icon
icon
تهران دهه هفتاد شمسی، عکس از بری ایورسون
shurum enlarge
تهران دهه هفتاد شمسی، عکس از بری ایورسون
از مانتو چین‌چیلا تا یک چیزی شدن!
نویسنده
مهسا غفاری
زمان مطالعه
10 دقیقه
تهران دهه هفتاد شمسی، عکس از بری ایورسون
shurum enlarge
تهران دهه هفتاد شمسی، عکس از بری ایورسون
از مانتو چین‌چیلا تا یک چیزی شدن!
نویسنده
مهسا غفاری
زمان مطالعه
10 دقیقه

پنج‌ساله بودم که با مفهومی تحت عنوان شغل آشنا شدم. حالا که سی و چند ساله‌ام فکر می‌کنم پنج‌سالگی خیلی برای مواجهه با چنین مفهوم جدی و بزرگی زود بود.

بعدها زمانی که مدرسه راهنمایی می‌رفتم عضو یک گروه چهارنفره شده بودم که اوقات بیکاری یا خرده‌زمان‌های پرت و باقی‌مانده از ساعات درسی را به بحث‌های سیاسی و اجتماعی می‌گذراندیم. حرف‌هایی که می‌زدیم بی‌اغراق خیلی از دهان‌مان بزرگ‌تر بود اما دست‌کم فهمیدم دوست‌های هم‌سالم مثل من از پنج‌سالگی دغدغه شغل نداشته‌اند و ندارند. برعکس؛ آنچه آن‌ها و در آن سن و سال از شغل انتظار داشتند برآورده کردن رویاهایشان بود.

فهمیدم اولین بار که ماجرای شغل برایشان جدی شده وقتی بوده که از پدرشان پرسیده‌اند چه شغلی دارد تا در فرم رضایت‌نامه رفتن به اردو بنویسند.

دچار بیرون‌زدگی تند و تیزی شده بودم. فهمیدم من رویای شغلی شخصی ندارم.

شغل و چه بودنش برای من از صبح‌هایی که با پدرم به مهدکودک اداره‌ای که کار می‌کرد می‌رفتم شروع شد. مهدکودکی که مسیرش از برج سبز در بلوار کشاورز و بعد هم مانتو چین‌چیلا می‌گذشت. باقی مسیر را هم درست به خاطر نمی‌آورم. برج سبز را بابا برای اینکه توی ماشین خوابم نبرد و چرت نزنم نشانم داده بود. به نظرم بلندترین و زیباترین ساختمان جهان می‌آمد. گرچه بزرگ‌تر که شدم به طرز ناامیدکننده‌ای چیزی از ابهت آن روزهایش برایم باقی نمانده بود. دهه‌ی هفتاد که تمام شد برج سبز دیگر برایم نه بلند بود و نه با شکوه.

کلک بعدی بابا برای با زور بیدار نگه داشتنم توی آن روزهای سرد پاییز و زمستان سال‌های ۷۲‌ـ‌۷۳، مانتو چین‌چیلای میدان فاطمی بود. تصاویر گنگی از زن‌هایی که شبیه بورداهای خیاطی مادرم بودند و روی دیوار بزرگی رو به خیابان نقاشی شده بود را هنوز یادم می‌آید. «چین‌چیلا»! جذابیت این اسم برایم آن‌قدری زیاد بود که چرت نزنم و مدام بلندبلند تکرارش کنم. یک‌جور آوای فانتزی و کارتونی برایم داشت. بابا هم چین‌چیلا را به مدل‌های مختلف و ریتمیک شبیه یک آهنگ برایم تکرار می‌کرد. به مهدکودک که می‌رسیدیم همه داشتند با هم سلام و احوال‌پرسی می‌کردند. بابا هم از پشت فرمان پیکان زردرنگ‌مان برای بعضی‌ها دست تکان می‌داد. مفهوم همکار به مفهوم شغل در ذهنم اضافه شد و دیگر تا سال‌ها دست از سرم بر نداشت!

یکی از همان صبح‌ها که با چشم‌های بسته زیر دست مادرم ایستاده بودم تا شال‌گردن را تا روی بینی‌ام محکم کند با صدای خفه‌ای پرسیدم چرا باید این همه راه را صبح به آن زودی هر روز برویم تا به آن مهدکودک برسیم؟

«چون همه همکارهای بابا بچه‌هاشون به این مهدکودک می‌رن.»

«همکار یعنی چی؟»

«یعنی همه‌ی اون‌هایی که شغل‌شون با شغل بابات یکیه یا با هم یک جا کار می‌کنن.»

فهمیدم آدم‌ها علاوه بر اینکه با هم فامیل و همسایه هستند، همکار هم می‌توانند باشند.

 

همه چیز بعد از آن تا همیشه در زندگی من و خواهرم یک ربطی به شغل بابا داشت. از اینکه چطور حرف بزنیم و چطور لباس بپوشیم تا اینکه قرار است در آینده چه کاره بشویم! ما حتی اغلب با آدم‌هایی معاشرت می‌کردیم که «شغل» نقطه‌ی پیوندشان بود.

اصلاً این «شغل» با چنگال‌های تیزش توی لباس، سوال تکراری «می‌خواهی وقتی بزرگ شدی چه کاره شوی؟» آن‌قدر تنم را نیشگون گرفت که با بدنی همیشه کبود هیچ دوست نداشتم بزرگ شوم و مجبور باشم شغلی داشته باشم. حالا تقریباً مطمئنم که با همین سوال بود که راهم را گم کردم و این گم شدن سال‌های زیادی کش آمد.

همکارها مدام این سوال را می‌پرسیدند اما منتظر هیچ جوابی نمی‌ماندند. خودشان پی حرف را می‌گرفتند که «پس تو هم می‌خواهی مثل بابا...».

بابا هم با شوق به دهان بازمانده‌ی من نگاه می‌کرد تا بلکه یک «بله» درست و حسابی از درونش بیرون بیاید که نمی‌آمد و من بی‌صدا تا آشپزخانه یا حیاط می‌خزیدم. یک بار اما نسخه‌ی خودم را برای سال‌ها پیچیدم. از دهانم در رفت و برای از سر باز کردن‌شان گفتم «دکتر»! می‌خواهم بزرگ که شدم دکتر شوم.

همه «دکتر» را روی هوا قاپیدند و هیچ وقت هم لابه‌لای باقی حرف‌ها برایشان گم نشد.

آن زمان تقریباً هفت یا هشت ساله بودم. از تعریف و تمجیدهای بعد از جواب الکی‌ام خوشم آمده بود. حداقل دیگر سیر و سرکه و خجالت توی تنم نمی‌لولید. بعد انگار که بخواهم به همه بقبولانم که قرار نیست یک دکتر الکی شوم، خیلی دقیق اضافه کردم که منظورم «جراح مغز و اعصاب» بود.

اینکه این را از کجا یاد گرفته بودم هیچ یادم نیست اما شنیدن این تخصص توی تمام آن معاشرت‌های قلنبه‌سلنبه اصلاً دور از ذهن نبود.

جراح مغز و اعصاب آن‌قدر دهان‌پرکن بود که دیگر خودم هم رویش را نداشتم زیرش بزنم.

راستش را بخواهم بگویم اشکال از خودم هم بود. خجالت کشیدم بزنم زیرش یا اصلاً رک بگویم دیگر نمی‌خواهم دکتر شوم. روی «نه» گفتن به بابا را نداشتم و چاشنی ترس هم کار را برایم هرچه بزرگ‌تر می‌شدم سخت‌تر می‌کرد.

البته که همه چیز هم در «نه گفتن» خلاصه نمی‌شد. گیرم که نه گفتن را بلد بودم، چه چیز جایگزینی بود که می‌خواستم بشوم؟ خودم چه چیزی را می‌خواستم؟ هیچ جواب واضحی نداشتم. می‌دانستم هنر را دوست دارم اما چه چیزی را دقیقاً در هنر؟ باید بر سر چه چیزی می‌جنگیدم؟ چرا جراحی مغز و اعصاب آن‌قدر واضح و مشخص بود اما هنر آن‌قدر گنگ و بی‌سر‌و‌ته! سست و بی‌جان گفتم می‌خواهم هنر بخوانم. بابا پرسید چه هنری و من در جواب گفتم نقاشی. جوابش صریح بود و قاطع؛ کسی در این خانواده هنر نمی‌خواند. نجنگیدم و ترسیدم صدای کسی در خانه بالا برود. همیشه داشتم از جنگ‌های احتمالی جلوگیری می‌کردم.

روی شک و شبهه‌ام نایستادم و هیچ تلاشی برای کنار زدن ابرهای ناآگاهی‌ام نسبت به هنر نکردم. نتیجه سرگشتگی و ادامه دادن مسیری بود که اگر نقشه‌اش را کنار می‌گذاشتم بلد نبودم تمامش کنم.

مادربزرگ خدابیامرزم همان وقت‌ها که جراح شدنم نقل محافل خانوادگی و کاری بود اصرار داشت اولین مریض من به عنوان جراح باشد. حسابی از اینکه تا آن موقع قطعاً به تخصصم نیاز پیدا می‌کند مطمئن بود. خدا را شکر مادربزرگ به مرگ طبیعی و بدون بیماری از این دنیا رفت و منتظر من نماند. من هیچ وقت جراح مغز و اعصاب نشدم که هیچ، دقیق‌تر بگویم اصلاً پزشک نشدم.

در حال بارگذاری...
نقاشی دیواری هم‌جوار ساختمان چین‌چیلا

بعد از من، چند سال بعد نوبت به خواهرم رسید.

خواهر کوچک‌ترم در موقعیت مشابه و در پاسخ به همان سوال «می‌خوای بزرگ شدی چیکاره بشی؟» هر روز یک شغل را به خورد سوال‌کننده‌ها داد. تنوع مشاغلی که نام می‌برد گاهی چنان زیاد و بدون ربط به هم بود که از یک جایی به بعد دیگر کسی این سوال را از خواهرم نکرد. استراتژی خوبی بود که حتی باعث شد به خواهرم حسادت هم بکنم. یادم هست یک بار گفت پشتی‌فروش و یک بار هم تعویض‌روغنی را جز لیست بلندبالایش نام برد. حتی می‌گفت عاشق کار کردن توی چال مکانیکی‌ست. در واقع داشت با شیرین‌زبانی وقت می‌خرید و سر می‌دواند تا به آنچه واقعاً دوست داشت فکر کند. روش به ظاهر ساده‌لوحانه‌اش جواب هم داد. مسیر مستقیمی را بدون پیچ‌ و‌ واپیچ‌های تحمیلی بابا طی کرد و حالا حداقل در ظاهر خوشحال و موفق است.

اینکه خواهرم توی هر دورهمی و مهمانی از یک شغل جدید به طرز بانمکی رونمایی می‌کرد قبح تغییر شغل را در ذهن من شکست.

اینکه کسی بداند چه کاری را از ته دل دوست دارد بی‌شک خوشبختی است؛ حالا اگر این غور و شناخت مدتی هم طول کشید یا حتی گاهی به بیراهه رفت، آن‌قدرها که بزرگش کرده‌اند هم بد نیست. همه آن‌قدر خوش‌شانس نیستند که خیلی زود این «خواستن‌های» شدنی و واقعی را در خودشان پیدا کنند. چیزی بین نوجوانی و سال‌های ابتدایی جوانی بودم و زیاد کتاب می‌خواندم. می‌دانستم زیست و شیمی حتی لایه‌ی سطحی پوستم را هم لمس نمی‌کنند چه برسد به رسوب در جان و روح. خودم را با سرنوشت نویسنده‌های بزرگ آرام می‌کردم. بوکوفسکی کارمند اداره پست بود و کافکا حقوق خوانده بود و در اداره بیمه کار می‌کرد. حتی آقای مهرجویی یک جایی درباره غلامحسین ساعدی گفته که ایشان پزشکی بود که پزشکی را زیاد جدی نمی‌گرفت! من که جای خود داشتم.

شاید هم سال‌ها تغییر شغل و پا گذاشتن در مسیرهای جدید گاهی آن‌قدر چشم بابا را چهارتا کرد که چاره‌ای جز آرام کردن خودم با این طرز فکر نداشتم. روحم را این‌طور رام می‌کردم که کار کردن توی فلان حیطه اجازه‌ی شکوفا شدن فلان جنبه‌ی دیگر از شخصیتت را نمی‌دهد. اگر توی آن شغل می‌ماندی و با زور ادامه می‌دادی فرصتی برای شکوفایی آن یکی استعداد دیگرت نمی‌ماند!

حالا که بالاخره بعد از چشیدن طعم‌های زیادی صبح‌هایم را به زور کلمه‌ی شیک و آلاگارسون چین‌چیلا شروع نمی‌کنم، فهمیده‌ام شغل چفت‌شده با روح یعنی تو از همه‌ی آنچه در چنته‌ات به این دنیا آورده‌ای استفاده کنی.

و این ممکن است با تلاش برای «چیزی شدن» اشتباه گرفته شود.

اصلاً چیزی شدن یعنی چه؟ این را هنوز هم نفهمیدم. تنها جوابی که برایش دارم این است که چیزی برای «شدن» وجود ندارد. همه‌اش مسیر است. مسیری که باید با کیفیت طی شود. کیفیتی که در واقعیت اغلب هم مغلوب جمله‌ی محقر «غم نان اگر بگذارد» می‌شود.

انگار آدم وقتی شروع به شنیدن صدای درونش می‌کند هم‌زمان غم نان هم تلاشی مضاعف برای خاموش کردن این صدا می‌کند. فرسودگی درست همین‌جا نام دیگر شغل می‌شود.

یک جایی توی دفترچه‌ی یادداشت‌های نوجوانی‌ام تحت تأثیر خواندن کتاب‌های پائولو کوئیلو نوشته‌ام «وقتی بمیریم خدا از ما می‌پرسد هیچ حواست بود فلان استعداد را داشتی؟ اصلاً فهمیدی توی فلان چیز خوبی؟ با فلان توانمندی‌ات چه کردی؟»

حالا که این جملات را به خاطر می‌آورم با خنده می‌گویم خداوند متعال که بدون پرسیدن نظرمان، ما را آفرید، حقش بود حقوقی هم به‌مان می‌داد. چیزی مثل حق بندگی که می‌شود شبیه همان حق اولاد و غیره در فیش حقوقی. بی‌خبر به دنیا بیاییم، روحمان هزار و یک خراش بردارد تا بفهمیم اصلاً رسالت وجودی‌مان چیست و درست زمانی که می‌خواهیم سر از پا نشناخته به سمتش بدویم غم نان روی سرمان هوار می‌شود. خدایا خودمانیم این واقعاً رسمش نیست!

گرچه قرن‌هاست که هست.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد