

همه چیز مثلِ برق و باد گذشت؛ از روزی که دیگر کسی را نمیشناختی، تا روزی که به خاکت سپردیم. بهشتزهرا قلقله بود و ما نیز در میان خیلِ عظیمِ داغداران، برایت عزاداری کردیم. تو ۸۶ سال عمر کردی و هر طرف نعشِ جوانهایی بر دست میرفت، که بیگناه بر خاک افتاده بودند. عاشق جوانها و زندگی بودی و به این فکر میکنم که دستِآخر، در میانِ همانها تشییع شدی. چه «مهمانیِ» دردناک و اندوهناکی: مهمانیِ جوانانِ مرده، غریبگان، ماتمزدگان، کشتگان و جانبهلبرسیدگان.
در روزهای سردِ دیماه ۱۴۰۴، در روزی برفی، من هم یکی از بیشمار انسانهای سیاهپوشی بودم که برای از دست دادنِ عزیزی ضجّه میزدم و انگار نه برای یک نفر، که برای هزاران تن اشک میریختم. انگار نه برای یک عزیز، که برای چندین عزیز گریه میکردم. مویههایم قطع نمیشد و هر کس را که پیوندی با او داشتم، هر لحظه در آغوش میکشیدم. گاه فقط یک جمله یا یک یاد، آغوش بازماندگان را به یکدیگر وصل میکرد و گاه سکوت، معنادارترین کنشِ انسانی بود. مجمعِ چشمهای سرخ و صورتهای متورّم، وقوعِ فاجعه را بدونِ لکنت بیان میکردند: درست مانند قطعاتی از موسیقی، که در رثای قربانیان بزرگترین فجایعِ قرنِ گذشته ساخته شدهاند: «بازماندهای از ورشو» از شوئنبرگ و «مرثیهی قربانیهای هیروشیما» از پندرسکی.
در دیماه ۱۴۰۴، ما هم بیآنکه بدانیم، به میانهی این مصیبت پرتاب شدیم. به میانهی بدنهایی بیدفاع، که گلولههای جنگی سوراخشان کرده است و تلِّ کشتهها، که در میانشان به جستجوی عزیزترین رفتگانمان میگردیم. آنها را به نامْ صدا میکنیم، بیآنکه انتظارِ پاسخی داشته باشیم و در جستجویشان آوارگی میکشیم، بیآنکه رفتنشان را باور کنیم. انسانهایی سرشار از امید و زندگی، بیباک و بیگناه و در میانهی عشق و جوانی؛ مانند دختری ۲۳ ساله، که دوست داشت «رها» صدایش بزنند و نوجوانی ۱۷ ساله به نامِ برنا که نوشته بود: «اگر نروم هیچ چیز تغییر نمیکند». هر دو در شامگاهِ ۱۸ و ۱۹ دی، در کنارِ هزاران نفر، کشته شدند.
مادربزرگِ من هم، در روزِ شنبه ۲۰ دیماه، در پیِ وخامتِ حال به بیمارستان منتقل شد. مادربزرگ، خانهای بسیار قدیمی با پنجرههایی نزدیک به خیابان داشت که به دلیلِ نزدیکی به میدانِ انقلاب، همواره در کانونِ درگیریهای خیابانی قرار میگرفت. ریههای ضعیفی هم داشت و هر سال در پیِ آلودگیِ هوا، یک بار در بیمارستان بستری میشد. میگفتند که امسال و از صدقهسرِ درگیریها، گازِ اشکآور هم به خانهاش نفوذ کرده و نفسهایش را دوچندان به شماره انداخته است. اکثرِ بیمارستانها پر از مجروح و کشته بودند و مجبور شدیم که او را در بیمارستانی خصوصی و کوچک، بستری کنیم. بیمارستانی که از تجهیزاتِ پیشرفته عاری بود و بیشتر برای عملهای زیبایی به آن مراجعه میکردند. مادربزرگم چند روز بعد در همان بیمارستان از دنیا رفت و ما بهتزده، به خیالِ آنکه مشکلِ خاصی ندارد و مثلِ هر سال بعد از مدتی مرخص میشود، شاهدِ از کار افتادنِ ریهها و دیگر اعضای بدنش بودیم.
همه میگفتند که مادربزرگِ من عمرش را کرده بود و فوت کرد و هیچ کس نگفت که «کشته شده است». من امّا برای او درست به گونهای عزاداری کردم که گویی برای یکی از کشتگان اشک میریختم. برای پیرزنی ۸۶ ساله که قلبش بر تختِ بیمارستان از کار افتاد و من برایش درست مانندِ جوانی ۳۰ ساله، که مغزش از جمجمه به کفِ خیابان ریخته بود، سوگواری کردم. گویی که برای خودم اشک میریختم با آنکه هنوز زنده بودم و از آن روز مدام به این فکر میکنم که «زنده ماندن» و «مرگِ طبیعی»، چه کالاهای غریب و نایابی در «وضعیتِ غیرطبیعیِ» زیستنِ ما شدهاند. به اینکه چگونه حقِ «مردن به مرگِ طبیعی» هم، مانند هزاران حقِ دیگر، با بیرحمیِ تمام از همهی ماها سلب شده است. به رفیقی عزیز و کتابفروش که فقط چند ماه قبل خودکشی کرد و در واقع کشته شد و به تمامیِ کسانی که زنده از خیابان بازگشتند و هر روز به خودکشی فکر میکنند.
مادرم، در زمانی که مادرش فوت کرد، به دیدنِ خواهرانم در خارج از ایران رفته بود و در آن زمانِ کوتاهِ بیماری تا مرگ، فرصت نکرد که به ایران بازگردد. تلفنها و اینترنت قطع بود و مادرم حتی نتوانست که در قالبِ یک تماسِ ویدئویی، با مادرش خداحافظی کند. مادرم بر خلاف باقیِ اعضای خانواده، فرصتِ سوگواریِ طبیعی را از دست داد و من که به میزانِ رنجِ خودم، سوگوار در تنهایی، نگاه میکردم با خود میگفتم: «ببین که او در این فاصله، چه کشیده است و بعدتر، چه خواهد کشید». اینترنت که وصل شد و ویدئوها و عزاداریِ خانوادههای داغدار را دیدم، از رنجهای خودمان احساسِ شرمساری کردم و بهتزده مانندِ یک ماشینِ بیروح به همگان گفتم: «به ما نگاه نکن که اینطور عزادار هستیم. به زنها و مردهایی فکر کن که جنازهی فرزندِ جوانشان را، با ردِّ گلوله در پیشانی و قلب، در میانِ انبوهِ جنازهها شناسایی کردند.» رنجهای عمیقم را میدیدم که بیاختیار به احساسی از شرمِ زنده بودن و سوگواری تبدیل میشدند و ذرهذره من را نسبت به همهی احساسات، لَمس و بیتفاوت میکردند. هیچ کاری از دستم بر نمیآمد. نه برای خودم، نه برای مادرم، نه برای مادربزرگم و نه برای این حجم از خانوادههای گریان و سوگوار. فرو میرفتم. در خودم، در زمان، مایل به مرگ میشدم و شبانهروز کابوس میدیدم. در یادداشتی نوشتم:
«هر شب کابوس میبینم، بلا استثناء. بیشتر شبها از خوابِ وحشت میپرم و صبحها با سری بینهایت سنگین از خواب بلند میشوم. محتوای کابوسهایم آنقدر دردناک هستند که بیشترشان به هشیاریام راه نمییابند و آنقدری که میمانند، همه اضطرابِ گریختن، مردن و گیر افتادن است.»
اوایل آذر ماه بود که در یک جلسهی دانشگاهی دربارهی سرودهای جنبشِ زنزندگیآزادی، شرکت کردم. بسیاری از افراد دیگر نمیتوانستند مانندِ گذشته، با شور و اشتیاق به این سرودها گوش کنند. خودِ من هم همینطور بودم و شنیدنِ این سرودها برایم، بیمعنا و دردناک شده بودند. در جلسه به این نتیجه رسیدیم که ما، عزادارِ فقدانِ تخیلی هستیم که «زنزندگیآزادی» به ما بخشید و اکنون، از ذهنهایمان رخت بر بسته است. به این نقطه رسیدیم که ما اکنون به سرود، یعنی با هم بودن و با هم خواندن، نه در قالبِ هیجانِ یک مبارزه، که در قالبِ یک سوگواری جمعی نیازمندیم. از مرثیههایی یاد کردیم که به سرودِ اعتراض تبدیل شده بودند و از اعتراضهایی که به مرثیه بدل شدند. در آن روز هرگز تصور نمیکردم که تنها مدتی بعد، خانوادههای داغدار بر سرِ مزارِ عزیزانشان، بر فرازِ آرامگاهِ گلهایی که در دیماه ۱۴۰۴ پرپر شدند، آهنگِ شاد پخش کنند و همگی، دستهجمعی، به رقص درآیند. هرگز توانِ تماشای این ویدئوها را نداشتم و الآن که به آن فکر میکنم هم دچار بغض میشوم. این رقصها به من نشان میدادند که چگونه احساسات، بدنها و تاریخ، میتوانند به طور کامل واژگون شوند و چگونه دیگر نمیتوان ایستاده بر پا تماشایشان کرد. از دیماه ۱۴۰۴ به بعد همه چیز در چشمِ من واژگون به نظر میآید. احساس میکنم که قوزِ سر و گردنم، بیشتر از قبل شده و پاهایم نه روی زمین، که بر فضایی که خون در آن بخار شده است، معلق شدهاند. اکنون در انتظارِ اخبار نشستهام و مادرم یک هفته بعد برای برگزاریِ مراسمِ چهلم به ایران بازمیگردد، البته اگر در چند روزِ آینده به ایران حملهی نظامی نشود.
به مادربزرگم فکر میکنم، که میخواستم دربارهی او بنویسم اما نتوانستم. به احساساتِ فراوانی که داشتم و دارم اما هرگز نمیتوانم بیان کنم. به خندهها و میلِ سرشارِ مادربزرگم به زندگی، که ۲۰ سال خانهنشین بود و با احساسی شبیه به خفگی از دنیا رفت. به اشکها و مویههای مادرانی که از فرطِ اندوه و خشم، بر خاکِ فرزندانشان زانو زدند و به مادرم که فرصتِ این را نیافت که با مادرش در بسترِ مرگ خداحافظی کند. به تمامیِ احساساتی فکر میکنم که در هیچ کجا جز خاک، خانهای ندارند و به خانهی همهی ما فکر میکنم، که به ویرانه تبدیل شده است. به ما فکر میکنم، به ما، که فعلاً، در میانِ آوارههای خانهمان سرگردانیم. به «ما» فکر میکنم و به قیدِ «فعلاً»، و به تمامیِ واژگان و بدنهای شکنندهای که نمیدانم در ماههای آینده به چه سرنوشتی دچار خواهند شد.