icon
icon
عکس از احسان قائنی
shurum enlarge
عکس از احسان قائنی
قرمز شبرنگ، سبز لجنی، خاکی سیر و بوووم
نویسنده
ساناز کریمی
زمان مطالعه
12 دقیقه
عکس از احسان قائنی
shurum enlarge
عکس از احسان قائنی
قرمز شبرنگ، سبز لجنی، خاکی سیر و بوووم
نویسنده
ساناز کریمی
زمان مطالعه
12 دقیقه

جنگ پشت سرم بود یا روبه‌رویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آن‌طور کور نمی‌شدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمی‌کوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانه‌ی جنگی که بودیم، در بهار سالی که اصلاً نفهمیدیم کی در این سرزمین عید شد، در تاریکی مطلق فرو برویم؟ برگردیم به عصر حجر. این تاریکی جلو چشمانم نکند نشتیِ همان تاریکی و سیاهی است. داخل کیسه‌ی پلاستیکی ریخته بودمش. کنار یک بسته‌ی نان خشک، چندتا بیسکوییت ساقه طلایی و دو بسته‌ی شمع باریک و کوچک. با عجله در تاریکیِ محو و دوردست کابینت دنبال کپسول‌های کوچک سفری‌ام می‌گشتم که از گاز خالی شده بود. گذاشتمشان داخل همان کیسه و با عجله خودم را به صف عریض و طویل گازهای پیکنیکی سر کوچه رساندم. مردی با لباس کثیف و لهجه‌ای غریب با صدایی که به سختی شنیده می‌شد فریاد زد: «آخرین نفر کیه؟ گاز تموم شده و شرکت تا شنبه تعطیله. الکی واینستیدها.» همه ایستادیم و هیچ‌کس از جایش تکان نخورد و از صف بیرون نزد. با هم حرف نزدیم، حتی به هم نگاه هم نکردیم. ایستادیم و با قلبی که انگار دویده باشد، انگار فاجعه‌ای بسیار نزدیک را باور کرده باشد، ایستادیم و با ریتمی بسیار تندتر از کسی که در حالت بی‌حرکتی محض ایستاده، نفس‌نفس زدیم. ترس زودتر از راه رسیده بود و در بدن‌هامان جا خوش کرده بود و این‌طوری سر جایمان میخکوبمان کرده بود.

پیرمردی که ده دوازده تا پیکنیک جلویش چیده بود، چند بار ورندازم کرد. جلو پا، پشت سرم، توی دستم. آخر سر طاقت نیاورد و پرسید: «پیکنیک شما کو؟» گفتم: «تو کیسه‌ است» و به سه کپسول کوچک توی دستم اشاره کردم. همین شد که مجبور شدم میان خنده و توصیه‌ی صف پیک‌نیک‌های رنگی جلو بروم. بروم اول صف و کپسول‌هایی را که هر سه تایشان توی یک دستم جا شده بود جلو ببرم و بشنوم: «این‌ها رو که شارژ نمی‌کنیم بابا. برو از مغازه پیکنیک بگیر.»

پنج شش‌ساله‌ام. اسکناس مچاله توی دستم را به سمت مش‌ممد بقالی محل دراز کرده‌ام. دو تا بستنی قیفی برمی‌دارم. از پشت دخل سرک می‌کشد که: «این دو تا بستنی نمیشه‌ها. یک دونه بردار.» برنمی‌دارم. می‌گذارم سر جایش و خودم را در گرمای ظهر مرداد در صندوق‌خانه کنار آن عروسک خرسی پشمالو با چشم‌های تیله‌ای زردرنگ گم می‌کنم. قابلمه‌ی خالی کوچک را می‌گذارم روی گاز اسباب‌بازی و هوای خالی درونش را هم می‌زنم.

صف طولانی را رد می‌کنم و می‌پیچم داخل مغازه. سعی می‌کنم تاریکی و آژیر آن سال‌ها را به یاد بیاورم. سال‌های جنگ هشت‌ساله‌ی دهه‌ی شصت را. مگر قبلاً برای روبرو شدن با چنین مواقعی تجربه و مهارت کسب نکرده‌ام؟ جنگ دوازده‌روزه و حالا جنگ رمضان. باید بلد باشم و بدانم چطور به سرعت از تاریکی به نور و از نور به تاریکی پرتاب شوم و از ایستادن زندگی بر لبه‌ی مرگ نترسم. چیز دندان‌گیری به ذهنم نمی‌رسد. بیشتر یادم می‌آید که آن سال‌ها و در بیشتر مواقع خانواده‌ی سه نفری ما کار خاصی نمی‌کرد. اتاق دوازده متری ما با آشپزخانه‌ی کوچکش نه زیرزمین داشت و نه پنجره‌ی زیاد. صدای آژیر که بلند می‌شد، آسمان که جیغ می‌کشید، هر کسی همان‌جایی که بود می‌نشست و در جهان خودش به بودن ادامه می‌داد. من و خرسی هم در آن صندوق‌خانه‌ی کوچک و تنگ به هم می‌چسبیدیم و به جای نشستن در وسط آن فضای یک در دو، کمی به سمت نزدیک‌ترین دیوار می‌خزیدیم. شبیه همین حالا که بابا در گور و مامان دور است. شبیه همین حالا که درون مغازه ایستاده‌ام و گازهای پیکنیکی را تماشا می‌کنم. با سری خوراک‌پز و رنگ‌های چکشیِ زغالی، سرمه‌ای، قهوه‌ای، سبز تیره و سفید.

«اون سبزه رو به من میدین لطفا؟» رنگ موردعلاقه‌ام؛ و نمی‌دانم چرا از گفتنش ذوق می‌کنم. شاید زمانی که عاملیتت را به عنوان انسان در روایت‌های معمولیِ زندگی خودت از دست می‌دهی و اختیارت مدام کوچک و کوچکتر می‌شود، انتخاب رنگ یک شیء تحمیلی که هیچ‌وقت هم قرار نبود در لیست خریدت باشد، معنایی بیش از معمول پیدا می‌کند.

زن با چشم‌هایی تنگ‌شده از چروک و اخم، روسری‌اش را محکم دور گردیِ صورتش پیچیده و زیر گلویش گره زده است. دست بلند می‌کند تا سبز موردنظر را از قفسه‌ی پایین بیاورد. همزمان غر می‌زند که: «رنگش چه فرقی داره. همینو ببر دیگه» و به رنگ سیاه روی میز اشاره می‌کند. سرخوشانه ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم و کارت بانکی توی دستم را فشار می‌دهم. دو مرد از من رد می‌شوند. پولش را می‌دهند و پیک‌نیک‌هایشان را می‌گیرند و می‌روند. با تعجب می‌پرسم: «ببخشید چند؟ قیمتش چنده؟» پسرک کم‌توان ذهنی که جلوی پیشخوان ایستاده و کارت می‌کشد، با پشت دستش که به کندی برای بدنش کار می‌کند، تف ماسیده‌ی دور دهانش را پاک می‌کند، وزنه‌ای ۲۰۰ کیلویی را داخل دهانش تکان می‌دهد و می‌گوید: «چهاااارمیییلیون تووومن.» تکرار می‌کنم: «چهار میلیون تومان؟!» مبلغی اندازه یک‌چهارم موجودیِ کارت بانکی من برای ماه‌های بی‌حقوق روبرو و احتمال تعدیل شدن. به سمت دیوار مغازه عقب می‌کشم. خودم را، کارت بانکی توی دستم را، تمایل چسبناکم به رنگ سبز و احتیاج متوهمم به پیکنیکی را از زیر نگاه زن بیرون می‌کشم و می‌زنم بیرون. به نظرم می‌رسد یک صف دارند نگاهم می‌کنند. جهان بیرون بیش از اندازه بزرگ می‌شود و من بی‌نهایت کوچک. حس می‌کنم جهان بیرون در حال فروریختن است و من هیچ چیز برای کنترل اوضاع ندارم. لازم دارم زودتر خودم را به خانه برسانم؛ پیش گرمای تن دل‌آ، کنار خرخرهای بی‌موقع و خز نرم کنار ران پای راستش که کمی می‌لنگد پناه بگیرم.

موتوری‌های اسلحه به دست در خلاف مسیر خیابان شبیه دسته‌ی ملخ‌ها که به مزارع حمله می‌کنند ویراژ می‌دهند و از روبرو و سمت راست و چپ ماشین رد می‌شوند. حق با آن‌هاست چون هم زور دارند هم اسلحه؛ پس بوق نمی‌زنم. حتی توی دلم فحش هم نمی‌دهم. رعایت حالشان را می‌کنم و حتی برای ترمز بی‌جا و سد معبر کردن راه یکی‌شان که نزدیک بود خودش را محکم به ماشین بکوبد، دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا می‌برم. به قدری از لحاظ روانی فرسوده و بی‌پناهم که اصلاً به شجاعت فکر هم نمی‌کنم و دنبال حداقل اصطکاک و دردسرم. عذرخواهی‌ام را می‌پذیرد و سرنشین عقب با قنداق تفنگ روی کاپوت ماشین می‌کوبد که یعنی گورت را زودتر گم کن. کاپوت ماشین کمی قر شده و فرو می‌رود.

چهل و چهار ساله‌ام. یک دار گلیم کوچک را گذاشته‌ام روی پایم و چهار روز است فضایی بیست سانتی‌متر در پنجاه سانتی‌متر را می‌بافم. مدام خراب می‌شود و می‌شکافم و دوباره می‌بافم. میلی در من نمی‌خواهد این فضای کوچک تمام شود. بافتنش حسی از کاری داشتن و مشغول بودن را در من زنده نگه می‌دارد. تمام شدنش یادم می‌اندازد که نمی‌توانم بیرون بروم و نزدیک چهل روز است در این خانه حبس شده‌ام. روی مبل بدون اینترنت و ماهواره درون صندوق‌خانه‌ای که پیشرفت کرده و پنجاه شصت متر شده، چمباتمه زده‌ام و اتفاقات آن بیرون را از روی صداهایی که به گوشم می‌رسد حدس می‌زنم. زندانی‌ام که به کوچکترین تحرکات بیرون سلولش حساس است و گوش تیز می‌کند. استوری‌های «بله» را تماشا می‌کنم. مردم دارند کم‌کم به اینجا اسباب‌کشی می‌کنند. تصویر کسی، یکی از افراد ذخیره‌شده در لیست مخاطبانم، آن‌ سوی صفحه ایستاده با اسلحه و پرچم در دستش از استوری رد می‌شود. معترض است و نقل به مضمون استوری‌اش این است که نه تنها پهپادهای دشمن، که مردم هم افراد جان‌برکف ایست بازرسی را زیر می‌گیرند و فرار می‌کنند. چه حرف مزخرفی.

حالا وسط اتوبان ایستاده‌ام و دستانم را به نشانه تسلیم در برابر مرد روبرویم بالا برده‌ام. لباس خاکی پوشیده، اسلحه آماده‌ای در دستش و در جیب جلوی لباسش چندین خشاب دارد. ایستاده‌ام. با صدایی اشک‌آلود التماس می‌کنم: «به خدا متوجه نشدم، عمدی برای زیر گرفتن شما نداشتم. ببین ماشین خودم داغون شده. تورو خدا نزنید.» منظورم این است که مرا به رگبار نبندید. انگار حافظه‌ام دارد به جای من فکر می‌کند. دور ماشین می‌چرخم و کاپوت جمع‌شده تا شیشه، گلگیر مچاله‌شده و افتاده روی زمین، لاستیک پنچرشده و چراغ‌های خردشده و شیشه‌های ریخته‌شده روی زمین، آینه‌ی متلاشی‌شده را نشانش می‌دهم. رد آب رادیاتور سوراخ‌شده روی زمین را هم نشانش می‌دهم. جوری همه چیز بی‌شکل و مچاله شده که ذهنم برای ساختن تصویر قبل از این مچالگی به خودش فشار می‌آورد. نکند اصلاً اوضاع از اول همین‌طوری بوده و من طور دیگری در ذهنم داشتم؟! دستانم همچنان بالا است. باز حافظه‌ام دارد به جای من فکر می‌کند؟ هر لحظه منتظرم دستگیرم کنند. روی سرم گونی بکشند، با صورت روی زمین پهنم کنند، بهم دست‌بند بزنند و با لگد یا حتی قنداق تفنگ توی سر و پهلویم بکوبند.

وسط اتوبان در لاین دو ایستاده‌ام و شبیه کسی که سرش را زیر آب کرده باشد، هر صدا و تصویری کج‌ومعوج و مبهم است. قیافه‌ی راننده‌ها و صدای بوق بلند ماشین‌ها که از روبرو به سمتم هجوم می‌آورند و با صدای بلند ویژژژ از کنارم رد می‌شوند. هوای عبورشان کمی تکانم می‌دهد. کسی آستین بلوزم را می‌کشد و از وسط اتوبان به سمت منتهی‌الیه سمت راست خودش هلم می‌دهد. انگار دست می‌اندازد و می‌خواهد از همان عمقی که درونش پرتابم کرده، بیرونم بکشد. در شانه‌هایم احساس درد و لرزش می‌کنم. روی صورتم آب می‌پاشند. دارند شکنجه‌ام می‌کنند؟ نمی‌توانم نفس بکشم. در جهانی گیر افتاده‌ام که هر صدا و تصویری مشکوک و مبهم و غیرقابل تشخیص است. مرده‌ام؟ صدایی دیگر با لباس خاکی و اسلحه آماده کنارم نشسته. بطری آب‌معدنی را به سمتم گرفته و فریاد می‌زند: «بخور. بخور، آب بخور.» صورتم را برمی‌گردانم. صدا عصبانی است و ادامه می‌دهد: «چیزی نشده که خواهرم. تصادف کردی. خدارو شکر سالمی. آب بخور یکم.» با تحکم بطری آب را جلوی صورتم می‌گیرد و من جرعه‌ی آب را شبیه قلوه‌سنگی بزرگ از راه نفسم پایین می‌دهم. نفسم کم‌کم در حال بالا آمدن است. آهسته می‌پرسم: «با شما تصادف کردم؟» دست می‌کند توی جیبش و سعی می‌کند پوست شکلاتی مربع‌شکل، از این‌هایی که سر قبر تعارف می‌کنند را از گوشت جدا کند. «این‌و بخور. چیزی نیست. فقط شوکه شدی. شانس آوردی سالمی.» و انگار که باورش نمی‌شود می‌پرسد: «جاییت درد نداری؟» و همزمان به پسری که آن‌طرف‌تر ایستاده و تماشایم می‌کند اشاره می‌کند: «با اون تصادف کردی.»

چیز زیادی از نور روز باقی نمانده. تنها در تاریکی کنار شمشادها ایستاده‌ام تا امداد خودرو بیاید و لاشه‌ی ماشین را به تعمیرگاه برساند. پسرک خیلی وقت است رفته. می‌بینم که ایست بازرسی و افراد مأمورش هم دارند وسایلشان را جمع می‌کنند تا بروند. همان‌هایی که وسط اتوبان چیده بودند؛ مانع‌هایی که با آن‌ها و علامت ایست باعث شدند پسرک بدون گواهینامه وحشت کند و به محض اشاره‌ی ناگهانی آن‌ها برای ایست، بی‌محابا وسط اتوبان بزند روی ترمز و نتیجه‌اش بشود آن تصادف و خسارتی چندصد میلیونی و لاشه‌ی دو ماشین. می‌بینم که ایست بازرسی دارد می‌رود اما یکی از آن کله‌قندی‌های قرمز شبرنگ را جا می‌گذارند؛ با فاصله‌ی مشخص پشت ماشینم. موقع رفتن هم یک نفر از آن لباس‌خاکی‌ها با اسلحه آماده، یک پرچم بلند ایران را هم فرو می‌کند داخل حفره‌ی بالای سر کله‌قندی. از کنار من رد می‌شود و به پرچم اشاره می‌کند که: «گذاشتم بیشتر جلب توجه کنه. تاریکه. کسی از پشت نزنه بهت.»

رفتنش را تماشا می‌کنم. پرچم بلند پشت ماشینش توی هوا باد می‌خورد و دور و دورتر می‌شود. با اکراه صورتم را برمی‌گردانم. پرچم بالای کله‌قندی روبرویم، کمی آن‌طرف‌تر از ویرانه‌ی ماشینم هم ایستاده و دارد در هوا تاب می‌خورد. نمی‌دانم باید از این صحنه متنفر باشم یا محبت درونش را قاب بگیرم. احساس می‌کنم در مواجهه با مهربانی به شکل رقت‌انگیزی دچار تردید شده‌ام. آیا آنچه را که اتفاق افتاده بود فهمیده بودم؟ می‌توانستم خاطره‌اش را به همان شکلی که واقعاً اتفاق افتاده احضار کنم و چند سال بعد برای خودم و بقیه تعریف کنم؟ من که تا همین حالا هم تقریباً مطمئنم که دلیل تصادفم قطعاً حضور بی‌دلیل ایست بازرسی در جایی که اصلاً لازم نبود و متوقف کردن ناگهانی و بی‌ملاحظه‌ی ماشین جلویی بود. هر چه هست به نظرم می‌رسد میدان دیدم تنگ و باریک شده است و لازم دارم از خودم بپرسم دقیقاً در حال تجربه کردن چه انباشتی از فکر و تجربه و احساسم؟

منتظر امداد خودرو هستم و به راننده‌اش نشانی می‌دهم: «بیا جلو. یک پرچم بلند ایران می‌بینی داخل یک کله‌قندی شبرنگ، بعد از اون من ایستادم.» پنجشنبه آخر وقت است و باید زودتر ماشین را به تعمیرگاه برسانم. اما نمی‌توانم کله‌قندی و پرچم گیر افتاده درون قلابش را همان‌جا وسط اتوبان رها کنم. پس جرثقیل را نگه می‌دارم. پیاده می‌شوم، می‌دوم وسط اتوبان و هر دویشان را با احتیاط برمی‌دارم و می‌گذارم آن پشت، کنار تاریکیِ شمشادها و بعد می‌روم.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد