icon
icon
اثری از کتی کلویتس
shurum enlarge
اثری از کتی کلویتس
نام‌ناپذیر
نویسنده
ریحانه معصومی علا
زمان مطالعه
7 دقیقه
اثری از کتی کلویتس
shurum enlarge
اثری از کتی کلویتس
نام‌ناپذیر
نویسنده
ریحانه معصومی علا
زمان مطالعه
7 دقیقه

در ورشو، دخترکی چنین می‌گفت:

 اگر می‌خواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمی‌شوم،

 ولی باید بدانی که تمام این مردگان

 در من زوزه می‌کشند و من سراپا، سراپا خاکسترم.

 ببوس مرا،

ولی ای‌کاش این بوسه تلخ‌کامت نکند.

 ژیو بوگزا

 

ویدئوها را با فاصله می‌بینم؛ مثل دیدن یک کلیپ که می‌دانی قرار است چیزی بپرد روی صفحه و بترساندت. بعضی‌ها را رد می‌کنم. تابِ ویرانی‌اش را ندارم. این یکی که می‌رسد، نمی‌توانم ردش کنم. زن به ترکی حرف می‌زند؛ این گرفتارم می‌کند. خم شده روی یک تخت، در یک سوله (سردخانه؟). آن‌که درونِ کاورِ مشکی است، پسرش است. مردی پشتِ زن ایستاده که او را نگه می‌دارد (انگار می‌ترسد اگر رهایش کند، زن فروبریزد). زن ضجه می‌زند؛ به پسرش می‌گوید آمده و عذر می‌خواهد که دیر کرده؛ عذر می‌خواهد که منتظرش گذاشته. «دیر» که می‌گوید، حالا فاصله‌ی بین دو جهان است که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند پرش کند. فاصله می‌اندازم بین خودم و آن زنِ داغدار، که بتوانم نفس بکشم. زن خم شده و جسدِ داخلِ کاور را به سینه فشرده. مرد دست از عقب کشیدنِ زن کشیده؛ تسلیم شده، خم شده روی آن دو، دارد گریه می‌کند. زن می‌گوید: «من اگر می‌دانستم، برایت پتو می‌آوردم؛ نمی‌گذاشتم بدنت این‌طور «یخ» باشد.» در این لحظه، آن دیوار که چیده‌ام تا فاصله بیندازد بین من و زن، آوار می‌شود روی سرم. زن دستم را می‌گیرد، می‌کشد و می‌گذارد روی تنِ پسرش، که یخ است. من تا آن لحظه دست به مرگ نزده بودم؛ حالا زده‌ام.

 

دخترِ جوان، بعد از آن‌که گلوله به سینه‌اش نشسته، به پدرش که کنارش بوده، گفته: «سوختم».

 

زن که دخترش را کشته‌اند، با شوهرش سرِ مزارِ دختر است. تنها هستند. فقط یک نفرِ دیگر آن‌جاست که دارد فیلم برمی‌دارد. زن گریه نمی‌کند؛ مویه نمی‌کند. زن فریاد می‌کشد. جریانِ فریاد از خودِ زن بزرگ‌تر می‌شود؛ مثل وقتی که برقِ فشار قوی به کسی وصل کرده باشند، جریانِ جیغ، بدنِ زن را راست، خشک و شکننده می‌کند. زن مثلِ تکه‌چوبی روی قبر می‌افتد. این ژستِ بدنیِ کسی است که دردش از دایره‌ی کلماتش بزرگ‌تر است.

 

فیلم‌هایی از کهریزک بیرون آمده. در یکی‌شان، پدری دوازده دقیقه، بدون کات، از مسیری که رفته تا جنازه‌ی پسرش را پیدا کند، فیلم برداشته. دوازده دقیقه قدم زده، بی‌آن‌که بایستد. همه‌جا جسد است: سوله‌ها، اتاق‌ها، راهروها، بیرون، پیاده‌روها، محوطه‌ها، خیابان‌ها. همه‌جا جسد ریخته‌اند: زن و مرد و نوجوان و جوان و پیر. برخی پیچیده در ملافه، برخی در لباسِ همان روزی که کشته شده‌اند؛ برخی غرق در خونِ تازه یا خشک‌سده، برخی با چشمِ باز، برخی با لوله‌هایی در دهان، برخی با سوند، برخی عریان؛ برخی با چهره‌ای وحشت‌زده و برخی با جمجمه‌های شکسته و بدن‌هایی فروپاشیده. همه ریخته شده، تل‌انبار شده... ویدئو تمام نمی‌شود... این آدم‌ها که این‌چنین حرمتِ عریانی و عزت‌شان پامال شده، عزیزِ کسانی هستند که وقتی در خانه خوابیده بودند، بی‌پتو نمی‌گذاشتندشان... ویدئو تمام نمی‌شود و دلم می‌خواهد در آن لحظه مرده‌شور باشم؛ بروم، از زمین برشان دارم؛ تک‌به‌تک‌شان را از آن کیسه‌های سیاهِ پلاستیکی بیرون بیاورم. دلم می‌خواهد از آن‌ها عذر بخواهم که چنین بی‌حرمت شدند. موهای‌شان را شانه کنم، آن‌طور که مادرشان در نوزادی شانه می‌کرده. ردِ خونِ خشکیده را از تن‌شان بشویم و بعد چشم‌شان را ببندم، تا از تتمه‌ی کثافتی که برای ما مانده، رها شوند. دریغ که این یک کار هم از دستِ آدم برنمی‌آید.

هجده‌ساله بودم که واردِ اتاقِ تشریح شدم؛ مبهوت بودم. نمی‌دانستم چطور با آن احساسِ ناباوری کنار بیایم. بوی تندِ فنول و تصورِ انسانیِ جسد وحشت‌زده‌ام کرد؛ تصورِ این‌که این موجودِ چرمی که دکتر مثلِ کتاب ورقش می‌زند و دست می‌اندازد عصبِ فرنیکش را نشان می‌دهد، روزی «انسان» بوده و به مددِ همین رشته‌ها روزی نفس می‌کشیده، به سکسکه می‌افتاده و بعد کسی می‌ترسانده‌اش تا سکسکه‌اش بند بیاید. نمی‌توانستم؛ نمی‌خواستم آن بخشِ سرم را خاموش کنم. تا هفته‌ها هر بوی تندی حالم را به‌هم می‌زد. تحملِ آن وضعیت نیازمندِ سطحی از انکار بود که من نداشتم؛ ندارم. من از آن اتاق دور شدم و چسبیدم به جهانِ سوژه‌گی و کلماتش، که در آن می‌شد از تن و متعلقاتِ آن، که مرگ می‌تواند تصاحب‌شان کند، رها شد.

حالا راه افتاده‌ام دنبالِ بازمانده‌های دهشت در لیبی، سوریه، اسپانیا، عراق و کوره‌های آشویتس؛ بلکه یکی پیدا شود، بگوید با این همه مرده توی سرم چه کار باید بکنم؟ با این خطِ تولیدِ مرگ که تمامِ آن انکار را نقش بر آب می‌کند؟ بگوید بعد از این با ملافه‌ها، با کیسه‌های مشکی، با لوله‌های تنفسی، با رنگِ قرمز، با این زندگی که روی دست‌مان باد کرده، چه کنیم؟ ما نمی‌خواستیم بدانیم که جمجمه اگر بشکند، قیافه تغییر می‌کند؛ گلوله تن را می‌سوزاند؛ مرگ سرد است و آرزو می‌تواند به این تقلیل یابد که جنازه‌ی عزیزی را در تلی از اجساد بیابی. می‌گردم تا یکی بگوید که با دانسته‌های جدیدمان چه کار باید بکنیم.

 

چهل روزِ نخست، هیچ نتوانستم بنویسم. احساس می‌کردم زبانم، مایملکِ زندگی‌ام، از کار افتاده. کلمات در میانه‌ی فاجعه بر هیچ چیز دلالت نمی‌کنند. این کاری‌ست که مرگِ انبوه با مردگان و بازماندگان می‌کند: پیچیده در خود، دفرمه شده، منجمد. مرگِ یک نفر، نشتِ وحشت است به زندگیِ روزمره‌ی زندگان، و سوگواری تلاشی‌ست برای آن‌که بتوانیم این وحشت را از زمین و هوای زندگی جمع کنیم و به پستو برانیم و بعد، به مددِ کلمات، نسبتمان با مرگ و مرده را از نو ترسیم کنیم و به زندگی بازگردیم. اما وقتی سرعتِ تولیدِ وحشت از سرعتِ تولیدِ معنا پیشی بگیرد، زبان، در فرمِ فردی و جمعیِ آن، ورشکسته می‌شود. تصویر روی تصویر انباشته می‌شود، وحشت با وحشت دفن می‌شود و مرگ ضرباتِ مهلکش را پی‌درپی بر تنِ بی‌سپرِ زندگی فرود می‌آورد. مرگ‌های جمعی چیزی را در حافظه‌ی جمعی برای همیشه تغییر می‌دهند. گورهای دست‌جمعی زخم‌هایی همواره خون‌ریزند که فرهنگ‌ها، «حتی به روزگاران»، از پسِ ترمیمِ آن برنمی‌آیند. زیستن با زخمِ باز ناگزیر به هویتِ جمعی تبدیل می‌شود و بارها خودش را در خواب‌ها، بدن‌ها، آثار و نسل‌های بعدیِ ما تکرار می‌کند. حالا شاید پذیرفتنِ این حقیقتِ عریان ‌که هیچ چیز (حتی عناوینِ قهرمانی) مردگان را بازنمی‌گرداند، مهم‌ترین کاری‌ست که بتوانیم بکنیم. آن‌ها که بی‌گاه و ناعادلانه مردند، عنوان‌ها و نام‌های جدید نمی‌پذیرند؛ چرا که مرگ، از دست رفتنِ تمامِ امکان‌های جدید است. حالا، تنها نگریستن و خیره نگریستن به فاجعه کمک می‌کند تا یادمان بماند که چه از دست داده‌ایم و چه راهی پیشِ رویمان است. ما ناگزیریم به همدیگر چشم، اشک، کلمه و ظرف قرض بدهیم. عبورِ بی‌ دیگری، دیگر ممکن نیست.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد