icon
icon
آرسن ونگر سرمربی سابق تیم فوتبال آرسنال، عکس از استوارت مک‌فارلین
shurum enlarge
آرسن ونگر سرمربی سابق تیم فوتبال آرسنال، عکس از استوارت مک‌فارلین
فیلیو دی ایران
نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
7 دقیقه
آرسن ونگر سرمربی سابق تیم فوتبال آرسنال، عکس از استوارت مک‌فارلین
shurum enlarge
آرسن ونگر سرمربی سابق تیم فوتبال آرسنال، عکس از استوارت مک‌فارلین
فیلیو دی ایران
نویسنده
سهیل کاراگاه
زمان مطالعه
7 دقیقه

یک جوکی هست که از بدکاره‌ای حکایت می‌کند که می‌برندش به جهنم؛ منتهی با حق انتخابِ نوع مجازات و این شرط که دیگر هیچ‌وقت حق تغییر مجازاتش را ندارد. بدکاره از همه‌ی دپارتمان‌ها بازدید می‌کند، تا به استخر وسیعی می‌رسد. بدکاره‌های این‌جا — که تا گردن در این استخرِ انباشته از گُـه فرورفته بودند — به تورق روزنامه، وقت‌گذرانی می‌کردند (چیزی شبیه روزگار ما در سال‌های طلاییِ اصلاحات). یاروی جوکِ ما با این استدلال که «به حمدالله این‌جا حداقل خبری از سیخ داغ و اره و قلاب نیست» خودش را متقاعد کرد که خیلی هم بد نیست. فرم پر کرد و رفت یک گوشه، تا گردن جاگیر شد. لای روزنامه را که باز کرد، متصدی پای بلندگو اعلام کرد که «یک ربع وقت استراحت به پایان رسید. لطفاً سرها را در گه فرو کنید. با آرزوی دیدار مجدد شما در هزار سال دیگر».

چند وقت پیش و در روزی که آرسنالِ من قهرمان شد، توی همین استخر بودم و داشتم خبرهای مربوط به قهرمانی را لالوی شبه‌اخبار بزن‌نزن‌های سیاسی بالا پایین می‌کردم. دوستی پیغام داد و اظهار حسرت کرد که «آه کاش امروز هوادار آرسنال بودم». داشت من را از بیرون استخر می‌دید و آن‌قدر برایم عزیز بود که نباید می‌گذاشتم بقیه‌ی ماجرا مطابق جوک پیش برود. روشنگری کردم و ختم به خیر شد. روال سنتی1 هوادار شدن2 شبیه روال معتاد شدن است: روز اولی که معتاد می‌شویم، وه چه روز باشکوهی است. سپس بند‌به‌بند دربند می‌شویم. مثلاً یک انگلیسیِ متولد ۱۹۷۰ در ناتینگهام، تا ده‌سالگی، هفت بار قهرمانی تیم محبوبش — ناتینگهام فارست3 — را دیده است؛ اما چهل‌وشش سالِ بعدی عمرش را تاکنون، فقط شاهد ناکامی و سقوط بوده است. در فرهنگ سنتیِ هواداری فوتبال، چنین رنج‌های جدی و طولانی‌ای کم‌وبیش نصیب همه می‌شود4.

به دلایلی که حتی دیگر ارزش یادآوری ندارد، ۱۳۷۶ سال بسیار زیبایی به‌نظر می‌رسید؛ تصویرش برای یک پسر نوجوانِ نادان — خودم را عرض می‌کنم — شاید به شکوهِ نقاشی مکتب آتنِ رافائل بود. پسرک ساده‌لوح می‌پنداشت درخشندگی‌های پیش رویَش جلوه‌ای ابدی دارد. سال گذشت و سال‌ها گذشت. ابرهای کراهت از راه رسیدند و آن‌قدر باریدند تا همه‌چیز عیان شد. آن پسر بعدها دریافت که ۱۳۷۶ فقط در همان سالِ خودش زیبا به‌نظر می‌رسید.

همان سال — اتفاقی — چند بازی از آرسنال را دیدم و چه‌قدر چشم‌نواز: توپ — افتان و رقصان — ساق‌های دنیس برگ‌کمپ، اُوِورمارس و بعدها کینگ آنری5 را می‌بوسید و بوی گُل می‌داد. این شیوه‌ی بازیِ چشم‌نواز را سال‌ها بعد، به افتخار مربی‌ اسمش را گذاشتند ونگربال6. نسبتِ ونگربال با تیکی‌تاکا نسبت مسجد شیخ لطف‌الله است با مسجد جامع عتیق. لطف‌الله شاعرانه است؛ عتیق، شکوهمندانه. هر یک مؤمنان خودش را دارد. من به اشیا و اشعارِ برگ‌کمپ و آنری، مؤمن به آرسنالِ ونگر شدم. سال‌ها گذشت؛ تیم از جلا افتاد و ما تا تقریباً هزار سال دیگر (به‌طور دقیق ۲۲ سال) در ناامیدی فرورفتیم. حالا در واپسین روزهای اردیبهشت ۱۴۰۵ پس از این‌همه سال — که سال‌به‌سالش پر از قصه‌های پرغصه‌ی ناکامی است7 — آرسنال یک بار دیگر قهرمان شد؛  یعنی شدیم. حالا دیگر می‌توانم با دلی آرام و قلبی مطمئن، تا پایان عمر، بی‌انتظار به طرفداری‌ام ادامه دهم. آخرین باری که آرسنال قهرمان شده بود، سه تا از پاپ‌ها هنوز زنده بودند و پله، مارادونا، حتی مهستی هنوز زنده بودند.

در میان طرفدارانِ پرهیاهوی رئال، بارسا، لیورپول، چلسی و دو تیم منچسترنشین ، آرسنالی بودن بسیار سخت است، سخت‌تر از یوونتوسی بودن و راحت‌تر از تاتنهامی بودن. ما کم، اما کافی هستیم. ذیل هیاهو‌ی سایر تیم‌ها، مجبوریم با پیام‌های خصوصی و پست‌های کم‌بازدید اظهار وجود کنیم. در همین قهرمانیِ اخیر، تنها بروزِ رفتاریِ من، سه چهار تا پیامک دو سه کلمه‌ای به چند طرفدارِ بالای سی‌ـ‌چهل سال بود که از قدیم همدیگر را می‌شناختیم و بیشتر شبیه بازماندگانِ یک کانون بازنشستگان هستیم. این البته خالی از لطف نیست: در سایه، کمتر پیرامونِ همیشه دوم شدن، یا حرام‌بال8 بازی کردنمان لیچار می‌شنویم. ولی آیا بقیه از این کل‌کل‌ها مصون هستند؟ فکر نکنم. مثلاً طرفداران چلسی من را به یاد منتقدان همیشگی وضع مملکت می‌اندازند که البته همیشه بخت خود را در قرعه‌کشی‌های ایران‌خودرو می‌آزمایند. یا همیشه فکر می‌کنم چرا یکی تصمیم می‌گیرد طرفدار وستهام باشد و آیا این نیاز به مداخله‌ی روان‌پزشکی دارد؟  طرفداران تاتنهام در روزهایی که تیمشان بازی ندارد، فیلم‌های کورماکور9 را تماشا می‌کنند یا کارهای هانکه را؟ آیا یونایتدها هم احساسی را به تیم دارند که ما نسبت به هخامنشیان داریم؟ نو‌طرفداران منچسترسیتی و نیوکاسل هم همان‌هایی نیستند که می‌اندازند پشت آمبولانس و گازش را می‌گیرند؟ از لیورپولی‌های بیچاره هم بگذریم؛ فئودال‌های از‌اسب‌افتاده که امسال هم بازی‌ها را باختند؛  هم اخلاق را و هم پول را؛ درست مثل رئال.

امسال ولی از پیش از شروع بازی‌ها، بوی قهرمانی بیش از همیشه می‌آمد. نزدیک به پنج‌ونیم سال زمان و بیش از یک میلیارد دلار صرف همین بو شده بود. وقتش بود نفس منچسترسیتی — اصلی‌ترین رقیب سال‌های اخیرمان — را بگیریم. در دی‌ماه و در هفته‌ی بیستم، آرسنال با اقتدار در صدر بود و همه در مورد قهرمانی رؤیابافی می‌کردیم. پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ رسید. قرار نانوشته این بود که هر کس تا هر کجا قدم زد، ساعت ۱۱:۳۰ شب خانه باشد تا شاهد پیروزی سرخ‌های آرسنال بر سرخ‌های لیورپول باشیم و یک قدم به قهرمانی نزدیک‌تر شویم. غیرممکن است که صبحِ آن روز عارف جعفرزاده، امیرحسین الوند و علیرضا سیدی10 به این بازی و به رؤیایی که بیش از همیشه امکان داشت رنگ واقعیت به خود بگیرد، فکر نکرده باشند. امروز می‌دانیم که بازیِ سرخ‌ها فراموش شد؛ اما سرخیِ آن شب به یاد ماند. می‌دانیم آن‌ها و خیلی‌های دیگر — شاید به اندازه‌ی ظرفیت استادیوم خولیو مارتینز پرادانوس11 — به خانه برنگشتند. وقتی پیش از سوت پایان بازی، هواداران استادیوم را ترک می‌کنند، فوتبال پوچ می‌شود.

با همه‌ی آنچه گذشت عزم آن داشتم که در صورت قهرمانی، خوشحال شوم؛ یک خوشحالی در شأن چند دهه انتظار. خیال خام بود. این‌که عارف هم مثل من این‌همه سال انتظار کشیده بود، یا امیرحسین و علیرضا که سنشان حتی به قهرمانی قبلی نمی‌رسید، کله‌ی آدم را خراب می‌کند. در این ماه‌ها به پیروزی در استادیوم خالی، به معنی قهرمانی و قهرمانان واقعی فکر کردم. فاتحان نبرد از پیروزی مسرورتر هستند یا از سوگ رفتگان، محزون‌تر؟ بهمن‌ماه سال گذشته — وقتی اینترنت وصل شد — پایگاهِ منتسب به هوادارانِ فارسی‌زبانِ منچسترسیتی، به یاد عارف، امیرحسین و علیرضا نوشت:

«قهرمانیِ امسال واقعاً به آرسنال می‌رسه. جاتون خیلی خالی می‌شه ولی.»

نه سال پیش، روز خداحافظی فرانچسکو توتی — گلادیاتور وفادارِ رُم — گوینده‌ی استادیوم از جمعیت، او را «فرزند رُم»12 و «یکی از ما» خطاب کرد. هزاران رُمیِ بغض‌آلود، آن‌قدر اسمش را صدا کردند تا او وارد زمین شد و با چشمانی اشک‌بار با آن‌ها خداحافظی کرد. قهرمانان واقعی شایسته‌ی چنین خطابی، چنان گرامیداشتی هستند. حتی اگر هزار سال — به هواداری و انتظار — سر از گُـه برنیاریم.

 

1.در طول سال‌هایی که طرفدارِ آرسنال هستم، آن‌ها ۱۷ بار در مسابقات مختلف نایب‌قهرمان شده‌اند و این دست‌مایه‌ی جوک‌ها و کل‌کل‌های فوتبالی پیرامون تیم ماست . «عوارض ناشی از تعدد دوم‌شدن‌های زندگی» یک موضوعی است که در علوم مرتبط با روان‌شناسی مغفول مانده است.

2.بالتاسار کورماکور، کارگردان شناخته‌شده در ژانر بقاء.

3.این نام‌ها را به یاد بسپرید. این‌ها اسامی یک‌سری تیم و بازیکن نیستند که با نشناختنشان چیزی را در زندگی از دست ندهید.

4.یک ورزشگاه فوتبال در سانتیاگو، شیلی.

5.Figlio di Roma

6.شیوع شبکه‌های اجتماعی، نوع جدیدی از هواداری را رایج کرده است. امروز هواداران می‌توانند به‌سرعت و سهولت موضعشان را تنها با چند کلیک به‌روز کنند. به این ترتیب در صورت احساس رنج و ناخوشایندی نسبت به آنچه که هوادارش هستند، با طیب خاطر از آن گذر می‌کنند (Move on).

7.در سراسر این نوشته منظور از طرفدار، طرفدار ایرانی است. جغرافیا در فرهنگ طرفداری تأثیرگذار است. مثلاً قاره‌ی آفریقا مملو از طرفدارانِ عجیب و با‌عشقِ آرسنال و منچستریونایتد است که باید بروی و ببینی که چه‌قدر با ما فرق می‌کنند. تیم‌های اسپانیایی در شرقِ دور خاطرخواه زیاد دارند. بایرن‌مونیخ در ایران طرفدار کم ندارد و این فقط به‌خاطر علی دایی نیست و ریشه‌ی تاریخی دارد.

8.از این‌جای متن به بعد، قرار است اسم یک‌سری تیم مطرح و پرطرفدار بخوانید که اگر آن‌ها را نشناسید، چیزی را در زندگی از دست نداده‌اید.

9.این می‌تواند درس عبرتی برای هوادارانِ نسلِ زد و آلفای منچسترسیتی، پاری سن ژرمن، النصر و اینترمیامی باشد که شکوه رفتنی است؛ اما اندوهِ شکوهِ رفته، ماندنی

10.این‌ها هم اسم یک‌سری بازیکن مشهور هستند که اگر آن‌ها را نشناسید، چیزی را در زندگی از دست نداده‌اید.

11.آرسن ونگر را باید بنیان‌گذارِ آرسنال نوین نامید. او به تیم هویت و اعتبار بخشید و قهرمانی‌های زیادی به ارمغان آورد. هرچند در سال‌های پایانیِ حضور خود، میراث خود را از بین برد: تقریباً ویرانه‌ای تحویل بازماندگان داد و با خشمی ابدی از تیم رفت. بله! پدرها خوب بلدند چگونه میراث خود را به آتش بکشند.

12.به طعنه، به شیوه‌ی حوصله‌سربَر و عصبی‌کننده‌ای از بازی فوتبال اطلاق می‌شود که مبتنی بر دفاع افراطی، اتلاف وقت، توقف‌های پی‌در‌پی و در مواردی به تنش کشاندن جو بازی است.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد