانست نفس بکشد رها کرد و با حالتی از جنون و آشفتگی شروع کرد به کنار زدن آوارها تا به جایی برسد که صدای گریه‌ی بچه‌ها را می‌شنود. بچه‌ها تقریباً با فاصله‌ی سه متر از هم خوابیده بودند، اما حالا به نظر می‌رسید صدایشان همگی از یک نقطه می‌آید. تاشیو، پسر کوچک‌تر، ظاهراً اندکی آزادی حرکت داشت، چون خانم ناکامورا، در حالی که از بالا مشغول بود، احساس می‌کرد که او در حال زیر و رو کردن توده‌ی چوب‌ و کاشی‌هاست. سرانجام سرِ پسرش را دید و سریع او را گرفت و بیرون کشید. پشه‌بند دور پاهایش خیلی سفت پیچیده شده بود، طوری که گویی یک نفر بادقت بچه را در آن پیچیده. پسر گفت که با شدت انفجار به آن سوی اتاق پرتاب شده و زیر آوار روی خواهرش یائِکو افتاده. یائِکو نیز از زیر آوار گفت که نمی‌تواند تکان بخورد، چون چیزی روی پاهایش سنگینی می‌کند. خانم ناکامورا پس از آنکه کمی بیشتر کند حفره‌ای بالای سر کودک ایجاد کرد و بازوی او را کشید. یائِکو گریهکنان فریاد زد: «آخ! درد می‌کنه!» و خانم ناکامورا، همان‌طور که دخترش را که ناله‌ می‌کرد باشدت بالا می‌کشید، فریاد زد: «الآن وقت این نیست که بگی درد می‌کنه یا نه!»؛ سپس میه‌کو را هم بیرون کشید. بچه‌ها کثیف و کبود شده بودند، اما هیچ‌کدامشان حتی یک خراش یا زخمِ کوچک هم نداشتند.

خانم ناکامورا بچه‌ها را به خیابان برد. جز زیرپوش چیزی تنشان نبود و، با اینکه هوا خیلی گرم بود، پریشانخاطر، نگران بود که نکند سردشان شود. بنابراین دوباره به داخل ویرانه‌ها برگشت و در میان آوارها جستجو کرد تا اینکه بقچه‌‌ی لباس‌ها را که برای مواقع اضطراری بسته بود پیدا کرد، و به تن بچه‌ها بلوز و شلوار کرد، بر پایشان کفش کرد و کلاه‌های پنبه‌دوزی‌شده‌ی محافظ در برابر حملات هوایی موسوم به بوکوزوکی را بر سرشان گذاشت. حتی، بدون هیچ دلیل و منطقی، پالتو هم تنشان کرد. بچه‌ها ساکت بودند، بجز میه‌کوی پنج‌ساله که مدام سؤال می‌کرد: «چرا الآن شبه؟ چرا خونه‌مون خراب شد؟ چی شده؟» خانم ناکامورا که خودش هم نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده (مگر آژیر وضعیت سفید به صدا در نیامده بود؟)، به اطراف نگاه کرد و در آن تاریکی دید که تمام خانه‌های محله‌شان فروریخته‌اند. خانه‌ی همسایه، که صاحبش در حال تخریب آن بود تا راهی برای عبور ماشین‌های آتش‌نشانی باز کند، حالا به‌طور کامل، هرچند غیرعمدی، تخریب شده بود و صاحب آن که می‌خواست خانه‌اش را فدای امنیت جامعه کند حالا مرده بود. خانم ناکاموتو، همسر رئیس انجمن محلی دفاعِ غیرنظامی، سرش غرق خون بود که از خیابان گذشت و گفت که نوزادش جراحت عمیقی برداشته و آیا خانم ناکامورا باند دارد یا نه. خانم ناکامورا باندی برای بستن زخم نداشت، اما دوباره به میان آوار خانه‌اش خزید و مقداری پارچه‌ی سفید که برای خیاطی‌اش استفاده می‌کرد بیرون کشید، آن را به شکل نوارهایی پاره کرد و به خانم ناکاموتو داد. هنگام برداشتن پارچه چرخ‌خیاطی‌اش را دید، دوباره برگشت داخل و آن را بیرون کشید. طبیعتاً نمی‌توانست آن را با خودش ببرد، برای همین بدون فکر کردن نماد امرار معاشش را درون چیزی فروکرد که هفته‌ها نماد امنیتشان بود، یعنی همان مخزن سیمانی آبِ مقابل خانه‌اش که هر خانوار باید برای مقابله با حملات احتمالی آتش‌زا می‌ساخت.

همسایه‌ای مضطرب به نام خانم هاتایا خانم ناکامورا را صدا زد تا همراه او به جنگلِ پارک آسانو فرار کند، ملکی کنار رودخانه‌ی کیو که خیلی دور نبود و متعلق به خانواده‌ی ثروتمند آسانو بود، همان‌هایی که روزگاری صاحب خط کشتیرانی تویو کیسن کایشا بودند. این پارک قرار بود منطقه‌ی تخلیه‌ی محله‌ی آنها باشد. خانم ناکامورا، با دیدن شعله‌های آتشی که در خرابه‌ای نزدیک زبانه می‌کشیدند (بجز در مرکز انفجار که خود بمب باعث آتش‌سوزی شده بود، بخش اعظم آتش‌سوزی سراسری هیروشیما ناشی از سقوط آوارهای قابلِ‌اشتعال روی اجاق‌های خوراک‌پزی و سیم‌های برق لخت بود) پیشنهاد کرد بروند آن را خاموش کنند. خانم هاتایا گفت: «دیوانگی نکن. اگه هواپیماها دوباره برگردن و بمب بریزن چی؟» پس خانم ناکامورا، همراه فرزندانش و خانم هاتایا، راهی پارک آسانو شد. او کوله‌پشتیِ حاوی لباس‌های اضطراری، یک پتو، یک چتر و چمدانی از وسایل را که پیش‌تر در پناهگاه حملاتِ هوایی‌اش مخفی کرده بود با خود حمل می‌کرد. همان‌طور که باعجله می‌رفتند، از زیر آوارهای فراوان صدای خفه‌ی کمک‌خواستن آدم‌ها را می‌شنیدند. تنها یک ساختمان را در مسیر پارک آسانو دیدند که هنوز سرِ پا بود و آن هم خانه‌ی بشارت یسوعی‌ها بود که کنار کودکستان کاتولیک‌ها قرار داشت، همان‌جایی که خانم ناکامورا مدتی میه‌کو را آنجا فرستاده بود. وقتی از کنار آن می‌گذشتند، او پدر کلاینزورگه را دید که با زیرپوش خون‌آلود، با چمدان کوچکی در دستش، داشت دوان‌دوان از خانه بیرون می‌آمد.

درست پس از انفجار، در حالی که پدر ویلهلم کلاین‌زورگه از سازمان مبشران یسوعی، زیرپوشبه‌تن، در باغچه‌ی سبزی‌کاری‌شده سرگردان بود، پدر ارشد، پدر لا‌ ساله، در تاریکی از گوشه‌ی ساختمان ظاهر شد. بدنش، به‌ویژه کمرش، خون‌آلود بود؛ نورِ انفجار باعث شده بود او ناگهان خود را از پنجره کنار بکشد و تکه‌های ریز شیشه به سمتش پرتاب شده بود. پدر کلاین‌زورگه که هنوز گیج بود فقط توانست بپرسد: «بقیه کجان؟» همان لحظه، دو کشیشِ دیگرِ ساکنِ خانه‌ی مبشران وارد شدند؛ پدر «سیزلیک» که آسیبی ندیده بود زیر بغل پدر «شیفر» را گرفته بود، که از بریدگی‌ای بالای گوشِ چپش خون فواره می‌زد و بسیار رنگ‌پریده بود. پدر سیزلیک از واکنش خودش راضی بود، چراکه پس از آن نور خیره‌کننده خودش را به داخل چارچوب دری پرتاب کرده بود که پیش‌تر آن را امن‌ترین نقطه‌ی ساختمان تشخیص داده بود و به همین خاطر، هنگام وقوع موج انفجار، صدمه‌‎ای ندیده بود. پدر لا ساله به پدر سیزلیک گفت پدر شیفر را، پیش از آنکه از خونریزی بمیرد، پیش پزشک ببرد و دکتر کاندا را که در نبش خیابان بعدی زندگی می‌کرد، یا دکتر فوجی را که حدود شش بلوک با آنها فاصله داشت پیشنهاد کرد. آنها از محوطه خارج شدند و به سمت بالای خیابان حرکت کردند.

دخترِ آقای هوشیجیما، که آموزگارِ پرسش و پاسخ مذهبی1 در مرکز بشارت بود، به سمت پدر کلاین‌زورگه دوید و گفت که مادر و خواهرش زیر آوار خانه‌شان، در پشت محوطه‌ی یسوعی‌ها، دفن شده‌اند. همان لحظه، کشیش‌ها متوجه شدند که خانه‌ی معلمِ کودکستان کاتولیک، که در پایین محوطه قرار داشت، روی سرش فرو ریخته. در حالی که پدر لا ساله و خانم موراتا، خدمتکارِ خانه‌ی مبشران، مشغول بیرون کشیدن معلم از زیر آوار بودند، پدر کلاین‌زورگه به سمت خانه‌ی ویران‌شده‌ی استاد الهیات رفت و اشیا را از روی توده‌ی آوار بلند کرد. از زیر آوار هیچ صدایی نمی‌آمد؛ مطمئن بود که زنانِ خانواده‌ی هوشیجیما کشته شده‌اند. سرانجام، زیر آنچه زمانی گوشه‌ی آشپزخانه بود سرِ خانم هوشیجیما را دید. با این تصور که او مرده، موهایش را گرفت و تلاش کرد او را از میان آوار بیرون بکشد، اما ناگهان زن فریاد زد: «ای‌تای! ای‌تای! درد می‌کنه!» کمی بیشتر آوار را برداشت و توانست زن را بیرون بیاورد. او همچنین موفق شد دختر زن را نیز میان خرابه‌ها پیدا کند و بیرون بیاورد. هیچ‌کدام آسیب زیادی ندیده بودند.

حمام عمومیِ کنار خانه‌ی مبشران آتش گرفته بود، اما چون باد به سمت جنوب می‌وزید، کشیش‌ها گمان می‌کردند خانه‌شان در امان خواهد ماند. با وجود این، پدر کلاین‌زورگه محتاطانه به داخل رفت تا چند وسیله را از میان آتش بیرون بیاورد. او اتاقش را در وضعیتی عجیب‌و‌غریب و درهم‌ریخته یافت. جعبه‌ی کمک‌های اولیه بدون هیچ تغییری روی میخی بر دیوار آویزان بود، اما لباس‌هایش که روی میخ‌های نزدیک جعبه آویخته بود ناپدید شده بودند. میزش به تکه‌های چوب تبدیل شده و سرتاسر اتاق پخش شده بود، اما یک چمدان ساده از جنس پاپیه‌ماشه، که زیر میز پنهان کرده بود، دسته‌اش رو به بالا و بدون کوچک‌ترین آسیبی درست در آستانه‌ی درِ اتاق بود، طوری که کاملاً جلوی چشم بود. پدر کلاین‌زورگه بعدها این اتفاق را نوعی دخالتِ مشیت الهی تلقی کرد، چراکه آن چمدان حاوی کتاب دعای روزانه‌اش،2 دفاتر حسابداریِ کلِ سازمان بشارتی و مقدار قابل‌توجهی پول نقد متعلق به سازمان بود که مسئولیتش برعهده‌ی او بود. دوان‌دوان از خانه بیرون آمد و چمدان را در پناهگاه ضدِ حملات هواییِ خانه‌ی مبشران قرار داد.

در همین حال، پدر سیزلیک و پدر شیفر، که همچنان خون از سرش فوران می‌کرد، بازگشتند و گفتند که خانه‌ی دکتر کاندا ویران شده و آتش‌سوزی مانع از آن شده که بتوانند از منطقه‌ای که گمان می‌کردند محدوده‌ی تخریب محلی است به سمت بیمارستان خصوصی دکتر فوجی در کنار رودخانه‌ی کیو عبور کنند.

بیمارستانِ دکتر ماساکازو فوجی دیگر بر کرانه‌ی رودِ کیو نبود، بلکه درون رودخانه بود. پس از آوار شدن بیمارستان، دکتر فوجی آن‌چنان گیج و منگ بود و طوری تیرهای چوبی روی سینه‌اش افتاده بودند و به او فشار می‌آوردند که توان هیچ حرکتی نداشت و در آن صبحِ تاریک حدود بیست دقیقه همان‌جا آویزان ماند. سپس فکری به ذهنش خطور کرد—اینکه کمی ‌دیگر آبِ دریا با جزرومد وارد ورودی‌های رودخانه می‌شود و سرش زیرِ آب می‌رود—و این فکر او را به تکاپویی هراس‌آلود واداشت؛ خودش را پیچ‌وتاب داد و چرخید و هرچه توان داشت به کار گرفت (هرچند دست چپش، به‌خاطر درد شدید شانه، عملاً کار نمی‌کرد)، و طولی نکشید که خود را از شر آن گیره‌ی مرگبار تیرهای چوبی رها کرد. پس از لحظه‌ای، از روی توده‌ی الوارها بالا رفت و تیرِ چوبیِ بلندی را که به‌سمت ساحل رودخانه متمایل بود پیدا کرد و به‌سختی از آن بالا خزید.

دکتر فوجی، که فقط زیرپیراهن به تن داشت، اکنون خیس و گل‌آلود بود. زیرپیراهنش پاره شده بود و خون از بریدگی‌های عمیق چانه و پشتش روی لباس جاری شده بود. در این وضعیت آشفته به سوی پل کیو رفت، پلی که بیمارستانش کنار آن قرار داشت. پل فرو نریخته بود. او بدون عینک همه‌چیز را محو می‌دید، اما آن‌قدر می‌دید که از شمار خانه‌هایی که در اطراف فرو ریخته بودند شگفت‌زده شود. روی پل، یکی از دوستانش به نام دکتر ماچی را دید و سردرگم از او پرسید: «به نظرت چی بود؟»

دکتر ماچی گفت: «حتماً یه موروتوفو نو هاناکاگو3 بوده»—همان «سبد گل مولوتوف»، نام ژاپنی زیبایی برای چیزی که به آن «سبد نان» می‌‌گویند، یعنی خوشه‌ای از بمب که پس از رها شدن خودبه‌خود در هوا پراکنده می‌شود.

دکتر فوجی ابتدا تنها دو آتش‌سوزی می‌دید: یکی در آن سوی رودخانه، مقابل بیمارستان ویران‌شده‌اش، و دیگری در فاصله‌ای بسیار دورتر، به سمت جنوب. اما همزمان او و دوستش متوجه‌ چیزی شدند که برایشان حیرت‌آور بود و چون پزشک بودند در موردش گفتگو کردند: با اینکه هنوز شدت آتش‌سوزی‌ها کم بود، مجروحان، در صفی بی‌پایان، غمگین و آسیب‌دیده، شتابان از پل عبور می‌کردند و بسیاری از آنها سوختگی‌های هولناکی بر چهره و دستانشان داشتند. دکتر فوجی پرسید: «به نظرت چرا این‌طور شده؟» آن روز، حتی داشتن یک نظریه هم تسلی‌بخش بود و دکتر ماچی همچنان بر نظریه‌ی خود پافشاری کرد و گفت: «شاید به خاطر همون سبد گل مولوتوف باشه.»

آن ‌روز صبح، وقتی دکتر فوجی برای بدرقه‌ی دوستش به ایستگاه قطار رفته بود، هیچ نسیمی نمی‌وزید، اما حالا بادِ شدیدی از هر سو می‌وزید؛ اینجا روی پل باد از سمتِ شرق می‌آمد. آتش‌های جدیدی زبانه می‌کشیدند و به‌سرعت پخش می‌شدند؛ در اندک‌زمانی هُرمِ سوزانِ هوا و بارش خاکستر ایستادن روی پل را ناممکن کرد. دکتر ماچی به آن سوی رودخانه دوید و توی خیابانی که هنوز آتش نگرفته بود به راهش ادامه داد. دکتر فوجی به زیرِ پل و داخل آب رفت، جایی که حدود بیست نفر پیش‌تر پناه گرفته بودند، از جمله خدمتکارانش که توانسته بودند خودشان را از زیر آوار بیرون بکشند. همان‌جا دکتر فوجی پرستاری را دید که با کمک پاهایش از تیر و تخته‌های بیمارستان آویزان مانده بود و پرستار دیگری که قفسه‌ی سینه‌اش به‌طرز دردناکی میان آوارها گیر کرده بود. او با کمک چند نفری که زیرِ پل بودند آنها را نجات داد. لحظه‌ای فکر کرد صدای دختر خواهرش را شنیده، اما نتوانست او را پیدا کند؛ دیگر هرگز او را ندید. چهار نفر از پرستاران و آن دو بیماری هم که در بیمارستان بودند همگی جان باختند. دکتر فوجی دوباره داخل آب رفت و منتظر ماند تا آتش فروبنشیند.

وضعیت دکتر فوجی، دکتر کاندا و و دکتر ماچی بلافاصله پس از انفجار—و، چون این سه نفر نمونه‌ای از دیگر پزشکان بودند، وضعیت بیشتر پزشکان و جراحان هیروشیمابا مطب‌ها و بیمارستان‌های ویران‌شده‌شان، با وسایل و ابزارهای پراکنده، و با بدن‌های خودشان که هریک کم‌و‌بیش صدمه دیده بودند، توضیح می‌داد که چرا این‌همه شهروند زخمی بی‌ مراقبت ماندند و چرا این عده آدم که شاید می‌توانستند زنده بمانند جانشان را از دست دادند. از میان صدوپنجاه پزشک شهر، شصت‌وپنج نفر از پیش کشته شده بودند و بیشتر پزشکانی که نمرده بودند زخمی بودند. از هزاروهفتصدوهشتاد پرستار، هزاروششصدو پنجاه‌وچهار نفر مرده بودند یا چنان آسیب دیده بودند که نمی‌توانستند کار کنند. در بزرگ‌ترین بیمارستان، یعنی بیمارستانِ صلیب‌سرخ، فقط شش پزشک از میان سی نفر، و فقط ده پرستار از میان بیش از دویست پرستار قادر به انجام دادن کار بودند. تنها پزشک سالم بیمارستان صلیب‌سرخ دکتر ساساکی بود. پس از انفجار، او شتابان به انبار رفت تا باند بیاورد. این اتاق، درست مثل تمام جاهای دیگری که در مسیر دویدنش توی بیمارستان دیده بود، ویران بود؛ شیشه‌های دارو از قفسه‌ها به زمین افتاده و خرد شده بود، مرهم‌ها روی دیوارها پاشیده بود و ابزارها همه‌جا پخش‌وپلا بود. او چند باند و یک شیشه‌ی سالمِ مِرکوروکروم برداشت، شتابان نزد جراحِ ارشد برگشت و بریدگی‌های او را پانسمان کرد. سپس به راهرو رفت و بیماران زخمی، و نیز پزشکان و پرستاران آنجا را مداوا کرد. آن‌قدر بدون عینک دستپاچه و ناشیانه عمل می‌کرد که مجبور شد عینک پرستاری زخمی را از روی صورتش بردارد، و آن عینک فقط تا حدودی خطاهای دیدش را جبران می‌کرد، اما از هیچی بهتر بود. (او قرار بود بیش از یک ماه روی همان عینک حساب کند.)

دکتر ساساکی بدون هیچ قاعده‌ای کار می‌کرد، نخست به سراغ کسانی می‌رفت که نزدیک‌تر بودند و طولی نکشید که متوجه شد راهرو دارد هر لحظه شلوغ‌تر می‌شود. میان خراشیدگی‌ها و بریدگی‌هایی که اکثرِ مردمی که در بیمارستان بودند بر بدنشان داشتند حالا با سوختگی‌های هولناکی مواجه می‌شد. همان‌جا بود که فهمید مصدومان دارند از فضای بیرون به داخل بیمارستان سرازیر می‌شوند. عده‌شان آن‌قدر زیاد بود که دیگر از خیرِ مداوای جراحت‌های سطحی گذشت؛ تصمیم گرفت تنها کاری که می‌تواند بکند بکند، یعنی جلوگیری از مرگِ آنها بر اثر خون‌ریزی. طولی نکشید که بیماران روی زمین بخش‌ها، آزمایشگاه‌ها و تمام اتاق‌های دیگر، راهروها، روی پله‌ها، سرسرای ورودی، زیر سایبان ورودی، روی پله‌های سنگی جلوی ساختمان، در مسیر ماشین‌رو و حیاط، و تا چند بلوک آن‌طرف‌تر در خیابان‌ها، همه‌جا یا درازکش شدند یا چمباتمه‌ زدند. مجروحان زخمی‌های ناتوان‌تر را سرپا نگه‌ می‌داشتند و خانواده‌هایی که دچار صدمات زیادی شده بودند بی‌رمق به هم تکیه داده بودند. خیلی‌ها استفراغ می‌کردند. شمار انبوهی از دختران مدرسه‌ای—همان‌هایی که برای پاک‌سازی مسیر آتش فرستاده شده بودند—به داخل بیمارستان خزیده بودند. در شهری دویست‌وچهل‌وپنج‌هزار نفری نزدیک به صدهزار نفر در چشم‌به‌هم‌زدنی کشته شده یا محکوم به مرگ شده بودند؛ صدهزار نفر دیگر هم مجروح شده بودند. دست‌کم ده‌هزار نفر از زخمی‌ها خود را به بهترین بیمارستان شهر رسانده بودند، بیمارستانی که به‌هیچ‌وجه توان و ظرفیت مواجهه با چنین هجومی را نداشت، چراکه فقط ششصد تخت داشت و همه‌ی آنها هم از پیش پر شده بود. جمعیتِ خفه‌کننده داخل بیمارستان، گریه‌‌زاری‌کنان، خطاب به دکتر ساساکی فریاد می‌زدند: «سن‌سِی! دکتر!»؛ و کسانی که جراحت کمتری برداشته بودند می‌آمدند و آستینش را می‌کشیدند و التماسش می‌کردند که به دادِ مجروحان بدحال‌تر برسد. دکتر ساساکی، که در آن وضعیت، بدون کفش و فقط با جوراب بر پا، این‌سو و آن‌سو می‌رفت، سردرگم از این‌همه جمعیت و متزلزل از آن‌همه گوشتِ سوخته و تنِ دریده، تمام حس حرفه‌ای‌اش را از دست داد و دیگر نه به‌عنوان جراحی ماهر و نه به‌عنوان انسانی دلسوز، بلکه ماشینوار عمل می‌کرد، مثل دستگاه پاک می‌کرد، مرهم می‌زد، پانسمان می‌کرد؛ پاک می‌کرد، مرهم می‌زد، پانسمان می‌کرد.

برخی از زخمی‌های هیروشیما حتی فرصت آن را هم پیدا نکردند در بیمارستان بستری شوند، فرصتی که زیاد هم امتیاز محسوب نمی‌شد. در مکانی که پیش از این دفتر پرسنلی کارخانه‌ی قوطی‌سازی شرق آسیا بود دوشیزه ساساکی بیهوش و در حالی که از شدت درد به خود می‌پیچید زیر توده‌ای عظیم از کتاب‌، گچ، چوب و ورق‌ شیروانی قرار داشت. او (طبق تخمین‌های بعدی‌اش) حدود سه ساعت به‌طور کامل بیهوش بود. اولین احساس او دردی هولناک در پای چپش بود. زیر انبوه کتاب‌ها و آوارها، پای او چنان سیاه شده بود که مرز میان هوشیاری و بیهوشی‌اش بسیار باریک می‌نمود؛ او ظاهراً چندین بار از این مرز عبور کرده بود، مدام درد زیاد شده بود و کم. در لحظاتی که درد به اوج خود می‌رسید او احساس می‌کرد که پایش از جایی پایین‌تر از زانو قطع شده. مدتی بعد، او صدای کسی را شنید، کسی که از روی آوار بالای سرش عبور می‌کرد و همزمان صدای فریادهایی دردناک را شنید که به‌وضوح از میان آن‌همه آشفتگی و ویرانی در اطراف او بلند می‌شد: «خواهش می‌کنم کمک کنین! ما رو بیرون بیارین!»

پدر کلاین‌زورگه با کمک مقداری باند، که دکتر فوجی چند روز قبل به کشیش‌ها داده بود، جریان خونِ بریدگیِ عمیق و فوران‌کننده‌ی پدر شیفر را تا حد امکان بند آورد. وقتی کارش تمام شد، دوباره به داخل خانه‌ی سازمان بشارت دوید و کتِ یونیفرم نظامی‌اش و یک شلوار خاکستری کهنه را پیدا کرد، آن‌ها را پوشید و بیرون رفت؛ زنی از همسایه‌ها به سمتش دوید و فریاد زد که شوهرش زیر آوار خانه‌شان دفن شده و خانه در حال سوختن است و پدر کلاین‌زورگه باید بیاید و او را نجات دهد.

پدر کلاین‌زورگه که در مواجهه با این‌همه فاجعه و رنج‌ رفته‌رفته دچار بی‌تفاوت و گیچ و منگ شده بود گفت: «زمان زیادی نداریم.» خانه‌های اطراف همگی در آتش می‌سوختند و باد حالا با شدت می‌وزید. او پرسید: «دقیقاً می‌دونین زیر کدوم بخش از خونه گرفتار شده؟»

زن گفت: «بله، بله! زود بیاین.»

آنها به سمت خانه رفتند؛ بقایای خانه به‌طرزی هولناک در شعله‌های آتش می‌سوخت، اما وقتی به آنجا رسیدند، مشخص شد که زن اصلاً نمی‌داند شوهرش کجاست. پدر کلاین‌زورگه چندین بار فریاد زد: «کسی اونجا هست؟» اما پاسخی نیامد. به زن گفت: «باید دور بشیم، وگرنه همگی می‌میریم.» او به محوطه کلیسای کاتولیک بازگشت و به پدر روحانی ارشد گفت که آتش با وزش باد، که حالا تغییر جهت داده بود و از سمت شمال می‌وزید، به آنها نزدیک‌تر شده. وقت آن رسیده بود که همگی آنجا را ترک کنند.

همان لحظه، معلم کودکستان، آقای فوکای را،  که منشی خانه‌ی بشارت بود، به کشیش‌ها نشان داد؛ او پشت پنجره‌ی اتاقش در طبقه‌ی دوم خانه‌ی بشارت، رو به سمت محل انفجار، ایستاده بود و گریه می‌کرد. وقتی پدر سیزلیک دید پله‌ها غیرِقابل ‌استفاده است، دورِ خانه‌ را گشت تا نردبانی پیدا کند. آنجا صدای کسانی را شنید که زیر سقفی فروریخته در همان نزدیکی فریاد کمک سر داده بودند. او از رهگذرانِ در حالِ فرار توی خیابان خواست به یاری او بشتابند تا سقف را بلند کنند، اما هیچ‌کس اعتنایی نکرد و ناچار شد افراد مدفون را به حال خود رها کند تا بمیرند. پدر کلاین‌زورگه داخل خانه‌ی بشارت دوید، از پله‌هایی که کج‌ومعوج شده و با گچ و تراشه‌های چوب پوشیده شده بود بالا رفت، و از آستانه‌ی اتاق آقای فوکای او را صدا زد.

آقای فوکای، مردی بسیار کوتاه‌قد و حدوداً پنجاه‌ساله، با نگاهی عجیب‌و‌غریب به‌آرامی چرخید و گفت: «همین‌جا ولم کنین.»

پدر کلاین‌زورگه وارد اتاق شد، یقه‌ی کت آقای فوکای را گرفت و گفت: «با من بیا، وگرنه می‌میری.»

آقای فوکای گفت: «ولم کنین، همین‌جا بمیرم.»

پدر کلاین‌زورگه آقای فوکای را به بیرون از اتاق کشاند. سپس، دانشجوی الهیات به آنها رسید و پاهای آقای فوکای را گرفت، پدر کلاین‌زورگه هم شانه‌های او را گرفت و با هم او را از پله‌ها پایین آوردند و بیرون بردند. آقای فوکای فریاد زد: «نمی‌تونم راه برم! همین‌جا ولم کنین!» پدر کلاین‌زورگه چمدان مقوایی‌اش را که پول‌ها در آن بود برداشت، آقای فوکای را به پشتش گرفت و همگی به‌سمت زمین رژه‌ی شرقی که منطقه‌ی امنِ محله‌شان محسوب می‌شد به راه افتادند. همان‌طور که از دروازه بیرون می‌رفتند، آقای فوکای که حالا رفتاری کاملاً کودکانه داشت به شانه‌های پدر کلاین‌زورگه می‌کوبید و می‌گفت: «من نمی‌آم. من جایی نمی‌رم.» پدر کلاین‌زورگه، بی‌مقدمه، رو به پدر لا ساله کرد و گفت: «همه‌ی دار و ندارمون رو از دست دادیم، ولی حد‌اقل حس شوخ‌طبعی‌مون سر جاشه.»

همه‌جا پر از آوار خانه‌هایی بود که به درون خیابان ریخته بودند، و تیرک‌ها و سیم‌های تلفن بر زمین افتاده و مسیرها را مسدود کرده بودند. از میان هر دو سه خانه، از یکی‌شان صدای آدم‌هایی که زیر آوار مانده و رها شده بودند شنیده می‌شد؛ آنها همگی با همان ادب و نزاکتِ رسمی فریاد می‌زدند: «تاسُکِته کوره! لطفاً کمکمون کنین!» کشیش‌ها چند ویرانه‌ی آشنا را که این صداها از آنها برمی‌خاست تشخیص دادند و فهمیدند خانه‌ی دوستانشان است، اما آتش آن‌قدر بالا گرفته بود که دیگر کاری از دستشان برنمی‌آمد. در تمام مسیر، آقای فوکای مدام التماس می‌کرد: «بذارین همین‌جا بمونم.» وقتی به ردیفی از خانه‌های فروریخته رسیدند که همگی داشتند در آتش می‌سوختند، به سمت راست پیچیدند. کنار پل ساکای، که مسیری به میدان رژه‌ی شرقی بود، دیدند که تمام محله‌ی آن سوی رودخانه به دریایی از آتش بدل شده، پس جرئت نکردند از پل عبور کنند و تصمیم گرفتند سمت چپ، یعنی در پارک آسانو، پناه بگیرند. پدر کلاینزورگه که به‌خاطر بیرون‌روی شدیدی که دو روز از ابتلایش به آن می‌گذشت ناتوان شده بود، زیر بار ناتوانی جسمش کم آورد. وقتی می‌خواست از میان آوار خانه‌هایی که راه پارک را بسته بود بالا برود، پایش لغزید، آقای فوکای را زمین انداخت و خودش نیز روی زمین افتاد و تا لب رودخانه غلتید. وقتی از جا برخاست، دید آقای فوکای دارد فرار می‌کند. پدر کلاین‌زورگه به سمت گروهی از سربازان که کنار پل بودند فریاد زد که جلویش را بگیرید. خودش می‌خواست برگردد و آقای فوکای را بیاورد که پدر لا ساله فریاد زد: «عجله کنین! وقت رو تلف نکنین!» پس پدر کلاین‌زورگه فقط از سربازها خواست مراقب آقای فوکای باشند. آنها گفتند که مراقب‌اند، اما آن مردِ کوچک و درهم‌شکسته از دستشان گریخت و آخرین چیزی که کشیش‌ها دیدند این بود که به سوی آتش برگشت.

آقای تانی‌موتو، که نگران حال خانواده و کلیسایش بود، ابتدا از کوتاه‌ترین مسیر یعنی بزرگراه کوی به سمت آنها دوید. او تنها کسی بود که راهی شهر می‌شد؛ در مسیر، با صدها و صدها نفر روبه‌رو شد که داشتند از شهر فرار می‌کردند و به نظر می‌رسید تک‌تکشان، هرکدام به نحوی، آسیب دیده بودند. ابروی برخی سوخته و پوست صورت و دست‌هایشان آویزان بود. برخی دیگر از شدت درد دست‌هایشان را بالا نگه داشته بودند، انگار که چیزی را میان دو دستشان گرفته باشند. بعضی‌ها هم همان‌طور که راه می‌رفتند بالا می‌آوردند. بسیاری برهنه بودند یا لباس‌هایشان پاره‌پاره شده بود. روی بدن‌های عریان برخی سوختگی‌ها طرح‌هایی بر جای گذاشته بودند؛ ردِ بند زیرپوش‌ها و بندِ شلوارها، و روی پوست برخی زنان نقش گل‌هایی که بر کیمونویشان داشتند (چراکه رنگ سفید گرمای بمب را پس می‌زد و لباس‌های تیره گرما را جذب و به پوست منتقل می‌کردند). خیلی‌ها، با اینکه خودشان مجروح بودند، از خویشاوندان بدحال‌تر از خودشان مراقبت می‌کردند. تقریباً همگی سر به زیر داشتند، خیره به روبه‌رو می‌نگریستند، ساکت بودند و هیچ احساسی در چهره‌شان دیده نمی‌شد.

آقای تانی‌موتو، که تمام مسیر را دویده بود پس از عبور از پل‌های کوی و کانُن و با نزدیک شدن به مرکز شهر، دید که تمامی خانه‌ها در هم کوبیده شده‌اند و بسیاری از آنها در آتش می‌سوزند. درخت‌ها عریان شده بودند و تنه‌هایشان سوخته و ذغال‌ شده بود. چند جا تلاش کرد تا به میان ویرانه‌ها نفوذ کند، اما شعله‌های آتش هربار سد راهش می‌شدند. زیر آوار بسیاری از خانه‌ها مردم فریاد کمک سر می‌دادند، اما کسی کمک نمی‌کرد. در واقع، آن روز بازماندگان تنها به بستگان یا همسایگان نزدیک خود کمک می‌کردند، چراکه قادر نبودند بیش از این رنج و مصیبت را درک یا تحمل کنند. مجروحان لنگ‌لنگان از کنار صدای فریادها عبور می‌کردند و آقای تانی‌موتو نیز از کنار آنها به‌سرعت رد می‌شد. او، به‌عنوان یک مسیحی، لبریز از شفقت برای کسانی بود که در دام افتاده بودند، و به‌عنوان یک ژاپنی بار شرمساریِ صدمه ندیدن خودش روی قلبش سنگینی می‌کرد؛ و، همان‌طور که می‌دوید، دعا می‌کرد: «خدایا به اونا کمک کن و اونا رو از میون آتیش بیرون بکش.»

آقای تانی‌موتو با خود فکر کرد که باید از سمت چپ آتش را دور بزند. او به سمت پل کانُن برگشت و مسافتی را در امتداد یکی از رودخانه‌ها طی کرد. چند خیابان فرعی را امتحان کرد، اما همگی مسدود بودند، بنابراین به سمت چپ پیچید و تا یوکوگاوا دوید، ایستگاه راه‌آهنی که با مسیری نیم‌دایره به دور شهر می‌گشت. او مسیر ریل‌ها را دنبال کرد تا به قطاری رسید که در آتش می‌سوخت. ویرانی چنان عظیم بود که تانی‌موتو از شدت بهت سه کیلومتر به سمت شمال و به سوی گیون، که حومه‌ی شهر و در دامنه‌ی کوه‌ها بود، دویده بود. در تمام طول راه، از کنار افرادی می‌گذشت که به طرز وحشتناکی سوخته و زخمی شده بودند و او که از این وضعیت احساس گناه می‌کرد، در همان حال که شتابان می‌دوید، به هر سو نگاه می‌کرد و به برخی از آنها می‌گفت: «ببخشید که من از این رنج عظیم شما بی‌نصیب مونده‌م.» نزدیکی‌های گیون، با روستاییانی روبه‌رو شد که برای کمک به سمت شهر می‌آمدند. وقتی او را دیدند، چند نفر فریاد زدند: «نگاه کنین! یکی هست که زخمی نشده!» او در گیون به سمت کرانه‌ی راستِ رودخانه‌ی اصلی یعنی رود اوتا رفت و تا رسیدن به شعله‌های آتش در امتداد آن دوید. آن سوی رودخانه آتش نبود، پس پیراهن و کفش‌هایش را کَند و خود را درون آب انداخت. در میانه‌ی رودخانه، جایی که جریانِ آب نسبتاً سریع بود، خستگی و ترس بالاخره بر او چیره شد—نزدیک دوازده کیلومتر دویده بود—و بی‌حال شد و جریان آب او را با خود برد. وسط رودخانه بود که دعا کرد: «خدایا، خودت کمکم کن که به اون طرف رود برسم. خیلی مسخره‌س که من، تنها کسی که آسیبی ندیده، توی آب غرق بشم.» کمی که دست‌وپا زد، توانست خودش را به ساحلِ کوچکی در پایین‌دست برساند.

آقای تانی‌موتو از کرانه‌ی رود بالا آمد و در امتداد آن دوید تا اینکه نزدیک یک معبد بزرگ شینتو دوباره با آتش مواجه شد. همان‌طور که برای دور زدن آتش به سمت چپ می‌پیچید، با خوش‌‌اقبالی باورنکردنی‌ای، با همسرش روبه‌رو شد؛ همسرش که حالی که پسر شیرخوارشان را در آغوش داشت دقیقاً جلوی او ایستاده بود. آقای تانی‌موتو آن لحظه چنان از نظر روانی فرسوده بود که دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست غافلگیرش کند، او حتی همسرش را در آغوش نگرفت، بلکه فقط گفت: «وای، شماها سالمین.» همسرش برایش تعریف کرد که درست زمان انفجار، پس از گذراندن شب در اوشیدا، به خانه رسیده و همراه با نوزاد در آغوشش زیر آوارِ محل اقامت کشیش دفن شده. گفت که چگونه زیر بار آوار داشته له می‌شده و بچه چطور گریه می‌کرده. سپس، در میان تاریکی، شکافی نورانی دیده و با استفاده از دستش ذره‌ذره آن شکاف را بزرگ‌تر کرده. پس از حدود نیم‌ساعت، صدای سوختنِ چوب را شنیده. سرانجام، شکاف آن‌قدر بزرگ شده که توانسته بچه را از آن بیرون بفرستد و پس از آن خودش نیز از میان آوار بیرون خزیده. همسرش گفت که قصد دارد دوباره به سمت اوشیدا برود. آقای تانی‌موتو هم گفت که می‌خواهد کلیسایش را ببیند و به اعضای انجمن محله‌اش رسیدگی کند. آنها با همان آشفتگی و سرگشتگی‌ای با هم روبه‌رو شده بودند از یکدیگر جدا شدند.

مسیر حرکت آقای تانی‌موتو در دل آتش به میدان رژه‌ی شرقی کشاندش که اکنون به منطقه‌ای برای تخلیهی مجروحان تبدیل شده بود و صحنه‌ای دلخراش از صف‌های طولانی سوختگان و مجروحان خون‌آلود را به نمایش می‌گذاشت که با ناله‌های «میزو! میزو!» به معنای «آب، آب!» همراه بود. آقای تانی‌موتو در خیابانی نزدیک یک تشت آب پیدا کرد و پس از یافتن شیر آب سالم در ویرانه‌های یک خانه شروع به آب‌رسانی به غریبه‌های رنج‌کشیده کرد، اما پس از سیراب کردن حدود سی نفر از آنها فهمید که وقت زیادی را از دست داده و در حالی که فریاد می‌زد: «ببخشین، خیلی از عزیزانم هستن که باید مراقبشون باشم»، از میان کسانی که التماس‌کنان دست دراز کرده بودند گریخت و دوباره با تشت در دستش به سوی رودخانه دوید و روی یک تپه‌ی شنی پرید. صدها نفر را آنجا دید که آن‌قدر جراحاتشان عمیق بود که قادر نبودند برای دور شدن از شهرِ در حال سوختن کاری کنند و با دیدن مردی که سرپا و سالم بود دوباره زمزمه‌ی «میزو! میزو! میزو!» را سر دادند که آقای تانی‌موتو نتوانست در برابرشان مقاومت کند و با آب رودخانه، که به دلیل جزرومد شور و غیرِقابل آشامیدن بود، سیرابشان کرد. دو یا سه قایق کوچک در حال انتقال مجروحان از پارک آسانو به آن سوی رودخانه بودند، او هم سوار یکی از قایقها شد و به پارک رفت و در میان بوته‌زار برخی از اعضای انجمن محله را که طبق دستورات قبلی‌اش به آنجا آمده بودند و همچنین بسیاری از آشنایان از جمله پدر کلاین‌زورگه و دیگر کاتولیک‌ها را یافت، اما در جستجوی دوست نزدیکش فوکای نگران پرسید: «فوکای‌سان کجاست؟»

پدر کلاین‌زورگه با صدایی گرفته گفت: «نخواست با ما بیاد، دوباره به سمت شعله‌ها دوید.»

وقتی خانم ساساکی صدای کسانی را شنید که همراه او زیر آوار کارخانه‌ی قوطی‌سازی گرفتار شده بودند، با آنها  صحبت کرد و دریافت که نزدیک‌ترین شخص به او در آن فضای تنگ و تاریک دختر دانش‌آموزی است که برای کار به کارخانه آورده شده بوده و می‌گوید کمرش شکسته. خانم ساساکی در پاسخ گفت: «من هم اینجا افتاده‌م و نمی‌تونم تکون بخورم، پای چپم قطع شده.»

کمی بعد، او دوباره صدای قدم‌هایی را از بالای سرش شنید که از او رد شدند و به سمتی دیگر حرکت کردند و سپس یک نفر شروع به کندن و برداشتن آوار کرد؛ او توانست چندین نفر را آزاد کند و وقتی دختر دانش‌آموز را از زیر آوار بیرون کشید، مشخص شد که برخلاف تصور کمرش نشکسته و او توانست خودش را بیرون بکشد. خانم ساساکی با نجات‌دهنده حرف زد و او به سمت وی حرکت کرد و با کنار زدن انبوهی کتاب‌ تونلی درست کرد، تا جایی که خانم ساساکی توانست چهره‌ی عرق‌کرده‌ی مرد را ببیند که می‌گفت: «بیاین بیرون، خانم»، اما او هرچه تلاش کرد نشد و گفت: «نمی‌تونم حرکت کنم»، مرد کمی بیشتر آواربرداری کرد و از او خواست با تمام توان برای بیرون آمدن تلاش کند، اما کتاب‌ها روی لگن او سنگینی می‌کردند و مرد سرانجام متوجه شد که یک قفسه روی کتاب‌ها افتاده و تیرک سنگینی نیز از پشت بر آن قفسه فشار می‌آورد، پس گفت: «صبر کن، می‌رم یه دیلم بیارم.»

مرد مدت زیادی نبود و وقتی برگشت، آشفته بود، انگار که گرفتاریِ خانم ساساکی تقصیر خودش است. او از داخل تونل فریاد زد: «دیگه مردی نداریم که کمکت کنه! باید خودت بیرون بیای.»

او گفت: «نمیتونم. پای چپم»

مرد دوباره رفت.

زمان زیادی طول کشید و بعد چند مرد آمدند و خانم ساساکی را بیرون کشیدند. پای چپ او قطع نشده بود، اما به‌شدت شکسته و زخمی شده بود و زیر زانویش کج‌و‌معوج آویزان بود. به حیاط بردندش. باران می‌بارید و زیر باران روی زمین نشست. وقتی باران شدت گرفت، کسی به تمام مجروحان گفت که توی پناهگاه‌های ضدِهوایی کارخانه پناه بگیرند. زنی که لباسش پاره‌پاره شده بود به او گفت: «بیا دیگه، می‌تونی با یک پا لی‌لی کنی و بیای.» اما خانم ساساکی توان حرکت نداشت و همان‌طور زیر باران منتظر ماند. سپس مردی یک ورق بزرگ از آهن طرح‌دار را همچون نوعی سایه‌بان کرد و او را در آغوش گرفت و به آنجا برد. خانم ساساکی سپاسگزار بود، تا اینکه مرد دو نفر دیگر را که به‌طرز وحشتناکی مجروح شده بودند‌—‌زنی که یکی از سینه‌هایش کاملاً کنده شده بود و مردی که پوست صورتش از شدت سوختگی کاملاً نابود شده بود‌—‌آورد تا با او در آن آلاچیق ساده بمانند. دیگر کسی بازنگشت. باران بند آمد و آن بعدازظهر ابری دوباره گرم شد؛ پیش از فرا رسیدن شب، آن سه موجودِ کاملاً ازریخت‌افتاده که زیر آن قطعه‌ی کج‌و‌معوجِ آهن پناه گرفته بودند بوی بسیار زننده‌ای گرفتند.

رئیسِ سابقِ انجمن محلیِ نوبوری-چو — که کشیش‌های کاتولیک هم عضو آن بودند — مردی سرزنده به نام یوشیدا بود. وقتی مسئول پدافند هواییِ انجمن محله بود، لاف‌زنان گفته بود که آتش ممکن است تمام هیروشیما را ببلعد، اما هرگز به نوبوری-چو نمی‌رسد. بمب خانه‌اش را در هم کوبید و یکی از تیرهای سقف پاهایش را زیر آوار میخکوب کرد، درست در برابر دیدگان ساختمان بشارت یسوعی‌ها در آن سوی خیابان و مردمی که شتابان توی خیابان می‌دویدند. در میانه‌ی سردرگمیِ آن روز، خانم ناکامورا همراه فرزندانش و پدر کلاین‌زورگه که آقای فوکای را بر پشت داشت در حال عبور بودند و او را ندیدند؛ یوشیدا تنها بخشی از آن تصویرِ محو و کلیِ رنج بود که از میانش عبور می‌کردند. فریادهای کمک‌خواهی‌اش پاسخی نمی‌گرفت، آن‌قدر آدم‌ها برای کمک فریاد می‌کشیدند که صدای او به‌تنهایی شنیده نمی‌شد. آنها و خیلی‌های دیگر همگی بی‌توقف رد شدند و رفتند. نوبوری-چو کاملاً متروکه شد و آتش آن را درنوردید. آقای یوشیدا دید که ساختمان چوبی بشارت — تنها بنایِ ایستاده در آن حوالی — در آتش فرورفت، و حرارت وحشتناکِ آن به صورتش می‌خورد. سپس شعله‌ها به سمت او آمدند و وارد خانه‌اش شدند. یوشیدا با قدرتی که از وحشت زیاد پیدا کرده بود تکانی به خودش داد، خودش را رها کرد و دوان‌دوان از کوچه‌های نوبوری-چو گریخت، در محاصره‌ی همان آتشی که گفته بود هرگز به آنجا نمی‌رسد. از آن روز به بعد، مثل پیرمردها رفتار می‌کرد؛ دو ماه بعد، موهایش دیگر کاملاً سفید شده بود.

هنگامی که دکتر فوجی تا گردن در رودخانه فرو رفته بود تا از گرمای آتش در امان بماند، باد شدید و شدیدتر شد و خیلی زود، حتی با وجود عرض اندک رودخانه در آن بخش، امواج به قدری بلند شدند که دیگر آدم‌های زیر پل نمی‌توانستند تعادل خود را حفظ کنند. دکتر فوجی نزدیک ساحل شد، خودش را جمع کرد و به کمک بازوی سالمش سنگی بزرگ را در آغوش گرفت. اندکی بعد، شنا کردن در امتداد رودخانه برایش ممکن شد و دکتر فوجی و دو پرستار بازمانده‌اش حدود صد‌و‌نود متر به سمت بالادست به کرانه‌‌ای ماسه‌ای در نزدیکی پارک آسانو رسیدند. بسیاری از مجروحان روی ماسه‌ها دراز کشیده بودند. دکتر ماچی با خانواده‌اش آنجا بود، دخترش، که هنگام انفجار در فضای باز بود، دست و پایش به‌شدت سوخته بود، اما خوشبختانه صورتش آسیب ندیده بود. با اینکه آن زمان شانه‌ی دکتر فوجی به‌شدت درد می‌کرد، سوختگی‌های دختر را دقیق معاینه کرد. سپس دراز کشید. با وجود رنج و مصیبت پیرامونش، از ظاهر خودش شرمنده بود و به دکتر ماچی گفت که با لباس زیر پاره و خونینش شبیه گداها شده. دم‌دم‌های عصر، هنگامی که آتش شروع به فروکش کردن کرد، او تصمیم گرفت به خانه‌ی والدینش در حومه‌ی ناگاتسوکا برود. از دکتر ماچی هم دعوت کرد همراهی‌اش کند، اما دکتر گفت که به دلیل جراحات دخترش او و خانواده‌اش قصد دارند شب را در آن کرانه‌ی ماسه‌ای رودخانه سپری کنند. دکتر فوجی همراه پرستارانش ابتدا به اوشیدا رفت، جایی که توی خانه‌ی نیمه‌ویران برخی از خویشاوندان لوازم کمک‌های اولیه را که آنجا ذخیره کرده بود پیدا کرد. دو پرستار او را پانسمان کردند و او نیز آنها را پانسمان کرد. آنها به راه خود ادامه دادند. دیگر عده‌ی مردمی که توی خیابان‌ها راه می‌رفتند کم شده بود، اما عده‌ی زیادی توی پیاده‌رو نشسته و دراز کشیده بودند، استفراغ می‌کردند، منتظر مرگ بودند و جان می‌دادند. هرچه در مسیر ناگاتسوکا پیش می‌رفتند، به‌طرز عجیبی تعداد اجساد بیشتر می‌شد. دکتر با خود فکر کرد: آیا سبد گل مولوتوف چنین تاثیری دارد؟

عصر، دکتر فوجی به خانه‌ی پدری‌‌اش رسید. آنجا هشت کیلومتر با مرکز شهر فاصله داشت، اما سقفش فرو ریخته و تمام پنجره‌هایش شکسته بود.

تمام روز، مردم دسته‌دسته به پارک آسانو سرازیر می‌شدند. این ملک شخصی سابق آن‌قدر از محل انفجار فاصله داشت که درختان بامبو، کاج، برگ‌بو و افرا همچنان سرپا بودند، و این فضای سبز دل‌انگیز پناهجویان را به سوی خود می‌کشاند — از سویی باور داشتند که اگر آمریکایی‌ها برگردند، فقط ساختمان‌ها را بمباران می‌کنند و از سوی دیگر پوشش گیاهی‌اش آنجا را مکانی خنک و سرشار از زندگی کرده بود، و باغ‌های سنگی بی‌نهایت دقیقِ این ملک، با حوضچه‌های آرام و پل‌های قوسی دل‌فریبش، بسیار ژاپنی، عادی و امن جلوه می‌کرد، و نیز تا حدی (طبق گفته‌ی برخی از حاضران) به خاطر آن کشش گریزناپذیر و غریزی برای پنهان شدن میان شاخ‌وبرگ‌ گیاهان. خانم ناکامورا و فرزندانش جزو اولین کسانی بودند که به آنجا رسیدند، و در بیشه‌ی بامبو در نزدیکی رودخانه مستقر شدند. همگی به‌شدت تشنه بودند، و از آب رودخانه نوشیدند. بلافاصله حالشان به‌ هم خورد، بالا آوردند، تمامِ روز را بالا آوردند. دیگران نیز دچاحالت تهوع گرفته بودند؛ همگی گمان می‌کردند (احتمالاً به خاطر بوی تند یونیزه شدن هوا، آن «بوی الکتریسیته» که از شکافت بمب ساطع می‌شد) از گازی که آمریکایی‌ها بر سرشان ریخته‌اند بیمار شده‌اند. وقتی پدر کلاین‌زورگه و کشیش‌های دیگر وارد پارک شدند، و حین عبور از آنجا با تکان دادن سر با دوستانشان احوالپرسی می‌کردند، ناکاموراها همگی بیمار و بی‌حال بودند. زنی به نام ایواساکی، که در همسایگی کلیسا زندگی می‌کرد و نزدیکِ ناکاموراها نشسته بود، برخاست و از کشیش‌ها پرسید که آیا باید همان‌جا بماند یا با آنها برود. پدر کلاین‌زورگه پاسخ داد: «من هم نمی‌دونم امن‌ترین جا کجاست.» زن همان‌جا ماند، و اندکی بعد همان روز، هرچند هیچ زخم یا سوختگی آشکاری نداشت، درگذشت. کشیش‌ها بیشتر در امتداد رودخانه پیش رفتند و میان بوته‌ها ساکن شدند. پدر لا ساله دراز کشید و بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفت. دانشجوی الهیات، که دمپایی به پا داشت، بقچه‌ای پر از لباس همراه خودش آورده بود، که دو جفت کفش چرمی را هم در آن بسته‌بندی کرده بود. وقتی کنار دیگران نشست، متوجه شد که بقچه‌اش باز شده و یک جفت کفش از آن بیرون افتاده و حالا فقط دو لنگه کفش پای چپ برایش باقی مانده. مسیرِ رفته را بازگشت و یک لنگه کفش راست را پیدا کرد. وقتی دوباره به کشیش‌ها پیوست، گفت: «عجیبه، اما دیگه اشیا ارزشی ندارن. دیروز، کفش‌هام مهم‌ترین دارایی‌م بودن. امروز، برام فرقی نمی‌کنه. یه جفت هم کافیه.»

پدر سیزلیک گفت: «می‌فهمم. اول فکر کردم کتاب‌هام رو هم با خود بیارم، اما بعد با خودم گفتم الآن اصلاً وقت کتاب نیست. »

وقتی آقای تانی‌موتو، که هنوز تشت آب در دستش بود، به پارک رسید، آنجا بسیار شلوغ بود و تشخیص زنده‌ها از مردگان آسان نبود، چراکه بیشتر مردم بی‌حرکت، با چشمان باز، روی زمین افتاده بودند. برای پدر کلاین‌زورگه، که غربی بود، سکوتِ حاکم بر بیشه‌زار کنار رودخانه — جایی که صدها نفر با جراحات هولناک کنار هم رنج می‌کشیدند — یکی از دهشتناک‌ترین و سهمگین‌ترین اتفاقاتی بود که در تمام عمرش تجربه کرده بود. مجروحان ساکت بودند، هیچ‌کس گریه نمی‌کرد، چه رسد به اینکه از درد فریاد بزند؛ هیچ‌کس شکایت نمی‌کرد؛ هیچ‌کس از آن جمعیت انبوهی که در حال مردن بودند صدایی از خودشان درنمی‌آوردند، حتی بچه‌ها هم گریه نمی‌کردند، و خیلی کم پیش می‌آمد که کسی حتی حرفی بزند. و وقتی پدر کلاین‌زورگه به کسانی که چهره‌هایشان بر اثر سوختگی ناشی از نورِانفجار تقریباً نابود شده بود آب می‌رساند، آنها سهمشان را می‌گرفتند، سپس کمی خود را بالا می‌کشیدند و به نشانهٔ سپاس در برابر او سر خم می‌کردند.

آقای تانی‌موتو به کشیش‌ها سلام کرد و بعد دنبال دوستان دیگرش گشت. خانم ماتسوموتو همسر مدیر مدرسه‌ی متدیست را دید و از او پرسید که تشنه است یا نه. تشنه بود، پس تانی‌موتو به یکی از حوضچه‌های باغ سنگی خانواده‌ی آسانو رفت و در تشتی که همراه داشت برایش آب آورد. سپس تصمیم گرفت تلاش کند خودش را به کلیسایش برساند. او از همان راهی واردِ نوبوری‌چو شد که کشیش‌ها هنگام فرار پیموده بودند، اما زیاد جلو نرفت؛ آتش در امتداد خیابان‌ها چنان هولناک بود که مجبور شد برگردد. به ساحل رفت و تلاش کرد قایقی پیدا کند که بتواند با آن چند نفر از بدحال‌ترین مجروحان را از پارکِ آسانو و از میان آتشِ رو‌به‌گسترش به آن سوی رودخانه منتقل کند. چیزی نگذشت که یک قایق تفریحی نسبتاً بزرگ را دید که به کنار کرانه‌ی رود کشیده شده بود، اما درون آن و اطرافش منظره‌ای وحشتناک بود: پنج مرد تقریباً عریان، به‌شدت سوخته و البته مرده، که احتمالاً تقریباً هم‌زمان جان داده بودند، چون در حالت‌هایی افتاده بودند که نشان می‌داد با هم مشغول هل دادن قایق به درون آب بوده‌اند. تانی‌موتو آنها را کنار زد، و هنگام انجام این کار چنان وحشتی از برهم‌زدن مردگان به او دست داد — انگار لحظه‌ای مانع آن می‌شد که قایقشان را به آب بیندازند و راه شبح‌وار خود را ادامه دهند — که با صدای بلند گفت: «لطفاً من رو ببخشین که این قایق رو برمی‌دارم. باید ازش برای دیگران استفاده کنم؛ برای زنده‌ها.» قایق سنگین بود، اما بالاخره توانست آن را به درون آب سُر بدهد. پارویی در کار نبود، و تنها چیزی که برای به حرکت درآوردنش پیدا کرد یک تیرک ضخیم بامبو بود. با همان تیرک قایق را در جهت بالادست به شلوغ‌ترین بخش پارک برد و شروع کرد به جابه‌جا کردن زخمی‌ها. در هر رفت‌وبرگشت می‌توانست ده دوازده نفر را در قایق جا بدهد، اما چون وسط رودخانه آن‌قدر عمیق بود که تیرک به کف رودخانه نمی‌رسید، ناچار بود از همان تیرک بامبو برای پارو زدن استفاده کند، و در نتیجه هر رفت و برگشت خیلی طول می‌کشید. او چندین ساعت به همین روش کار کرد.

اوایل بعدازظهر، آتش به درختان پارک آسانو رسید. وقتی آقای تانی‌موتو از این موضوع باخبر شد که در قایقش در حال بازگشت بود و شمار زیادی از مردم را دید که به سوی کناره‌ی رودخانه عقب‌نشینی کرده‌اند. به محض رسیدن به ساحل، از قایق پیاده شد و برای بررسی بالا رفت، و وقتی آتش را دید، فریاد زد: «همه‌ی جوون‌هایی که خیلی زخمی نشده‌‌ن با من بیان!» پدر کلاین‌زورگه، پدر شیفر و پدر لا ساله را دم رودخانه برد و از مردم آنجا خواست وقتی آتش خیلی نزدیک شد، آنها را از رودخانه عبور دهند، و سپس به داوطلبانِ تانی‌موتو پیوست. آقای تانی‌موتو عده‌ای را مأمور کرد تا سطل و لگن پیدا کنند و به گروهی دیگر گفت با لباس‌هایشان روی علف‌هایِ خشک و مشتعل بکوبند؛ به‌محض رسیدن ظرف‌ها، او از یکی از حوضچه‌های باغِ سنگی یک زنجیره‌ی انسانی برای آب‌رسانی تشکیل داد. این گروه بیش از دو ساعت با آتش جنگید و سرانجام توانست شعله‌ها را مهار کند. در تمام مدتی که مردان گروه تانی‌موتو سخت مشغول کار بودند مردم وحشت‌زده‌ی توی پارک بیش‌ازپیش به سمت رودخانه فشرده می‌شدند تا اینکه سرانجام ازدحام جمعیت کار را به جایی رساند که مردم، از سرِ استیصال، شروع کردند به هل دادن نگون‌بختانی که درست لب ساحل پناه گرفته بودند، و آنها را داخل رودخانه انداختند. از جمله‌ کسانی که در این هجوم به رودخانه رانده شدن و در آب جان باختند خانم ماتسوموتو از مدرسه‌ی متدیست و دخترش بودند.

وقتی پدر کلاین‌زورگه پس از مهار آتش برگشت، پدر شیفر را دید که هنوز خون‌ریزی داشت و رنگ به چهره نداشت. چند ژاپنی دورش ایستاده بودند و خیره به او نگاه می‌کردند، و پدر شیفر با لبخندی بی‌رمق و با صدای آهسته گفت: «انگار من دیگه مرده‌م.» پدر کلاین‌زورگه گفت: «نه، هنوز نه.» او جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ی دکتر فوجی را با خود آورده بود، و در میانِ جمع دکتر کاندا را هم دیده بود، بنابراین از او خواست که بریدگی‌های وخیم پدر شیفر را پانسمان کند. اما دکتر کاندا، که همسر و دخترش را در ویرانه‌های بیمارستانش مرده یافته بود، بر زمین نشسته و سرش را میان دست‌هایش گرفته بود. گفت: «از دست من هیچ کاری بر‌نمی‌آد.» پدر کلاین‌زورگه باند بیشتری دور سر پدر شیفر بست، او را به جای شیبداری برد و طوری نشاند که سرش بالاتر قرار بگیرد؛ خیلی زود خون‌ریزی کمتر شد.

همین هنگام بود که صدای غرش هواپیماهایی که نزدیک می‌شدند شنیده شد. فردی از میان جمعیت در نزدیکی خانواده‌ی ناکامورا فریاد زد: «چندتا گرومن4 هستن که دارن می‌آن ما رو به رگبار ببندن!». نانوایی به نام ناکاشیما برخاست و دستور داد: «هرکی لباس سفید پوشیده سریع درش بیاره.»؛ خانم ناکامورا لباس‌های فرزندانش را از تنشان درآورد و چترش را باز کرد تا بچه‌هایش را زیر آن جای دهد، و بسیاری از مردم، حتی کسانی که به‌شدت سوخته بودند، به داخل بوته‌ها خزیدند و همان‌جا ماندند تا صدای وزوزِ هواپیماها که ظاهراً مربوط به پرواز شناسایی یا هواشناسی بود محو شد.

باران باریدن گرفت. خانم ناکامورا بچه‌هایش را زیر چتر نگه داشت. قطرات باران به‌طور غیرعادی بزرگی بودند و یک نفر فریاد زد: «آمریکایی‌ها دارن بنزین می‌ریزن. می‌خوان ما رو آتیش بزنن!» (این ترس از این نظریه ناشی می‌شد که آن زمان در پارک بین مردم شایعه شده بود دلیل شدت فاجعه در هیروشیما این است: شاید فقط یک هواپیما بوده که رویِ شهر بنزین پاشیده و بعد به نحوی در یک لحظه‌ شعله‌ای در آن افتاده و شهر را به آتش کشیده بود.) اما کاملاً مشخص بود که قطرات آب بودند و با بارش باران باد شدیدتر و شدیدتر شد و ناگهان—احتمالاً  به دلیل جریان همرفتیِ5 عظیمی که شهر شعله‌ور ایجاد کرده بود—‌گردباد شدیدی در پارک درگرفت. درختان عظیم بر زمین افتادند، درختانِ کوچک از جا کنده شده و به هوا پرتاب شدند. بالاتر، در میان قیف چرخان گردباد، کولاک وحشتناکی از اشیای مسطح به پرواز درآمده بود: تکه‌های سقف‌های آهنی، کاغذها، درها و نوارهای حصیر، همه در هوا می‌چرخیدند. پدر کلاین‌زورگه پارچه‌ای روی چشمان پدر شیفر گذاشت تا آن مرد نزار فکر نکند دیوانه شده. طوفان، خانم موراتا، خدمتکار خانه‌ی کشیشان را که نزدیک رودخانه نشسته بود، به پایین خاکریز در مکانی کم‌عمق و سنگی پرتاب کرد، و کمی بعد او با پاهای برهنه‌ی خون‌آلود بالا آمد. گردباد به سمت رودخانه حرکت کرد، جایی که یک ستون آب را مکید و در نهایت از بین رفت.

پس از فروکش کردن طوفان، آقای تانی‌موتو دوباره به جابه‌جایی مردم پرداخت، در همین حال، پدر کلاین‌زورگه از دانشجوی الهیات خواست تا به سمت ناگاتسوکا حرکت کند — که نزدیک پنج کیلومتر با مرکز شهر فاصله داشت و محل اقامت نوکیشان یسوعی بود — تا از کشیش‌های آنجا بخواهد برای پدر شیفر و پدر لا ساله کمک بفرستند. دانشجو سوار قایق آقای تانی‌موتو شد و با او به راه افتاد. سپس پدر کلاین‌زورگه از خانم ناکامورا پرسید که آیا مایل است وقتی کشیش‌ها آمدند، همراه آنها به ناگاتسوکا برود یا خیر، اما او پاسخ داد که وسایلی به همراه دارد و فرزندانش نیز بیمارند — آنها هنوز بالا می‌آوردند و خود او نیز همین‌طور — و به همین دلیل فکر می‌کرد نمی‌تواند برود. پدر کلاین‌زورگه به او گفت که فکر می‌کند کشیش‌های آن اقامتگاه می‌توانند فردا با چرخ‌دستی بیایند و او را با خود ببرند.

هنگام غروب، زمانی که آقای تانی‌موتو، که بسیاری از مردم به‌خاطر تلاش و پیش‌قدم شدنش به او تکیه کرده بودند، مدتی به ساحل آمد، صدای تقاضای مردم برای غذا را شنید. او با پدر کلاین‌زورگه مشورت کرد و تصمیم گرفتند برای آوردن مقداری برنج به شهر بازگردند، مقداری از پناهگاه انجمن محله‌ی آقای تانی‌موتو و بخشی دیگر از پناهگاه سازمان بشارت. پدر سیزلیک و دو سه نفر دیگر نیز با آنها همراه شدند. وقتی به میان ردیف خانه‌های فروریخته رسیدند، در ابتدا اصلاً نمی‌دانستند کجا هستند، تغییرات به‌قدری ناگهانی بود که شهری پرهیاهو، با دویست‌وچهل‌وپنج‌هزار نفر جمعیت در صبح همان روز، عصرهنگام به توده‌ای از آوار تبدیل شده بود. آسفالت خیابان‌ها هنوز از گرمای آتش به‌قدری نرم و داغ بود که راه رفتن روی آنها دشوار بود. آنها فقط به یک نفر برخوردند، زنی که هنگام عبورشان گفت: «شوهرم یه جایی وسط اون خاکسترهاست.» در محل سازمان بشارت، جایی که آقای تانی‌موتو گروه را ترک کرد، پدر کلاین‌زورگه با دیدن ساختمان ویران‌شده دچار بهت و ناامیدی شد. در باغ، در مسیر رسیدن به پناهگاه، متوجه یک کدوتنبل شد که روی بوته برشته شده بود. او و پدر سیزلیک امتحانش کردند و طعمش خوب بود؛ آنها تازه فهمیدند چقدر گرسنه بوده‌اند و مقدار زیادی از آن خوردند. سپس چند کیسه برنج برداشتند، چند کدوتنبل پخته‌ی دیگر جمع‌آوری کردند، تعدادی سیب‌زمینی که زیر خاک به‌خوبی کباب شده بود بیرون کشیدند و راه بازگشت را در پیش گرفتند. آقای تانی‌موتو در مسیر به آنها ملحق شد، یکی از همراهانش مقداری وسایل آشپزی داشت. توی پارک، آقای تانی‌موتو زنان محله‌اش را که جراحات سطحی داشتند برای آشپزی سازماندهی کرد. پدر کلاین‌زورگه به خانواده‌ی ناکامورا مقداری کدوتنبل تعارف کرد، آنها سعی کردند بخورند، اما نتوانستند و بالا آوردند. در مجموع، برنج به‌دست‌آمده برای سیر کردن نزدیک به صد نفر کافی بود.

کمی پیش از تاریکی، آقای تانی‌موتو با دختری بیست‌ساله به نام خانم کامائی، که همسایه‌ی دیواربه‌دیوارِ تانی‌موتوها بود، روبه‌رو شد. او روی زمین خم شده بود و پیکر دخترِ شیرخوارش را در آغوش داشت. به‌ نظر می‌رسید نوزاد صبح همان روز مرده. خانم کامائی به‌محض دیدن آقای تانی‌موتو از جا پرید و گفت: «می‌شه لطفاً سعی کنین شوهرم رو پیدا کنین؟» آقای تانی‌موتو می‌دانست که شوهر او درست روز قبل به ارتش فراخوانده شده بوده. او و خانم تانی‌موتو نیز بعدازظهر برای اینکه کمی او را تسکین دهند ازش پذیرایی کردند. آقای کامائی به ستاد ارتش ناحیهی چوگوکو—نزدیک قلعه‌ی قدیمی وسط شهر—خودش را معرفی کرده بود، جایی که حدود چهارهزار سرباز مستقر بودند. با توجه به شمار زیاد سربازان مجروحی که آقای تانی‌موتو در طول روز دیده بود، حدس می‌زد که پادگان بر اثر چیزی که بر هیروشیما افتاده بود به‌طور جدی آسیب دیده باشد. او می‌دانست حتی اگر جستجو هم بکند، شانسی برای پیدا کردن شوهر خانم کامائی ندارد، اما می‌خواست او را آرام کند. پس گفت: «تلاشم رو می‌کنم.»

زن کرد و گفت: «باید پیداش کنین. اون عاشق بچه‌مون بود. می‌خوام یه بار دیگه دخترش رو ببینه.»

1.catechism: دو کتاب معروف پرسش و پاسخ مذهبی که به پرسش و پاسخ جامع و پرسش و پاسخ موجز شناخته می‌شود.—م.

2.Breviary: کتاب دعا و اوراد روزانه‌ی روحانیان مسیحی.—م.

3.Molotoffano Hanakago

4.Grumman: اشاره به هواپیماهای جنگنده‌ی ساخت شرکت آمریکایی «گرومن ایرکرفت» (Grumman Aircraft Engineering Corporation) که در آن زمان به دلیلِ سرعت و قدرت مانورشان در ناوهای هواپیمابرِ آمریکا به‌خوبی شناخته‌شده بودند.—م.

5.جابه‌جاییِ عمودیِ هوا یا سیال بر اثر اختلاف دما. در اینجا منظور بالا رفتن شدید هوای گرم و ایجاد جریان‌های نیرومند است که به شکل‌گیری گردباد انجامید.—م.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد