

جزئیات در دست بررسی است
اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن بهآرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین میرفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف میکرد تا اعلامیهای را به گوش همه برساند. در کرانههای ماسهای شلوغی که صدها مجروح روی آنها دراز کشیده بودند، روی پلها که برخی افراد ازدحام کرده بودند، و سرانجام، با فرا رسیدن گرگومیش، روبهروی پارک آسانو توقف کرد. افسر جوانی در قایق ایستاد و پشت بلندگو فریاد زد: «صبور باشین! یک کشتی بیمارستانیِ نیروی دریایی در راهه تا از شما مراقبت کنه!» دیدن آن قایق آراسته در پسزمینهٔ ویرانی آنسوی رود، مرد جوان آرام با یونیفرم مرتبش، و از همه مهمتر وعدهٔ کمک پزشکی—نخستین نشانهٔ کمک احتمالی که در آن دوازده ساعت هولناک شنیده بودند—کسانی را که در پارک مستقر بودند خیلی دلگرم کرد. خانم ناکامورا خانوادهاش را با این اطمینان در طول شب آرام کرد که پزشکی میآید و حالت تهوع آنها را درمان میکند. آقای تانیموتو بار دیگر به جابهجا کردن مجروحان روی رودخانه پرداخت. پدر کلاینزورگه دراز کشید و «دعای ربانی» و دعای «درود بر مریم» را زیر لب خواند و بلافاصله به خواب رفت، اما هنوز خوابش عمیق نشده بود که خانم موراتا، همان خانم زحمتکش خانهٔ بشارت، تکانش داد و گفت: «پدر کلاینزورگه! یادتون بود دعاهای شامگاهیتون رو بخونین؟» او کمی با بدخلقی جواب داد: «البته.» و سعی کرد دوباره بخوابد، اما نتوانست. ظاهراً این همان چیزی بود که خانم موراتا میخواست. شروع کرد به حرف زدن با کشیشِ خسته. یکی از پرسشهایی که مطرح کرد این بود که به نظرش کشیشهای جوان، که او ظهر قاصدی را به سمتشان فرستاده بود، چه وقت از راه میرسند تا پدر ارشد لا ساله و پدر شیفر را از شهر خارج کنند.
قاصدی که پدر کلاینزورگه فرستاده بود—همان دانشجوی الهیات مقیم خانهٔ بشارت—ساعت چهارونیم به محل آموزش کشیشها که روی تپههایی نزدیک پنج کیلومتر دورتر قرار داشت رسیده بود. شانزده کشیشِ مستقر در آنجا مشغول کارهای امدادی در حومهٔ شهر بودند، نگران همکارانشان توی شهر نیز بودند، اما نمیدانستند چگونه یا کجا دنبالشـان بگردند. اکنون شتابزده دو برانکار از تیرک و تخته ساختند و آن دانشجو نیمی از آنها را به داخل منطقهی ویرانشده برد. آنها در امتداد رود اوتا و بر فراز تپههای شهر پیش رفتند، دو بار گرمایِ آتش مجبورشان کرد به رودخانه پناه ببرند. روی پل میساسا، به صفی طولانی از سربازان برخوردند که در حال یک راهپیمایی اجباری عجیب از ستاد ناحیهای ارتش چوگوكو در مرکز شهر دور میشدند. همه بهطرزی هولناک سوخته بودند و با عصا خود را نگه میداشتند یا به یکدیگر تکیه میدادند. اسبهای بیمار و سوخته، با سرهای آویزان، روی پل ایستاده بودند. وقتی گروه نجات به پارک رسید، هوا تاریک شده بود و بهخاطر انبوه درختان بزرگ و کوچک روی زمین که آن بعدازظهر بر اثر گردباد از ریشه کنده شده بودند پیش رفتن بسیار دشوار بود. سرانجام—اندکی پس از آنکه خانم موراتا پرسش خود را مطرح کرد— کشیشها به دوستانشان رسیدند و برایشان شراب و چای غلیظ آوردند.
کشیشها دربارهٔ چگونگی انتقال پدر شیفر و پدر لا ساله به محل سازمان آموزش کشیشها گفتگو کردند. آنها نگران بودند که عبور با سروصدا از میان پارک، با این دو نفر روی برانکارد چوبی، آنها را بیشازحد اذیت کند و مردان مجروح خون زیادی از دست بدهند. پدر کلاینزورگه به یاد آقای تانیموتو و قایقش افتاد و او را که روی رودخانه بود صدا زد. وقتی آقای تانیموتو به ساحل رسید، گفت که خوشحال میشود کشیشهای مجروح و امدادگرانشان را به بالادست برساند. آنجا میتوانستند جادهٔ خلوت پیدا کنند. امدادگران پدر شیفر را روی یکی از برانکارها گذاشتند و آن را تا پای قایق حمل کردند، و دو نفر از آنها همراه برانکار سوار قایق شدند. آقای تانیموتو، که هنوز هم پارو نداشت، با همان چوبِ بلندِ بامبو، قایق را به سمتِ بالادست راند.
تقریباً نیمساعت بعد، آقای تانیموتو بازگشت و هیجانزده از باقی کشیشها خواست برای نجات دو کودکی که دیده بود تا شانه در آب رودخانه فرو رفتهاند به او کمک کنند؛ گروهی راهی شدند و آنها را که دختربچه بودند و خانوادهشان را از دست داده و خودشان هم بهشدت سوخته بودند از آب بیرون کشیدند. سپس کشیشها آنها را کنار پدر کلاینزورگه روی زمین خواباندند و پدر لا ساله را سوار قایق کردند. پدر سیزلیک با خود فکر کرد میتواند بعد از پیاده شدن از قایق تا محل اسکان کشیشها را پیاده طی کند، بنابراین او نیز همراه دیگران سوار قایق شد. اما پدر کلاینزورگه بسیار ناتوان بود، بنابراین تصمیم گرفت تا روز بعد توی پارک بماند و از بقیه خواست با گاری دستی بازگردند تا بتوانند خانم ناکامورا و فرزندان بیمارش را به محل اسکان سازمان آموزش کشیشها ببرند.
آقای تانیموتو دوباره قایق را به آب انداخت. همانطور که قایقِ حامل کشیشها بهآرامی به سمت بالادست حرکت میکرد، صدای نالههای ضعیف کمک به گوششان رسید. در میان صداها، صدای زنی بهطور خاص مشخص بود: «اینجا چند نفر در حال غرق شدنن! به ما کمک کنین! آب داره بالا میآد!» صداها از سمت یکی از تپههای ماسهای میآمد و در نورِ منعکسشده از آتشهایی که هنوز شعلهور بودند سرنشینان قایق افرادی زخمی را کنار رودخانه میدیدند که آب بالاآمدهی رودخانه تا نیمه آنها را در بر گرفته بود. آقای تانیموتو میخواست به آنها کمک کند، اما کشیشها نگران بودند که اگر عجله نکنند پدر شیفر بمیرد، بنابراین او را به ادامهٔ مسیر تشویق کردند. او آنها را در همان محلی پیاده کرد که پدر شیفر را پیاده کرده بود، و سپس بهتنهایی به سمت تپهٔ ماسهای بازگشت.
شب خیلی گرمی بود و به دلیل آتشسوزیهایی که تا آسمان شهر بالا رفته بود حتی داغتر هم به نظر میرسید، اما یکی از دو خواهری که آقای تانیموتو و کشیشها نجاتشان داده بودند، خواهر کوچکتر، به پدر کلاینزورگه گفت که سردش است. او با ژاکتش دختر را پوشاند. قبل از نجات، او و خواهر بزرگترش حدود دو ساعت در آب شور رودخانه مانده بودند. دخترِ کوچکتر سوختگیهای شدید و تازهای روی بدنش داشت؛ آب شور حتماً برایش دردناک بوده. شروع به لرزیدن کرد، بهشدت، و دوباره گفت که سردش است. پدر کلاینزورگه از کسی در همان نزدیکی پتویی قرض گرفت و او را با آن پوشاند، اما لرزشِ دختر بیشتر و بیشتر شد و دوباره گفت: «خیلی سردمه»، و سپس ناگهان لرزشِ او قطع شد و مُرد.
آقای تانیموتو حدود بیست مرد و زن را در تپههای ماسهای پیدا کرد. قایق را به ساحل راند و از آنها خواست سوار شوند. هیچکس تکان نخورد و او متوجه شد که آنقدر ضعیفاند که نمیتوانند از جایشان بلند شوند. خم شد و دست زنی گرفت، اما پوست دستش به صورت تکههای بزرگ، شبیه دستکش، کنده شد. از این صحنه چنان حالش بد شد که مجبور شد لحظهای بنشیند. سپس وارد آب شد و با آنکه جثهاش کوچکش بود، چند نفر از مردان و زنانی را که برهنه بودند بلند کرد و داخل قایقش برد. پشت و سینههایشان مرطوب بود و او آشفته به یاد آورد که سوختگیهای وخیمی که در طول روز دیده بود چگونه بودند: ابتدا زرد، سپس قرمز و متورم، با پوستی که کنده شده بود، و در نهایت، هنگام عصر چرکین و بدبو میشدند. با بالا آمدن آب رودخانه، چوب بامبوی او اکنون کوتاهتر از حد لازم بود و مجبور شد بیشترِ مسیر را با آن پارو بزند. در آن سوی رودخانه، در تپهای بلندتر، بدنهای لیزِ روبهمرگ آنها را بیرون کشید و در شیبِ دور از جزرومد از تپهی ماسهای بالا برد. مجبور بود آگاهانه با خودش تکرار کند: «اینا انسانن». سه بار رفت و برگشت تا همه را از رودخانه عبور دهد. پس از اتمام کار، تصمیم گرفت استراحت کند و به پارک بازگشت.
هنگامی که آقای تانیموتو از شیب تاریک ساحل بالا میرفت، پایش به کسی خورد و شخص دیگری خشمگین گفت: «مواظب باش! دستم رو لگد کردی.» آقای تانیموتو، که از آسیب رساندن به زخمیها شرمنده بود و از اینکه میتوانست صاف راه برود احساس شرمندگی میکرد، ناگهان یاد درمانگاه اضطراری نیروی دریایی افتاد که خبری از آن نبود (و هیچوقت هم خبری نشد)، و لحظهای احساس کرد خشم کور و مرگباری نسبت به خدمهی آن کشتی و سپس نسبت به تمام پزشکان دارد. چرا آنها برای کمک به این مردم نیامدند؟
دکتر فوجی تمام شب، با درد و رنج، کف خانهی بیسقفِ خانوادگیاش در حاشیهی شهر دراز کشیده بود. او با نور فانوس خود را معاینه کرده بود و فهمیده بود که ترقوهی چپش شکسته، ساییدگیها و پارگیهای متعدد در صورت و بدن از جمله بریدگیهای عمیق در چانه، پشت و پاهایش داشت، کبودی زیادی در قسمت قفسهی سینه و بالاتنهاش بود؛ احتمالاً چند دندهاش هم شکسته بود. اگر اینقدر بد زخمی نشده بود، شاید توی پارک آسانو بود و به زخمیها کمک میکرد.
تا شب، دههزار قربانی انفجار به بیمارستان صلیبسرخ سرازیر شده بودند و دکتر ساساکی، خسته و کوفته، بیهدف و گیجومنگ، در راهروهای بدبو با بستههای بانداژ و بطریهای مِرکوروکروم بالا و پایین میرفت، هنوز عینکی را که از پرستار زخمی گرفته بود به چشم داشت و هرجا به زخمهای خیلی بد برخورد میکرد آنها را میبست. پزشکان دیگر دستمالهای مرطوبشده با محلول نمکی را روی بدترین سوختگیها میگذاشتند. این تنها کاری بود که میتوانستند انجام دهند. پس از تاریکی هوا، آنها با نور آتشهای شهر و با شمعهایی که ده پرستار باقیمانده برایشان نگه داشته بودند به کارشان ادامه میدادند. دکتر ساساکی تمام روز بیرون بیمارستان را نگاه نکرده بود؛ صحنهی داخل بیمارستان چنان وحشتناک و نفسگیر بود که به ذهنش خطور نکرده بود دربارهی اتفاقی که بیرون از این پنجرهها و درها افتاده بود از کسی چیزی بپرسد. سقفها و دیوارها فرو ریخته بودند؛ گچ، گردوخاک، خون و استفراغ همهجا را فرا گرفته بود. بیمارها صد نفر صد نفر میمردند، در حالی که کسی نبود اجساد را حمل کند. عدهای از کارکنان بیمارستان بیسکویت و توپکهای برنج توزیع میکردند، اما بوی اجساد چنان قوی بود که کمتر کسی احساس گرسنگی میکرد. تا ساعت سهی صبح روز بعد، پس از نوزده ساعت کار وحشتناکِ بیوقفه، دکتر ساساکی دیگر نمیتوانست حتی یک زخم هم پانسمان کند. او و شماری دیگر از بازماندگان کارکنان بیمارستان زیراندازهای حصیری برداشتند و بیرون رفتند، از میان هزاران بیمار و صدها جسد که توی حیاط و روی مسیرِ ورودی بر زمین افتاده بودند رد شدند، و باسرعت پشت بیمارستان رفتند و دراز کشیدند تا کمی بخوابند. اما هنوز یک ساعت نشده بود که زخمیها آنها را پیدا کردند، دورشان حلقه زدند و گله کردند: «دکترها! به ما کمک کنین! چطور میتونین بخوابین؟» دکتر ساساکی دوباره بلند شد و سر کارش برگشت. اوایل روز بود که او برای اولین بار به مادرش در خانهی روستاییشان در موکایهارا، پنجاه کیلومتری شهر، فکر کرد. دکتر ساساکی معمولاً هر شب میرفت خانه. این ترس در دلش افتاد که نکند مادرش فکر کند او مرده.
نزدیکِ نقطهای بالادست رودخانه، که آقای تانیموتو کشیشها را به آنجا منتقل کرده بود، جعبهی بزرگی از کیکهای برنج قرار داشت که ظاهراً گروه نجات برای مجروحان حاضر در آن حوالی آورده بودند، اما توزیع نکرده بودند. پیش از تخلیهی کشیشهای زخمی، دیگران کیکها را تقسیم کرده و از خودشان پذیرایی کرده بودند. چند دقیقه بعد، گروهی از سربازان بالا آمدند و افسری که صحبت کردن کشیشها به زبانی بیگانه را شنیده بود، شمشیرش را بیرون کشید و مضطرب پرسید آنها چه کسانی هستند. یکی از کشیشها او را آرام کرد و توضیح داد که آنها آلمانی هستند—متحدشان. افسر عذرخواهی کرد و گفت که گزارشهایی مبنی بر فرود چتربازان آمریکایی در حال پخش شدن است.
کشیشها تصمیم گرفتند که ابتدا پدر شیفر را ببرند. هنگامی که آمادهی رفتن شدند، پدرِ ارشد، پرد لا ساله، گفت که احساس سرمای شدیدی میکند. یکی از یسوعیها کتش را به او داد، دیگری پیراهنش را؛ برای آنها بهتر بود در آن شب شرجی هرچه کمتر لباس بپوشند. امداگرانی که برانکار را حمل میکردند راهی شدند. دانشجوی الهیات جلوتر میرفت، و سعی کرد دیگران را از موانع آگاه کند، اما یکی از کشیشها پایش به سیم تلفن گیر کرد و زمین خورد و گوشهی برانکار از دستش رها شد. پدر شیفر بر زمین افتاد، بیهوش شد، به هوش آمد و سپس بالا آورد. امدادگران بلندش کردند و با او به بخش بیرونی شهر رفتند، جایی که قرار بود با گروهی دیگر از کشیشها که منتظرشان بودند ملاقات کنند، او را کنار آنها رها کردند، برگشتند و پدر ارشد را با خودشان آوردند.
برای پدر لا ساله، که پشتش مملو از خردهشیشههای پنجره بود، برانکار چوبی بسیار دردناک بود. در نزدیکی حاشیهی شهر، گروه مجبور شد از کنار خودرویی که سوخته و در جادهی باریک چپ کرده بود عبور کند. کسانی که یک طرف برانکار را حمل میکردند در تاریکی راه را نمیدیدند و در گودالی عمیق افتادند. پدر لا ساله به زمین پرتاب شد و برانکار از وسط شکست. یکی از کشیشها جلو رفت تا از مرکز آموزش کشیشها یک گاری دستی بیاورد، اما خیلی زود کنار خانهای خالی یک گاری دستی پیدا کرد و آن را با خود آورد. کشیشها پدر لا ساله را بلند کردند و درون گاری گذاشتند و آن را در جادهی ناهموار به جلو هل دادند. کشیش ارشد مرکز آموزش کشیشها، که پیش از پیوستن به سازمان مذهبی پزشک بود، زخمهای آن دو کشیش را شستشو داد و آنها را میان ملافههای تمیز خواباند و آنها بابت مراقبتی که دریافت کرده بودند خدا را شکر گفتند.
هزاران نفر هیچکس را نداشتند که به آنها کمک کند. خانم ساساکی یکی از آنها بود. او در پناهگاه سرهمشدهی حیاط کارخانهی قوطیسازی، کنار زنی که یکی از پستانهایش را از دست داده بود و مردی که چهرهی سوختهاش دیگر اصلاً شبیه صورت انسان نبود، رهاشده و درمانده افتاده بود. آن شب از دردِ پای شکستهاش عذاب زیادی کشید؛ تا صبح اصلاً نخوابید و با همراهانِ بیدارش هم هیچ حرفی نزد.
توی پارک، خانم موراتا با حرف زدنِ بیوقفهاش با پدر کلاینزورگه تمام شب او را بیدار نگه داشت؛ هیچیک از اعضای خانوادهی ناکامورا نیز نتوانستند بخوابند، چراکه بچهها با وجود شدت بیماری شدید بابت هر اتفاقی که میافتاد کنجکاو بودند و، وقتی یکی از مخازن گازِ شهر با انفجاری عظیم ترکید و شعلههای آتش به هوا رفت، به وجد آمدند و توشیو، پسر خانواده، فریادزنان از دیگران خواست تا انعکاس آن را در رودخانه تماشا کنند. آقای تانیموتو، پس از آن دویدن طولانی و ساعتها کارِ نجات، بیقرار به خواب رفت، اما وقتی سپیدهدم بیدار شد و به آن سوی رودخانه نگریست، فهمید که شبِ قبل اجساد ورمکرده و بیرمق را به اندازهی کافی در آن تپهی ماسهای دور از دسترس آب قرار نداده، چرا که آب بالا آمده و روی آنها را پوشانده بود و از آنجا که آنها توان حرکت نداشتند، بیشک، غرق شده بودند. تعدادی از آن پیکرها را دید که توی رودخانه شناور بودند.
اوایل آن روز، هفتم آگوست، رادیوی ژاپن نخستین بار اطلاعیهای کوتاه پخش کرد که بعید است حتی عدهی کمی از بازماندگان هیروشیما، که محتوای آن مستقیماً با سرنوشتشان گره خورده بود، آن را شنیده باشند: «هیروشیما در نتیجهی حملهی چند فروند بی-۲۹ خسارت قابلتوجهی دیده. گمان میرود که نوع جدیدی از بمب به کار رفته باشد. جزئیات در دست بررسی است.» همچنین احتمال اینکه هیچیک از بازماندگان به بازپخش رادیویی اطلاعیهی عجیبوغریب رئیسجمهور ایالات متحده روی موج کوتاه رادیو گوش سپرده باشند، که بمب جدید را بمب اتمی معرفی میکرد، بسیار اندک است: «این بمب قدرتی بیش از بیستهزار تُن تیانتی داشت. قدرت انفجاری آن بیش از دوهزار بمب ’گرند اسلم‘ بریتانیا بود که بزرگترین بمب بهکاررفته در تاریخ جنگها تابهامروز است.» قربانیانی که اصلاً توانِ نگران شدن دربارهی آنچه رخ داده بود نداشتند به شیوهای بدوی و کودکانه به آن میاندیشیدند و دربارهاش بحث میکردند؛ مثلاً بنزینی که از هواپیما پاشیده شده، یا گازی اشتعالزا، یا خوشهای بزرگ از بمبهای آتشزا، یا خرابکاری چتربازها. اما حتی اگر حقیقت را هم میدانستند، بیشتر آنها چنان درهمشکسته، خسته و مجروح بودند که برایشان اهمیتی نداشت که بفهمند از آنها بهعنوان هدفِ اولیهی آزمایش بزرگ بهکارگیری قدرت اتمی استفاده شده، آزمایشی که (همانطور که صداها در رادیوی موجکوتاه فریاد میزدند) هیچ کشوری جز ایالات متحده امکانش را نداشت، کشوری که دانش صنعتی و جسارت قمار کردن دومیلیارد دلار برای یک ریسک مهم جنگی را داشت.
آقای تانیموتو همچنان از دست پزشکهاعصبانی بود و تصمیم گرفت شخصاً یکی از آنها را به پارک آسانو بیاورد، حتی اگر لازم میشد یقهاش را بگیرد و کشانکشان بیاورد. از رودخانه گذشت، از کنار معبد شینتویی که روز پیش لحظهای کوتاه همسرش را در آنجا دیده بود عبور کرد و به سمت زمین رژهی شرقی رفت. از آنجا که آنجا مدتها قبل بهعنوان منطقهی تخلیه در نظر گرفته شده بود، گمان میکرد که یک ایستگاه یگان امداد پیدا میکند. حدسش درست بود و یکی از آنها را پیدا کرد که یگان پزشکی ارتش ادارهاش میکرد، اما دید که پزشکانش بهطرز ناامیدکنندهای در محاصرهی هزاران مجروحِ پراکنده در میان اجساد میدان مقابل یگان امداد گرفتار و درمانده شدهاند. بااینحال، تانیموتو سراغ یکی از پزشکان ارتش رفت و با لحنی که بهنوعی سرزنشآمیز بود گفت: «چرا به پارک آسانو نیومدین؟ اونجا خیلیها بهتون نیاز دارن.»
پزشک که مشغول کارش بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی خسته گفت: «اینجا جاییه که من باید باشم.»
تانیموتو پاسخ داد: «اما خیلیها اون طرف ساحل دارن جون میدن.»
پزشک گفت: «اولین وظیفهی من رسیدگی به مجروحای سرپاییه.»
تانیموتو پرسید: «چرا؟ وقتی آدمهای زیادی اونجا، تو ساحل رودخانه، بهشدت مجروح شدهن؟»
پزشک سراغ بیمار دیگری رفت و طوری که گویی داشت از روی کتابچهی راهنما روخوانی میکرد گفت: «در شرایط اضطراری مثل این، اولین وظیفه اینه که به بیشترین تعداد ممکن کمک بشه؛ یعنی تا حد امکان آدمهای بیشتری رو نجات بدیم. برای مجروحانِ وخیم امیدی نیست و اونا میمیرن، پس ما نمیتونیم وقتمون رو صرف اونا کنیم.»
آقای تانیموتو کلامش را با این جمله آغاز کرد که «شاید از نظر پزشکی حرف شما درست باشه…»، اما سپس نگاهش را به پهنهی زمین دوخت، جایی که اجساد بسیاری، تنگاتنگ و درهمآمیخته با زندگان، بر زمین افتاده بودند، در حالی که حالا از دست خودش خشمگین بود، بی آنکه جملهاش را به پایان برساند، رو برگرداند. نمیدانست چه باید بکند، به برخی افراد در حالِ مرگ توی پارک قول داده بود که برایشان کمک پزشکی بیاورد و حالا ممکن بود آنها در حالی بمیرند که تصور میکنند او فریبشان داده. در گوشهای از میدان، غرفهی توزیع جیرهی غذا را دید، به سمتش رفت و التماس کرد مقداری کیک برنجی و بیسکویت به او بدهند، و بعد به جای دکتر برای مردم پارک غذا برد.
صبح، هوا دوباره داغ شده بود. پدر کلاینزورگه به راه افتاد تا توی بطری و قوریای که امانت گرفته بود برای مجروحان آب بیاورد، چراکه شنیده بود بیرون از پارک آسانو میتوان آب آشامیدنی سالم پیدا کرد. هنگام عبور از میان باغهای صخرهای، مجبور بود از روی تنهی درختان کاجِ برزمینافتاده بپرد یا از زیر آنها بخزد و متوجه شد که چقدر ضعیف شده؛ جنازههای زیادی در باغها افتاده بودند. بر فراز پل هلالیِ زیبایی، از کنار زن برهنهی زندهای گذشت که گویی از سر تا پا سوخته بود و تمام بدنش سرخ شده بود. نزدیک ورودی پارک، پزشک ارتشی مشغول کار بود، اما تنها دارویی که داشت یُد بود که آن را روی تمامی بریدگیها، کبودیها و سوختگیهای لزج میمالید؛ و حالا روی هرچیزی که او یُد مالیده بود چرک کرده بود. بیرون دروازهی پارک، پدر کلاینزورگه شیر آبی یافت که هنوز کار میکرد—بخشی از لولهکشی خانهای که دیگر وجود نداشت— ظرفهایش را پر کرد و بازگشت. پس از آنکه به مجروحان آب داد، برای بار دوم راهی شد، اما این بار زنی که کنار پل بود مرده بود. در راه بازگشت با آب، در حال دور زدن درختی که روی زمین افتاده بود راهش را گم کرد و، همانطور که به دنبال راهی برای خروج از بیشهزار میگشت، صدایی از میان بوتهها شنید که پرسید: «چیزی واسه نوشیدن داری؟» یونیفرمی را تشخیص داد و، با تصور اینکه یک سرباز است، با آب نزدیک شد، اما وقتی از میان بوتهها گذشت، دید که حدود بیست مرد آنجا هستند و همگی در وضعیتی کابوسوار و یکسان قرار دارند: صورتهایشان کاملاً سوخته بود، چشمانشان گود افتاده و مایعِ چشمانِ ذوبشدهشان بر گونههایشان جاری شده بود (آنها حتماً هنگام انفجار بمب سرشان را به سمت بالا گرفته بودند، شاید هم خدمهی ضدِهوایی بودند). دهانهایشان چیزی جز زخمهای متورم و چرکین نبود که حتی نمیتوانستند برای وارد کردن لولهی قوری آن را باز کنند، پس پدر کلاینزورگه ساقهی علف بزرگی را کَند و با بیرون کشیدن مغزش آن را تبدیل به نی کرد و به این طریق به همگی آنها آب نوشاند. یکی از آنها گفت: «هیچچی نمیبینم.» پدر کلاینزورگه با لحنی که سعی میکرد امیدوارانه باشد پاسخ داد: «تو ورودی پارک یه دکتر هست؛ حالا سرش شلوغه، اما امیدوارم بهزودی بیاد و چشمت رو مداوا کنه.»
پدر کلاینزورگه به یاد میآورد که چطور قبل از آن روز از مشاهدهی درد دلش به هم میپیچید و با دیدن بریدگیای ساده روی انگشت از حال میرفت. با این حال، تویآن پارک چنان بیحس و سر شده بود که بلافاصله پس از ترک آن صحنهی وحشتناک کنار یکی از برکهها در مسیری ایستاد و با مردی که کمتر مجروح شده بود دربارهی این موضوع گفتگو کرد که آیا خوردن کپورهای چاق و نیم متری که مرده و بر سطح آب شناورند بیخطر است یا نه. پس از اندکی بررسی، به این نتیجه رسیدند که این کار عاقلانه نیست.
پدر کلاینزورگه برای سومین بار ظرفها را پر کرد و به ساحل بازگشت. آنجا، میان مردگان و افراد روبهموت، زنی جوان را دید که با سوزن و نخ داشت کیمونوی خودش را، که اندکی پاره شده بود، وصله میزد. پدر کلاینزورگه با او شوخی کرد و گفت: «بهبه، چه خانم خوشلباسی!» زن خندید.
پدر کلاینزورگه احساس خستگی کرد و دراز کشید. با دو کودک دوستداشتنی که عصر روزِ قبل با آنها آشنا شده بود صحبت کرد. فهمید نام خانوادگیشان کاتائوکاست؛ دختر سیزدهساله و پسر پنجساله بود. وقتی بمب افتاده بود، دختر داشت راهی آرایشگاه میشد. هنگامی که خانواده راهی پارک آسانو شده بودند، مادرشان تصمیم گرفته بود برای برداشتن مقداری غذا و لباس اضافه برگردد؛ آنها در ازدحام جمعیت در حالِ فرار از مادرشان جدا شده بودند و از آن زمان دیگر او را ندیده بودند. گاهی ناگهان از بازی کاملاً سرخوشانهشان دست میکشیدند و به یاد مادرشان گریه میکردند.
برای همهی بچههای پارک دشوار بود که حسشان نسبت این فجایع را در دلشان نگه دارند. توشیو ناکامورا وقتی دوستش سیایچی ساتو را دید که همراه خانوادهاش با قایقی از رود بالا میآمد بهشدت هیجانزده شد؛ به سوی ساحل دوید، دست تکان داد و فریاد زد: «ساتو! ساتو!»
پسر سرش را برگرداند و فریاد زد: «تو کی هستی؟»
ناکامورا جواب داد: «ناکامورام.»
او گفت: «سلام توشیو! همه حالتون خوبه؟»
توشیو جواب داد: «آره، شما چطور؟»
پسر گفت: «آره، ما خوبیم. خواهرهام همهش بالا میآرن، ولی من حالم خوبه.»
پدر کلاینزورگه در آن گرمای هولناک تشنه شد و دیگر توانِ آن را در خود نمیدید که دوباره برای آوردن آب برود. کمی پیش از ظهر، زنی ژاپنی را دید که داشت چیزی بین مردم پخش میکرد و طولی نکشید که زن به سوی او آمد و با لحنی مهربان گفت: «اینا برگهای چاین؛ مرد جوان، اینا رو بجو تا دیگه احساس تشنگی نکنی.» این رفتارِ سرشار از ملاطفت زن ناگهان پدر کلاینزورگه را به گریه انداخت، چراکه او هفتهها بود زیر فشار نفرت فزایندهی ژاپنیها نسبت به بیگانگان احساس خفقان میکرد و حتی کنار دوستان ژاپنی خودش نیز معذب بود، از همین رو، رفتار مهرآمیز یک غریبه او را تا مرز فروپاشی عصبی پیش برد.
نزدیک ظهر، کشیشها با چرخدستی از محل اقامت سازمان آموزش کشیشها به پارک رفتند، آنها به ویرانههای خانهی بشارت در شهر سر زده بودند و، علاوه بر بیرون کشیدن چند چمدان از پناهگاه حملات هوایی، بقایای ذوبشدهی ظروف مقدس را از میان خاکسترهای کلیسا جمعآوری کرده بودند. آنها چمدان مقواییِ پدر کلاینزورگه و وسایل خانم موراتا و خانوادهی ناکامورا را داخل چرخدستی گذاشتند، دو دختر خانوادهی ناکامورا را سوار کردند و آمادهی رفتن شدند، در همان حال، یکی از یسوعیها که روحیهای عملگرا داشت به یاد آورد که پیشتر به آنها اطلاع داده شده بود اگر در جریان حملات دشمن دچار خسارت مالی شدند، میتوانند برای دریافت غرامت به پلیس منطقه شکایت کنند. آن مردان روحانی، همانجا توی پارک و در میان مجروحانی که به اندازهی مردگان اطرافشان ساکت بودند در این باره بحث کردند و به این نتیجه رسیدند که پدر کلاینزورگه بهعنوان ساکن پیشین آن خانهی بشارت ویرانشده فرد مناسبی برای ثبت این شکایت است، بنابراین همانطور که دیگران با چرخدستی به راه افتادند، پدر کلاینزورگه با کودکانِ کاتائوکا خداحافظی کرد و با گامهایی خسته بهسمت ایستگاه پلیس رفت. پلیسهای تازهنفس با یونیفرمهای تمیز از شهری دیگر آمده بودند و مسئولیت را برعهده داشتند و جمعیتی از شهروندان ژولیده و درهمشکسته دورتادورشان را گرفته بودند که بیشتر برای پرسوجو دربارهی بستگان گمشدهشان آمده بودند. پدر کلاینزورگه فرم ادعای خسارت را پر کرد و راهی ناگاتسوکا شد و در مسیر عبور از مرکز شهر بود که برای نخستین بار به عمق فاجعه پی برد؛ او از کنار بلوکهای ویرانشدهی متعددی گذشت و، حتی با وجود تمام چیزهایی که توی پارک دیده بود، نفسش در سینهاش حبس شد. وقتی به مرکز آموزش کشیشها رسید، از فرط خستگی بیمار بود و آخرین کاری که پیش از افتادن روی تخت انجام داد این بود که درخواست کند کسی برای آوردن کودکان کاتائوکا، که مادرشان را از دست داده بودند، به پارک برود.
خانم ساساکی زیر سقف فلزیای که باعجله برپا شده بود با پایِ لهشده و دو همراهِ بهشدت مجروحش، در مجموع، دو روز و دو شب ماند. تنها سرگرمیاش این بود که به پناهگاههای کارخانه، که از زیر یک گوشهی پناهگاهِ خودش میتوانست ببیند، زل بزند. مردها را میدید که به پناهگاهها میرفتند و اجساد را با طناب بیرون میکشیدند؛ پایش سیاه، متورم و متعفن شده بود. تماممدت او بدون آب و غذا بود. روز سوم، یعنی هشتم آگوست، چند دوست که گمان میکردند او مرده برای یافتنِ جسدش آمدند و پیدایش کردند. آنها به او گفتند که مادر، پدر و برادر کوچکش—که زمان انفجار توی بیمارستان کودکان تامورا، جایی که برادر نوزادش بستری بود، بودند—قطعاً مردهاند، چراکه بیمارستان کاملاً ویران شده بود. دوستانش سپس او را ترک کردند و او تنها ماند و این خبر. کمی بعد، چند مرد او را از بازو و پا گرفتند و مسافت زیادی را تا کامیون حمل کردند. کامیون حدود یک ساعت روی جادهی ناهموار حرکت میکرد و خانم ساساکی، که متقاعد شده بود نسبت به درد بیحس شده، دریافت که هنوز درد را احساس میکند. مردها او را در ایستگاه امدادی در منطقهی اینوکُوچی از کامیون پیاده کردند. آنجا، دو پزشک ارتش معاینهاش کردند. لحظهای که یکی از آنها زخم او را لمس کرد او از حال رفت. به هوش آمد و بحثِ آنها را در مورد قطع کردن پایش شنید؛ یکی میگفت که در لبههای زخم قانقاریای گازی وجود دارد و پیشبینی میکرد که اگر پایش قطع نشود میمیرد. دیگری گفت که این خیلی بد است، زیرا آنها هیچ تجهیزاتی برای انجام این کار نداشتند. دوباره غش کرد. وقتی به هوش آمد، او را روی برانکار به جایی میبردند. سوار قایقی کردندش که به جزیرهی نزدیکِ نینوشیما رفت و به بیمارستانی نظامی بردندش. پزشک دیگری معاینهاش کرد و گفت که او قانقاریای گازی ندارد، اگرچه از چند نقطه دچار شکستگیِ شدید شده. دکتر با لحنی کاملاً بیاحساس گفت که متأسف است، اما این بیمارستان فقط برای موارد جراحی عملیاتی بود و چون او قانقاریا نداشت مجبور بود همان شب به هیروشیما بازگردد. اما بعد از اینکه دمای بدن او را گرفت و عدد روی دماسنج را دید، متقاعد شد که اجازه دهد همانجا بماند.
همان روز، یعنی هشتم آگوست، پدر سیزلیک وارد شهر شد تا آقای فوکای را پیدا کند. منشی ژاپنی سازمان بشارت برخلاف میل خودش بر پشت پدر کلاینزورگه از شهر شعلهور بیرون رفته بود و سپس دیوانهوار به داخل شهر بازگشته بود. پدر سیزلیک حوالی پل ساکای، جایی که یسوعیها آخرین بار آقای فوکای را دیده بودند، جستجو را آغاز کرد. او به زمین چمن شرقی، منطقهی تخلیه که آقای منشی ممکن بود به آنجا رفته باشد، سر زد و در میان مجروحان و مردگان آنجا دنبالش گشت؛ به ادارهی پلیس منطقه هم رفت و پرسوجو کرد. اما هیچ اثری از او نیافت. عصرِ همان روز در مرکز آموزش کشیشها دانشجویِ الهیات، که با آقای فوکای در خانهی مأموریت هماتاق بود، به کشیشها گفت که آقای منشی یک روزی، چند روز قبل از بمباران، در طول هشدار حملهی هوایی به او گفته بوده: «ژاپن در حال جان دادنه. اگه یه حملهی هواییِ واقعی اینجا تو هیروشیما اتفاق بیفته، من هم میخوام با کشورمون بمیرم.» کشیشها به این نتیجه رسیدند که آقای فوکای برای قربانی کردنِ خود به میان شعلهها بازگشته. دیگر هیچکس او را ندید.
در بیمارستان صلیبسرخ، دکتر ساساکی در طول سه روز کار مداوم فقط یک ساعت خوابید. روز دوم، بدترین بریدگیها را بخیه زد و درست در طول شب بعد و تمام روز پس از آن همچنان داشت بخیه میزد. بسیاری از زخمها عفونی شده بودند. خوشبختانه، یک نفر مقداری نارکوپون، نوعی آرامبخش ژاپنی، که سالم مانده بود پیدا کرد و آن را بین بسیاری از افرادی که درد داشتند تقسیم کرد. میان کارکنان شایع شد که باید چیزی عجیب در مورد بمب بزرگ وجود داشته باشد، زیرا روز دوم، معاون بیمارستان به زیرزمین، به سردابی که صفحات اشعهی ایکس در آن ذخیره شده بود، رفته بود و متوجه شده بود که تمام صفحات، بدون اینکه جابهجا شوند، پاک شدهاند. آن روز، یک پزشک جدید و ده پرستار از شهرِ یاماگوچی با بانداژ و مواد ضدعفونی اضافی وارد شدند، و روز سوم پزشکی دیگر و دوازده پرستار دیگر از ماتسو آمدند—با این حال، هنوز هم فقط هشت پزشک برای دههزار بیمار وجود داشت. بعدازظهرِ روز سوم، دکتر ساساکی، که از بخیه زدن زخمهای کثیف خسته شده بود، به جانش افتاد که مادرش فکر میکند او مرده. پس مرخصی گرفت تا به موکایهارا برود. او تا اولین مرزهای حومهی شهر، جایی که سرویسِ تراموا هنوز فعال بود، پیاده رفت و دمدمهای غروب به خانه رسید. مادرش گفت که از اول هم میدانسته حال پسرش خوب است؛ پرستاری مجروح آمده بود تا این خبر را به او بدهد. دکتر ساساکی به رختخواب رفت و هفده ساعت خوابید.
پیش از سپیدهدمِ هشت آگوست، پدر کلاینزورگه توی اتاق سازمان آموزش کشیشها دراز کشیده بود که یک نفر وارد شد، دستش را به سمت لامپِ آویز برد و آن را روشن کرد. نورِ ناگهانی، که بر پدر کلاینزورگهی نیمهخواب تابید، باعث شد او از تخت بیرون بپرد و آمادهی انفجاری دیگر باشد. وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده، گیجومبهوت خندید و به رختخواب بازگشت. او تمامِ روز توی رختخواب ماند.
روز نهم آگوست، پدر کلاینزورگه هنوز خسته بود. کشیش ارشد مرکز آموزش کشیشها به زخمهایش نگاه کرد و گفت که حتی ارزش پانسمان هم ندارند و اگر پدر کلاینزورگه تمیز نگهشان دارد، در عرض سه چهار روز بهبود مییابند. پدر کلاینزورگه احساس ناآرامی میکرد، هنوز هم نمیتوانست آنچه تجربه کرده بود درک کند، گویی گناهی وحشتناک مرتکب شده بود که صدمه ندیده بود، و احساس میکرد باید به صحنهی خشونتی که تجربه کرده بود بازگردد. از تخت برخاست و به شهر رفت. مدتی میان خرابههای خانهی بشارت جستجو کرد، اما چیزی پیدا نکرد. به چند مدرسه رفت و سراغ افرادی را که میشناخت گرفت. به دنبال برخی از کاتولیکهای ژاپنیِ شهر گشت، اما فقط خانههای فروریخته را یافت. مبهوت و بدونِ هیچ درکِ جدیدی به سمت مرکز آموزش کشیشها بازگشت.
دو دقیقه بعد از ساعت یازده صبحِ نهم آگوست، دومین بمب اتمی روی ناگاساکی انداخته شد. چند روز طول کشید تا بازماندگان هیروشیما بفهمند که در این فاجعه تنها نیستند، زیرا رادیو و روزنامههای ژاپن در مورد سلاح عجیب بسیار محتاطانه عمل میکردند.
روز نهم آگوست، آقای تانیموتو همچنان توی پارک کار میکرد. او به حومهی اوشیدا، جایی که همسرش با دوستانش اقامت داشت، رفت و چادری را که قبل از بمباران در آنجا پنهان کرده بود برداشت. به پارک برگشت و چادر را پناهگاه برخی از مجروحان که قادر به حرکت نبودند یا نمیتوانستند جابهجا شوند کرد. احساس میکرد هر کاری که توی پارک انجام میدهد دختر بیست سالهای به نام خانم کامائی، همسایهی قبلیاش، که روز انفجار با نوزاد مردهاش در آغوش دیده بودتش تماشا میکند. حتی با اینکه از روز دوم دیگر جسد نوزاد بوی بدی گرفته بود، او فرزند کوچکش را چهار روز در آغوش خود نگه داشت. یک بار، آقای تانیموتو مدتی کنار او نشست و دختر به او گفت که بمب او را همراه با بچهای که به پشتش بسته شده بود زیر خانهشان دفن کرده و وقتی خود را آزاد کرده، متوجه شده که بچه در حال خفه شدن است و دهانش پر از خاک است. با انگشت کوچک خود، دهان نوزاد را بهدقت تمیز کرده و مدتی کودک به طور عادی نفس کشیده و به نظر خوب میآمده، سپس ناگهان مرده. خانم کامائی همچنین در مورد اینکه شوهرش چقدر مرد خوبی بوده صحبت کرده بود و دوباره آقای تانیموتو را ترغیب کرده بود که دنبال شوهرش بگردد. از آنجا که آقای تانیموتو روز اول تمام شهر را گشته بود و سربازانِ بهشدت سوخته از محل خدمت آقای کامائی، یعنی مقرِ ارتش منطقهی چوگوکو، را همهجا دیده بود، میدانست که یافتن آقای کامائی، حتی اگر زنده باشد، غیرممکن است. البته این را به خانم کامائی نگفت. هربار که خانم کامائی آقای تانیموتو را میدید، میپرسید که شوهرش را پیدا کرده یا نه. یک بار، او سعی کرد بگوید که شاید زمان سوزاندن نوزاد فرا رسیده باشد، اما خانم کامائی بچهاش را محکمتر در آغوش گرفت. سعی کرد از آن دختر کمی فاصله بگیرد، اما هربار که به او نگاه میکرد، دختر هم به او خیره شده بود و چشمانش همان سؤال را میکردند. سعی کرد تا حد ممکن پشتش به او باشد تا از نگاهش فرار کند.
یسوعیان حدود پنجاه پناهنده را در کلیسای پرزرقوبرق آموزش کشیشها پذیرفتند. کشیش ارشد این مرکز کسی بود که مراقبتهای پزشکی ممکن را به آنها ارائه داد، که بیشتر شامل تمیز کردن زخمهای چرکی بود. به هریک از افراد خانوادهی ناکامورا یک پتو و یک پشهبند داده شد. خانم ناکامورا و دختر کوچکترش اشتهایی نداشتند و چیزی نخوردند، پسر و دختر دیگرش غذا خوردند و تمام وعدههای غذایی که میخوردند بالا میآوردند. دهم آگوست، دوستی به نام خانم اوساکی برای دیدنشان آمد و به آنها گفت که پسرش هیدئو در کارخانهای که در آن کار میکرده زنده زنده سوخته. برای توشیو هیدئو نوعی قهرمان بود که خیلی اوقات برای تماشای کار کردنش با دستگاه به کارخانه میرفت. آن شب، توشیو با فریاد از خواب بیدار شد. خواب دیده بود که خانم اوساکی با خانوادهاش از دریچهای در زمین بیرون میآیند، و سپس هیدئو را کنار دستگاهی بزرگ با تسمهی چرخان توی کارخانه دیده بود، و خودش را هم دیده بود که کنار هیدئو ایستاد، و به دلیلی نامعلوم این خواب برایش وحشتناک بود.
پدر کلاینزورگه از یک نفر شنیده بود که دکتر فوجی مجروح شده و در نهایت به خانهی تابستانی یکی از دوستانش به نام اوکوما در روستای فوکاوا رفته بود. روز دهم آگوست، او از پدر سیزلیک پرسید که آیا میتواند برای پرسیدن حال دکتر فوجی برود یا نه. پدر سیزلیک به ایستگاه میسیسا رفت، که خارج از هیروشیما بود، بیست دقیقه را با تراموا طی کرد و سپس زیر آفتاب بسیار داغ یک ساعتونیم تا خانهی آقای اوکوما، که کنار رودخانهی اوتا در پای کوه قرار داشت، پیاده رفت. دکتر فوجی را دید که با کیمونو نشسته بود و کمپرسهای یخ را روی استخوان ترقوهی شکستهی خود میگذاشت. دکتر در مورد از دست دادن عینکهایش به پدر سیزلیک گفت و از اذیت شدن چشمانش شکایت کرد. او خطهای آبی و سبز بزرگی را که پرتوها روی بدنش انداخته بودند به کشیش نشان داد. اگرچه ساعت تازه یازدهی صبح بود، او به مرد یسوعی یک سیگار و سپس ویسکی تعارف کرد. پدر سیزلیک فکر کرد که قبول کردن آن دکتر فوجی را خوشحال میکند، بنابراین دستش را رد نکرد. خدمتکار مقداری ویسکی سانتوری آورد و مرد یسوعی، دکتر و میزبان گپ بسیار دلپذیری زدند. آقای اوکوما در هاوایی زندگی کرده بود و نکاتی در مورد آمریکاییها گفت. دکتر فوجی کمی در مورد فاجعه صحبت کرد. او گفت که آقای اوکوما و یک پرستار به خرابههای بیمارستان او رفته و یک گاوصندوق کوچک را، که او به پناهگاه ضدِهوایی خود منتقل کرده بود، با خودشان آوردهاند. این صندوق شامل برخی ابزارهای جراحی بود و دکتر فوجی چند جفت قیچی و موچین برای کشیش اشد مرکز آموزش کشیشها به پدر سیزلیک داد. پدر سیزلیک از اطلاعاتی که داشت خیلی خشنود بود، اما صبر کرد تا گفتگو بهطور طبیعی به رمز و راز بمب کشیده شد. سپس او گفت که میداند این بمب از چه نوعی بوده؛ او این راز را از بهترین منبع شنیده بود—منبع او روزنامهنگاری ژاپنی بود که به مرکز آموزش کشیشها سر زده بود. اصلاً بمبی در کار نبود، بلکه نوعی پودر ریز منیزیم بود که هواپیمایی بر روی کل شهر پاشیده بود و وقتی با سیمهای برق تماس پیدا کرده بود سیستم برق شهر را منفجر کرده بود. دکتر فوجی، که به منبع روزنامهنگارش میبالید، با رضایت کامل گفت: «این یعنی فقط میشه اون رو روی شهرهای بزرگ و فقط در طول روز، زمانی که خطوط تراموا و غیره کار میکنن، انداخت.»
پس از پنج روز رسیدگی به مجروحان توی پارک، آقای تانیموتو روز یازدهم آگوست به خانهی کشیشی خود بازگشت و در میان ویرانهها کاوش کرد. او چند دفتر خاطرات و سوابق کلیسا را که در میان کتابها نگهداری میشدند و فقط لبههایشان سوخته بود، و همچنین مقداری وسایل آشپزی و ظروف سفالی، بیرون آورد. در حالی که مشغول کار بود، دختری به نام تاناکا آمد و گفت که پدرش جویای او بوده. آقای تانیموتو دلیل خوبی برای نفرت از پدر او داشت. آقای تاناکا کارمند بازنشستهی شرکت کشتیرانی بود که با وجود تظاهر زیاد به کارهای خیرخواهانه به خودخواهی و بیرحمی معروف بود. چند روز قبل از بمباران، آشکارا به چند نفر گفته بود که آقای تانیموتو جاسوس آمریکاییهاست. او چندین بار مسیحیت را مسخره کرده و آن را غیرژاپنی خوانده بود. در لحظهی بمباران، آقای تاناکا توی خیابان جلوی ایستگاه رادیویی شهر قدم میزد. سوختگیهای شدید ناشی از تشعشع مجروحش کرده بود، اما توانسته بود پیاده به خانه برگردد. او در پناهگاه انجمن محلهی خود پناه گرفته و در آنجا تلاش زیادی برای دریافت کمک پزشکی کرده بود. انتظار داشت تمام پزشکان هیروشیما به دیدن او بیایند، زیرا بسیار ثروتمند و البته به بخشندگی معروف بود. وقتی دیده بود هیچ پزشکی به دیدنش نمیآید، عصبانی دنبال آنها رفته بود؛ با تکیه بر بازوی دخترش، از بیمارستانی خصوصی به بیمارستان خصوصی دیگری رفته بود، اما همهی آنها ویران شده بودند و او دوباره به پناهگاه بازگشته و دراز کشیده بود. اکنون بسیار ضعیف بود و میدانست که میمیرد. او حاضر بود هر مذهبی که شد پیش از مرگش به او تسلای خاطر بدهد.
آقای تانیموتو برای کمک به او رفت. درون پناهگاه که مثل دخمه بود پایین رفت و هنگامی که چشمانش به تاریکی عادت کرد، آقای تاناکا را دید که صورت و بازوهایش متورم و پوشیده از چرک و خون بود و چشمانش از شدت تورم بسته شده بودند. پیرمرد بوی بسیار بدی میداد و پیوسته ناله میکرد. به نظر میرسید صدای آقای تانیموتو را تشخیص داده. آقای تانیموتو، که روی پلههای پناهگاه ایستاده بود تا برای خواندن نور کافی داشته باشد، از انجیلی جیبی به زبان ژاپنی با صدای خواند: «زیرا هزار سال در نظر تو همچون روزی است که گذشت یا چون پاسی از شب. ایشان را همچون سیلاب میروبی؛ همچون خواباند، همچون علفی که بامدادان تازه میشود: بامدادان میشکفد و میروید و شامگاهان پژمرده و خشک میشود. زیرا به خشم تو پایان میپذیریم، و به غضبت پریشان میگردیم. تقصیرهایمان را فرا رویت نهادهای، و گناهان پنهانمان را در پرتو حضورت. زیرا روزهایمان بهتمامی در خشمت کاهیده میشود، و سالهایمان را چون آهی به سرمیرسانیم...»1
در همان حال که آقای تانیموتو مزامیر را میخواند، آقای تاناکا جان سپرد.
یازدهم آگوست، خبری به بیمارستان نظامی نینوشیما رسید مبنی بر اینکه عدهی زیادی از مجروحان جنگی از ستاد منطقهای ارتش چوگوکو وارد جزیره خواهند شد و لازم بود تمام بیماران غیرنظامی تخلیه شوند. خانم ساساکی، که هنوز تب خیلی بالایی داشت، سوار کشتی بزرگی شد. روی عرشهی کشتی دراز کشید و یک بالش زیر پایش گذاشت. سایبانهایی روی عرشه وجود داشت، اما مسیر حرکت کشتی مدام عوض میشد و او را در معرض نور خورشید قرار میداد. احساس میکرد که زیر نور خورشید روی بدنش مثل ذرهبین است. چرک از زخم او بیرون میزد و خیلی زود کل بالش را پوشاند. او را در هاتسوکایچی، شهری در چند کیلومتری جنوبغربی هیروشیما، به خشکی بردند و در مدرسهی ابتدایی الههی رحمت، که به بیمارستان تبدیل شده بود، بستری کردند. چندین روز آنجا دراز کشید تا اینکه متخصص شکستگی استخوان از کوبه آمد. تا آن زمان، پایش تا بالای ران قرمز و متورم شده بود. دکتر فهمید که نمیتواند شکستگیها را جا بیندازد. برشی در پایش ایجاد کرد و یک لولهی لاستیکی برای تخلیهی چرک درون آن قرار داد.
در مرکز آموزش کشیشها، کودکان کاتائوکا که مادرشان را گم کرده بودن آرام نمیشدند. پدر سیزلیک سخت تلاش میکرد تا حواس آنها را پرت کند. برایشان چیستان میگفت. از آنها پرسید: «باهوشترین حیوان دنیا کدومه؟» و پس از اینکه دختر سیزدهساله میمون، فیل و اسب را حدس زد، او گفت: «نه، باید اسب آبی باشه»، زیرا در ژاپنی نام این حیوان «کابا»ست که برعکس آن «باکا» به معنای احمق است. او داستانهای کتاب مقدس را تعریف میکرد و به ترتیب از پیدایش شروع میکرد. یک آلبوم پر از عکسهایی که در اروپا گرفته شده بود هم به آنها نشان داد. با این حال، آنها بیشتر اوقات برای مادرشان گریه میکردند.
چند روز بعد، پدر سیزلیک شروع به جستجو برای یافتن خانوادهی کودکان کرد. ابتدا از طریق پلیس متوجه شد یکی که احتمالاً عمویشان بوده برای جویا شدن حال کودکان به مقامات در کوره، که زیاد دور نبود، مراجعه کرده. پس از آن، شنید که برادرشان سعی داشته از طریق ادارهی پست در اوجینا، یکی از شهرهای حومهی هیروشیما، آنها را پیدا کند. مدتی بعد، شنید که مادرشان زنده است و در جزیرهی گوتو، در نزدیکی ناگاساکی، به سر میبرد. و در نهایت، با پیگیری ادارهی پست اوجینا، با برادر آنها تماس گرفت و بچهها را به مادرشان بازگرداند.
حدود یک هفته پس از بمباران، شایعهای مبهم و نامفهوم به هیروشیما رسید—مبنی بر اینکه شهر در اثر انرژی آزادشده هنگام شکافته شدن اتمها به دو نیم نابود شده. در این گزارش سینهبهسینه سلاح «گِنشى باکودان»2 نام برده میشد—که ریشههای آن را میتوان به «بمب کودک اصلی» ترجمه کرد. هیچکس این ایده را درک نمیکرد و اعتبار زیادی برای آن قائل نبودند، همانطور که برای شایعهی پودر منیزیم و موارد مشابه ارزشی قائل نبودند. روزنامهها از شهرهای دیگر در حال ورود بودند، اما همچنان به بیانیههای بسیار کلی و محدود میپرداختند، مانند ادعای روزنامهی دومِئی3 در دوازدهم آگوست: «هیچ کاری جز پذیرش قدرت عظیم این بمب غیرانسانی از دستمان برنمیآید.» همان زمان، فیزیکدانان ژاپنی با دستگاههای لوریتسن الکتروسکوپ و نِهِر الکترومتر وارد شهر شده بودند؛ آنها خوب میدانستند چه اتفاقی افتاده.
روز دوزادهم آگوست، خانوادهی ناکامورا که همگی هنوز کمی بیمار بودند به شهر کوچک کابه در نزدیکی هیروشیما رفتند و در خانهی خواهرشوهر خانم ناکامورا ساکن شدند. روز بعد، خانم ناکامورا، با اینکه چنان بیمار بود که نمیتوانست زیاد راه برود، بهتنهایی به هیروشیما بازگشت؛ او بخشی از مسیر را با تراموا تا حومهی شهر رفت و بقیه را پیاده طی کرد. در تمام هفتهای که در مرکز آموزش کشیشها اقامت داشت نگران مادر، برادر و خواهر بزرگترش بود که در محلهای به نام فوکورو زندگی میکردند. علاوه بر این، درست مثل پدر کلاینزورگه، نوعی کشش و اشتیاق عجیب او را به سمت شهر میکشاند. سرانجام دریافت که تمام اعضای خانوادهاش جان باختهاند. آنقدر از دیدهها و شنیدههایش در شهر حیرتزده و افسرده شده بود که وقتی همان شب به کابه بازگشت، دیگر توانایی صحبت کردن نداشت.
در نهایت، نوعی نظم نسبی در بیمارستان صلیبسرخ برقرار شد. دکتر ساساکی، که پس از استراحتش بازگشته بود، کار طبقهبندی بیمارانش را برعهده گرفت، بیمارانی که هنوز همهجا، حتی روی راهپلهها، پراکنده بودند. کارکنان بهتدریج آوار و آشغالها را جمع کردند. از همه مهمتر، پرستاران و کمکپرستاران شروع به بیرون بردن جسدها کردند. رسیدگی به مردگان، از راه سوزاندن محترمانه و قرار دادن خاکسترشان در معبد، برای ژاپنیها مسئولیت اخلاقی بزرگتری در مقایسه با مراقبت کافی از زندگان است. بیشتر مردگانِ روز نخست در بیمارستان و اطراف آن توسط خویشاوندانشان شناسایی شدند. از روز دوم به بعد، هروقت به نظر میرسید بیماری در آستانهی مرگ است، تکهکاغذی با نام او به لباسش وصل میکردند. گروه ویژهی جمعآوری اجساد بدنها را به محوطهای باز در خارج از بیمارستان میبرد، آنها را روی تودههایی از چوبِ خانههای ویرانشده میگذاشت، میسوزاند، مقداری از خاکستر را در پاکتهایی میریخت که در اصل پاکت صفحههای رادیولوژی بود، روی پاکتها نام درگذشتگان را مینوشت و منظم و محترم آنها را روی هم در دفتر اصلی میچید. ظرف چند روز، این پاکتها یک سوی کاملِ معبد موقت را پر کردند.
در کابه، صبح روز پانزدهم آگوست، توشیو ناکامورایِ دهساله صدای هواپیمایی را بالای سرش شنید. بیرون دوید و با نگاهی تخصصی آن را بی-۲۹ تشخیص داد و فریاد زد: «این هم از آقای بی!»
یکی از خویشاوندانش او را صدا زد: «هنوز بیخیال آقای بی نشدهای؟»
این پرسش نوعی بارِ نمادین داشت. درست در همان لحظه، صدای بیحال و اندوهبار هیروهیتو، امپراتور آسمانی، نخستین بار در تاریخ از رادیو پخش میشد: «پس از تأملی ژرف دربارهٔ روندهای کلی جهان و اوضاع و احوال واقعیای که امروز در امپراتوری ما حکمفرماست، تصمیم گرفتهایم با توسل به اقدامی فوقالعاده به وضعیت کنونی پایان دهیم…»
خانم ناکامورا دوباره به شهر رفته بود تا مقداری برنج را که در پناهگاه ضدِهوایی انجمن محلهشان دفن کرده بود بیرون بیاورد. برنج را برداشت و راهی کابه شد. در تراموا، کاملاً تصادفی، با خواهر کوچکترش روبهرو شد؛ او روز بمباران در هیروشیما نبود. خواهرش پرسید: «خبرها رو شنیدهای؟»
«چه خبری؟»
«جنگ تموم شده.»
«حرف احمقانه نزن خواهر.»
«اما خودم از رادیو شنیدم.» و سپس نجواکنان افزود: «صدای امپراتور بود.»
خانم ناکامورا گفت: «اوه...» (او دیگر به هیچ توضیح بیشتری نیاز نداشت تا دست از این فکر بردارد که ژاپن، با وجود بمباتمی، هنوز شانسی برای پیروزی در جنگ دارد.) «در این صورت…»
کمی بعد، در نامهای به یک آمریکایی، آقای تانیموتو وقایع آن صبح را توصیف کرد. «پس از جنگ، شگفتانگیزترین اتفاق در تاریخ ما رخ داد. امپراتور ما صدای خود را مستقیماً از طریق رادیو برای ما، مردم عادی ژاپن، پخش کرد. پانزدهم آگوست به ما گفته شد که خبری بسیار مهم خواهیم شنید و همه باید به آن گوش دهیم. بنابراین من به ایستگاه راهآهن هیروشیما رفتم. در ویرانههای ایستگاه، بلندگویی قرار داشت. بسیاری از غیرنظامیان، که همه پانسمان شده بودند، بعضی با کمک دخترانشان و برخی دیگر با عصا بر پاهای مجروح خود ایستاده بودند، به پخش رادیویی گوش دادند و وقتی متوجه شدند که این صدای امپراتور است، با چشمانی پر از اشک گریستند: ’چه موهبت عظیمی که خود امپراتور آسمانی ما را خطاب قرار داده، و ما میتوانیم صدای او را شخصاً بشنویم. بابت چنین فداکاری بزرگی بسیار خوشحال هستیم.‘ هنگامی که آنها فهمیدند جنگ پایان یافته—یعنی ژاپن شکست خورده، شکی نیست که عمیقاً ناامید شدند، اما فرمان امپراتور خود را با قلبی آرام پذیرفتند، و درک کردند که برای صلح ابدی جهان چه فداکاری صمیمانهای شده—و ژاپن راه جدید خود را آغاز کرد.»
1.Domei