

بامداد جمعه ۲۳ خرداد، لخت، تنها و مست روی تختخواب دونفره خوابیده بودم. زاویهدیدم شکم و پاهای پرموی یک مرد خاورمیانهای بود. در پسزمینهی تصویر صدای اذان صبح میآمد: ترکیبی که معمولاً در فیلمهای جشنوارهای برای ترسیم زندگی متناقض ما به نمایش درمیآورند و من همواره گمان میکردم که قلّابی است. داشتم به بدبختی خودم فکر میکردم؛ به اینکه هیچ دلخوشیای در زندگی برایم باقی نمانده است و در بیشتر مهمانیها هم دیگر به من خوش نمیگذرد. مدّتی بود که هر بار الکل مصرف میکردم دیر به خواب میرفتم و زود از خواب بلند میشدم. پدیدهای که به گفتهی یکی از رفقا، به دلیل کمبود آب در بدن و محصولِ آدابِ افراطیِ حاکم بر فرهنگِ نوشیدنِ ایرانیان بود. وضعیتِ من در آن لحظه را امّا نه موهومی به نامِ فرهنگِ عمومی و افراط که بیشتر نوعی محافظهکاری و پسروی توضیح میداد: مردی در سیوپنجسالگی، لمس روی تخت، درگیرِ افکارِ منفی، سرشار از احساسِ مطرود ماندن، بدونِ هیچ امید و افقی نسبت به آینده و در نوعی سبکیِ گذرا، موقّتی و کاذب. در همین حالت بودم که صدای انفجار آمد و بعد از مدتی متوجّه شدم که «اسرائیل» به ایران حملهای هولناک انجام داده است.
۲۳ خرداد
یک روز تاریخی، اسرائیل به ایران حمله کرد، بالاخره.
در اوّلین روز حمله گیج بودم. تصمیم گرفتم که روزنگار بنویسم. مادرم در شهرک امید واقع در شمال شرق تهران زندگی میکرد و اسرائیل از ابتدای جنگ، به نقاطی در همان نزدیکی حمله کرد. از خواب که بلند شدم بدون هیچ درنگی، بهسوی مامان شتافتم. خانهی مامان، منظرهای وسیع بهسمتِ شرق تهران داشت که تا جنگلهای سرخهحصار و کوههای بالای آن امتداد مییافت. اسرائیل در حال حمله بود و ما میتوانستیم بهصورت زنده دود حاصل از انفجارها و شلیک پدافندها را مشاهده کنیم. تلویزیون هم روشن بود و اخبار و تصاویر باقی حملات را نشان میداد. در همان فضا با مامان بحث کردم که بهتر است از خانه خارج شویم، زیر بار نرفت و حاضر نشد که خانهاش را تنها بگذارد. مستأصل شدم و بیرون آمدم. شب را در کنارِ دو تن از رفقای صمیمیام ماندم. زوجی مهربان که با دو گربه زندگی میکنند و آن شب به من پناه دادند.
بنا بر یک باورِ رایج، گربهها در مجموع نسبت به انسانها بیتفاوت و بیعاطفهاند؛ یکی از گربهها امّا که متوجّه اضطراب و ترس من شده بود تا صبح به من چسبید و نشان داد که این باور نیز، مانند بسیاری از دیگر باورهای رایج، چقدر سست و بیپایه است. بیاساسترین باور امّا مصونیت ایران از تجاوزاتِ اسرائیل بود.
آن شب را پنجتایی در سالنِ پذیراییِ خانهای در قلهک، دور از پنجرههایی که به کوچه راه داشت، در وحشتِ بمبارانِ اسرائیل، کنارِ هم خوابیدیم.
۲۴ خرداد
انتهای این بازی به همینجا میرسید. زودتر از اینها باید میزدند. جنگ است دیگر، آنهم با چنین موجودیتی. من تصور میکنم که جمهوری اسلامی نمیدانست که دقیقاً وارد چه کارزاری شده. حالا دارند میفهمند و ایران دیگر آیندهای نخواهد داشت.
در روزِ اوّل جنگ پیغامی روی گوشیام ظاهر شد که من را هیجانزده و بیتاب کرد. از شخصی که پنج ماه بود در قطعِ ارتباطِ کامل بودیم. از حالِ خودم و مادرم پرسیده بود و به جزئیاتی اشاره کرده بود که باتوجهبه رابطهی کوتاهمان، باور نمیکردم در یاد داشته باشد.
تا ساعتِ سه شب چَت کردیم. هر دو مضطرب بودیم و به یکدیگر احساس محبت، مراقبت، همدلی و امنیت دادیم. من گفتم که به یادش بودم و او هم گفت که همینطور.
در بهمنماه به این دلیل قطعِ ارتباط کرده بودیم که نیازها و انتظاراتمان از رابطه فرق میکرد. در واقع مرز گذاشته بودیم که آسیب نبینیم و بعد از پنج ماه، درست در زمانی که جنگندهها و موشکهای رژیم اسرائیل مرزهای ایران را نقض کرده بودند، ما هم مرزهای قراردادیِ بینمان را شکستیم. «مرز»ها در جنگ بحرانی میشوند، چراکه در وضعیتِ جنگی مشخص نیست که چه کسی، چه چیزی و در کجا میتواند بر جای بماند. در جنگ معنای مرزها تغییر میکنند و به همین دلیل است که دو روز بعد، میلیونها نفر از مرزِ بینِ تهران و استانهای شمالی، این بار نه برای سفرِ تفریحی که برای فرار عبور کردند. من و مامان هم جزو همین گروه بودیم و پس از طیّ کشمکشهای فراوان، در چهارمین روزِ جنگ، از تهران خارج شدیم.
۲۵ خرداد
هماکنون صدای انفجار و پدافند به گوش میرسد. احساس میکنم توان روانی خروج از تهران را ندارم. برای همین با دیدن صف طولانی پمپبنزین به خانه برگشتم. چقدر من این شهر را دوست داشتم و نمیدانستم. ذهنم مدام برای خروج بهانه میتراشد. مامان هم مردد است و میگوید در خانهی خودم راحتترم. تصمیم گرفتن دشوار است.
در روزِ قبل خروج از تهران، سه بار نظرم تغییر کرد؛ اوّلین بار وقتی تصمیم به خروج گرفتم که اسرائیل چند زیرساخت را هدف قرار داد. وحشت کردم و به تصوّر آنکه زندگی ممکن است ناممکن شود، مامان را هم به ترک خانه متقاعد کردم. با عمویم تماس گرفتم و او هم رغبتی به خروج از شهر نداشت. فکر میکرد خطر خاصی ما را تهدید نمیکند. با بحث و استدلال فراوان مجابش کردم و بالاخره قرار شد که همان شب به اتفاق زنعمو و مامان از شهر خارج شویم. در ساعت شش عصر، با احساسی از آسودگیِ موقتی، زمانی که حملات دشمن برای مدتی کوتاه متوقف شده بود، بیهوشْ در بستر افتادم. چند ساعت بعد از خواب پریدم و احساس کردم که از تصمیمم منصرف شدهام.
نمیتوانم تصمیم به خروج از تهران بگیرم. ول کردن خانه و زندگی بیهیچ امیدی دشوار است. تا زمانی که خطر جانی نزدیکمان نباشد و آب و برق باشد میمانیم. دلم میخواهد در قلب ماجرا تماشا کنم که چه اتفاقی میافتد. نوعی آرامش کاذب دارم. آرامش ایستادن در پای تابوتی که برایت معنا و خاطرات فراوانی دارد.
از زمانِ خروجِ عدهای از تهران، بحثی بر سرِ ماندن یا رفتن شکل گرفته بود. بر سر ضرورت یا درستیِ خروج از شهر. من دیگران را به رفتن تشویق میکردم، امّا خودم تردیدِ بسیار داشتم. ذهنم بهانه میتراشید. ساعتِ دوازده شب با خانهی عمویم تماس گرفتم که بگویم ما از تصمیممان منصرف شدهایم. عمو خوابیده بود و نتوانستم با او صحبت کنم. در خانه بیقرار بودم و آسمان برای چند ساعت آرام شده بود. با مامان تصمیم گرفتیم که بهسمت خانهی من حرکت کنیم تا من که دستخالی از خانه خارج شده بودم، دستکم بتوانم مقداری وسیله بردارم. قرار شد که در راهِ برگشت باکِ ماشین را هم پر کنیم تا برای خروجِ احتمالی در روزهای بعد آماده باشیم.
تمام راه را با دیدن تهران میخواستم گریه کنم. به میدانِ هفت تیر که رسیدیم فضا از انسان خالی و از بوی باروت پر شده بود. صدای پدافند میآمد. تکتک تکههای آسفالت را میخواستم بغل کنم. تکتک لحظات این شهر زیبا، خانهام را. به خانه که رسیدیم کلی عکس گرفتم. گریه کردم.
لباسهایم را جمع کردم و لپتاپ، هدفون و اسپیکر را هم برداشتم. در خانه ناخودآگاه دور خودم میچرخیدم و الکی زمان را هدر میدادم تا دیرتر محل زندگیام را ترک کنم. در مسیرِ برگشت و در صفِ طولانیِ پمپبنزینِ بهار شیراز، اسرائیل مجدداً شروع به حمله کرد. پدافندها در فاصلهی چنددهمتریِ بالای سرِ ما فعال شدند. خیابان خالیِ خالی بود و بهجز صفِ پمپبنزین و لباسشخصیهای بیسیمبهدست، جنبندهی دیگری دیده نمیشد. لباسشخصیها طولِ خیابان شریعتی را بالا و پایین میرفتند و با سوءظن به اطراف مینگریستند. حکومت از مردم خواسته بود که هر تحرکِ مشکوکی را گزارش دهند. مأموران هم قاعدتاّ به دنبال جاسوسهای اسرائیل میگشتند. پس از نزدیک به یک ساعت، به انتهای صف رسیدیم و من برای بنزین زدن از ماشین پیاده شدم. یک چشمم به صفِ خودروها و چشمِ دیگرم به آسمان بود:
- آقا میبینی؟ دارن میزنن...
-نهههه، طوری نیست. با ما که کاری ندارن.
مردی بود چهلواندیساله، سوار بر ماشین شاسیبلندِ چینی که میگفت از شمالِ شهر در جستوجوی پمپبنزین به اینجا رسیده. گفتم که ما میخواهیم از تهران خارج شویم و در گیلان پناه بگیریم. او با خونسردی گفت که اتفاقاً دیشب از شمال به تهران برگشته است و هیچ «ترسی» ندارد، چرا که اسرائیل به مردم عادی کاری نخواهد داشت. این گفتوگو را در زمینهی صدای بمب و موشک، انگار در یک خوابِ آشفته میشنیدم. زمانی که به ماشین بازگشتم، وحشت مرا فراگرفته بود. احساس کردم که دیگر نمیتوانم در این شهر بمانم و باید هرچه زودتر از میانِ این حجمِ عظیمِ وهم و وحشت، از میان این کابوسِ هولناک، فرار کنم. پدافندها و موشکها شلیک میکردند و ما بهسمتِ خانهی مامان در حال حرکت بودیم. اتوبانِ همت مطلقاً خالی بود و تا چشم کار میکرد فقط ماشین خودمان را در آن میدیدم. در همین حین احساسِ فقدان و عذاب وجدانی دهشتناک بر من هجوم آورد. احساس میکردم که دارم تهرانِ تنها و وحشتزده را بیرحمانه به حالِ خود رها و به آن خیانت میکنم. احساس میکردم که دارم با بدعهدی و خودخواهی، خیابانها و درختهای شهرم را تنها میگذارم. حالتی گیج و مدهوش داشتم و صاف بر یکی از خطوط مستقیم اتوبان پیش میرفتم تا از هم نپاشم. حالتی که امیدوارم هرگز، هیچکسی، دوباره به آن مبتلا نشود.
ساعت دو صبح به خانه رسیدیم. یک ساعت منتظر شدیم. ساعت سه راه افتادیم و بعد، شانزده ساعت تا ماسال رانندگی کردم. وقتی رسیدیم، بعد از چهلوهشت ساعت خوابوبیداری، از هوش رفتم.
۲۶ خرداد
سختترین رانندگی زندگیام. یکی از درستترین تصمیمهای زندگیام. اکنون در آرامش و امنیت ماسال هستیم و باران میبارد. با «ژ» حرف زدم و بیآنکه به گذشته و تبعاتش فکر کنم، پیغامی عاطفی برایش ارسال کردم، اینکه: اگر ارتباطات قطع شد، بدون که من خیلی دوستت دارم و دوباره پیدات میکنم و دوستت خواهم داشت.
نوشت که: عزیز دلم، این جنگیترین پیام عاشقانهی ممکن بود. بهجای آنکه بنویسد «عاشقانهترین پیام جنگی ممکن».
در راه، خیلی به ما سخت گذشت. تازه از شهر خارج شده بودیم که مامان یکدفعه زد زیر گریه، به هوای مادربزرگم که به دلیل ناتوانی از راه رفتن، در خانهاش تنها مانده و سمعکش را برداشته بودند تا شدّت جنگ را احساس نکند. خانهی قدیمیِ مادربزرگ نزدیک به میدان پاستور و در کانونِ حملات شدیدِ دشمن بود. در طولِ راه، از تنها ماندنِ مادربزرگِ عزیزم، از تنها ماندنِ دیگر دوستانی که در شهر مانده بودند، غصهی فراوان داشتم، امّا چارهای نداشتم مگر آنکه احساساتم را بروز ندهم و خود را قوی نشان دهم. جدای از آنکه شدیداً بیخواب بودم، ماشین هم ایرادی پیدا کرده بود که موتورش در ترافیک سنگین، گاه به لرزش میافتاد. قبلاً هم چند باری اینطوری شده بود و تعمیر کردنش را به تعویق انداخته بودم. حالا خودم را سرزنش میکردم که اگر ماشین در مسیر خراب شود، احتمالاً چارهای نیست مگر آنکه در راه رهایش کنیم و با ماشینِ عمویم ادامه دهیم. با هجومِ چنین افکاری بهشدّت مضطرب میشدم و همزمان ماشینهایی را میدیدم که جا به جا به دلیل گرمای سوزانِ آفتاب، در شانهی خاکیِ راه متوقّف شدهاند و کاپوتشان را دادهاند بالا. پس از پنج شش ساعت برای مراجعه به سرویس بهداشتی در یک «مجتمع رفاهی» پارک کردیم. تصاویری که در آنجا دیدم آخرالزمانی بودند.
این درست بود که بسیاری از افراد به دلایل مختلفی که مهمترینش ناتوانیِ مالی بود، از تهران خارج نشدند. امّا این تصوّر هم صحیح نبود که خروج از تهران تنها به قشر خاصی از ثروتمندان اختصاص داشت. مجتمع رفاهی غلغله بود و در آن همهجور آدمی را میشد دید. بسیاری با موتورسیکلت و ماشینهای دربوداغون آمده بودند و از خانواده و عزیزانشان، از آدم گرفته تا حیوانات خانگی، بیشتر از ظرفیت وسیلهی نقلیه سوار کرده بودند. بسیاری به شهرستانها یا روستاهای زادگاهِ خود یا دوستانشان پناه میبردند، بسیاری هم چادر میزدند. بچههای عریانی را میدیدی که اینطرف و آنطرف میرفتند و صورتهای خستهی بزرگترها را که مستأصل و مضطرب بودند. آخرش چه میتواند باشد؟ کودکان گرسنه و مثلهشده مانند آنچه که در فلسطین رخ داده بود و میدهد؟ یا کودک آوارهی سوری که آبهای آزاد پیکر بیجانش را به ساحل بازگرداند؟ وقوعِ جنگ و به غلیان درآمدنِ نابهنگامِ غریزهی بقا، انسانها را برای لحظاتی، فقط برای لحظاتی، فارغ از مرزهای طبقاتیشان، در یک مسیرِ مشترک، در ترافیکِ سنگین خروج از تهران، گیر انداخته و انسانِ ساکن ایران را برای دمی، فقط برای دمی، به همان وضعیتی کشانده بود که انسانِ ساکنِ سوریه، عراق، لبنان یا فلسطین. جنگ میتواند جعلی بودن مرزهای ملی و طبقاتی را به انسانها یادآوری کند.
در تمامیِ فضای مجتمع رفاهیِ بین راه، شدیداً بوی فاضلاب میآمد. سرویس بهداشتیِ مجتمع تنها دلیلی بود که آن حجم عظیم از آوارگان در آنجا توقّف کرده بودند و در آن بهجز دو عدد دستشوییِ کثیف، فقط یک کلمن بزرگ برای عرضهی شربت وجود داشت. عدهای درست شبیه به هیئتهای مذهبی، شربتِ شیرین، خنک و زردرنگ را، در لیوانهای نحیفِ نایلونی، بین مسافران پخش میکردند. همهجا زباله ریخته بود و آفتابِ سوزانِ تابستان بر بوی نامساعدِ فضا میافزود. در طرفِ دیگرِ مجتمع، صفِ طولانیِ دستشویی به خیلِ عظیمِ ماشینها میرسید. مردم با بینیهایی پر از بوی فاضلاب برای دریافتِ یک لیوان شربت ازدحام کرده بودند و تمامیِ دیگر بخشهای اقامتگاه بسته و از سکنه خالی بودند. مجتمع رفاهی هم مانندِ حکومت غافلگیر شده بود و به ضروریترین وجه از ماهیتِ خود، یعنی دستشویی بینراهی بودن، عقب نشسته بود؛ درست مانندِ حکومت که بهجای محافظت مدنی از شهروندانش، صرفاً به پیدا کردنِ جاسوس و شلیکِ پهپاد و موشک بسنده کرده بود.
جنگ هیچ چهرهی انسانیای ندارد و تمامیِ هستیها را به شکنندهترین وضعیتِ خود میکشاند.
ظهر ۲۷ خرداد
جنگ ادامه دارد. پس از روزها ورزش کردم. اگر مدت زیادی آواره شویم باید به فکر چاره باشیم. احساسات متناقضی دارم. از دیگران آرامترم، اما میدانم که این آرامش ناپایدار است. آينده بسیار تیرهوتار است.
هوای گیلان عالی بود. خنک و بارانی. کارمان شده بود زندگی روستایی و دنبال کردنِ اخبار و شمارش روزها برای بازگشت. در شهر بهجز خودمان کسی را نمیشناختیم، اما برخورد اهالیِ بومی با دیگران مناسب بود. من روزها به پیادهرویهای طولانی میرفتم و در مسیر بیشتر از آدم به سگ، گاو، گوسفند و پرنده بر میخوردم. مسیرم از میانِ شالیزارهای سبز و زیبا میگذشت و وقتی به آنها مینگریستم بغض میکردم و افسوس میخوردم. چندین بار سمفونیهای شمارهی 7 و ۱۱ شوستاکویچ را گوش دادم. از گوش سپردن به این قطعات که دربارهی «انقلاب» و «مقاومت» بودند خسته نمیشدم. ماسال شهرِ کوچکی بود و در جنگ مورد اصابتِ دشمن قرار نگرفت. شبها امّا بارها با شنیدن صداهایی که از باران یا مزارع اطراف بر سقفِ خانهی روستایی فرود میآمدند، به خیالِ حملهی اسرائیل از خواب پریدم.
ما بهتدریج به جریانی از زندگی دور از خانه پیوستیم. شبِ سهشنبه یک جلسهی کتابخوانیِ آنلاین داشتیم که اعضایش تصمیم گرفته بودند حتّی اگر فقط یک نفر هم در جلسه حاضر شود، آن را برگزار کنند. اینترنتها هنوز قطع نشده بود و جلسه میانِ بهت، امید و ناامیدیِ حاضران برگزار شد. عمویم دستگاه چمنزنیِ خانگی را به راه انداخته بود و روزها چمنهای باغ را کوتاه میکرد. ناهارها را مامان و زنعمو درست میکردند و شامها را من. در باغ یک درختِ آلوچه بود که خانواده از روزِ دوم تصمیم گرفت که برنامهای برای چیدنِ میوههایش و درست کردنِ رُب ترتیب بدهد. طبقهی بالای ساختمان نیمهکاره بود و من در گوشهای از آنجا برای خودم تشکی پهن کرده بودم و بیشترِ اوقات آنجا میماندم. وقوعِ جنگْ مرزِ میان من و خانواده را مخدوش کرده بود و من هم، به دنبالِ فضایی برای تنهاییِ خودم میگشتم.
در مدتزمانِ جنگ با «ژ» و تقریباً تمامیِ کسانی که دوستشان داشتم از طریق اینترنت، پیامک یا تلفن در تماس بودم. برایم عجیب بود که چگونه میتوانستم به این راحتی به دیگران تلفن کنم، چراکه از تماسِ تلفنی وحشت داشتم. جنگ در اینجا هم مرز میانِ من و یکی از ترسهایم را برداشته و مجبورم کرده بود که آن را پشت سر بگذارم.
خوشاقبال بودم که چند نفر از دوستانم همزمان با من به گیلان آمده بودند و توانستیم چند باری در رشت همدیگر را ملاقات کنیم. دیدار و گپ با رفقا بیش از تمامیِ دیگر رویدادهای آن روزها برایم دلگرمکننده بود، شاید به این دلیل که ورای نزدیکیِ ضروریای که هرکسی با خانوادهاش داشت، از تداوم «زندگیِ شخصی»ِ پیشین خبر میداد؛ همان زندگیای که همگی به دلیلِ تهاجم اسرائیل مجبور به ترکش شده بودیم و در کافهها و خیابانهای رشت، زیر حملاتِ گاهبهگاهِ اسرائیل، حضور دوبارهاش را حس میکردیم. ما در دوران جنگ کیلومترها راه میآمدیم، فقطوفقط به این خاطر که یکدیگر را در آغوش بگیریم، لبخند بزنیم و از امیدها و ترسهایمان بگوییم.
شب ۲۸ خرداد
امروز چند انفجار شدید در تهران رخ داد. در پردیس و لویزان و حسینآباد و جردن. تکتک این محلها را در زندگیام به یاد میآورم. پردیس که محل کارگاه پدرم و مدتی دفتر و استودیوی خودم بود. لویزان که نزدیک به خانهی مامان بود و از دهسالگی در آن زندگی کردم. حسینآباد که میخواستیم برای مامان در آن خانهای بخریم و نخریدیم. جردن که در یکی از کافههایش با «ژ» قطع ارتباط کرده بودیم...
از امروز احساس میکنم که کمکم دوران مسافرت تمام شده و آدمها کلافه شدهاند.
عمو و زنعمو پنجشنبهشب دو نفر از دوستانشان را از انزلی به ماسال دعوت کردند. من از ظهر بهقصدِ دیدارِ رفقایم به رشت رفته بودم و عصری به خانواده ملحق شدم. برنامه داشتند تا درختِ آلوچه را بتکانند و به راهنماییِ دوستشان رب درست کنند. کارها که تمام شد همگی برای استراحت به داخل خانه آمدیم و درحالیکه پاتیلِ ربِ آلوچهی وحشی روی اجاقگاز قلقل میکرد، در سالنِ کوچکِ خانه دورِ هم جمع شدیم. از من خواستند که برایشان تار بزنم. تار را، اگرچه که سالها بود به آن دست نزده بودم، لحظهی آخر در کنارِ دیگر وسایلِ ضروری از خانهام برداشته بودم. شب، زمانی که شروع به نواختن کردم، لرزشی خفیف در بدن و صدایم احساس کردم.
به حال گریه افتادم. کاروان شهید لطفی را زدم. چند تصنیف از دلکش و مرضیه. آراز آراز به یاد بابا.
همهی ترانهها را بهصورت جمعی زمزمه میکردیم، امّا ساز و مضرابها، در دستانم سنگینی میکردند. در درونم، از احساسِ استیصال و ناتوانی درهمشکسته بودم. احساس میکردم به چیزهایی دلبستهام که فرسنگها از من دورند و جنگ نخواهد گذاشت که دیگر هرگز در آغوششان بگیرم؛ از «ژ»، مادربزرگم، خانهام، کتابهایم، خیابانهای مرکز شهر و تمامی عزیزانی که در تهران مانده بودند جدا افتاده بودم و رنج میبردم. به پایانِ جنگ، مانندِ دیگر افراد خوشبین نبودم. حملهی اسرائیل را آغازگرِ دورانی تاریک و تجاوز به مرزی میدانستم که با هر گرفتاری و حقارت هم که شده، محدودهای برای زندگی ما ساخته بود. تمامیِ خطوط را محو و لغزان میدیدم و زندگی و احساساتم را در زیرِ بارِ جنگ و این مسافرتِ اجباری، پوسیده و ازرمقافتاده درک میکردم.
روزها، دور از خانه، میگذشتند و هر روز بیمعناتر از روز گذشته.
۲۸ خرداد، آخرین روز جنگ بود که روزنگار نوشتم.
در تاریخ ۲ تیر ۱۴۰۴ آتشبس شد و در شبِ آخر، رژیم اسرائیل تا میتوانست تهران را در هم کوبید. با گذشتِ چند روز مرزها بهظاهر، بر سرِ جای خود بازگشتند و کسانی که رفته بودند دوباره در خانهی خود ساکن شدند. گفته میشد که جنگ به پایان رسیده است و افراد و چیزها هم وانمود میکردند که به حالتِ سابق بازگشتهاند، امّا دیگر هیچچیز مانندِ دوران پیش از جنگ نبود: من به همان زاویهدیدِ خسته و افسرده در بسترِ ناامیدی بازگشتم، امّا از انجامِ کوچکترین امورِ روزمره ناتوان بودم. دستاندرکارانِ حکومت پیروزیشان را جشن گرفتند، امّا مشخص بود که این بار بدجوری وحشت کردهاند. رابطهام با «ژ» دوامی نیافت و به همان نقطهای که در پیش از جنگ بود بازگشت. خانهی عزیز و زیبایم هم هرچند به حرارت زندگی دوباره گرم شد، امّا به معشوقی میمانست که میترسد هر لحظه رها شود. از زمان پایان جنگ مدام خیال میکنم که هر لحظه یا شبی، در غفلت و بیخبری، ممکن است دوباره مجبور به ترکِ خانه و زندگیام شوم. برای آن آمادهام؟ گمان نمیکنم. دوست ندارم که آماده باشم.
جابهجا شدنِ مرزها در طولِ جنگ، موقعیتهایی نابهنگام آفرید و ارادهی فردی مرا تا مرزِ ناتوانیِ کامل، تحلیل برد. علاقه داشتم که میتوانستم اثراتی مفید و مثبت برای زندگیِ دیگر انسانهای همدرد با خودم بیافرینم، برای شهر و تمامیِ سرزمینهای همسرنوشت با سرزمینِ خودم. امّا در نهایت فقط موفق شدم که خود و اطرافیانم را برای چند روز از میان مهلکه نجات دهم و به امنیتی کاذب برسانم. نجات دادم؟ گمان نمیکنم، چراکه ما انسانها هرگز بهتنهایی توانِ ایستادن برابر روحِ ویرانگرِ جنگ را نخواهیم داشت. ویرانی رو به گسترش است و در جایی و زمانی بالاخره گیرمان خواهد انداخت.
زمانی که به خودم، «ژ»، مادرم، عمویم، زنعمویم، مادربزرگم و تمامی دیگر عزیزانم در طول جنگ فکر میکنم به این نتیجه میرسم که همهی ما انسانهای بیپناهِ ساکن در ایران، فارغ از مرزها و تفاوتهایمان، تا چه اندازه تنها هستیم و چقدر به انسانهایی همدرد و شبیه به خودمان، نیازمندیم.
در لحظهی آغاز جنگ، مغموم و تنها در اتاقخوابم دراز کشیده بودم و در پایانِ آن، شبی را به یاد میآورم که در وحشتِ نقضِ آتشبس، بیپروا روی چمنهای پارک لاله دراز کشیدیم و با ولع، به منظومهی ستارگان آسمان خیره شدیم؛ به همان آسمانی که دوازده روزِ تمام پذیرای آتش جنگ بود و اکنون به تمامیِ ساکنین خاور میانه، به تمامیِ زندگان و مردگان، معصومانه نگاه میکرد. در پسزمینه، صدای عزاداریِ مذهبی میآمد و ما باوجودِ اعصابخردی و ترس، همدیگر را در آغوش گرفتیم و در پیشگاه آسمان، با یکدیگر حرف زدیم: از آدمها و جنگ گفتیم، از زندگی و گذشته، آینده و امید.
زمین در زیر بدنهایمان، سبز و تاریک و نمدار بود و ستارههای بالای سر، دور و کمرمق به نظر میرسیدند. آسمان و ستارگانش به نُتهای یک سمفونی ناتمام شبیه بودند که دیده میشدند، امّا صدایی نداشتند.
با چشمهای بسته در قلب تهران، دراز کشیده بودیم و فکر میکردیم: به تنهایی و همراهی، پیوستن و جدایی؛ فکر میکردیم به مرزهایی که ما را از خودمان و خودمان را از خیالمان، با بیرحمی تمام جدا میکردند.
هاینر مولر نمایشنامهنویس شهیرِ آلمانی، جملهای درخشان دارد: «یا همگان با هم رستگار میشویم یا هیچکس بهتنهایی رستگار نخواهد شد.»