icon
icon
عکس از محسن رضایی
shurum enlarge
عکس از محسن رضایی
اگه نخوام چی؟
نویسنده
زهرا زرگنده
زمان مطالعه
15 دقیقه
عکس از محسن رضایی
shurum enlarge
عکس از محسن رضایی
اگه نخوام چی؟
نویسنده
زهرا زرگنده
زمان مطالعه
15 دقیقه

خروجی رو رد کردی!

 

هفته‌ی اول جنگ بود؛ جز در مواقع ضروری از خانه بیرون نمی‌رفتیم. روزی برای کاری راهی غرب تهران شدیم. در مسیر برگشت متوجه شدم امین خروجی چمران‌ـ‌جنوب (مسیر خانه) را رد کرد و همچنان به سمت شرق در حال راندن است. آن روزها هوش و حواسمان همه‌جا بود و هیچ‌جا نبود. اشاره کردم: «خروجی رو رد کردی!» سری تکان داد به نشانه‌ی این‌که می‌داند چه می‌کند. کم‌حوصله‌تر از آن بودم که علت را جویا شوم. به سمت شرق ادامه دادیم و وارد گاندی شدیم.

چند لحظه بعد ماشین جلوی بیمارستان گاندی متوقف شد. شنیده بودم که مورد حمله قرار گرفته است، اما دیدنش به چشم سر جور دیگری بود. نگاهش کردیم و به راه افتادیم. وارد تخت طاووس شدیم و نبش ترکمنستان ایستادیم؛ ساختمان پلیس دیپلماتیک. سر تا پای بنا را برانداز کردیم، بی‌آن‌که بتوانیم سرش را از پایش تشخیص دهیم. متوجه مقصد و مقصود امین شده بودم. از جنگ دوازده‌روزه عادتش با ما ماند: این‌که خودمان برویم و ببینیم. عکس و فیلم یک کپی‌اند، نسخه‌ای از زاویه‌ی دیدی خاص.

از تخت طاووس دور شدیم و کم‌کم رد خیابان‌ها را گم کردم. از بالا وارد خیابانی شمالی‌ـ‌جنوبی شدیم. نیمه‌های خیابان نوار زرد رنگ «خطر» راهمان را سد کرد. از آن‌جا چیزی معلوم نبود. گمان می‌کردم امین دور می‌زند و سراغ مقصد دیگری می‌رود، اما دنبال جای پارک گشت و از ماشین پیاده شدیم. از زیر نوار زرد رنگ عبور کردیم و وارد پیاده‌روی سمت راست خیابان شدیم؛ ردیف مغازه‌هایی که آسیب جدی دیده بودند و کاسبانی که مبهوت، دقیقاً نمی‌دانستند از کجا باید شروع کنند یا شاید پایان دهند. دلمان می‌خواست اگر کمکی از دستمان برمی‌آید انجام دهیم، اما انگار نمی‌شد. گویی وارد چیزی می‌شدیم که به ما تعلق نداشت. حالا مشاهده‌ی ما از آن‌ها در برابر تجربه‌ی آن‌ها از اتفاق، یک نسخه‌ی کپی بود؛ کپی‌ای که هرچقدر پیش می‌رفت بی‌کیفیت‌تر می‌شد، اگرچه همچنان چیزی از اصل را در خود داشت.

ناگهان صدای مهیبی توجهم را جلب کرد. سمت دیگر خیابان خرابه‌ی بزرگی بود؛ بر خیابان، محصور میان دو کوچه از شمال و جنوب. بخشی از بنا هنوز پابرجا بود. ماشین بزرگی چنگکش را به باقی‌مانده‌های بنا می‌زد و بنا تکه‌تکه فرو می‌ریخت. همراه گچ و سیمان و آجر، صندلی و تابلو و زونکن مثل نقاشی‌های سالوادور دالی به پایین شره می‌کرد. کاغذی پاره از بنا جدا شد و جلوی پایم ایستاد. برشش داشتم؛ صفحه‌ای از قرآن بود. یواشکی داخل جیبم جایش دادم.

برگشتم که امین را پیدا کنم. امین هنوز آن طرف خیابان در پیاده‌رو بود، گوشی‌اش را جلوی صورتش گرفته بود و از من عکس می‌گرفت. در آن آشفته‌بازار... با آن همه سوژه‌ی عکاسی... از من چرا؟ چرا آن کادر باید با حضور من بسته شود؟ انگشت‌های پایم یخ کرده بود.

«خانوم!!! خانوووووم!!! با شمام!!! بیاید عقب پخش می‌شه می‌خوره بهتون!»

 

اگه نخوام چی؟

 

پاییز ۱۴۰۱ من هم مانند بسیاری از زنان دیگر به جنبش «زن، زندگی، آزادی» پیوستم. می‌دانستم حقی از ما در حال ضایع شدن است که می‌بایست برای پس‌گرفتنش قیام کنیم. می‌دانستم، اما باورش هنوز تا بدنم پایین نیامده بود. انگار با همه‌ی خودم در میدان نبودم؛ خودم را هل می‌دادم. دست و پایم می‌لرزید. مطمئن بودم که اگر در این مسیر آسیب ببینم بعدها خودم را سرزنش می‌کنم که چرا بیشتر مراقب نبودم! در آن حد هم لازم نبود!

آن روزها با شوخی و خنده با امین وصیت می‌کردیم. یادم هست به امین گفتم: «اگه من مُردم، بزرگش نکن لطفاً! از این مدلا که وی شبانه‌روز در حال انقلاب بود و دمی از فکر آزادی بیرون نمی‌اومد و اینا! نه والا! اگه این جنبش نبود من تا ابد با شال و روسری تردد می‌کردم. من یه مبارز سی‌درصدی‌ام! با سی درصد وجودم تو خیابونم! قد سی درصد ازم بگید!»

تجمعات خیابانی سرکوب شد، اما «زن، زندگی، آزادی» با من به خانه آمد. با من نشست و برخاست، خورد و خوابید. دست‌بردار من نبود. با صدایی آرام در گفتگوهای درونی‌ام نجوا می‌کرد: «میخوای اینو؟ مطمئنی؟ اگه نخوای چی؟» انگار چنبره زده بود روی تمام کارهایی که سال‌ها بود به انجام دادنشان خو کرده بودم و حالا یک‌شبه، قبل از هر چیز این پرسش پدیدار می‌شد: واقعاً می‌خواهمش یا صرفاً انجامش می‌دهم چون همیشه همین‌طور بوده و جور دیگر بودنش هزینه دارد؟

زمستان آن سال وقتی سراغ لباس‌های زمستانی‌ام رفتم احساس کردم کمد لباس یک نوزاد را باز کرده‌ام. چقدر این لباس‌ها با من نامتناسب‌اند. این‌ها مال کی هستند؟ همان‌طور غذاهایی که تا آن روز می‌خوردم؟ روابطی که داشتم؟ اصول و قواعدم برای زندگی؟ اصلاً خود زندگی! من واقعاً این را می‌خواهم؟

از بهار ۱۴۰۲ با تیشرت و بدون پوشش سر در خیابان‌ها ظاهر می‌شدم. احساس انجام یک کار انقلابی را نداشتم؛ به نظرم بدیهی بود که آدم در گرما تیشرت بپوشد و سرش را نپوشاند. محل کارم آن روزها نزدیک میدان هفت تیر بود و ون‌های گشت ارشاد همیشه آن‌جا مستقر بودند. می‌دانستم چطور دورشان بزنم تا سوار مترو شوم.

خردادماه بود که روزی بعد از کار باید خودم را به حوالی انقلاب می‌رساندم. وقتی از مترو بالا آمدم می‌دانستم که در میدان انقلاب حداقل دو ون ارشاد ایستاده است. انقلاب را خوب می‌شناسم. می‌دانستم که می‌توانم از کوچه‌ی پشتی مترو خودم را به جمالزاده یا نوفلاح برسانم و از این طریق ون‌ها را پشت سر بگذارم. این کار را نمی‌کنم. تا سر کوچه‌ی مترو می‌آیم و از دور به آن‌ها نگاه می‌کنم.

تمام این مدت خودم را از چشم گشت‌ها پنهان کرده‌ام، اما حالا یکهو، بی‌برنامه‌ی قبلی، در حالی که منشی دندان‌پزشکی احتمالاً ده دقیقه‌ی دیگر تماس می‌گیرد، دلم می‌خواهد پنهان نشوم. انگار دلم می‌خواهد تبعات نخواستنم را بپذیرم. دلم می‌خواهد خیار را با ته تلخش بخورم. پوششم فراتر از تذکر است؛ مواجهه با آن‌ها، مساوی سوار شدن در ون‌هاست. ون‌ها لبه‌ی پیاده‌رو ایستاده‌اند. تصمیم می‌گیرم از دل میدان بروم؛ یا سراغم می‌آیند یا از وسط میدان تاکسی‌ام را می‌گیرم و می‌روم.

از کوچه‌ی مترو مستقیم به سمت میدان می‌روم. جایی میان محل جدید مجسمه‌ی قدیمی و آن جوش آبی متورم بدترکیبی که حالا جای میدان است، کنار ماشین‌های در حال عبور هستم که دو زن چادری از روبه‌رو به سمتم می‌آیند. به عقب نگاه می‌کنم؛ دو زن چادری دیگر هم از ضلع شمالی میدان خودشان را می‌رسانند. در آن چند لحظه آرام و مسلط با خودم تصمیماتی می‌گیرم: تا جایی که می‌تونی در برابر سوار شدن مقاومت کن، به کسی آسیب نزن و به صورت هیچ‌کس نگاه نکن!

هم‌زمان به من می‌رسند. هنوز چند جمله بینمان رد و بدل نشده که ماشین ون با ترمز شدیدی کنارمان می‌ایستد. بین ون، چهار زن چادری و حالا یک مرد، درست وسط میدان انقلاب محاصره شده‌ام. در را باز می‌کنند و می‌گویند: «برو تو!». داخل ون چند دختر دیگر هم هستند. می‌گویم نمی‌روم! اگرچه می‌دانم در نهایت خواهم رفت. یکی از زن‌ها با دست به سمت ون هدایتم می‌کند. خودم را تکیه می‌دهم به ستون بین درهای ون و مقاومت می‌کنم. هر چهار زن شروع به هل دادن می‌کنند. مرد پیاده سریع گوشی‌اش را درمی‌آورد و شروع به فیلم‌برداری می‌کند. زن‌ها هل می‌دهند و من پاهایم را به زمین فشار می‌دهم و آن‌ها را به عقب می‌رانم. هر دستی را پس می‌زنم دست دیگری می‌آید. کم‌کم روی دست‌هایم احساس سوزش می‌کنم؛ ناخن‌هایشان روی دست‌های بی‌پوششم خراش می‌اندازد. «ولم کنید! ولم کنید!» این تنها چیزی است که مدام می‌گویم. مرد پیاده نعره می‌کشد: «بندازینش تو!»

می‌دانم که نهایتاً زورم بهشان نمی‌رسد؛ از اول هم می‌دانستم. اما فکر یک جایش را نکرده بودم. میدان انقلاب همیشه شلوغ است؛ حالا انگار همه شلوغی‌اش جمع شده است دور ما. ده‌ها چشم نگاهمان می‌کنند؛ چشم‌های انسانی و چشم‌های موبایلی. ماشین‌ها توقف کرده‌اند و پشت سر هم بوق می‌زنند. می‌فهمم که آن چشم‌ها، چشم‌های شاهدند و آن بوق‌ها، بوق اعتراض. اما این‌که چند لحظه بعد بلعیده شدنم را خواهند دید حالم را خراب می‌کند. غرورم در حضور آن‌ها برایم مهم است. این‌که آن چهار زن و دو مرد چه می‌بینند برایم مهم نیست؛ جلوی آن‌ها اگر خودم را خیس کنم هم اذیت نمی‌شوم. اما مردم... مردم برایم مهم‌اند. مردم تن محسوب می‌شوند، حافظه دارند؛ خیره شدنشان معذبم کرده است.

آخرین توانم را برای مقابله به کار بسته‌ام که احساس می‌کنم بخشی از بدنم خنک شده است. تیشرتم از لبه‌ی آستین تا یقه و بند لباس زیرم پاره شده است. در یک آن تمام شرمی که در جهان وجود دارد درونم می‌ریزد. بخشی از بدنم دارد عریان می‌شود؛ بخشی که این بار، حریم انتخاب‌شده‌ی خودم است، بخشی که نمی‌خواهم دیده شود. انگار پای یک جدال نانوشته در میان باشد: تو حریم اجباری ما را نمی‌خواهی و ما حریم خودخواسته‌ی تو را! در یک لحظه از شدت شرم از هر توانی خالی می‌شوم و در کسری از ثانیه، کف ون می‌افتم و ون از میان چشم‌ها و بوق‌ها با سرعت دور می‌شود.

دو مرد روی صندلی‌های جلو، دو زن چادری و دختران روی صندلی‌های عقب و من کف ون ولو شده‌ام. رویم یک پتو می‌اندازند که حریمی که دریده‌اند دیده نشود و نعره می‌کشند. آرامم؛ مثل جزیره‌ای که اطرافش طوفانی‌ست. خودم را جمع‌وجور می‌کنم و می‌نشینم. مردی که فیلم می‌گرفت بیشتر از سایرین نعره می‌کشد و فحش می‌دهد؛ فحش‌هایی که فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت مخاطبشان من باشم. گوشی‌ام را می‌خواهند؛ می‌دهم. از کوله‌ام بطری آبم را درمی‌آورم و سر می‌کشم. آن‌قدر سبک و لختم که احساس می‌کنم ممکن است آب از بدنم بگذرد و بیرون بریزد. رویه‌ای در کوله‌ام دارم، تنم می‌کنم و پتو را کنار می‌زنم.

از کف ون وقتی به پنجره نگاه می‌کنی فقط درختان را می‌بینی. چه نمایی زیباتر از این! در بی‌سیم به «حاجی» گزارش می‌دهند که «دختره می‌خواست یکی از خانما رو خفه کنه. باید بازداشت بشه». درخت‌ها را دنبال می‌کنم تا این‌که ماشین می‌ایستد. تحت‌الحفظ همراه مردی که نعره می‌کشید وارد ساختمانی می‌شوم. در مسیر ورود به ساختمان وقتی فقط خودمان دو نفر هستیم صورتش را به صورتم نزدیک می‌کند و می‌گوید: «ببین امشب چه بلایی سرت میاد حالا!»

راهرو شلوغ است. من را انتهای راهرو می‌نشاند. متوجه رویه می‌شوم؛ سه نفر به سه نفر، خانم‌ها و آقایان را صدا می‌کنند داخل یک اتاق. آقایان را بابت شلوارک گرفته‌اند. گوشی‌شان را می‌دهند که با کسی تماس بگیرند و اگر لازم است مدارک شناسایی برایشان بیاورند. بعد هم تعهد می‌دهند و می‌روند. جمعیت سالن مدام زیاد و کم می‌شود. عده‌ای می‌روند و ون با نفرات جدید می‌رسد. دختران ون ما را صدا می‌کنند. منتظرم که من را هم صدا کنند؛ نمی‌کنند. صدای زنگ گوشی‌ام را از داخل اتاق می‌شنوم. باید امین باشد؛ حالا دیگر قطعاً نگران شده است. درخواست می‌کنم که جواب گوشی‌ام را بدهم و به همسرم بگویم که اینجا هستم. کسی می‌گوید: «این همون دختره‌س که مامورا رو زده!» گوشی‌ام را نمی‌دهند و می‌گویند به راهرو برگردم. نگران می‌شوم. حتی اگر قرار باشد بازداشت شوم، باز هم باید بتوانم به کسی بگویم. در مسیر به احتمالات فکر کرده‌ام؛ به بازداشت، زندان، جریمه‌ی نقدی، شلاق، وثیقه. اما به این نه. چرا نباید کسی بداند اینجا هستم؟

چند دقیقه بعد مرد نعره‌زن کاغذی جلویم می‌گیرد و می‌گوید: «امضا کن!» نوشته است که مامورین را زده‌ام، قصد خفه کردن آن‌ها را داشته‌ام، هتاکی کرده‌ام و... عده‌ای زیرش را امضا کرده‌اند. می‌گویم امضا نمی‌کنم و جوری فریاد می‌زند که همه‌ی سرها به سمتمان برمی‌گردد. امضا می‌کنم و همچنان نگاهش نمی‌کنم. دلم نمی‌خواهد روزی پشت در اتاق عمل یا در صف صندوق فروشگاه، صورتی را تشخیص دهم که زمانی در چنین جایگاهی دیده‌ام. راهرو کم‌کم خلوت می‌شود. دلم شور می‌زند. یکی از دخترها سمتم می‌آید و می‌گوید شماره‌ی همسرم را بدهم که وقتی بیرون رفت به او زنگ بزند و اطلاع بدهد که اینجا هستم. شماره را می‌دهم و دختر می‌رود.

در کوله‌ام چند کتاب قصه دارم. آن روزها با کودکان کار می‌کردم و مدام کتاب قصه می‌خواندم که با فضای داستانی کودکان آشنا شوم. برای غلبه بر اضطراب، یکی را درمی‌آورم و شروع به خواندن می‌کنم. قصه‌ی یک راکون است. حواسم هست که آدم‌ها کم و کمتر می‌شوند. سه نفر آخر را صدا می‌زنند و سکوت حاکم می‌شود. قلبم جوری می‌زند که انگار می‌خواهد بیرون بیاید و کنارم بنشیند. حالا دیگر فقط من مانده‌ام و آن‌ها. مامورین در راهروها این‌ور و آن‌ور می‌روند و به یکدیگر «خسته نباشید» می‌گویند. پرسنل زن زودتر از سایرین خداحافظی می‌کنند و می‌روند. بدنم یخ می‌کند. حالا همه مرد هستند. چراغ اتاق‌ها دانه‌دانه خاموش می‌شود. انگار کسی من را نمی‌بیند. ولی من هنوز اینجا هستم!

از بیرون صدایی به گوش می‌رسد. کسی در خیابان داد می‌زند و صدای ضربه‌های محکمی به یک جسم سخت می‌آید. در راهرو جلو می‌آیم. صدای امین است. نمی‌فهمم چه می‌گوید اما محکم به در آهنی ورودی ساختمان می‌کوبد. سربازی وارد اتاق کناری می‌شود: «یه مرده اومده میگه زنش اینجاس. هر چی بهش میگم همه رفتن حرف خودشو میزنه!» «مگه کسی مونده؟!» مردی در چهارچوب در ظاهر می‌شود: «تو همونی که زد و خورد کردی؟» نگاهش نمی‌کنم اما می‌فهمم که سن‌دارتر از سایرین است. نمی‌دانم باید چه جوابی بدهم. همانم؟ نفر دوم بیرون می‌آید: «آره قربان، خودشه!» مرد سن‌دار می‌گوید: «بیا تو!»

پشت سرشان می‌روم و روبه‌رویشان می‌نشینم. «کسی که اومده دم در شوهرته؟» تایید می‌کنم. به سرباز می‌گوید برود بگوید اینجا هستم. گوشه‌ای از خیالم راحت می‌شود. همان‌طور که مشغول پرونده‌هاست، سنگینی نگاهش را روی کتاب قصه‌ای که دستم است احساس می‌کنم:

- بهت نمیاد اهل زد و خورد باشی!

- نیستم!

- کارت چیه؟

- با بچه‌ها کار می‌کنم. تسهیلگرم. 

- تسهیلگر چیه؟

- همون مربی. مربی کودک! 

- مربی کودک کتک‌کاری میکنه؟

- من نکردم. 

- پس اینا چیه مامورا نوشتن؟ نوشته مامور ما رو می‌خواستی خفه کنی!

- مامورای شمام کم نذاشتن. خراش‌های روی دستم را نشان می‌دهم: «کاری کردن که لباس من پاره شده.» زیرچشمی دستم را نگاه می‌کند و در لباسم دنبال پارگی می‌گردد: «کجاش پارس؟ سالمه که این!» ـ اینو بعداً پوشیدم. تیشرتم پاره شده. اگه خانوم اینجاس بگید بیاد بهش نشون بدم! جوری نگاهش می‌کنم که انگار پشت شیشه‌ای مات نشسته. صورتش در هم می‌رود: «مامورای مام اشتباه کردن ولی این همه دختر دیگه اومد و رفت. خودت دیدی! کسی رو اذیت کردیم ما؟! توام میومدی یه تعهد میدادی می‌رفتی پی زندگیت.»

می‌گوید و می‌گویم. آخرش می‌گوید: «باید امشب نگهت دارم! چون به هر حال پرونده‌ی ضرب و شتم داری و باید بری دادسرا.» چیزی نمی‌گویم. کارت ملی‌ام را می‌خواهد؛ می‌دهم. بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‌رود. خیالم راحت است که حالا امین می‌داند اینجا هستم؛ و خیالم راحت‌تر است که صدای مرد نعره‌زن را مدتی است که نشنیده‌ام. احتمالاً به همکارانش «خسته نباشید» گفته و رفته است. به این فکر می‌کنم که چه خوب که پریود نیستم. بازداشت بودن در پریود باید چیز ناخوشایندی باشد. لباسم اما پاره است.

مرد سن‌دار به اتاق برمی‌گردد. گوشی‌ام را روی میز می‌گذارد و می‌گوید چیزی را امضا کنم. می‌کنم. چیزی پای برگه می‌نویسد و می‌گوید: «به سلامت.» «برم؟» «آره دیگه. مگه شوهرت دم در نیست؟ سر ما رم برد!» گوشی را برمی‌دارم: «کارت ملی‌ام؟» «پشت در مراحلو زده که کجا باید بری بگیری.» می‌روم. بی‌خداحافظی. از راهروی نیمه‌تاریک رد می‌شوم و به حیاط می‌رسم. هوا تاریک است. سکوتی که بیرون از حیاط در جریان است یعنی دیروقت است. سرباز در را باز می‌کند و امین را می‌بینم. شبیه یک قوطی نوشابه‌ی فلزی له‌شده است. چیزی نمی‌گوییم. دستم را محکم می‌گیرد و در تاریکی، به سمت ماشین می‌کشاند و سریع از محل دور می‌شویم.

در راه سکوت را می‌شکند و می‌پرسد: «چیزی‌ت که نشده؟» می‌گویم: «نه. فقط چند تا خراش سطحی روی دستمه که مهم نیست.» وقتی به خانه می‌رسیم، اصلاً حواسم به پارگی تیشرتم نیست. فقط دلم می‌خواهد لباس‌هایم درآورم و زیر دوش بروم. رویه را که می‌کنم، از صورت امین می‌فهمم چه دیده است. دلم می‌پیچد. صورتش را هیچ‌وقت آن‌طور ندیده‌ام. «تو که گفتی چیزی نشده؟!» در نگاهش شرمندگی هست. انگار بخواهد از من عذرخواهی کند. اما آخر بابت چه؟ از اینکه در این موقعیت قرارش داده‌ام از خودم متنفرم: «نه بابا! چیزی نبود. تیشرته دیگه. نازکه. پاره شد.»

سریع لباس‌هایم را درمی‌آورم تا به حمام فرار کنم که این بار خودم شوکه می‌شوم. بدنم کبود است. سر زانوها، کتف، کمر، پشت آرنج. متوجه این‌ها نشده بودم. بدنم بی‌حس شده بود و درد را احساس نکرده بودم. گویا بازی کشیدن و هل دادن زیادی جدی شده بود. امین معذب و شرمنده بدنم را چک می‌کند تا مطمئن شود آسیب جدی‌تری ندیده‌ام و من سعی دارم ماجرا را کوچک جلوه دهم: «چیزی نیست. این اصلاً فکر کنم از قبل بوده. درد نداره اصلاً.»

دلم برای بیچارگی جفتمان می‌سوزد. او خودش را بابت کاری که نکرده مسئول می‌داند و من آسیبی که دیده‌ام انکار می‌کنم. فردا بین گفتگوهای بابا و امین از ماجرا، متوجه می‌شوم که دیشب کلانتری میدان نیلوفر بوده‌ام. چه اسم نامتناسبی! این تنها چیزی است که آن لحظه به ذهنم می‌آید! مختومه؟!

حالا آنجا بودم. کنار خرابه‌ی میدان نیلوفر! قبل از آن روز گذارم به آنجا نیفتاده بود. بعد از آن روز هم هیچ‌وقت به آن خیابان برنگشتم. عجیب نبود که نشناختمش. زمین پر از پرونده‌های پاره و تسبیح و کتاب‌های دعا بود. بین پرونده‌ها کاغذهای آ۴ به چشم می‌خورد که روی هر کدام کپی کارت ملی سه زن بود.

امین پیشنهاد کرد برویم خانه‌ی مامان این‌ها. رفتیم. عکس‌هایی که گرفته بود را به بقیه نشان می‌داد. مامان ثانیه‌ای عکس را نگاه کرد و گفت: «خدا بدتری بهشون بده الهی!» بابا عکس را بارها زوم‌این و زوم‌اوت کرد: «بالاخره به زمین سفت خوردن.» چشم‌های برادرم، از دیدن عکس‌ها برق می‌زد: «آخ به به! دلت خنک شد، آره؟»

هر روز عکس‌های امین را نگاه می‌کنم و خودم را کنار آن خرابه می‌بینم. چند روز می‌گذرد و متوجه چیز عجیبی می‌شوم: حالم خوش نیست! مدام دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و فکم منقبض است. دیدن آن خراب‌شده حالم را به هم ریخته است. جگر‌م خنک نشده که هیچ، شعله‌ورتر می‌سوزد.

دو سال قبل وقتی از کلانتری میدان نیلوفر به خانه برگشتم قبل از خواب با خودم گفتم: «تو تصمیم گرفتی که بابت باورت قایم نشی و هزینه‌شم دادی. الانم می‌تونستی تو بازداشت باشی و نیستی. تمام! این پرونده مختومه‌س.» در تمام مراحل پیگیری پرونده و دادسرا و... انگار داشتم یک‌سری امورات اداری را انجام می‌دادم. هیچ‌وقت به اینکه اتفاقات آن روز با من چه کرد فکر نکردم. همان‌طور که هیچ‌وقت نفهمیدم دقیقاً چه چیزی قرار است جگرم را خنک کند. حالا می‌دیدم که مثل تمام مختومه اعلام کردن‌های دیگر، این ماجرا هیچ‌وقت ختم نشده بود. زخمی که دو سال محکم بسته بودمش، حالا سر باز کرده!

 

دوخت و دوز

 

وسط جنگ است اما این زخم مثل یک مژه افتاده است داخل چشمم و نمی‌گذارد هیچ چیز را درست و درمان ببینم. اصلاً این مکانیزم زخم است. می‌آید و روی همه چیز، فیلتر خودش را می‌اندازد. باید دنبال درمان باشم. چه چیزی می‌تواند جگرم را خنک کند؟

خرابی میدان نیلوفر از بیشتر خرابی‌های شهری دیگری که دیده بودم مهیب‌تر بود. انگار یک محله هدف قرار گرفته باشد. مغازه‌ها و خانه‌های زیادی آسیب دیده بودند و جان‌های بی‌گناهی از میان رفته بود. به این فکر می‌کنم که اگر فقط همان ساختمان و آدم‌هایش هدف قرار گرفته بود، یحتمل امروز حال بهتری داشتم. مدتی با خیالم می‌مانم و سرگرم جنگ و عید می‌شوم.

جنگ در نوروز چیز عجیبی است. هم باید شیشه‌ها را بشوییم و هم به آن‌ها چسب بزنیم. انگار هم برای نو شدن آماده می‌شوییم و هم برای ویرانی. بی‌فایده است. زخم هنوز می‌سوزد.

همه‌ی آدم‌های آن ساختمان جرم یکسانی نداشته‌اند و به تبع آن، جزای یکسانی! شاید اگر روزی در نظام و سیستمی دیگر، با قانونی عادلانه و حق داشتن وکیل و... محاکمه شوند، می‌توانم نفس راحتی بکشم. این یکی به درمان شبیه‌تر است. اگر زخم را نبندد هم جلوی عفونت بیشتر را خواهد گرفت. چند روزی می‌گذرد.

خبر می‌رسد که پلیس امنیت اخلاقی گیشا را زده‌اند. یکی از مراحل پرونده را آنجا انجام داده بودم. امین می‌گوید: «انگار دارن حسابای تو رو تسویه می‌کنن.» حالم بدتر می‌شود. زخم همچنان باز است.

باید از بالاتر نگاه کنم. مشکل فقط این ساختمان و آدم‌هایش نیست. قانون حجاب! شاید اگر روزی این قانون به صورت رسمی از سیستم قضایی کشور حذف شود، دل من هم خنک شود. آن وقت دیگر هیچ زنی در موقعیتی که من و خیلی‌های دیگر بودیم قرار نمی‌گیرد. چیزی درونم کمی آرام می‌گیرد. این بار محل جراحت را دقیق‌تر دیده‌ام. باید صبر کنم و واکنش بدنم را ببینم.

جنگ هنوز ادامه دارد. کلانتری و پاسگاه و پایگاه‌های مختلفی روی هوا می‌رود و روی زمین پخش می‌شود. شاید پتروشیمی‌ها مهم‌تر باشند اما گوش من به این‌ها حساس‌تر است. دوستم در شرکتی وابسته به پتروشیمی کار می‌کند. فاز ۵ و ۶ عسلویه را که می‌زنند، طوری از آن می‌گوید که انگار عزیزترین عزیزش رفته باشد: «شما نمی‌دونید چی رو زدن! من می‌دونم» و بغض می‌کند!

انگار هر کس چیزی را درک می‌کند که با آن زیسته، که از بدنش عبور کرده. چرا این زخم جوش نمی‌خورد؟

فقط حجاب نیست که انسان را در آن موقعیت قرار می‌دهد. این‌جا تا دلت بخواهد آزادی، کرامت، یگانگی، حریم و در یک کلمه موجودیت انسان را انکار می‌کنند. اگر قرار است چیزی مانع تکرار آن روز شود، تغییر همین ساختار است. فکر می‌کنم آن شب بتوانم سرم را آرام روی بالش بگذارم و به خواب روم. این نخ محکم‌ترین نخی است که تا امروز پیدا کرده‌ام.

مشغول جمع کردن آب و پر کردن پیک‌نیک و شارژ کردن باتری‌ها می‌شوم. نان. نان مهم است. به نانوایی می‌روم. صف نانوایی شلوغ است و صداهایی که از صف می‌آید بلند. پیرمردی سر صف ایستاده و منتظر است نانش آماده شود. چند مرد جوان در صف روبه‌رو با صدای بلند به سمت او حرف می‌زنند و دست‌هایشان را در هوا تکان می‌دهند. جمله‌هایشان مثل فشنگ از دهان خارج می‌شود: «همینا مارو بدبخت کردن. عشق و حالشونو کردن، حالا برگشتن به ما می‌گن ایشالا درست می‌شه. همه دنیا باهامون دشمنن...»

پیرمرد سرش پایین است. ۴-۵ مرد جوان و تنومند با خشم فریاد می‌کشند. دست‌هایش می‌رزد و نمی‌تواند سنگ را از روی سنگک کنار بزند. به زبانش مسلط نیست. شاطر متوجه رمز کارتش نمی‌شود. از پیش معلوم است که حریفشان نمی‌شود. نه به تعداد، نه به توان کلام و نه به قدرت بازو. یک آن سرش را کمی بلند می‌کند و زیرچشمی به صف نگاه می‌کند. انگار بخواهد بداند کسی او را می‌بیند یا نه. نگران چشم‌هاست. چشم‌هایی که خیره نگاهت می‌کنند. نگاهش به نگاهم گره می‌خورد.

چیزی در وجودم شروع به جاری شدن می‌کند. احساس می‌کنم دارم خیس می‌شوم.

زخم چشم باز کرده و نگاهم می‌کند. حالا در صف نانوایی خیابان حبیب‌الله، این بار برای همیشه، از بسته شدن کامل این زخم ناامید می‌شوم.

روزی از زبان کسی که قربانی اسیدپاشی بود شنیدم: «من تلاشمو برای قصاص می‌کنم چون عدالت باید اجرا بشه، اما دلم هیچ‌وقت آروم نمی‌شه. من هر بار که می‌شنوم یه جا روی کسی اسید پاشیده شده، به همون لحظه‌ای برمی‌گردم که تنها فعلی که توی جهان وجود داشت، فعل سوختن بود.» این جمله آن موقع فقط زیبا بود اما حالا واقعی‌ست.

تا وقتی غروری شکسته می‌شود و شکستنش شاهدانی دارد، تا وقتی حریمی دریده می‌شود و ترسِ عریانی عیان می‌شود، تا وقتی بوی دهان مردی را حس می‌کنی که دلت نمی‌خواهد حس کنی، آن روز هنوز تمام نشده است. من دوباره به همان‌جا برمی‌گردم.

هیچ نخی تمام زخم را نمی‌بندد. بعضی نخ‌ها درد را کمتر می‌کنند. بعضی خونریزی را بند می‌آورند. بعضی نمی‌گذارند زخم به دیگری منتقل شود. اما هیچ‌کدام آدم را به روز قبل از اتفاق برنمی‌گردانند. زندگی پر از چیزهایی‌ست که انسان را به نقطه‌ی اتفاق بازمی‌گرداند؛ نقطه‌ای که هیچ دنده عقبی ندارد. تو هیچ‌وقت به لحظه‌ی پیش از آن باز نمی‌گردی. بخشی از جراحت تا همیشه هست.

شاید روزی بشود آن‌قدر بزرگ و قوی شد که تداعی آن لحظه، دیگر آدم را ویران نکند. از رسیدن چنین روزی می‌ترسم. دلم می‌خواهد هر بار چیزی درونم جاری شود و تکانم دهد. دردش را بر بی‌دردی ترجیح می‌دهم. تنها امیدی که برایم باقی مانده این است که دنیا طوری پیش برود که دست‌کم، چیزهای کمتری آدم را به روز اتفاق برگرداند.

همین کمتر... شاید فقط همین سهم من باشد.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد