

«حاجیان؟ حاجیان؟»
از طرز فریاد زدن و سرخی صورتش میشد حدس زد چندمین بار است که صدایم میکند.
«کجایی پس داداش؟ کل سالن رو دنبالت گشتم.»
نزدیک پذیرش ایستاده بودم تا زودتر کارم راه بیفتد و از شر گرمای سالنی که انگار هیچ تهویهای ندارد، زودتر خلاص شوم؛ سالن عروجیان. ولی صدایش را نشنیده بودم. خلافِ همیشه بیخیالِ گیر دادن به یای آخر فامیلیمان شدم و سرم را، بیحرف، چند بار بالا و پایین کردم. با این امید و انتظار که شرایط را درک کند. هرچند احتمالاً انتظاری بیهوده بود. آنهم از مباشر بهشتزهرا که بعید است شرایطِ من برایش شرایطی خاص بوده باشد. عرق پیشانیاش را پاک کرد و درحالیکه دیگر عصبانی به نظر نمیرسید و به کاغذی اشاره میکرد که در دست داشت، چیزهایی گفت که از میانشان سردخانه، اِکو، مداح، آبمیوه و نماز را شنیدم. وقتی خیالم راحت شد که پیدایم کرده و احتمالاً فقط باید دنبالش راه بیفتم تا خودش همهی کارها را راستوریس کند، آن قسمت از مغزم که وظیفه داشت روی مراحل خاکسپاریِ پدرم تمرکز کند، بهصورت خودکار خاموش شد و قسمتی دیگر از ذهنم روشن شد که معمولاً وظیفهی سؤال کردن را بر عهده دارد و رفت سراغ همان فکری که از شب قبل دوباره افتاده بود توی سرم؛ همان سؤالی که در تمام هشت سال و سه ماهی که پدرم رفته بود به جنگ تنبهتن با سرطان، دست از سرم برنداشته بود و گاهی مثل آن چند ساعتِ بعد از ایستادنِ قلب پدرم، سمجتر شده بود و قصد داشت تا پیدا کردنِ جواب از پا ننشیند و هر بار بدون اینکه حتی به چیزی شبیه جواب نزدیک شود، راهش را کشیده و رفته بود سراغ کارش. اینکه مبارزه و ایستادگیِ تمامقد برابر سرطان واقعاً از آدم قهرمان میسازد؟
مباشر واقعاً تا آخرین لحظه در کنارم بود و گاهی حس میکردم هر آن ممکن است دستم را بگیرد تا میان گروههای هاجوواجِ سیاهپوش گم نشوم. فقط چند دقیقه تنهایم گذاشت؛ وقتی باید در سردخانه تأیید میکردم که آن بدن نحیف و بیجانِ روی تختِ فلزیِ سرد پدرم است. مسئول سیاهپوشِ سردخانه که با دستکش بزرگِ چرمیاش، پارچهی سبز را کنار زد، جدا از اینکه نگران بودم پدرم سردش نشود، دوست داشتم میتوانستم هرچه سؤال دارم از خودش بکنم؛ از پدرم.
احتمالاً این فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم بهقدری طول کشیده بود که مرد لباسچرمی گمان کرد از تشخیص ناتوانم. به محل پورت پدرم، کمی بالاتر از سینهاش، اشاره کرد تا با نشانهای آشنا کمکم کند؛ جایی که برای تزریقِ شیمیدرمانی و بیش از حد آسیب نرساندن به رگ دستها تعبیه شده بود. حتی اگر میتوانستم سؤالهایم را از خودش بکنم، احتمالاً ابروهایش را در هم میکشید که «زیادی احساساتی نشوم.» و بعید نبود کاغذی تمیز و خودکاری روان بخواهد تا کارهایی را که باید بعد از رفتن خودش میکردیم، فهرست کند؛ فهرستی که قاعدتاً و بر اساس عادتش در بیرون کشیدن تمام موها از ماست، چندین و چند بار بالا و پایینش میکرد تا هیچ موضوعی از قلم نیفتد و احساسات در برابر منطقْ متحمل شکستی سنگین شود. فهرستی که وقتی خودش هنوز بود، فرصت یا شاید هم حوصله نکرد آن را روی کاغذ بیاورد و غیر از این سؤال که قهرمانی در مبارزه با سرطان چقدر میتواند معتبر باشد؟ ما را با چند سؤال بیپاسخ دیگر هم تنها گذاشت؛ من، مادرم و برادرم. سؤالهایی که هرچند برای یافتن پاسخشان چند نفر از دوستانش را بهتر شناختیم، ولی دردسرهایی در پی داشتند که هنوز هم آرزو میکنم کاش وقتی هنوز بود، خودش جوابی برایشان پیدا میکرد، یا دستکم خلاصهای از ماوقع را برای ما هم تعریف میکرد و دست از آن یکی دو اپسیلون پدرسالاریاش میکشید. همیشه آخر خودم را اینطوری راضی میکنم که اگر من هم سرطان گرفته بودم، احتمالاً حوصلهی این کارها را نداشتم و محرومیت ما از دانستن بعضی موضوعات به هر دلیلی که بوده، به این دلیل نبوده که مثلاً پدرم ما را شایسته و دارای صلاحیت برای پارهای از توضیحات نمیدانسته است. انگار وقتی کسی میرود، اگر بخواهی هم سخت میتوانی قضاوتش کنی.
از شدت بوی سردِ سردخانه که تا استخوان نفوذ میکند و تا ماهها میماند، آخر سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم و بیرون زدم و دوباره به مباشر پیوستم که تا آخرین لحظات که از پشت پردهی مهربانِ اشک از دوستان و آشنایان تشکر میکردم و آنها تسلیتگویان خداحافظی میکردند، کنارم بود و ترتیب کارها را میداد تا بتوانم با سؤالهایم تنها بمانم؛ تا آخرین بیلِ خاکی که ریخته شد؛ خاکی که از همان اول و زیر آفتابِ ظهر مرداد هم سرد بود. به سردی بوی سردخانه و سخنرانیِ سالها قبلِ پدرم دور میز آشپزخانه، در آن غروبِ نهچندان بهاریِ اردیبهشتماه.
عصر هفتم اردیبهشتِ نودودو آنقدر که باید بهاری نبود. من و برادرم با صدای کلیدِ در خانه خودمان را رساندیم به پذیرایی. لازم نبود زیاد فکر کنیم تا بفهمیم کاغذی که در دست پدرم چند تا خورده و از عرق دستهایش مچاله شده، چیست. قطرات عرق روی پیشانی پدرم چشمم را میزد و چشمهای سرخ مادرم گویای پایانِ داستان بود. پدرم پلک نمیزد و هر چند ثانیه نگاه نگرانش را میدوخت به آن برگهی مچاله. ولی مثل همیشه خیلی زود تمرکزش را به دست آورد و خواست که دور میز آشپزخانه بنشینیم؛ میزی که معمولاً برای حرف زدن و مواقعی که چهارنفری غذا میخوردیم، دور آن مینشستیم؛ من، مادرم، خودش و برادرم.
چند ثانیه چشمهایش را بست. عرق روی پیشانیاش را پاک کرد و مثل سخنرانی که متنش را چند بار تمرین کرده و از بر باشد، کاغذ مچاله را که نه متن سخنرانی، بلکه جواب بیوپسی بود، گذاشت کنار و در دو سه جمله هم به ما گفت که سرطان روده دارد؛ هرچند هیچوقت از زبان خودش این کلمه را نشنیدم و همیشه میگفت توده یا تومور؛ و هم خاطرنشان کرد که تنها خواستهاش از ما این است که به زندگیمان برسیم و اجازه ندهیم خللی در کارمان وارد شود. بعد از آن از میان حرفهایش که زیاد هم طول نکشید، کلماتی مثل جراحی، آنکولوژیست و شیمیدرمانی را میشنیدم و بغضم را مدام فرومیخوردم. چون از پشت پردهی مهربان اشک هم اخم پدرم را میدیدم که میگفت نباید اجازه دهم آن بغض اشک شود، آنهم دور میز آشپزخانه.
به خودم که آمدم فقط من پشت میز نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که تمام چیزهایی که پدرم گفت، یعنی چند سال. به اینکه ممکن است روزی برسد که یکی از صندلیهای آن میز برای همیشه خالی بماند؟ به اینکه پدرم چطور انتظار داشت ما فقط به خودمان فکر کنیم، وقتی خودش داشت تمام تلاشش را میکرد که فقط به ما فکر کند، درحالیکه سرطان یقهی او را گرفته بود نه ما و چطور باید همهچیز را طوری پیش میبردیم که خللی در کار و زندگیمان وارد نشود. هنوز هم گاهی به این موضوع فکر میکنم که اگر در آن عصر نهچندان بهاری پدرم میدانست که هشت سال زنده خواهد ماند، همان حرفها را میزد؟ یا متنی دیگر برای سخنرانیاش مینوشت؟ اما فقط اینها نبود. بااینکه سیودو سالم بود، ولی نگران خودم هم شده بودم. به علم ژنتیک فکر میکردم و به اینکه چند درصد احتمال انتقال سرطان از پدرم به من یا حتی برادرم وجود دارد. به اینکه باید به فکر آزمایش باشیم. به فکر دکتر و بیمارستان و تحت نظر پزشک بودن. ولی هنوز زود بود برای این حرفها. نه بهخاطر سنوسال. بیمارستان با آغوشی باز در انتظارمان بود، ولی آن روزها فقط برای پدرم روی تختهایش جا داشت. ما باید در ساعات ملاقات کنار تختش میایستادیم و بعضی شبها روی مبل کوچک گوشهی اتاق دراز میکشیدیم و آنطور که خواسته بود، اجازه نمیدادیم خللی در کار و زندگیمان وارد شود. هر چند باوجود مادرم که شبانهروز، ترسخورده، نگران و خستگیناپذیر در خانه و بیمارستان در کنارش بود، ما فقط کناری میایستادیم و امیدوار بودیم که سرطان وارد مراحل بعدی و بعدی نشود. ولی در آن هشت سال چارهای نداشتیم، جز رفاقت با بیمارستان.
فردای آن روز پدرم در بیمارستان بستری شد و روز بعد جراحان قسمتی از رودهاش را که به قول خودش مورد تهاجم تودهای بدخیم قرار گرفته بود، خارج کردند. این تازه آغاز ماجرا بود؛ از اردیبهشت نودودو تا مرداد هزاروچهارصد پدرم چهار بار تحت عمل جراحی قرار گرفت و بارها بهصورت بستری یا سرپایی تن به درمانهای شیمیایی و رادیویی داد که ریختن مو و ریش و سبیل بخش کوچکی از عوارضشان بود. پدرم که به خانه برمیگشت، آثار اصلیشان را نمایان میکردند؛ حالتِ تهوع، ضعف، استخواندرد و آثار آشکار و نهانِ دیگر. هر چهار ماه تمام بدنش را اسکن میکردند و هر شش ماه باید آزمایش مخصوص روده را میداد؛ کولونوسکپی.
در بهشتزهرا که دنبال مباشر اینطرف و آنطرف میرفتم، مدام به این فکر میکردم که چرا پدرم یک بار از تمام این دردها و آزمایشها و جراحیها شکایت نکرد، یا فحش را نکشید به هرچه سرطان و بیمارستان و توده و تومور. چرا هر بار که همراهش به بیمارستان میرفتم، یا میرفتم خانهشان تا ببینمش، با صدایی که هر روز ضعیفتر میشد، فقط از فوتبال و ادبیات حرف میزد که میدانست من دوست دارم و از تازههای تکنولوژی میگفت که خودش دوست داشت. سر آخر هم اغلب بر اساس کلی شواهد و قرائن، پیشبینیای میکرد از «آیندهی مملکت»؛ پیشبینیای که هر بار تلختر از قبل بود؛ تلخیای که چهرهاش را در هم میکشاند. ولی کاملاً مشخص بود که نمیتواند به آیندهی کشوری که دوستش دارد، امیدوار باشد. چرا دیگر مثل روزهای قبل از سرطان، از خاطرات کودکی و خانهشان در خیابان تَکِش (هویزه) نمیگفت، یا از خاطراتِ کاریِ سالهای پایانیِ دههی پنجاه و اوایل دههی شصت که امیدوار بوده به «استقلالِ مملکت» و «متخصصان ایرانی». یا اگر توان و حوصلهی آن خاطرات را نداشت، چرا فریاد اعتراض برنمیآورد از آن شیمیدرمانیها و رادیوتراپیهای بیپایان!
آخرین عمل جراحی پدرم چند ماه قبل از مرگش بود. آخرین تلاش پزشکان برای اینکه بماند. تقریباً تمام کارکنان بیمارستان ما را میشناختند. «آقای حاجیانی، مردی خوب و نجیب که سالهاست به بیمارستان میآید و میرود و فقط لبخند میزند و از اسمورسم و حالوروز تمام کارکنان باخبر است و همچون مبارزی سرسخت، دم برنمیآورد و عزمش را برای شکست دادنِ سرطان جزم کرده است.»
نمیدانم پیش خودشان به نتیجهی این مبارزهی نابرابر هم فکر میکردند یا نه. حتی نمیدانم پدرم دربارهی این مبارزه چه فکر میکرد؟ به قدرت روحی و جسمی خودش و توان پزشکان و علم پزشکی امیدوار بود، یا میدانست روزی این مبارزه تمام میشود و ما باید، بدون او، سهنفری دور میز آشپزخانه بنشینیم. سه ماه بعد از آخرین عمل جراحی، تن پدرم که فقط پوستواستخوان بود، دست از مبارزه کشید. شاید هم به حرف قلبش گوش کرد که دهوبیست دقیقهی شبِ دوم مرداد از حرکت ایستاد.
سه ماهی که دیگر نتوانست از روی تخت بلند شود، حتی به کمک عصا و واکر. سه ماهی که به شیمیدرمانی و فیزیوتراپی، و مورفین و مورفین و مورفین گذشت، و پدرم باز هم از وضعیت تیم ملی در راه جام جهانی پرسید و از ایلان ماسک و بیل گِیتس و شرکتها و محصولاتِ جدیدشان گفت و برای آیندهی مملکت سری تکان داد و من باز هم نفهمیدم به پیروزی در مبارزه با سرطان امیدوار است، یا میداند که مرگ از رگ گردن به او نزدیکتر شده؟
اوایل بیماری پدرم دردی در ناحیهی روده یا شاید هم معده کارم را به متخصص جهاز هاضمه کشاند. آزمایشها و معاینههای اولیه حرف معناداری برای گفتن نداشتند و وقتی خودم به دکتر پیشنهاد کولونوسکپی دادم «نُچ» گفتنش احتمالاً به این معنی بود که حتماً لازم نیست که نگفتم. ولی سرطان لعنتی خیلی چیزها را تغییر میدهد، و وقتی آرام گفتم: «پدرم کَنسِر کُلُن داره.» سرش را از روی نسخهای که داشت برای رانیتیدین و امپرازول مینوشت، بلند کرد و بعد از چند ثانیه خیره شدن در چشمهایم گفت: «حتماً بکن. برات مینویسم.» این تغییر موضع دکتر فقط با شنیدن «سرطان» هیچوقت از سرم بیرون نمیرود. نه بهخاطر تأثیرش، به این فکر میکنم که پدرم با آنهمه دقت در تمام کارهایش و با آن میزان از رگههای پررنگ کمالگرایی در شخصیتش و با آنهمه مویی که از ماستِ من و مادر و برادرم و دیگران بیرون میکشید، چرا زودتر به فکرش نرسیده بود که کولونوسکپی کند و صبر کرده بود تا خون را در آستانهی شصتسالگی به چشم ببیند. یعنی یادش رفته بود که مادرش و چند نفر از اقوام نزدیکشان را سرطان با خودش برده بود؟ هر بار شک میکنم به آنهمه کمالگرایی و آرامآرام پس ذهنم این سؤال شکل میگیرد که نکند آن سختگیریها فقط در مورد دیگران و شاید اغلب در مورد موضوعاتی نهچندان بااهمیت بوده است؟ آخر هم عصبانی میشوم از اینکه آنجایی که باید مو را از ماست میکشیده، آنقدر غرق کار بوده، آنهم در کنار کسانی که مطمئن نیستم وقتی بود درست شناخته بودشان یا نه که خودش را از یاد برده بوده و خودش را از خودش و خیلیهای دیگر که دوستش داشتند، دریغ کرده بود.
تعریفوتمجید از پدرم در دوران مبارزه با سرطان به کارکنان بیمارستان محدود نمیشد و وضعیت دوستان، آشنایان و اقوام بدتر؛ شاید هم بهتر؛ بود. آنها به «مرد خوب و نجیب» رضایت نمیدادند و معتقد بودند که «مسعود مثل قهرمانی واقعی ایستاده جلو سرطان و داره باقدرت باهاش مبارزه میکنه.»
بعضیها هم که احساساتی بودند و احتمالاً از تماشای مبارزهای که خودشان بیرونِ گودش نشسته بودند، احساساتیتر هم میشدند، همان جملات را با مشتهایی گرهکرده بر زبان میآوردند؛ انگار میخواستند بوکسوری پابهسنگذاشته و باتجربه را بفرستند داخل رینگ تا با حریف جوان و عضلانیاش مبارزه کند. لبخند رضایت بر لبهای پدرم مینشست و انگار برای مبارزه مصممتر میشد. همیشه با شنیدن این حرفها و تشویقها و تمجیدها به جایی پناه میبردم تا آن مشتهای گرهکرده را نبینم و «قهرمان، قهرمان!» گفتنها را نشنوم. شاید تنها کسی که تمام جنبههای مبارزه با سرطان را میدید و با شفافیت درک میکرد که قهرمانِ این مبارزه چه حالوروزی دارد، مادرم بود؛ مادرم که بدون وقفه و استراحت در کنار پدرم بود و در راه خانه و بیمارستان بدون شکایت کردن قدم برمیداشت.
سرطان پدرم هر سال، یا هر دو سال یک بار، یک درجه پیشرفت میکرد و مهلکتر میشد و خودش هر مرحله خستهتر و بیحوصلهتر. ولی تمام خستگی و گاهی حتی بداخلاقی و بیحوصلگیهایش فقط برای مادرم بود که بیش از چهل سال با هم زندگی کرده بودند و مادرم با اینکه این جنبههای قهرمانِ مبارزه با سرطانِ خانهی ما را هم میدید، فقط از معدود فرصتهایی که در تنهایی به دست میآورد، برای بیصدا اشک ریختن استفاده میکرد و هرگز منکر قهرمان بودنِ پدرم نمیشد.
پس چرا اینقدر روی این کلمه حساس شده بودم؟ آنهم من که یک صدم مادرم، حالوروز بد پدرم و تمام جنبههای مبارزه و قهرمانی را میدیدم. پدرم در این مبارزهی نابرابر، قهرمانی واقعی نبود؟ چرا من، حتی یک بار هم، از آنهمه قدرت و روحیه و امید و عشق به زندگی و نشکستن و فرونریختن تمجید نکردم و به پدرم نگفتم: «تو قهرمانی؛ یک قهرمان واقعی؟»
همه از ناظم مدرسه، خانم مقدم، میترسیدیم. حتی آقای حسنی، مدیر دبستان سلمان فارسی. ولی من که آخر هم نفهمیدم دلیل اینهمه ترس و وحشت، حالت عجیبِ چشمهای خانم مقدم بود که از پشت عینک فتوکرومیک، عجیبتر هم میشد، یا پشتدستیهایی که همه ازش فراری بودند. من هم مثل دیگران همیشه تمام تلاشم این بود که از آن پشتدستیها که معمولاً هدفشان یک طرف صورت بود، در امان بمانم و قسر در بروم. تا یک روز که خانم مقدم خیلی بیموقع سرش را برگرداند و کاغذ شلیکشده از لولهی خودکارم که هدفش یکی از همکلاسیهایم بود، خطا رفت و چسبید روی یکی از شیشههای عینک خانم مقدم. تا به خودم بیایم خودش را بهسرعت باد رسانده بود و پشتدستیاش نشسته بود یک طرف صورتم و داشت چیزهایی میگفت که نمیتوانستم بشنوم. فقط پشت سرش را میدیدم که چند نفر از بچههای مدرسه از خنده رودهبر شده بودند و صدایی شبیه سوت توی گوشم جیغ میکشید.
غرورم شکسته شده بود و عصبانی بودم. شب تمام ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. بدون هیچ سؤالی تا آخر گوش کرد، کمی با سبیلش وررفت و صدای تلویزیون را بلند کرد و نشست به تماشای ادامهی اخبار. معمولاً برابر موضوعاتی که برایشان جوابی نداشت یا خیلی ناراحتش میکردند، واکنشش همین بود. من هم چند دقیقهای نشستم و ناامید رفتم دنبال کار خودم. پدرم در آن روزها در متروی در حال ساخت تهران مدیر یکی از بخشها بود و باتوجهبه کارِ کارگاهی که بیشترش در تونلها میگذشت، بیسیم داشت. فردای آن روز سر صف ایستاده بودیم و مثلِ بیشتر روزها جواد که صدای خوبی داشت، کنار خانم مقدم ایستاده بود و داشت قرآن میخواند که پدرم وارد مدرسه شد. مسیر در ورودی تا دفتر آقای حسنی را با چنان قدمهای محکمی برداشت که احساس میکردم هر لحظه ممکن است آسفالت زیر قدمهایش از هم شکافته شود و همهمان در آن فروبرویم. صداهای مبهمی هم از بیسیمش بیرون میآمد که نظم مراسم صبحگاهی را به هم ریخته بود و باعث شد جواد تُپق بزند. دفتر مدرسه پنجرهی بزرگی روبهحیاط داشت که بعضی روزها خانم مقدم از آنجا با میکروفنی در دست، سعی میکرد بچهها را آرام و نظمِ مدرسه را برقرار کند.
پدرم وارد دفتر شد و آقای حسنی تعارفش کرد که بنشیند. ولی پدرم ننشست. قرآن خواندنِ جواد تمام شد و آقای حسنی، خانم مقدم را صدا کرد که به دفتر برود. نمیشد صدای حرفها را از داخل دفتر شنید. ولی خانم مقدم که وارد شد پدرم دو سه دقیقه با دستهایی که به شکلی بیسابقه در هوا تکان میخوردند و انگشت سبابهای که رو به خانم مقدم عقب و جلو میرفت، چیزهایی گفت و بدون اینکه منتظر حرف و کلامی از کسی شود، از دفتر خارج شد. جواد قرآنبهدست و من و بقیهی بچهها هاجوواج و بلاتکلیف در صفوفی نیمهمنظم ایستاده و منتظر فرمان خانم مقدم بودیم. پدرم که از مدرسه بیرون میرفت صدای بیسیمش بلند بود. طرفم آمد. دستش را گذاشت روی شانهام. چشمهایش را؛ احتمالاً برای قوت قلب دادن به من؛ چند بار باز و بسته کرد و بدون اینکه حرفی بزند از مدرسه خارج شد. چند دقیقه گذشت و خانم مقدم سر صف نیامد. آخرسر هم آقای حسنی آمد و خواست که بیسروصدا برویم سر کلاسهایمان. از کنارش که رد میشدم لبخندی زد و سری تکان داد.
پدرم برای هر کار و تصمیمی روزها و ماهها فکر میکرد. ولی برای اینکه با بیسیمِ اداره به مدرسهی من بیاید و از ناظممان زهرچشم بگیرد؛ کاری که از او بعید به نظر میرسید؛ فقط چند ساعت وقت برای فکر کردن داشت. که بعید میدانم از آنهم استفادهی چندانی کرده بود. به نظر نمیرسید حتی ثانیهای به این کار و پیامدهای احتمالیاش فکر کرده باشد. مثل تمام وقتهایی که من، برادرم و مادرم، چیزی از او میخواستیم و بدون فکر کردن، با لحنی محکم و امیدبخش میگفت: «حتماً.» هرچند گاهی هم پیش میآمد که آن «حتماً» عملی نمیشد و رگههایی از پدرسالاریِ معمول آن روزها هم اجازهی دوباره پرسیدن و درخواست کردن را نمیداد. ولی آن روز در حیاط مدرسه، وقتی دستهایش روی شانهام بود، هر ثانیه که میگذشت برایم بزرگتر و قهرمانتر میشد و در طول سالیانی که من پسرش بودم، وقتی میدیدم اغلب بدون فکر کردن کنارم حضور دارد، باز هم این قهرمان بزرگتر و بزرگتر میشد؛ قهرمانی که طی سالهایی که با سرطان مبارزه میکرد، از آنچه بود بزرگتر نشد. قبلاً به اندازهی درک و شعور من بزرگ شده بود و بزرگترین قهرمان زندگیام بود. حتی باوجوداینکه لازم نمیدید برای بعضی موضوعات توضیح بدهد و پدرسالاریِ لعنتی هم اجازه نمیداد گفتوگویی پدرپسری شکل بگیرد و صمیمت مرحلهبهمرحله پیش برود و فاصلهها را از میان بردارد و همهچیز در مرحلهی درخواست از طرف من و برآورده کردن از طرف او باقی نماند.
سرطان، مبارزه، شیمیدرمانی و تمام آن سالهای آخر عمرش از پدرم برای من قهرمانی جدید نساخت. دستکم تا امروز که دارم مینویسم، نمیتوانم او را قهرمانِ مبارزه با سرطان بدانم. چه قهرمانی؟ کدام مبارزه؟ وقتی بناست پایان کار دلتنگی باشد و سوگ و سنگ و خاکی که از همان اول هم سرد بوده است.
«مامان امروز صبح مُرد و این اولین بار است که باعث ناراحتیام میشود.» این اولین جملهی کتاب خاطرات عشق ازدسترفته است که اریک امانوئل اشمیت در سوگ از دست دادن مادرش نوشته است. شش هفت ماه از مرگِ پدرم میگذشت که این کتاب صدایم کرد؛ از جایی وسطِ قفسهی رمانهای فرانسویِ کتابفروشی محبوبم در خیابان ایرانشهر. صدایش را شنیدم که بهآرامی و با متانتِ صدا و لحن پدرم میگفت: «حالا دیگر وقتش رسیده که مرا بخوانی.»
اشمیت مادرش، عشق زندگیاش را از دست داده و در آغاز کتاب اصلاً حالوروز خوشی ندارد. پس شروع میکند به نوشتن. تنها کاری که، به قول خودش، بلد است؛ کاری که به نظر من در آن استاد است. ولی ماجرا استادی مسلم و ثابتشدهی آقای نویسنده نبود. این موضوع هم چندان اهمیت نداشت که اشمیت با ظرافت و بهزیبایی خاطراتش را در قالب رمانی روایت میکند که شخصیت اصلی و راویِ آن خود اوست، و با استادی مدام میان داستان و مموآر قدم برمیدارد. انگار تمام جملات کتاب از زبان من نوشته شده بودند. میتوانستم خشم، اضطراب و اندوه اشمیت را درک و با تکتکِ کلماتش همذاتپنداری کنم. اضطراب و اندوهی که در طول داستان و بهواسطهی نوشتن و روبهرو شدن با خشمِ حاصل از سوگ، رنگ میبازد و هر لحظه به آگاهیای دلنشین و خواندنی نزدیک میشود. نقطهی اوج داستانِ اشمیت جایی است که هنگام سوگواری برای مادر، و مرور خاطرات عشق ازدسترفته، یاد خاطراتی از پدرش میافتاد که چند سال قبل از مادر او را از دست داده؛ خاطراتی که مرورشان حاصلی ندارد جز بزرگتر شدنِ خشم، ولی این بار خشم از پدر. و این در واقع تصویری واقعی و قابلدرک از سوگ است؛ ناپایداری در احساسات و خشمی که انگار تمامی ندارد و فقط از حالتی به حالتی دیگر تبدیل میشود.
من هم هرگز از دست پدرم ناراحت نشده بودم تا آن روز داغ تابستانی که برای همیشه از پیش ما رفت. بااینکه بعد از چند سال بدون این فکر که پدرم درد میکشد، خوابیدم و بیدار شدم، ولی عصبانی بودم. از دست پدرم. از دست خودم، مادرم، همسرم و هرکسی که بود و نبود. دلشوره و اضطراب وقتوبیوقت سراغم میآمد و عصبانیترم میکرد. بدون اینکه بتوانم کاری برای این احساسات غریبِ ناپایدار بکنم. با این سؤال که پدرم در مبارزه با سرطان قهرمان بود یا نه؟ سعی میکردم به خودم بقبولانم که آرام و مسلط بودم که نبودم. خشمگین بودم و ناراحت از دست پدرم که رفته، ولی چطور باید میماند، اگر قرار بود مثل یک قهرمان با حریفی بسیار پرزورتر مبارزه نکند. هنوز هم نمیدانم.
اشمیت مینویسد و مینویسد تا سرانجام به آرامشی نسبی میرسد و به یاد میآورد که مفتخر است به اینکه فرزند پدر و مادرش بوده است، باز هم درست مثل من. انگار پدرم و اریک امانوئل اشمیت، دستبهدست هم داده بودند و از میان رمانهای فرانسوی صدایم کرده بودند تا خیلی چیزها را به یادم بیاورند. جایی در صفحات پایانی کتاب، در صحنهای بسیار دراماتیک، اشمیت، بعد از دو سال سوگواریِ مدام، ایستاده بر گور پدر و مادرش، خاطراتشان را به یاد میآورد و با یادشان قهقهه میزند. چند روز دیگر چهارمین سالگرد مرگ پدرم است و بعید میدانم هنوز بتوانم بالای گورش بایستم و گریهام نگیرد، ولی خاطرات زیادی از آن عشق ازدسترفته در خاطرم هست که حالم را حسابی جا میآورد و افتخار میکنم که چهل سال فرزند پدرم بودهام؛ پدری که بارهاوبارها بدون انتظار و قیدوشرط تصویر یک قهرمان واقعی را نشانم داد؛ پدری که هر چند سالهای پایانی عمرش درخشان نبودند، ولی تمام توانش را به کار گرفت تا به زندگیای که عاشق آن بود ادامه دهد. پدری که هرچند سرطان لعنتی روزبهروز چهره و اندامش را نحیفتر میکرد، ولی تا آخرین نفسهایش، با تمرکزی بینظیر، به ذهنش اجازه نداد به بیراهههایی کشیده شود که نه خودش تحمل دیدنشان را داشت، نه ما؛ من، مادرم و برادرم. پدری که برای من همیشه همان مرد قدرتمند چهلسالهای باقی خواهد ماند که با قدمهایی محکم و بیسیمبهدست، برای دفاع از فرزندش، چیزی نمانده بود آسفالت مدرسه را از جا بکند. قهرمانِ بزرگی که دوست دارم روزی، ایستاده بر گورش، با یاد خاطراتش قهقهه بزنم.