

خواب میبینم. خواب یک چرخوفلک بزرگ. از دل آسمان به زمین میآید. ابتدایش معلوم نیست. هوا مهآلود و سرد است. اولین کابینش که به زمین میرسد جنازهای روی آن خوابیده. وحشت میکنم. از خواب میپرم.
چند ماه پیش داستانی نوشتم درمورد زنی که متوجه بارداری ناخواستهاش میشود و در تمام مدت داستان به این فکر میکند که بچه را بیندازد یا نگه دارد. یکی از دلایل تردیدش زندگی بچه در خاورمیانهی همیشه در جنگ و اضطراب بود. بزرگواری گفت: «از نظر من خاورمیانه جای بدی برای زندگی نیست. این مسئله نباید دلیل تردید مادر برای نگه داشتن فرزندش باشد. از نظر من نه خاورمیانه جای بدی برای زندگی است نه خاور دور و نزدیک.» من معمولاً وقتی با نظر طرف مقابلم مخالفم سکوت میکنم و بعد در یک تماس تلفنی با کسی ساکتتر از خودم موقعیت را بازسازی میکنم، مکالمه را ادامه میدهم و حرف خودم را به کرسی مینشانم. در بیدفاعترین حالت حریف. آن روز هم از ایدهام به همین شیوه دفاع کردم.
صبح دو روز بعد وقتی بیدار شدم دیدم تمام فضای مجازی پر شده از حمله به سران کشور. فهمیدم باز در میانهی خاور عزیز آتش به پا شده.
به نظر میرسید جنگ در راه است. همان روز خانوادهی دوستم رفتند برای روزهای پیش رو خرید کردند. در چند نوبت و از چند فروشگاه. جوری که انگار آن روز آخرین فرصت خرید بود و دقیقاً از فردا قحطی شروع میشد. به پدرم گفتم: «برو بنزین بزن.» گفت: «یک باک بنزین هم بزنم، تمام که شد بعدش چی؟» ما هیچ چیزی برای جنگ نخریدیم. مطلقاً هیچ. حتی من که رفتم پد بهداشتی برای پریود پیش رو بخرم، فقط یک بسته خریدم. دوستم گفت: «این رو حداقل یک کارتن میخریدی.» گفتم: «من ۱۲ ماه در جنگ دوام نمیارم.» ما فقط به تعداد زیادی نان خریدیم. خیلی بیشتر از مصرف سه نفرمان. مادرم موقع جا دادنشان در فریزر پشیمان شد و بخشی را داد به همسایهها و بخشی را هم طبق آنچه در گروههای واتساپ خانوادگی دیده بود جلوی باد کولر خشک کرد. طبق معمول با اعتراض پدرم روبهرو شد و طبق معمول پدرم شنید که: «خودم بهتر میدونم دارم چکار میکنم.» روز بعد که برگشتم خانه دیدم نانهای خشکشده با شکلهای نامنظمشان در باغچهی جلوی خانه ریخته شده و مورچهها سر خوردن و بردنشان با هم دعوا دارند.
اینجا همیشه در کنار یکی از بالاترین دمای ثبتشده در سطح کره زمین، بلندترین آتشفشان خاورمیانه، قدیمیترین درخت سرو جهان و بزرگترین بازار سرپوشیده، با شگفتیهای زیادی مواجهیم. این روزها بیشتر. مثلاً هر روز دشمن دلسوز میگوید کاری به مردم ایران نداریم و بعد مناطق نظامی و غیرنظامی را با هم هدف قرار میدهد. میگوید تهران را تخلیه کنید و بعد به یک شهر دیگر حمله میکند. مردم تهران، شهرشان را تخلیه کرده و نکرده زندگی قابل حملشان را در یک کوله یا نهایتاً ساک دستی میچپانند، عکس از خانههایشان میگیرند، به گلدانها آب میدهند، مردد میمانند که یخچال و فریزر را از برق بکشند یا نه، در خانهشان را قفل میکنند و از خانههایشان خارج میشوند. به کجا میروند؟
من نشسته بودم کف اتاقم و داشتم لاکهایم را پاک میکردم. صدای وحشتناکی آمد. با پدرم دویدیم سمت حیاط. آسمان شب روشن شد. جایی دورتر از جایی که ما بودیم. رفتیم به خیابان. من با لاکپاککنی که توی دستم بود و به آرامی و به ترتیب روی ناخنهایم میکشیدم و پدرم با پیژامهی راهراه. دیگر چیزی ندیدیم و آسمان باز سیاه شد. پسر همسایه با موتورش از خانه خارج شد. پدرم پرسید: «صدای چی بود؟» و او با اطمینان گفت: «الان؟ فرودگاه رو زدن.» و مشخصاً مزخرف میگفت. به گمانم همزمان با روشن کردن موتورش آن صدای مهیب هم بلند شده بود. حتی بعید میدانم از صدای هندل زدنش تمیزش داده باشد. مادرم یکریز از پشت در هال صدایمان میزد. گفتم: «بله؟» گفت: «کنار در هستید پمپ آب رو خاموش کنید.» پمپ آب را خاموش کردیم و به این فکر کردیم که برویم روی پشتبام یا نه و به این نتیجه رسیدیم موضوع آنقدر برایمان جذاب نیست که به زحمت پشتبام رفتن بیارزد.
دوستم میگفت موقع شنیدن این صدا پنیک کرده. گفت بلند بلند نفس میکشیده و داشته از حال میرفته. گفت دوستپسرش حال او را که دیده مدام فریاد میزده و فحش میداده. گفت بعد برایش توضیح دادم در چنین مواقعی سعی کند آرام باشد و او را هم آرام کند. چون با این واکنش احتمال سکته کردن او بیشتر میشود. من به این فکر کردم که ما، یعنی من و بابا به هم نگاه کردیم تا بفهمیم نوبت کدام یکیمان است که برود پشت درخت و پمپ را خاموش کند.
چند شب است خوابهای طولانی میبینم. یک شب خواب دیدم یک مکالمهی تلفنی با یکی از دوستانم که تقریباً دو سال است از هم بیخبریم داشتم. ما با هم سر مسائلی به اختلاف نظر خوردیم و بعد آرام و بیسروصدا همدیگر را آنفالو کردیم. اول از دنیای واقعیمان شروع شد؛ کمتر با هم تماس گرفتیم؛ جواب پیامهایمان را با تأخیر دادیم و بعد پایش به اینستا و بقیه دستاویزهای ارتباط و صمیمیتمان باز شد. از خواب که بیدار شدم تمام مکالمه یادم بود. الان اما نه. فقط بخشهایی از آن کدر و منقطع توی ذهنم نقش میبندد. گفت: «کاش کشورها برای پذیرش ایرانیها یک برنامهی جداگانه داشته باشند. راحتتر ویزا بدن. اصلاً سریعتر.» گفتم: «خب اگه ویزا هم بگیری که نمیتونی بری. با کدوم پرواز؟» و بعد باز طولانی و مفصل با هم حرف زدیم. هیچکدامشان یادم نیست. گفت: «حسابهای ارزی بسته شده و ما نمیتونیم برای خواهرزادهم شهریه دانشگاهش رو بفرستیم.» گفتم: «خب بگید خودش بیاد ببره.» گفت: «اون سربازی نرفته نمیتونه بیاد. بعدم با کدوم پرواز؟»
سرخط خبرها از هفتمین روز جنگ حرف میگفتند. فکر نمیکردیم بیشتر از یک شب ادامه داشته باشد. فکر میکردیم کوتاه خواهد بود و البته جانکاه. در روز پنجم، کلاسِ سهتارم برگزار شد. با استادم همنوازی کردیم و نوا زدیم. یک بخشش را باید میزدم: فا می ر دو، و بعد محکمتر: سل دو بعد سکوت. استادم نتخوانی میکرد. او میگفت سل دو و من میشنیدم فوردو. نتها از دستم در رفته بودند. هراس حمله به فوردو، جایی که تا پیش از این از وجودش خبر نداشتم، تا کلاس سازم هم همراهم آمده بود. به این فکر کردم که اگر این آخرین باری باشه که من اینجا هستم چی؟ من محرکهای دلخوشی زندگیم را با وسواس انتخاب کردهام. برای مردم نقشه خانههایشان را طراحی میکنم و برایشان زیور میسازم. مابقی را ساز میزنم، یوگا میکنم، مینویسم، میبینم و میخوانم. حالا هرکدامشان که کم شود یک خانه از باتری توان تحمل زندگیم کم میشود. دوستم پیام داد: «ما کولههامون رو جمع کردیم و گذاشتیم پشت در.» سعی کردم به عمق فاجعهای که در شرف وقوع است فکر نکنم. فقط نوشتم: «پس تکلیف اون همه خریدهاتون چی میشه؟» و گوشی را انداختم ته کیفم. از کلاس آمدم بیرون. استادم گفت: «روی پایه خیلی کار کن. دراب راست چپ، راست چپ؛ باهاش خیلی کار داریم.» جمله آخرش باعث شد من دودلیم را پس بزنم. صدای پدافندهایی که هر شب میشنیدم، دستههای موشکی که هر شب در آسمان حیاطمان میدیدم، تصویر جادههای پر ترافیک منتجشده از تهران را کنار زدم و شهریهی دو ماه را پرداخت کردم. و بعد تا خانه پیادهروی کردم. روز بعد کلاس یوگا داشتم. مربی گفت: «امروز آخرین جلسه هست و تا پایان شرایط فعلی، کلاس تعطیل.»
طبق معمول اعتراض کردم؛ بعد از کلاس به دوستم زنگ زدم و گفتم نباید کلاس را تعطیل کنن. باید بذارن زندگی، عادی جریان داشته باشه. دوستم گفت: «به نظرت الان زندگی عادی جریان داره؟»
باز تا خانه پیادهروی کردم. در این دو روز پیادهروی، طولانیترین صف متعلق به یک کاربری بود. هر دو روز صف را دنبال کردم و به بستنیفروشی رسیدم. صف کمانه کرده بود تا جلوی نانوایی و از یک جایی به بعد آدمها نشسته بودند لبهی باغچه، صف که جلو میرفت آنها هم بلند میشدند و در حالتی بین نشسته و ایستاده جابهجا میشدند و میرفتند جای نفر جلویی مینشستند. در آسمان دودهای سفیدی ظاهر شد. صدایی نمیآمد. یکی گفت: «اینها پدافندهای آزمایشی خودمان است.» دیگری گفت: «چرا آزمایشی؟» مرد دستفروشی ظرف گوجهسبز دستش بود. گفت: «الله» یک گوجهسبز گاز زد و ادامه داد: «اکبر.» صدای ترکیدن گوجهسبز در دهانش در گوشم پیچید. دهانم آب افتاد. یکی گفت: «باز داره شب میشه، سروصداها بلند میشه. دیشب اصلاً نتونستم بخوابم. بعد هم که صداها قطع شد حتی از رد شدن ماشین از روی دستانداز کنار خونه هم میترسیدم.» دوستش بستنی رو گذاشت توی دهنش، قورت داد و گفت: «خدا رو شکر موقع ساخت خونه ما، شوهرم شیشه دوجداره کار کرد. ما اصلاً این صداها رو نمیشنویم.» و من به این فکر کردم وقتی در جنگ هستیم، چه فرقی میکند صدایی بشنویم یا نه. شیشه دوجداره برای من نمیتواند آرامش بیاورد.
تقریباً از تمام قارهها پیام احوالپرسی بهم میرسد. به جز آفریقا البته. همگی دوستانم هستند که حالا هر کدامشان در قارهای زندگی میکنند. حالم را میپرسند و تأکید دارند که مراقب خودم باشم. من اما نمیدانم چطور باید مراقب خودم باشم. این جنگ هم مثل ویروس کرونا دارد زبانه میکشد. دور بود اما دارد نزدیک میشود. همان موقع هم با دوستهایم از قارههای مختلف همین مکالمه را داشتیم: «مراقب خودتون باشید.» آن موقع میدانستیم باید ماسک بزنیم، ویتامین سی بخوریم، الکل از دستمان نیفتد و فاصله اجتماعی را رعایت کنیم. الان اما چطور مراقب خودمان باشیم؟
دوستم پیام داد: «من برای خانه قهوه خریدم.» پرسیدم: «پس تکلیف کولههایتان چه میشود؟» گفت: «خب حالا که هستیم. هنوز که نگفتن تخلیه کنیم.» گفتم: «حالا چی خریدی؟» گفت: «صد عربیکا.» گفتم: «عربیکا که تو جنگ بیدار نگهت نمیداره. کاش روبوستا خریده بودی.» این دوستم جنگ را مرحلهبندی کرده بود. من اما نمیتوانستم. من از تخلیه خانهمان میترسیدم. من همیشه از گذشتن و پشت سر گذاشتن میترسم. من نمیتوانستم کولهام را آماده کنم و منتظر باشم ببینم چه زمانی اعلام تخلیه میکنند تا تیک این مرحله را هم بزنم و بروم مرحلهی بعدی. من از کلمهی جنگ روی کاغذ هم وحشت دارم.
به کولهی خالی گوشهی کمدم نگاه میکنم. سعی میکنم اخبار را دنبال نکنم. مادرم اما چکیدهای از تمام اخبار است. در اتاق را باز میکند و میگوید: «الان صدا و سیما رو زدن.» پرسیدم: «شیراز؟» گفت: «نه تهران.» گفتم: «ساختمان شیشهای؟» گفت: «آره.» و قلبم مچاله شد. قلبم برای هر ساختمانی که از بین میرود مچاله میشود. دردم میگیرد. مثل جان آدمها. فرمانفرماییان میدانست دردانهاش چه سرنوشتی خواهد داشت؟ تمام این خانهها شاهد چندین دهه زندگی ساکنینشان در وجود خود بودهاند. همیشه به این فکر میکنم این دیوارها زندگی ساکنین قبلی را برای بعدی تعریف میکنند. آهنگهایی که گوش میدادهاند، مکالماتی که داشتهاند، حتی موقع میخ کردن یک قاب روی دیوار فریاد میزنند: «اینجا نزن. قبلی زد راضی نبود، نیم متر ببردش سمت راست.» و بعد ساکن جدید بیاختیار قاب را میبرد نیم متر سمت راست و نفر پشت سرش میگوید: «الان بهتر شد.» حالا اما همهی اینها تبدیل شدهاند به ویرانه، خرابه و مصالح دورریز.
یک روز صبح من آماده شدم بروم سر کار. دهها ماشین بنز و تویوتا کلاسیک در خیابان بود. سرنشینانشان کپیهایی از مقام اول کشور دشمن بودند که آن روزها در تلویزیون زیاد میدیدمش. زن، مرد، پیر، جوان. یک خانوادهی ناآشنا از خانهی همسایه خارج شدند. بچهشان را سوار ماشین کردند که ببرند مدرسه. راننده ماشین موهای زردی داشت و چشمهایش آنقدر روشن بود که دیده نمیشد. من با تعجب از کنارشان رد شدم اما آنها به من کمترین توجهی نکردند. وقتی رسیدم محل کارم دیدم سه پسر جوان در مغازهی برادرم هستند و سیستمها را برای بازی بچهها آماده میکردند. من هاج و واج نگاهشان میکردم. با آنها حرف میزدم اما نمیشنیدند. انگار حتی من را نمیدیدند. برادرم از ماشین ۲۰۷ سفیدش پیاده شد و سراسیمه وارد مغازه شد. من سعی کردم به آنها بگویم او صاحب این مغازه هست اما آنها اهمیتی ندادند. حتی سرشان را به طرف من نچرخاندند. برادرم از من پرسید: «اینا کی هستن؟ چه جوری اومدن داخل؟» سرم را به نشانه ندانستن تکان دادم. یکی از آنها یک فلش را از پشت سرش برداشت فاکتور کرد و داد به مشتری. صدای باز شدن در دفتر خودم بلند شد. یک دختر با کفش پاشنهبلند و کت و دامن وارد دفترم شد و در را بست. رفتن به سمت او بیفایده بود. از برادرم پرسیدم: «تو هم مرا نمیبینی؟»
از خواب پریدم. سراسیمه گوشی را برداشتم. دوستم نوشته بود: «هر اتفاقی بیفته من هیچ جا نمیرم. همین جا میمونم.» نوشتم: «پس خوب شد قهوه خریدی.» بیدار بود.
- میشنوی؟
- آره.
- بیشتر از یک ساعته اینجا داره صداهای وحشتناکی میاد. ما روی همه شیشههامون چسب زدیم. ضربدری. بابام بلد بود. میگفت زمان جنگ هم همین کار رو میکردند.
به این فکر کردم که تا الان هر وقت میگفتیم جنگ میدانستیم از چه جنگی حرف میزنیم. جنگ هشتسالهی ایران و عراق. الان اما باید بپرسیم کدام جنگ؟
بعد از عید روی فلاشتانک سرویس بهداشتی توی حیاط، یک قمری لانه ساخته بود. بعد از اتمام لانه ساختنش ثابت نشست توی لانه و تکان نمیخورد. فهمیدم تخم گذاشته. بعد از چند هفته تخمش شکست و جوجهاش به دنیا آمد. کمی بعد که جان گرفت دیگر ندیدمش. بعد حسرت خوردم که چرا از روز اولی که شروع کرد به لانه ساختن از او عکس نگرفتم. از لانهی نیمهآماده تا لانهی آماده و بعد متروکه. چند روز بعد باز بانو را دیدم که روی لانهاش نشسته و با چشمهای سیاهش زیر نظرم دارد تا کارم را انجام بدهم و بدون کوچکترین حرکت اضافهای صحنه را ترک کنم. گفتم این بار دیگر عکس میگیرم. نگرفتم. چند روز بعد دیدم نیست. نه خودش و نه جوجهاش. این بار خیلی زودتر از بار قبل رفت. گفتم حتماً باز میآید. شاید هفتهی بعد. اما نیامد. امروز گفتم کاش فرصتش را از دست نداده بودم. حالا جنگ ترس از دست دادن هر فرصتی را به جانم انداخته. ترس در آغوش نگرفتن آدمها، ترس از نرفتن، دورتر نرفتن؛ ترس مرگ قسطی نخواندن، جنگ ستارگان ندیدن. چقدر در زندگیام لانههای متروک قمری دارم.
صدای لیلا حاتمی در گوشم میپیچد: «نمیفهمی دو دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زنده بمونه؟ نمیفهمی؟ واقعاً حس نمیکنی که با یه موشک ممکنه دو لحظه دیگه من و تو اصلاً نباشیم؟ چی برات مهمه الان؟»
من میفهمم. اما آنقدر همه چیز برایم محو و دور غیرقابل باور است که نمیدانم باید چکار کنم. لاک قرمز میزنم. برای بستنی توی فریزر آبهویج میخرم. از کسی نمیپرسم نتیجه اجلاس سران چی شد و شرایط تمدید آگهی سایت دیوار را چک میکنم. اما درونم ویران است. وحشت وجودم را گرفته. چه بر سرمان آمد. کاش باز «بمب؛ یک عاشقانه» را ببینم.
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم پیام دوستم را دیدم: «آتشبس شد. جنگ بعد از ۱۲ روز تمام شد.»
۱۱ هفته از آن پیام دوستم گذشته. من ولی درونم هنوز آرام نگرفته. از تکرار آن شرایط واهمه دارم. همه چیز هنوز ادامه دارد. برای بعضیها پنیک، برای آنها که جنگ را دیدهاند خرید مایحتاج، برای منی که در میانهی جنگ نطفهام بسته شده و پا به جهان گذاشتهام ترکیبی از اضطراب و گیجی. اینجا بعد از ۸۳ روز نمیدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. نجاتدهنده کجاست؟ هنوز هم در آینه هست؟ هیچوقت هیچ سکانسی از زندگی قابل پیشبینی نیست. حتی آنهایی را که پیشبینی کردیم و درست از آب درآمد استثنا بودهاند. تصادفی بین پیشبینی ما و واقعیت در حال رخ دادن.
در یک کافه نشستهام. یک نوشیدنی سفارش دادهام. اینجا، در بیبرقی تابستان خنکترین جا برای کمی آرامتر شدن است. دو نفر وارد کافه شدند. یکی گفت: «حالا که توافق کردن اوضاع بهتر میشه.» اون یکی گفت: «معلوم نیست، آخه گفتن ما با همه بندهای توافقنامه» و صدایشان بین خالی کردن یخ در لیوان گم شد. خودشان هم رفتند طبقه بالا. وقتی خواستم حساب کنم دختر صندوقدار به جعبهی کنار دستش اشاره کرد و گفت: «اینها جاشمعیهای دستساز هستند. گذاشتیم برای فروش.» یکی از آنها را برداشتم. برای لذت لمس چوب. زیر دستم زبری احساس کردم. نگاهش کردم. پایین جاشمعی حک شده بود: IN WAR 1404.03.
باز هم تا خانه پیادهروی کردم. صف بستنیفروشی از دور پیدا بود. کاش صف شهر فرنگ بود. من هم آرام میرفتم آخر صف میایستادم تا نوبت من هم برسد. بروم جلو، سرم را ببرم زیر پارچهی شهر فرنگ و ببینم آنجا چه خبر است. بعد آرام سرم را بیرون بیاورم و بدون آنکه در چشم پشتسریهایم نگاه کنم راهم را بکشم و بروم.