

صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشمها هنوز بستهاند. گوشم را در جستوجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز میکنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ میچرخم بهسمت در اتاقخواب و چشمانم را باز میکنم. بهجای در اتاق، پردههای کلفت پنجره را میبینم؛ چراغی در ذهنم روشن میشود که اینجا اتاقخواب کودکیام نیست، که مامان اصلاً اینجا نیست و تهران خیلی از اینجا دور است.
چرا ذهنم پرواز کرده؟ پیش آمده بود که روز بعد از برگشتن از سفر به ایران با این تصور بیدار شوم، اما امروز چرا؟ چراغ دوم در ذهنم روشن میشود که پنج روز از شروع جنگ گذشته و حملههای هوایی در جریاناند و چراغ سوم مثل نورافکنی ترسناکترین گوشهی هشیاریام را روشن میکند که دو روز است ارتباط تلفن و اینترنت قطع شده و از همه بیخبرم.
تلفن را از روی پاتختی برمیدارم و تکتک آدمها را در تکتک پیامرسانها چک میکنم، هنوز آخرین زمان اتصالشان همان دو روز پیش است. دوباره تلفنهایشان را یکییکی میگیرم؛ یا کسی جواب نمیدهد یا صدای کسی میآید که با کس دیگری حرف میزند.
الو؟ الو؟ صدای من میآد؟ الو؟
میدانم که کسی صدای من را نمیشنود. به خودم دلداری میدهم که آنها کنار هماند و حواسشان به هم هست. در عوض من باید از تخت بیرون بیایم، دوش بگیرم، چای صبح را درست کنم و بنشینم پشت میز کارم و درست مثل یک روز معمولی پیامهای «گود مورنینگ!» را ببینم که یکییکی در پیامرسان داخلی شرکت ظاهر میشوند. کسی از من نمیپرسد که چرا صبحها سلام نمیکنم و من هم سعی میکنم به خوشوبشهای آدمها و آزاردهندگی این زندگی معمولی که جلوی چشمانم جریان دارد توجه نکنم. با دوربین خاموش در جلسههای آنلاین شرکت میکنم، چون تصویر حقیقی من زنی است که هر روز باید بدون آژیر و گروه امداد به وسط جهان فروریختهاش برود، آجرها را کنار بزند و زیر آوار دنبال آن زندگی معمولی بگردد.
میروم روی واتساپ و آخرین پیام لیلا را میخوانم که آرام شوم. اگر نتونستم وصل بشم نگران نشو. اوضاع اینترنت خیلی خرابه. ترافیک هم افتضاح بود...
لیلا، کاش حرفی بزنی، مثل آن شب سالها پیش که روی صندلیهای فرودگاه نشسته بودیم. تو و برادرم و مادرم آمده بودید بدرقهام کنید، بارها را تحویل داده بودم، ولی تا پرواز وقت بود. چهارنفری نشسته بودیم روی دو ردیف صندلی فلزی روبهروی هم، از جایم تکان نمیخوردم و اشکهایم سرازیر بودند. نمیتوانستم حرف بزنم و اصلاً نمیدانستم چه بگویم. اشک بهجای همهی اینها میآمد. من اهل رفتن نبودم، اما اهل گشتن بودم و انگار مثل آلیس به دنبال آن خرگوش عجیب توی سوراخی پریده بودم که نمیدانستم به کجا راه میبرد. تو بغلم کردی و گفتی: «اون در رو میبینی که مردم ازش میآن تو؟ یه سال دیگه تو هم از همون در میآی تو. چشم به هم بزنی گذشته.»
از میان اشکها به آدمهای ازسفربرگشته و آدمهای بهاستقبالآمده و آغوشها نگاه کردم. از تصور آن لحظه پاهایم جان گرفت و بلند شدم. وقتی از گیت رد شدم، انگار پردهای نامرئی پشت سرم فرود آمد و من را از همهی چیزهای آشنا جدا کرد. اینسوی پرده من بودم و تنهاییام که با هم بهسوی ماجرایی میرفتیم که تا امروز ادامه دارد. اشکها تمام شده بود، روی صندلیهای انتظار نشستم. همهی پروازهای خارجی یکی دو ماه بعد از آن روز به فرودگاه دیگری منتقل شدند. من بارها بعد از آن به تهران برگشتم، ولی هیچوقت از آن دری که تو نشان داده بودی برنگشتم. آن در انگار رؤیای باغی در نیمهشب بود که در نور صبح از میان رفته بود. آن کسی که هر بار از آن درهای دیگر برمیگشت، منِ آن شب نبود.
تنها روی تخت نشستهام، سرم را در دستانم گرفتهام و در استیصال و ناباوری اشک میریزم. چند تا تیروتخته و یک آچار هم روی زمین جلوی تخت افتادهاند و گوشی تلفن روی میز کنار تخت مانده است. یک ماهی هست که در این شهر اروپایی هستم؛ شهری که کوچهپسکوچههای گوتیکش برای خیلیها رؤیایی و زیباست، اما برای من گویی دالان تاریک و نموری است که آلیس را میان ماجراجوییهایش به میان قرونوسطا برده باشد. بعد از جستوجوی زیاد، در آپارتمانی که ظاهر مرتبی دارد و دستشویی و حمامش مال هشتاد سال پیش نیست، اتاقی اجاره کردهام. دختر صاحبخانه هم ظاهر مرتب قرن بیستویکمی دارد، ولی بدقلق و بیحیاست و به هر بهانهای شکایت میکند.
اتاق من کمد ندارد و چند وقتی است میخواهم کمدی را که در یک اتاق دیگر است به داخل اتاق بیاورم. دختر صاحبخانه را راضی میکنم که دوتایی کمد را هل بدهیم، اما کمد از یک اتاق بیرون میآید و از در دیگری تو نمیرود. خیلی سنگین است و زورمان به بلند کردن و چرخاندنش نمیرسد. از او میپرسم چطور میتوانم کمک پیدا کنم و او جواب درستی نمیدهد و میگوید باید از دوستانت بخواهی... کدام دوست؟ دانشگاه شروع شده، اما هنوز کسی نیست که اسمش را دوست بگذارم. شاید مثلاً بتوانم به رضا بگویم، اما دلم نمیخواهد.
سر آخر به این نتیجه میرسم که باید کمد را باز کنم، جابهجا کنم و دوباره سر هم کنم. روزی که میدانم دختر تا چند ساعت نیست دستبهکار باز کردن کمد میشوم. تختهها را که باز میکنم تازه میفهمم که هرکدام از تختهها هم بهشدت سنگیناند. آنها را با سختیِ فراوان به اتاقم میآورم و خستهوکوفته روی تخت میافتم. نمیشود اینجا رهایش کرد. بلند میشوم و سعی میکنم تختهها را بههم جفت کنم که بتوانم پیچها را ببندم، اما دریغ که یکنفری شدنی نیست. با خودم فکر میکنم حتی یک نفر دیگر هم نه، فقط یک انگشت لازم دارم که آنطرف تخته را نگه دارد تا بتوانم آن پیچهای لعنتی را ببندم تا وقتی دختر صاحبخانه برمیگردد این صحنه را نبیند.
تلفن را برمیدارم و شمارهی رضا را میگیرم، درحالیکه بهزور بغضم را کنترل میکنم شرایط را برایش توضیح میدهم و از او خواهش میکنم که برای کمک بیاید. او میگوید نمیآید، چون کمی خسته است... همین.
باورم نمیشود؛ هرگز فکر نمیکردم بشود به درخواست آشنایی که در استیصال است، اینطور راحت نه گفت.
هقهق که تمام میشود، از میان صدای نفسهایم در سکوت، صدای دیگری میشنوم که میگوید: «تو تنهایی، مطلقاً تنهایی و هیچکس نیست که به کمکت بیاد. خودتی و خودت.»
این کلمهها که خوب تهنشین میشوند، بلند میشوم و با سختی فراوان چند تا از پیچها را میبندم که کمد دوباره شبیه کمد بشود. دستوپاهایم کبود و زخمی شده و بدنم تا چند روز بعد از آن کوفته بود و درِ آن کمد هم هیچوقت درست بسته نشد، ولی آن بانگ تنهایی که آن روز در درونم متولد شد، هنوز با من است؛ صدایی با قطعیتی فرابشری که هر بار بلند میشود و عریانی تنهایی را به چشمم میآورد.
کیف بزرگی روی شانهام است و در صف انتظار ایستادهام. هوا رو به تاریکی میرود و سردتر میشود. بارانی نازکی را که تنها بالاپوشی است که همراه دارم از کیف درمیآورم و میپوشم، تلفنم را از کیف درمیآورم و در جیبم میگذارم که اگر زنگ زد بفهمم. بهخاطر المپیک زمستانی، تعداد مسافران چند برابر معمول است و باید چند ساعتی منتظر بمانیم. دیشب با کشتی از شهر کوچکی که در آن مستقر شدهام به شهر بزرگ آمدهام که میم را ببینم. میم را از روزهای اول دانشگاه میشناسم. اما امروز که دوازده سال از آن روزها گذشته، من به او دل باختهام و تصویری که با هم از آینده ساختهایم، من را از میان شهر گوتیکی که در آن کسی را برای بستن یک پیچ نداشتم پرواز داده و کنار زیباترین اقیانوس دنیا فرود آورده است.
میم دوازده سال پیش روی نیمکتهای سبز کلاسهای دانشگاه تهران کنارم نشسته بود و روی کاغذ جزوهاش با خودنویس و خط خوش نوشته بود: من با اتوبوس جمالزاده میروم تجریش، اگر مسیر تو هم همین است، از این به بعد با هم بریم؟ و کاغذ را گرفته بود طرف من. منِ هجدهساله نمیخواستم و نمیدانستم باید با چنین رابطهای چه کنم، اما بهمرور و در طول سالهای دانشگاه رابطهمان به دوستی خوبی تبدیل شد؛ دوستی که در کوه و جاده با چشمان بسته به او اطمینان میکردم.
سالها بعد از کانادا آمد، نه برای دیدن شهر گوتیک، برای دیدن من و برای ارائهی پیشنهاد ناتمامش. این بار تقریباً سیساله بودم و در آن چاه قرونوسطایی نوری آشنا دیدم که مثل خورشیدی، ظلمات آن کوچههای تاریک را روشن میکرد. شهر زیبا شده بود و من بَلَد محلهها و کافههای کوچک آن و شببیداری بود و پارچهای گِلی سَنگریا1.
داستانمان عاشقانهای بینقص بود و تنها حسرتمان زمان ازدسترفته بود که کلی وقت برای جبرانش داشتیم. او هنوز با خودنویس مینوشت و نامههایش را در هر دیدار به من میداد، و من آن خطوط را میخواندم و جریان عشق و امید و آینده را حس میکردم. کافی بود برنامه را درست بچینیم و راهی برای نزدیک شدن پیدا کنیم. بعد کمی آمدورفت داشت و وقتی هر دو فارغالتحصیل میشدیم، زندگی را آجربهآجر کنار هم میساختیم و از آن دوازده سال میگفتیم و از آنهمه خاطره و بزرگ شدن و خاکستری شدن موهایمان کنار همدیگر. قدم اول را او برداشته بود و قدم دوم را من. اما قدمی که من برداشتم انگار در بارگاه ملکهی سرخ آلیس در سرزمین عجایب به زمین رسیده بود؛ همان ملکه که با کوچکترین حرفی و مخالفتی دستور میداد: «سرش را بزنید، اعدامش کنید!» و او عشقمان را گردن زد. در آن شب تاریک و سرد، من که از میدان انقلاب تا تجریش با او نرفته بودم، میان دو قاره معلق مانده بودم، منتظر یک کشتی که بیاید و مرا به خانهام برساند؛ خانهای که کسی در آن منتظرم نبود. انتظار صدای زنگ تلفن در آن صف طولانی، مثل دو آینهی موازی بودند که تصویر من تنها در کنار اقیانوس بینشان تا بینهایت تکرار میشد.
چند روز از اعلام آتشبس میگذرد. آخر هفته است، به زندگی برگشتهام و کتابخانه را گردگیری میکنم. چشمم به کارتتبریکی میافتد با تصویری از یک پروانه با بالهای آبیرنگ که روی گلی نشسته است. من همهی کارتتبریکهایی را که در آن کسی چیزی برایم نوشته باشد نگه میدارم، اما فقط چند تا از عزیزترینهایشان را روی کتابخانه میگذارم. به یاد دارم روزی که این کارت به دستم رسید در یک غروب پاییزی در آپارتمان کوچکم، جایی بین این چندهزار کیلومترها تنها بودم. تازه جابهجا شده بودم، این بار فقط صد کیلومتر و کنار همان اقیانوس، اما جابهجایی بعد از پنج سال و از شهر کوچک به شهر بزرگ رنج زیادی داشت. خیلی خسته بودم. وقتی کارت را خواندم، آن چند کلمهی ساده چنان خورشیدی در دلم تاباندند که انگار همهی خستگیها آب شد و از چشمانم سرازیر شد.
روزی که آن نامه به دستم رسید، دو سه ماه بعد از فارغالتحصیلی بود. پنج سال قبل از آن را در شهری بهشتگونه، به دانشجویی گذرانده بودم و در اتاقی در زیرزمین بدشکلترین ساختمان دانشگاه کار میکردم. من آن روزها در جوار آب و درخت، آرام بودم و در راهروهای عجیب و اتاقهای تودرتوی زیرزمین آن ساختمان که آن را سیاهچال مینامیدم، برای صداها و بوهای عجیب داستان میساختم. بوی عطر عجیبی که عصرها، وقتی هیچکس نبود میآمد، یا صدایی که وقتی تنها در شبِ یک روز تعطیل تمرینهای دانشجوها را میخواندم و نمره میدادم از دور شنیده میشد. منی که درس پژوهش و آزمایش و تحلیل داده میخواندم، ترجیح میدادم آن صداها و بوها را به ارواح سیاهچال نسبت بدهم و داستان دختر دانشجوی دکتری را بگویم که روحش قبل از فارغالتحصیلی در آن سیاهچال محبوس شده است. روی پسزمینهی کامپیوترم جملهای نوشته بودم: من تمرین میکنم هر روز تا قبل از صبحانه، شش امر غیرممکن را باور کنم. این جمله را ملکهی سفید به آلیس میگوید و آلیس با کمک آن باور میکند که میتواند موجودی خیالی را شکست دهد.
دان مرد نسبتاً مسن کاناداییای بود که سرویسهای بهداشتی آن طبقه را تمیز میکرد. صبح خیلی زود قبل از اینکه ما کارمان را شروع کنیم میآمد و تا ظهر بیشتر نمیدیدیمش. اوایل فقط از کنار او رد میشدم، قدش بلند بود و آرام راه میرفت، در چهرهاش نوری نبود، بیشتر خستگی بود. خورشیدی در دستانش نداشت، بهجای آن سطل آبوجارو و شوینده داشت. او کاری به کار من و تنهاییام که به هم عادت کرده بودیم نداشت. یک بار که پرسوجو کرده بودم چرا زبالههای اتاق کارمان را نبردهاند، کنار در ظاهر شده و در زده بود. با صدایی بم که بهسختی شنیده میشد و نگاهی نافذ برنامهی بردن زبالهها را برایم توضیح داده بود و نشانم داده بود که چند کیسهی یدکی را زیر سطل میگذارد که اگر ضروری شد، بتوانیم آن را عوض کنیم. از آن به بعد هرازگاهی در راهرو با هم حرف میزدیم. از کتاب داستانهای هزارویکشب میگفت که از کتابخانه امانت گرفته بود. میگفت داستانهای بیپرده و بیسانسور آن را دوست دارد. خوب که فکر میکنم، در آن زیرزمین دانشمندپرور، دان تنها کسی بود که با او از ادبیات داستانی حرف زدم و لابد یک جایی در یکی از صحبتهای کوتاهمان از داستانهای سیاهچال گفتم. دان سمت راست آن کارت در چند خط ساده و مهربان برایم آرزوی موفقیت کرده بود و گفته بود دلش برای دیدن من در سیاهچال تنگ خواهد شد. اما سمت چپ در گیومه عبارتی نوشته بود، تمثیلی از شرق، از هزاران کیلومتر دورتر از او که دانستم به نقل از هزارویکشب است: زیباتر از ماه شب چهارده.
دان با این یادداشت هم خورشیدی در دلم روشن کرد و هم مفهومی به مفاهیمی که ماه برایم تداعی میکند اضافه کرد.
گردگیری را کنار گذاشتهام، روی صندلی مطالعه نشستهام و به پروانهی روی کارت نگاه میکنم و خوب میدانم که چرا این کارت از عزیزترینهاست، چون به یادم میآورد که به شکوه آدمهای معمولی ایمان دارم. به قسمت کردن راه نفسگیر تنهاییام با آنها، برای اینکه لختی با هم به تماشای پروانهها، به تماشای ماه بنشینیم.
1.سنگریا نوعی نوشیدنی سرد است که از ترکیب شراب و تکههای میوه درست میشود و در تابستان با یخ مینوشند.
عنوان متن از شعر غربت از سهراب سپهری وام گرفته شده است.