

قول میدهم کار سختی نباشد، با چند کلیک ساده و تایپ چند کلمه میتوانی نشانیاش را پیدا کنی.
جستوجوی متوفی در سامانه بهشت زهرا.
نشانی سادهای روی صفحه ظاهر میشود، سه عدد: قطعه، ردیف و شماره.
در این سالها آدمهای زیادی را اینطور پیدا کردم و حتی اگر کسی نشانی کسی را میخواست از آنجایی که جستوجوگر خوبی بودم میگشتم و نشانی را میگذاشتم درست کف دستش.
میان همه این جستوجوها یک بار تیرم به خطا رفت، نامش آمد، اما نشانی نه.
نه قطعه، نه ردیف، نه شماره از کسی که حتی در زمان بودنش شمارهای از او نداشتیم.
تیمور پاشا، همین که جمعه میشود صورتش را به وقت غروب مقابل خودم تصور میکنم، روی ویلچر نشسته است با انگشتهای یک دستش پوست دست دیگرش را نوازش میکند.
لاغر و نحیف است به آدم که نگاه میکند آدم یاد کلمه نجابت میافتد، نگاهش سبک است چیزی شبیه افتادن پر روی شانه سمت راست که نه وزنش را حس کنی و نه حتی نرمیاش را.
آن سالها که میدیدمش سالهای زیادی از اولین بار که پا گذاشته بود بر آسفالت سرد و خشک سالمندان کهریزک میگذشت، هیچکس را نداشتن از چشمهایش میبارید، آنجا بودن لزوماً به معنای کسی را نداشتن نیست، آدمهای زیادی گاهی به دلیل کسی یا کسانی را داشتن، آنجا هستند، پاشا اما از آن دسته نبود.
درست که مرور میکنم هنوز نمیدانم از پس یک سوءتفاهم آنجا بود یا یک تفاهم دوطرفه، اما اگر دومی هم باشد آن طرف دیگر ماجرا خانواده پاشا نبودند.
ظاهرش نشان میداد که خوراکش اندک است و سهمش از هر آن چیزی که فکر کنی در این جهان میتوانست داشته باشد اندکتر، یک همینکافیستِ خاصی در چشمهایش بود، نگاهش تنها بود، غمگین بود اما اصلاً محتاج نبود. مهربان بود اما این را نمیتوانستی از لبخندش بفهمی، خیلی اهل لبخند نبود اما حسهای محوی را میتوانستی در صورتش پیدا کنی که تازه وقتی دستت میآمد زمان آن میرسید که هر کدام آنها را تفسیر کنی.
چندین مرتبه پیش آمده بود که وقتی اسمش را به پذیرش میدادیم میگفتند که در بخش درمانی بستری شده است. یک مشکل پوستی که خودش میگفت در این سالها به سرش آمده، شاید هم حمام هفتهای یکبار کفاف نیاز بدنش را نمیداد.
آدم گاهی رویش نمیشود که شباهت بعضی آدمها را به بعضی موجودات بیان کند.
تیمور پاشا برای من شبیه این جوجهزردهایی بود که تابستان در بازارهای روز میفروشند و خیلی از بچهها در نایلون فریزر آنها را تا خانه همراهی میکنند و بیشترین ترس از داشتنشان، نداشتن آنها و بهانهگیریِ بعدِ بچههاست. یک نگاه معصوم، یک تن که رگهایش شبیه خطوط نقشه، بخشهای مختلف را از هم جدا کرده است و فاصله درست اینجاست که معنی پیدا میکند.
پاشا سالها پیش، سالهای خیلی پیش، بر سر یک اتفاق توانایی حرکتش را از دست داده بود و پاهایش دیگر توانی که باید داشته باشند را نداشتند که او را گوشهنشین صندلی کرده بودند و روزگار تنها چند پاکت سیگار و چند نخ از آن پاکت را میان انگشتانش گذاشته بود تا بین خود و تنهاییاش تقسیم کند. میان گاهبهگاهی که به او سر میزدیم از این تقسیم ناعادلانه رنج میکشیدیم اما کاری از دستمان برنمیآمد جز همین که گاهی به فروشنده بگوییم: یک باکس زیکای سفید و او سعی کند ما را متقاعد کند که این سیگار سیگار خوبی نیست و ریه را روزبهروز بیشتر از بین میبرد.
و نیاز به زمان و حوصله بیشتر بود که ما بخواهیم او را تفهیم کنیم که این سیگار را برای کسی میخواهیم که سالها پیش تنها برای آنکه باری بر دوش خانوادهاش نباشد در جایی دیگر پنهان شده بیخبر از خانه بیخبر از...
نه اینکه نیازی به ریه نداشته باشد اما در هوای خوشی به سر نمیبرد که دم و بازدم برایش بهانه شکر باشند. با این همه گاهی اوقات میان دو سکوتش سرش را آرام به سمت بالا میبرد و نگاهی میانداخت به فاصله میان ابرها و آبیِ بیجان آسمان و بعد باز سرش را برمیگرداند پایین.
نماز بود اسمش یا نیاز نمیدانم اما شک نداشتم که بین ارتباطش با ما ناگهان ارتباط قطع میشد و ارتباط دیگری شکل میگرفت. روزی که با کهریزک تماس گرفتم و خواستم که به بنفشه پنجِ بخش آقایان وصل کنند تا از حالش جویا شوم آنها هم سعی کردند با چند سوال ساده از من بفهمند که چه کسی هستم و چه ارتباطی میان ما با تیمور پاشاست!
هیچ ارتباطی بین ما نبود جز جمعههای سرد و گرمی که در فصلهای مختلف قصد میکردیم چشمهایمان را نزدیک چشمهایش کنیم تا چیزی دستگیرمان شود و آخر هم چیزی دستگیرمان نشد. در فصلهای مختلفی سعی کردیم او را برگردانیم یا به او بفهمانیم که باید برگردد پیش کسانی که شاید مثل ما هر جمعه انتظار دیدنش را میکشند، اما او دیگر دل بریده بود و وقتی کسی از جایی یا از کسی و کسانی دل میبرد دیگر فرق میکند با لحظهای که دل بسته.
بریدن دل میتواند شبیه پاره شدن طناب بند باشد، درست از همانجایی که به آن گره خورده و ریختن لباسها بر زمین و نشستن خاک روی آنها.
میتکانی اما آنطور که باید به دلت نمینشیند و آنطور که دلت رضایت بدهد به تنت هم نخواهد نشست.
مرد از پشت خطوط بیجان تلفن از سالن بنفشه پنجِ بخش آقایان به من گفت که تیمور این بار از بخش درمانی بازنگشته و از آنجا او را مستقیم بردهاند آن طرف باقرشهر درست در یکی از چالههای حفر شده در بهشت زهرا و به خاک سپردهاند. حالا میفهمیدم که دلیل سوالهای بیوقفه مرد از پشت گوشی چه بود! حتماً روز تدفین تیمور برایش تداعی شده بود که جز چند مسئول خانه سالمندان هیچ کس دیگری نبوده که دست به زیر پیکر او ببرد، شاید تداعی تنهایی تیمور باعث شد که مرد دو بار از من سوال کند تا مطمئن شود که ما فقط یک آشنای دور بودهایم که جز شماره سالن بنفشه پنج و بخش آقایان نشانی دیگری از او نداشتهایم.
تولدی که تاریخش را نمیدانی دیگر فاصلهاش خیلی با زمان رفتنت فرقی نمیکند و سنگ مزار وقتی فرزندی نداشته باشی که شعری برای آن انتخاب کند دیگر چه چیز نیاز دارد روی تنش حک کند و خود را پر کند تا هر رهگذری که راه میرود بتواند به نشانیات و شعر تتو شده روی سنگ چشم بیندازد.
بعضیها را میشناسیم که نه در طول زندگی و نه حتی بعد از آن حاضر نیستند نشانی خود را به دیگران بدهند؛ آنها گم شدن را انتخاب کردند.
و آدمهایی که گم شدن انتخاب آنهاست پناهگاه و پنهانگاههای زیادی را میشناسند برای آنکه خود را از دست هر آن چیز و هر آن کس که قصد دارند دور نگه دارند، اما ماجرا اینجاست که هر کجا که فرار هم کنی مجالی نخواهی یافت برای گم شدن و گم کردن خودت؛ از دست سرنوشت پیدایت میکند او پیش از همه ما نشانی پنهانگاهها را دارد، نشانی پاشا دست ما نبود اما از لحظه تولد و آن اتفاق که اینجا فرصت گفتنش نیست تا روزی که به بخش درمانی منتقل شد و دیگر به اتاق خودش برنگشت سرنوشت نشانیدردست، دنبالش بود.
از پاشا برای ما چند خاطره باقی ماند و چند نگاه کشدار و سکوت مطلق، من مطمئنم که با او چند عکس گرفتیم که در تمام این سالها هرچه در آن هارد سفیدرنگ بالای کمد گشتم، پیدا نشد. پس از پاشا برای ما چند خاطره باقی ماند و چند نگاه کشدار و سکوت مطلق و دلتنگی.