icon
icon
عکس از سینا بزرگی
shurum enlarge
عکس از سینا بزرگی
بلند بخند
نویسنده
ساناز حمزه
زمان مطالعه
7 دقیقه
عکس از سینا بزرگی
shurum enlarge
عکس از سینا بزرگی
بلند بخند
نویسنده
ساناز حمزه
زمان مطالعه
7 دقیقه

در مطب دکتر مغز و اعصاب که اسمش را یادم نیست نشسته‌ام. زمستان ۱۳۹۳ است؛ طولانی، سرد و خاکستری. اواخر حاملگی‌ام است، اما آن‌قدر حال روحی‌ام بد است که بچه آن‌قدر که باید رشد نکرده است. طبق محاسبات باید اوایل فروردین به دنیا بیاید، اما دکترم قول داده است که هرچه زودتر سزارین کند تا من بتوانم خوردن قرص‌های اعصاب را شروع کنم. مطب دکتر خیلی شلوغ است و سنگین. برنامه‌ی آشپزی از تلویزیون مطب در حال پخش است و هر وقت چشمم به مرغ‌هایی که آشپز روی میزش گذاشته می‌افتد، زور به دلم می‌آید و می‌خواهم بالا بیاورم. بیشتر بیماران ام‌اس دارند. زنی در حال بحث کردن با منشی است: «پدر پیرم از این‌همه انتظار خسته شده.»

از بوی تند عرق مرد خسته‌‌ی صندلی کناری کمی به چپ متمایل شده‌ام. دختر جوان و زیبایی درست روبه‌روی من در صندلی چرخ‌دار نشسته است و مرد جوانی که شاید همسرش است، دسته‌های صندلی را محکم فشرده است.

 

از وقتی سه یا چهارماهه بودم به دکتر زنانم گفته‌ام که حال روحی خوبی ندارم و اجازه بدهد که سیتالوپرام بخورم، اما او من را جدی نمی‌گیرد و سلامت جنین برایش در اولویت است و تجویزهای بیخودی می‌کند: «برو یوگا، پیاده‌روی کن، کتاب‌های گیتی خوشدل رو بخون، وعده‌های غذایی سبک بخور، آب زیاد بنوش و برو‌ پیش مامانت.»

او اصلاً نمی‌فهمید چه می‌گویم تا اینکه در بعدازظهری دلگیر، آن‌قدر پای تلفن برایش گریه کردم که قبول کرد اگر همکارش که متخصص مغز و اعصاب است و بسیار حاذق، بپذیرد که سیتالوپرام برای جنین خطری ندارد، اجازه‌ی مصرف آن را دارم. 

برای همین است که یک زن سی‌ویک‌ساله‌‌ی حامله‌‌ی لاغر و افسرده که احتمالاً هشت ماهش است، به‌جای اینکه با خوشحالی در تدارک آمدن نوزادش باشد، اینجا میان بیماران ام‌اس نشسته است. آن‌قدر با خودم غریبه‌ام که نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. از همه می‌ترسم، مخصوصاً از خودم؛ حسی خیلی عمیق‌تر از غم و شدیدتر از اندوه. غم را می‌شود نام‌گذاری کرد و اندوه را می‌شود گریست، اما این بختکی که روی من افتاده بود اسمی نداشت. شاید ملغمه‌ای از ترس و اضطراب و ناامیدی و پوچی که مثل یک مار زشت و سیاه فیش‌فیش‌کنان روی قفسه‌ی سینه‌ام چمباتمه زده بود. سنگین و سیاه. انگار خانه‌‌ی ابدی‌اش در قلب و روح من بود و خیال رفتن نداشت. چرا من؟

حتی زیبایی زن جوان روی صندلی چرخ‌دار حالم را به هم می‌زند. عضلات پاهایش تحلیل رفته است. حتماً شوهرش با او بدرفتاری می‌کند. حتماً پول کافی ندارند که برایش صندلی چرخ‌دار بهتری بخرد. از آن‌ها که می‌تواند به کمکش گاهی بایستد. حتماً به‌زودی رهایش می‌کند. دیروز زن می‌خواست خودش را خلاص کند. از سردی رابطه‌شان لرزم گرفت.

از همه می‌ترسم.

حتماً همه هم از من می‌ترسند.

نه آن‌ها معمولی‌اند. چرا باید از یک زن حامله‌‌ی پریشان بترسند؟

آخه زن‌های حامله همیشه زیبا و شاد و آرام‌اند.

در حال بارگذاری...
نقاشی از ساناز حمزه

پس کی این شب سیاه تمام می‌شود؟ اگر هیچ‌وقت خوب نشوم چه؟ ای‌کاش مثل آن دختر جوان نمی‌توانستم راه بروم، اما قلبم آرام و گرم بود. حتماً او هم وقتی برادرش مهاجرت کرد، با مادرش تنها شده و بعد دچار این افسردگی. حتماً او هم وقتی برادرش رفت حس می‌کرد پدرش دوباره مرده است. نمی‌خواهم تا ابد من را در تیمارستان نگه دارند. پس چرا هیچ نذر و دعایی جواب نمی‌دهد؟ می‌ترسم. از این‌همه بی‌معنایی می‌ترسم.

بیشتر از یک ساعت با همه‌‌ی این فکرها می‌جنگم و آن‌قدر از این جنگ خسته‌ام که وقتی منشی اسمم را صدا می‌کند به‌زحمت از روی صندلی بلند می‌شوم.

زن حامله‌ای زیر بار نگاه‌ها تا اتاق دکتر هزار سال در راه بود.

نامه‌‌ی معرفی دکتر زنان را روی میز همکارش می‌گذارم و روبه‌رویش می‌نشینم. دکتری میان‌سال با موها و سبیل سیاه. یادم است که اتاق رنگ‌های گرم داشت. همیشه مردهایی با سبیل سیاه من را یاد پدرم می‌اندازند که در کودکی تنهایمان گذاشت.

 حتماً تقصیر هجده‌چرخی بود که در سال ۷۵ در جاده‌‌ی بهشهر ساری از روی خانواده‌‌ی پنج‌نفری ما و تویوتای کارینای قهوه‌ای‌مان که بابا به آن می‌گفت عروسک رد شد. نه تقصیر آن پسرک اهل بهشهر بود که صبح زود، بدون گواهی‌نامه، وانت آبی پدرش را در جاده انداخت و با آن ما را جلوی هجده‌چرخ پرتاب کرد. 

شاید هم تقصیر من بود. تقصیر من بود که آن تابستان به‌جای اینکه خدا را شکر کنم دائم حوصله‌ام سر می‌رفت و همیشه شاکی بودم که «این چه زندگی‌ایه؟»

دختر دوازده‌ساله‌ای به‌خاطر ناشکری پدرش را از دست داد.

 دکتر می‌پرسد: «قبلاً سیتالوپرام مؤثر بوده؟»

به‌جای اینکه حرف بزنم فقط گریه می‌کنم. نه یک گریه‌‌ی معمولی؛ گریه‌ای همراه با فریاد، انگار می‌خواهم مار سیاه را همراه با گریه‌ از سینه‌ام خارج کنم.

«چند ماهته؟ می‌تونی بخوری، ولی کم باید بخوری. تازه بعد از به دنیا آمدن بچه شدیدتر هم می‌شه.»

گریه‌های من شدیدتر می‌شود.

«ناامید هم هستی؟ حس خودکشی هم داری؟»

فقط با حرکت سر تأیید می‌کنم.

«تنهایی؟»

منشی را صدا می‌کند.

«به همسرش زنگ بزنید، باید بستری بشه.» 

منظورش در بیمارستان اعصاب و روان بود.

گریه امان نداد تا بگویم ده سالی است که تحت درمانم و وقتی تصمیم گرفتیم بچه‌دار شویم از چند ماه قبلش دیگر قرص نخورده‌ام.

مهلت نداد بگویم که همسرم دست بزن ندارد و معتاد نیست و خیانت هم نکرده و تازه خیلی هم مهربان است و ایراد از من است و خیلی بی‌دلیل بیماری‌ام عود کرده است. 

حتماً گفته بود بیایید ببریدش، چون یکی از منشی‌ها کمک کرد تا از اتاق زودتر خارج شوم. باید بالا می‌آوردم. از همان ماه اول حالت تهوع داشتم تا صبح روزی که برای زایمان رفتم. دستم را از دست منشی کشیدم و خودم را در دست‌شویی انداختم. 

 

در حال بارگذاری...
عکس از سینا بزرگی

فقط بالا نیاوردم، خودم را هم خیس کردم. ماه‌های آخر بود و مثانه‌ام به‌شدت تحت فشار. همان‌طور که اشک‌ها و استفراغ‌ها را می‌شستم، تصمیم گرفتم فرار کنم. به بهانه‌‌ی تماس با بابک کیفم را از منشی قاپیدم و به‌سمت خیابان رفتم.

 دیوانه‌ای از مطب دکتر مغز و اعصاب با سرعت حلزون فرار کرد.

شب شده بود. بدون هدف گریه می‌کردم و قدم می‌زدم. به بابک زنگ زدم و موضوع بستری را برایش گفتم. قرار شد ماشینی بگیرم و به‌سرعت به خانه بروم. باید قبل از اینکه مثانه‌ام دوباره پر شود به خانه می‌رسیدم.

شاید بهتر بود که آن شب در بیمارستان بستری می‌شدم و اطرافیانم را کمتر رنج می‌دادم. شاید در بیمارستان می‌توانستند پریشانی‌ام را کم کنند. شاید آمپولی می‌زدند و من تا تولد ترانه به خوابی عمیق فرومی‌رفتم. آن وقت بیدارم می‌کردند و ترانه را روی پاهایم می‌گذاشتند، درحالی‌که قلبم پر از گرما بود. اما من از بیمارستان وحشت داشتم.

جلوی ماشینی را گرفتم و گفتم دربست. برای اینکه صندلی ماشین خیس نشود پای راستم را زیرم گذاشتم و تا خانه ‌های‌های گریه کردم.

وقتی رسیدم خانه، بابک در کوچه‌مان در محله‌‌ی تهران‌ویلا در حال قدم‌ زدن بود. هنوز برف‌های چند روز قبل کامل آب نشده بود و زیر نور ماه برق می‌زد. حتماً از ازدواج با من پشیمان بود. احساس شرم می‌کردم. بابک هم آن روزها می‌توانست در کنار زنی شاد و پر از شورِ مادر شدن ازته‌دل بخندد.

نه بابک هیچ‌وقت ازته‌دل نمی‌خندد. 

ازته‌دل بخند لعنتی! آن‌قدر بلند بخند که طوفانی راه بیفتد و همه‌‌ی ما را با خود ببرد. آن‌قدر بلند بخند که پرده‌های گوشم پاره شود و آن‌قدر خون از بدنم برود تا خلاص شوم. آن‌قدر بلند بخند که مار سیاه روی سینه‌ام بیدار شود، آرام سرش را بلند کند، چشمان قرمز و زشتش را در چشمانمان بدوزد و وقتی مطمئن شد که ما می‌خواهیم تا ابد بخندیم، برای همیشه آنجا را ترک کند.

بلند بخند.

 

طولانی‌ترین زمستان کره‌‌ی زمین

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد