

هر جا نگاه میکنم، این روزها چشمم به آدمهایی میافتد که توی گوشیهایشان غرق شدهاند؛ توی مترو، توی ماشین، توی صف نانوایی و حتی آقای سلمانی، سرِ نصفونیمه را برای لحظاتی رها میکند، یک ویدیوی دودقیقهای را در گوشیاش چک میکند و دوباره قیچی به دست میشود. همه سرهاشان را پایین گرفتهاند و انگار چیزی را گم کردهاند و توی این صفحههای کوچک دنبالش میگردند. خودم هم همینطور.
دیشب با اتوبوس سرازیر شدم به پایین. از پارکوی تا تقاطع نواب و کمیل، چرخی در گوشی زدم. کانالها چیزهایی را پیشنهاد میکردند؛ کلیپهای کوتاه، استوریهای زودگذر، حرفهایی که در چند ثانیه تمام میشوند و بعد یادت نمیآید چه دیدی. این ابتذال شیرین و این عسل زهرآلود، همه زندگی ماست. توی این بازار شلوغ خودنمایی، همه میخواهند دیده شوند. همه فریاد میکشند: «من هستم، من را ببین!» و هیچکس واقعاً کسی را نمیبیند.
پیش از آنکه سفره شبکههای اجتماعی تا این اندازه پهن شود، آدمهایی بودند که از سرِ یاس و خستگی، از اسمشان خداحافظی کردند و حالا میبینم که برگشتهاند. شاید از سرِ رقابت دوباره برای دیده شدن؛ شاید چون دیدهاند تاریخ بیآنها دارد نوشته میشود.
دیروز در مسیر، توی گوشیام چند بار آقای ش را دیدم. ویدیوهایی از او، مصاحبههایی، حرفهایی. انگار ناگهان از زیر خاک بیرون آمده باشد. چند ماهی میشود که مدام میبینمش؛ تلویزیون، اینستاگرام، یوتیوب، حتی کانالهای تلگرامی. حرف میزند، گویا تحلیل میکند و نقد. انگار نه انگار که سالها بود هیچکس از او خبر داشت. مدتی است که به دوباره بالا آمدن آقای ش نگاه میکنم؛ این روزنامهنگار پیشکسوت، او که نماد یک نسل است. آن روزها خودش و همکارانش سوار بر قلم جلو میرفتند و خیلیها، از جمله خود من، دنبالشان میکردیم، بیآنکه بداند ما فالوورش بودیم. او اما حالا در برابر تیغ زمانه خودش سر فرود آورده است؛ به گواهی این شش ماهی که دوباره دیده میشود.
اما راستش، چیزی که این روزها در ذهن من میچرخد، خودِ این دیده شدن است؛ این بازگشت. ش که سالها پیش رفت و باغ پستهای در ساوه خرید و درخت نشاند و از روزنامهنگاری کناره گرفت، حالا چرا برگشته؟ نکند از آن دسته آدمهایی است که خوششان آمده از این ماجرا؟ از اینکه دوباره ببینندشان؟ از اینکه اسمشان بیفتد روی زبانها؟
سالها پیش، وقتی روزنامهها یکی پس از دیگری توقیف میشدند و سردبیران از این سو به آن سو رانده میشدند، ش راهی دیگر رفت و شبیه حکیمان قدیم، خلوت را به هیاهو ترجیح داد. باغی خرید در ساوه. پسته کاشت. آب داد و سالها در سکوت، به جای تیتر روزنامه، به رشد درختها نگاه کرد. اولش که شنیدم، با خودم گفتم چه آدم خوشبختی؛ از این بازیها بیرون زده، از این رقابتهای بیمعنا. رفته تا خودش باشد، تا نفس بکشد، تا به عمق فکر کند. اما حالا میبینمش که برگشته و از خودم میپرسیدم: به وقت کنارهگیری، نترسید که فراموش شود؟
روزگار چرخید، اما نه آنطوری که ش فکر میکرد. عصر دیجیتال رسید. اینترنت و شبکههای اجتماعی، مفهوم تازهای از «حضور» آوردند. دیگر برای دیده شدن، نه روزنامه لازم بود، نه میز تحریر. هر کس با یک گوشی همراه، میتوانست به اندازه یک روزنامهنگار قدیم مخاطب داشته باشد. ش در باغ مینشست و دستی به خاک خشک میزد و راهی باز میکرد برای نرمه آبی. احتمالا گاه دوستانش برایش ویدیوهایی گذاشتهاند و احتمالاً او از مقدار دیدهشدنِ آدمِ توی ویدیوها، شگفتزده شده. او که روزگاری صف اول بود، حالا از تماشاگرها هم عقبتر مانده بود. دیوارهای باغ پسته، آنقدرها هم که فکر میکرد بلند نبودند. موج شبکههای اجتماعی از دیوار باغ گذشت و به ش یک سوال داد: «آیا تاریخ دارد بدون من نوشته میشود؟»
این سوال، ساده نیست. تاریخی که ش از آن میترسد، آن کتاب قطور وقایعنگاریشده نیست؛ او از تاریخ زنده میترسد. از لحظههایی که هر روز و هر ساعت میآیند و میروند و اسم کسانی رویشان میماند که حضور دارند، حرف میزنند، دیده میشوند. تاریخ برای ش، امروز یعنی همان توییتی که خوانده میشود، همان پستی که وایرال میشود، همان حرفی که در یک برنامه اینترنتی میلیونها بیننده دارد. و او، توی باغ پسته، از همه اینها دور مانده بود.
ترس ش را میفهمم؛ ترس از اینکه وقتی سالها بعد، یک پژوهشگر بنشیند تاریخ مطبوعات این چهل سال را بنویسد، اسم او را بگذارد ته پانوشت، به عنوان کسی که «روزی روزگاری» بود و بعد «کناره گرفت». اما آنهایی که ماندند، هرچند حرفهایشان کوچکتر بود، هرچند سطحیتر حرف زدند، میروند توی متن اصلی. اینجا یک تناقض تلخ خودش را نشان میدهد: آنکه برای حفظ عمق، سکوت کرد، رفت حاشیه؛ و آنکه در ابتذال ماند و حرف زد، نشست توی متن تاریخ. ش این را دید، درس گرفت و برگشت. شاید برای اینکه احساس میکند هنوز دیر نشده؛ شاید برای اینکه اسمش را از پانوشت بیاورد توی متن.
دیدن او اثبات این است که همه اسیرِ دیده شدنیم و ترسانیم از فراموش شدن؛ همان ترسی که این روزها گیر همه افتاده. آنهایی که روزگاری اسم و رسمی داشتند و حالا میبینند نسل تازه، حتی اسمشان را هم نشنیده. شبکههای اجتماعی تلهای شده که نه فقط ش، که همه ما را گرفته. این روزها، دیگر کنارهگیری معنا ندارد. اگر ش برگردد به همان باغ پسته، همان باغ را توی اینستاگرام نشان میدهد؛ عکس میگیرد، پست میکند، استوری میگذارد. به رشد پسته میبالد و آنها را توی چشم ملت میکند. عصر دیجیتال، دیوار خلوت همه را ریخته؛ ما محکوم به دیده شدنیم.
اما این دیده شدن، قیمت دارد. قیمتش چیزی نیست جز کممایگی. برای دیده شدن توی این روزگار، باید به زبان امروز حرف زد؛ زبانی که از عمق و ظرافت خبری ندارد. باید با تصویر حرف زد، با کلیپ، با استوری، با لایو. ش، امروز اگر میخواهد دیده شود، باید برود توی این بازی. باید برود تلویزیون، جایی که بیشتر شبیه نمایش است تا گفتوگو. باید مصاحبه کند با رسانههایی که عمق حرفش را میخورند برای تیتر. باید توی شبکههای اجتماعی بالا بیاید و برای جلب توجه، از خط قرمزهایی که خودش برای خودش کشیده بود، عبور کند. و این یعنی یک معامله نابرابر: عمق و ظرافت و سنجیدگیاش را میدهد تا دیده شود.
این تراژدی، فقط تراژدی ش نیست؛ تراژدی همه ماست. ما که میخواهیم دیده شویم، اما نمیخواهیم مبتذل باشیم. میخواهیم توی متن تاریخ باشیم، اما نمیخواهیم به زبان سطحینویسها حرف بزنیم. میخواهیم حضور داشته باشیم، اما نمیخواهیم توی جمعی که عمق را فدای سطح میکند، حل شویم. ش امروز، تصویری از تناقضی لاینحل است: آمده تا دیده شود، اما میداند برای دیده شدن باید بهایی بدهد که شاید از ندیده شدن هم تلختر باشد.
باغ پستهای که ش ساخت، امروز شده استعارهای از همه ما. ما هم هر کدام باغچه کوچکی داریم. ولی از ترس اینکه یکی از کنارمان بیتفاوت رد نشود، هی دست تکان میدهیم و فریاد میزنیم: «من اینجام، منو ببین».