icon
icon
شاهرخ مسکوب در اتاق کار شخصی‌اش
shurum enlarge
شاهرخ مسکوب در اتاق کار شخصی‌اش
پا در فاجعه، سر در استِتیک
نویسنده
احسان سالم
زمان مطالعه
5 دقیقه
شاهرخ مسکوب در اتاق کار شخصی‌اش
shurum enlarge
شاهرخ مسکوب در اتاق کار شخصی‌اش
پا در فاجعه، سر در استِتیک
نویسنده
احسان سالم
زمان مطالعه
5 دقیقه

«دیشب تا بعد از ساعت یک روزنامه می‌خواندم؛ هر دو روزنامه را سطر به سطر، مثل آن شب که بعد از چهار ماه از قزل‌قلعه به زندان موقت شهربانی منتقلم کردند. چهار ماه انفرادی بدون هیچ چیز خواندنی گذشته بود... وقتی به موقت آمدم، حرص می‌زدم تا ساعت سه بعد از نصف‌شب شماره‌های قدیمی خواندنی‌ها را بخوانم؛ نه برای مطالبش، برای خود خواندن، برای نفس خواندن. اینکه بعد از ماه‌ها چشم‌هایم دوباره حروف چاپی را می‌دید و کلمه‌ها را روی کاغذ، درست روبه‌رویم حس می‌کردم، لذت‌بخش بود.»

روزها در راه — شاهرخ مسکوب

بعضی‌ها آدمِ یک چیزی برای همان یک چیز هستند. عبارتش همین است: دویدن برای دویدن، خوردن برای خوردن، خوابیدن برای خوابیدن، هنر برای هنر و خواندن برای خواندن. در روزهای قطعی اینترنت، من هم به یکی از همین آدم‌ها تبدیل شدم.

جمعه ۱۹ دی بود یا روز قبلش، نمی‌دانم. همان ساعات اولی که ارتباطمان قطع شد، بعد از مدت‌ها رفتم سراغ کتاب کاغذی: جهان چگونه مدرن شد؛ ماجرای پیدا شدن یک متن باستانیِ مهم و اثرش بر تاریخ مدرنیته. انتخابی طعنه‌آمیز و البته نه چندان آگاهانه. می‌خواستم از بیرونِ پنجره فرار کنم. همان‌جا جلوی کتابخانه روی زمین نشستم و شیرجه زدم در اروپای سال‌های میانه و فلورانس و پوجّو براچولینی. مثل دوران کودکی خواندم و خواندم. داشتم از چشم دوختن به صورت معوج واقعیت پشت پنجره طفره می‌رفتم. به گمانم حتی صدای مرد همسایه‌ی خانه‌ی جدید که سر شب تمرین اپرا می‌کند هم نمی‌آمد. سکوت یقه‌مان را گرفته بود. هُلمان داده بود به درون؛ به تالارهای صومعه‌های دورافتاده‌ی اروپا و راهبانی که داشتند تندتند از روی نسخِ قدیمی رونویسی می‌کردند. به هر حال پایم در فاجعه بود و سرم در استِتیک.

اسکرولِ آنلاین مثل فنری است که با هر محتوای جدید پاداش می‌دهد و دوپامین آدم را راه می‌اندازد؛ اما وقتی آفلاین باشی، به «جنون اسکرول آفلاین» مبتلا می‌شوی. منِ مجنون افتاده بودم به مرور گالری گوشی که تازه آن هم چون به گوگل وصل بود، فقط تا یک جایی جواب می‌داد. گالری را مثل یک متن می‌خواندم: این عکس مال چه روزی بود؟ پیاده‌روی عصرگاهی طالقان. آن فیلم چطور؟ لحظات چپه شدن در قایق بادی با فامیل‌های دور. فلانی چرا داشت آن‌طور می‌خندید؟ این یکی تو روزهای جنگ بود؟ آره، باز هم پیاده‌روی عصرگاهی. چشم‌های او چرا گریه داشت؟ آها، پدرش را راهی جنگ می‌کرد. اینکه آن آدمِ داخل تمام آن تصاویر «من» بودم، بیشتر از خنده یا گریه‌ی دیگران متعجبم می‌کرد. تعجبم از جنس «مرا به سخت‌جانی خود این گمان نبود» بود. آدم حتی در روز اثاث‌کشی هم با خودش فکر می‌کند یعنی می‌شود امشب سر راحت روی بالش بگذارم؟ جنگ و امثال آن که جای خودش را دارد. چیزی که من را نکشت قوی‌ترم کرد؟ فکر نکنم. همین‌طور می‌خواندم و جلو می‌رفتم.

هفته‌ی اول را با این‌ها سرگرم بودم. وقتی پیامک از سی‌بوک آمد که «کد تخفیف داری»، برقی به چشمانم افتاد که پس لابد سی‌بوک باز است. افتادم رویش، اما نه برای خرید کتاب؛ این بار نمونه‌های رایگان کتاب‌ها را دانلود می‌کردم که فقط چند صفحه‌ی ابتدایی را داشتند. از لابه‌لای واترمارک‌ها، متن را هورت می‌کشیدم: در باب خداوند و خدایان، به سوی فروغ آزادی، تهران تب‌آلود، ضیافت اشباح. مثل مهمانی‌ای بود که فقط با فینگرفود پذیرایی‌ات کنند؛ البته آن روزها هنوز فاصله داشتیم با زمانِ سیاهی که جلوی اسمِ کانال وحیدآنلاین فقط نوشته باشد: «صحنه‌ی دلخراش، پیکر غرق خون، صدای تیراندازی».

جنون اسکرول آفلاین کاری کرده بود که شبیه این‌هایی شوم که زیر آب نفس حبس کرده‌اند و برای دوربین دست تکان می‌دهند. منتها من نه زیر آب بودم، نه دست تکان می‌دادم؛ روی خشکی پهن شده بودم و مثل جان‌به‌لب‌رسیده‌ها برای زنده ماندن تقلا می‌کردم. تنها شباهتم با آن‌ها «توقفِ زمان» بود. توقف که چه عرض کنم؛ برگشتِ زمان به عقب؛ به هفته‌ها و ماه‌های پیشِ گالری گوشی‌ام، به کتاب‌های ناخوانده‌ی قدیمی با محتواهایی مربوط به یونان باستان، و حتی در ابعاد بزرگ‌تر، بازگشت به حکومت قبلی. فینگرفودها همان کارکردی را داشتند که باز نکردن ویدیوهای وحیدآنلاین در روزهای بعد. قرص‌های صبح ظهر شبی بودند که با تشخیص خودم تجویز کرده بودم. در آینده برایم نریده بودند و اصلاً به‌قول دیه‌گو گاروچو «هیچ چیز مثل آینده کهنه نیست».1 مردم هم در خیابان‌ها شعار می‌دادند که یک چیزی «برمی‌گرده». شاید این مردم هم در آن تعلیقِ تاریخی، از همان‌هایی شده بودند که اهل یک چیزی هستند برای همان یک چیز. شاید آن‌ها هم دوست داشتند انقلاب کنند برای اینکه انقلاب کرده باشند.

 

1.ز کتاب خلافِ زمان. و.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد