

یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوستهی خشکیدهام شکسته. روی تخت دراز کشیدهام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدتها در چشمخانهام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مردهام؛ کشته شدهام؟ قربانی؟ هنوز نمیدانم. چهار روز است که ریتم انفجار، خرد شدن شیشهها، آژیر دزدگیر، ریختن دیوار، صدای آمبولانس، فریاد «اللهاکبر» مردها هنگام بیرون کشیدن اجساد، و جیغ ممتد یک زن در گوشم تکرار میشود.
انکار را چنان ماهرانه چیدهام که خودم هم مردنم را باور نکنم. بعد از فرونشستن گرد و خاک انفجار شرکت، ژاکتم را پوشیدهام، ظرف نهار را از یخچالی که تا وسط آبدارخانه پیش آمده و درش باز مانده برداشتهام، کولهپشتیام را از زیر آوار پنجرهی شکسته بیرون کشیدهام و بیآنکه به مرگ فکر کنم، منتظر ماندهام تا کسانی بیایند و از پشت درِ گیرکردهی واحد نجاتم بدهند. این عادیبودن را همینطور ادامه دادهام: به خانه آمدهام، دوش گرفتهام، هزار تلفن را جواب دادهام و اعلام کردهام: «زندهام»، مهمانی رفتهام، بازی کردهام، حتی با دوستانم بر سر «ترور نافرجامم به دست ایادی استکبار جهانی» مسخرهبازی درآوردهام، و در تمام این لحظهها واقعیت مرگ را به پستو راندهام.
بعد از انفجار، در هر صدای بمبی که از دور یا نزدیک میشنوم، از تپشهای نامنظم قلبم میخواهم آرام شوند، تا مبادا مرگ صدای نفسنفسزدنم را بشنود. اما فاجعه لحظهبهلحظه در من تکرار میشود. تصمیمش با من نیست؛ فاجعه رخ داده. من – یا دستکم بخشی از من – فردا به سال ۱۴۰۵ پا نخواهم گذاشت. بخشی از من از بمباران ادارهی برق میدان شهدا، در ۲۵ اسفند، بیرون نخواهد آمد.
به سقف نگاه میکنم؛ بازوی همسرم دورم را گرفته. نمیدانم در سرش چه میگذرد. چقدر به بودنم عادت دارد؟ اگر آن روز کشته میشدم چه میکرد؟ بعد از اولین انفجار تلفن زد و گفت: «شما رو زدن؟» و من تازه با صدای او فهمیدم که انفجار چقدر به من نزدیک بوده. از صدای او ترسیدم که مبادا خانهمان آسیب دیده باشد. خانه آن سمت ادارهی برق بود و شرکت این طرف، روبروی ضلع جنوبی. اولین چیزی که به ذهنم آمد خانه و خاطره و تمام زندگیای بود که با هم ساخته بودیم. اما حالا آن دو قطره اشک را که بالاخره گاردم را شکسته و چکیده، از او میدزدم. چرا نمیخواهم ببیند؟ نمیدانم. حتی نمیتوانم بفهمم دارم گریه میکنم یا نفسکشیدنم اینطور توی گلوم گیر کرده.
به سقف نگاه میکنم و به شبی فکر میکنم که چهل دقیقه صدای جنگندهها را بالای سرم میشنیدم و تنها زیر سپر پتویم پناه گرفته بودم. آسمان تهران جولانگاه جنگندهها شده بود. وزوز میکردند و من با دوستانم در شبکههای داخلی حرف میزدم. در تاریکی اتاق خواب، داشتم خفگی را نفس میکشیدم. با هر صدای انفجار میگفتم: «بعدی روی سر من میافتد.» اما دلم بیشتر از خودم برای تهران میسوخت؛ شهری که دوستش داشتم، بعد از پایانِ نامعلوم این جنگ به چه روزی خواهد افتاد؟
به آن صبحی فکر میکنم که صدای کوبیدن چیزی در زمین بیدارم کرد. روی تختم منگ بودم و نمیدانستم چه شده، کجا هستم، این صدا چیست، هرچند عقلم میدانست که صدای بمبهای سنگرشکن است. اما تا آن لحظه چنین صدایی در زندگیام نشنیده بودم. نمیدانستم کجا را زدهاند. در بیخبری و شکنجهی سفیدِ نبودِ اینترنت، تاب تحمل آن لحظه را نداشتم.
ذهنم به لحظههای جنگ میرود و باز خودم را در آن ساختمان پنجطبقه مییابم، تنها، در گوشهای که با بالا زدن آدرنالین، محاسبات ذهنیام آن را امن یافته. گوشهای که زمین زیر پایم میلرزد و پووووف – در یک لحظه – دیوار پشت سرم پودر میشود. این برزخ شخصی من است، نیم زنده و نیم مرده، حادثه در هر نفسم رخ میدهد.
روزهای اول جنگ حالم فرق میکرد. از جنگِ دوازدهروزه، توهمی در من مانده بود که بر ترسِ ویرانی غلبه میکرد؛ هیجانِ ایستادن بر لبهی تاریخ. اینترنت رفته بود و من از میناب خبر نداشتم. جنگطلب نبودم، اما شکایتی هم از وقوع جنگ نداشتم. به این که «ایران» مورد حمله واقع شده، فکر هم نمیکردم. از ذهنم میگذشت که با جنگ، بالاخره تکلیفمان یکسره میشود؛ چند سال دیگر باید در تعلیق و تحریم و مذاکره و انزوا سپری میکردیم؟ ناشکایتم به این دلیل بود که بالاخره زور دیگری، به آنچه ما عاملیتی در تغییرش نداشتیم، چربیده بود. اما کمکم رخ فاجعه بالا آمد و آن دلِ خنکشده را جزغاله کرد.
چند روز پیش، آسمان سیاه شد. سه پالایشگاه را جلوی چشمِ تهران زدند. ستون آتش در جویهای شهرری جاری شد و دودش در چشم تکتکمان رفت. تمام آن توهمها از هم پاشید. منِ شهروند بیپناه، اصلیترین متضرر این جنگ بودم. فردای آن شب، خورشید دیگر طلوع نکرد. از آسمان باران نفت میبارید و حق این بود که همان روز را آخرالزمان انتخاب کنیم و پروندهی زندگی را ببندیم. من داشتم از پیادهروی ادارهی برق سمت محل کارم میرفتم. به آسمان نگاه کردم؛ سیاهی قطرهقطره میچکید. کلاهم را روی سرم کشیدم. از آسمان مرگ میبارید.
دوشنبهی این هفته، روزی که منفجر شدم، آسمان سفید بود. از زیر دیوار ادارهی برق، جوانهای سبز و سرخ، نوید بهار میداد. ایستادم و از آن جوانه عکس گرفتم. این تنها نشانهی بهار در دنیای پرآشوب اطرافم بود. فروشگاه اتکا شلوغ بود و قنادی دمِ شرکت صف طویلی داشت. تازگی ایستبازرسیها مورد هدف بودند. «کاش آن ماشین سیاه با دوشکایش، امروز جلوی قنادی نباشد.» هر روز که پا توی شرکت میگذاشتم، پیش خودم میگفتم بالاخره این دوشکا با بودنش ما را به کشتن میدهد. اما آن روز صبح، اثری از آن ماشینها هم نبود.
اولین بمب که افتاد، حس کردم نزدیک است. به مدد دانش تجربیام در جنگ، میدانستم وقتی بمب بالای سرت باشد، صدای صفیرش را نمیشنوی؛ تنها در فاصلهی کمی دورتر است که اول سوت را میشنوی و بعد انفجار.
من تنها بودم. اگر همکارانم بودند، حتماً میرفتیم پشت بام تا ببینیم کجا را زدهاند. از روز اول جنگ، در نبود اینترنت و رسانهای که نشانمان دهد چه چیزی هدف قرار گرفته، به جای پناهگرفتن، به پشت بام میرفتیم؛ تنها میدان دید گستردهی شهر. بعد با بررسی جهتهای جغرافیایی، حدس میزدیم کدام خیابان هدف بوده. این بار حسم میگفت بمب بیخ گوشم بوده که ساختمان اینطور لرزیده. دومی را که زد، صدای آژیر بلند شد؛ آژیری که حالا میدانم دزدگیر واحد فیزیوتراپی بوده. من فقط یک ثانیه تمام شرکت را نگاه کردم و پناهم را پیدا کردم. پنجرهها شکستند. بعدی قاب پنجره را کند و وسط سالن انداخت. چهارمی یا پنجمی – بهخاطر ندارم چندمی بود – دیوار پشت و پناهم، دیوار حائل بین دو واحد را پودر کرد و به هوا برد.
پس پایان کار من این شکلی بود؟ در آن گوشهی پناهگاهِ وهمی، وقتی زمین زیر پایم میلرزید و تنم زیر بمباران و آسمانِ گرومپبالایِ سرم میلرزید، دستم را به دستگیرهی کشو گرفته بودم که اگر ساختمان ریخت یا زیر پایم خالی شد، سقوط نکنم. چه ساده بودم! پنل کولر گازی افتاد و سادگیام را بر سرم کوبید. صدای ریختهشدن ساختمان را از زیر پایم میشنیدم. ساختمان مثل ژله تکان خورده بود، دیوار ترکیده بود. مغزی قفل در مثل گلوله شلیک شد و در نهایت، درِ شرکت کنده شد و از شدت انفجار توی دیوار گیر کرد. چهار روز است پشت در ایستادهام و از توی چشمی میبینم که جنازهای از زیر آوار بیرون میکشند و فریاد «اللهاکبر» بلند میشود. صدای آژیر میآید و جیغِ زنی که نمیدانم کیست و کجاست، بلندتر میشود. هر بار که مرورش میکنم از دلم میگذرد که اگر فقط یک نفر دیگر آنجا بود و میدید من چه کشیدهام، اگر آنقدر تنها نبودم، شاید تکرار آن لحظه اینطور یقهام را نمیگرفت. چرا اینقدر دنبال حقانیت خودم میگردم؟ چرا دستوپا میزنم تا بلکه بتوانم روایت کنم چه بر من گذشته؟
چیز دیگری هم در آن لحظه هست که شرمگینم میکند. میان دو انفجار، فکر کردم اگر درد نداشته باشد، مردن آنقدرها هم بد نیست. دنیا گروگانی از من ندارد، بچهای ندارم که بیمادر بزرگ شود. قید مادر شدن را خیلی وقت پیش زده بودم. بعد فکر کردم اگر بمیرم، از شر قسطهایم هم خلاص میشوم؛ از شر این جانکندنهای هرروزه برای هیچ و پوچ، برای آیندهای که نداریم. و بعد، پنجره کنده شد و من دوباره دو دستی به بقا و بودن چسبیدم. نمیدانم شرمم از کدامشان است، از آن پوچی یا از آن تقلا برای بودن؟
«آقا! آقااا من اینجام، من گیر کردم.» مرد همسایهی طبقهی پنجم چنان از بمباران شوکه است که صدایم را نمیشنود. از راهپله بالا میرود، از لای نفسزدنها و هقهق، به آدم نگرانِ آن سوی تلفن میگوید: «ریخته، همهچیز خراب شده، همهچیز.» گوشش صدای مرا که از پشت چشمی میگویم «من اینجام» نمیشنود. موج انفجار کرش کرده.
کسی دیگر وارد ساختمان میشود و در هر طبقه فریاد میزند: «کسی اینجاست؟» من! من! طبقهی چهارم. با لگد درِ گیرکرده را باز میکند. دستم را میگیرد و میپرسد: «سالمی؟» دستهایم یخ کرده و تازه میفهمم چطور در تمام این مدت لرز به جانم افتاده بوده. «ناخونات بنفش شده، کاش یه آب قندی میخوردی.» بسیجیِ هیکلمندیست با شلوار ششجیب و کاپشن خلبانی و کلاه سیاه. فکر نمیکردم یک روز دستم در دست یک بسیجی باشد. ما تا همین چند روز پیش، دیگریهای هم بودیم. در همین محله بارها تذکر حجاب گرفته بودم و هنوز دو ماه نگذشته بود از آن شبهای ۱۸ و ۱۹ دی که زیر همین ساختمان گلولهها شلیک میشد. حالا دستم را گرفته بود و من با یک عقبکشیدنِ لحظهای دستم، میخواستم همهی این فکرها را نشانش بدهم. اما بقا، بر همهچیز غالب است و او در آن لحظه، یک دوستنداشتنی بود که آمده بود جانم را نجات دهد. دستم را گرفت و از لای خردهشیشهها و پنجرههای کندهشده و گچ و دود و آوار پایین رفتیم. پنجرههای راهپله از جا درآمده بود و آن سوی خیابان، از تالار ادارهی برق دود بلند میشد. صدای «اللهاکبر» هنوز میآمد و این یعنی جسدِ دیگری بیرون کشیده بودند.
من بچهی این محلهام؛ از وقتی یادم میآید، ادارهی برق قرص و محکم آنجا بوده، قنادی بوده، خیابان بوده. اما وقتی پایم را بیرون از ساختمان گذاشتم، هیچچیز آنجا نبود. من بودم و خیابانی پر از خاک و سنگ و ماشینهای لهشده، و جمعیتی که هرکدام به سویی میدویدند. خیابانم را نمیشناختم. صورتها سیاه و خاک گرفته بود. همه جا گل بود و خرده سنگ. مردی آن پایین به لباسهای نسبتاً تمیزم نگاه کرد و گفت: «واقعاً تو اون بالا بودی؟» با نگاه او، سرم را چرخاندم و تازه ساختمان شرکت را دیدم. باورم نمیشد این همان است که سه ساعت قبل پا تویش گذاشته بودم.
در این چهار روز، این را بارها برای دوستانم گفتهام. در خیابان که پیش میآمدم، ناباور و درهمشکسته، مثل آدرین برودی در فیلم پیانیست، هر چه در حافظهام از خیابان بود را دیگرگونه میدیدم. حتی نمیتوانستم تشخیص بدهم ماشینها پیش از اینکه اینطور له شوند، چه مارکی بودهاند. همهچیز در چند ثانیه و در یک عمر میگذرد. دستِ آشنایی دستم را میگیرد. خودم را در بغل همسرم مییابم. میپرسم: «خونه؟ پرندهها؟»
وقتی میفهمم پرندهها خوبند و خانه سالم است – آسیب دیده اما نه آنقدر که نشود تویش زندگی کرد – دلم قرص میشود. اما حالا در اتاق خواب، به ترکهای دور پنجره نگاه میکنم. خیال کردم از مرگ عبور کردهام. نمیدانستم مرگ همیشه زیر آوار نمیماند؛ گاهی همراه آدم به خانه برمیگردد، روی مبل مینشیند، شبها بیدارش میکند و حتی در لای ترکهای دیوار، خانه میکند.
ترکهای دور پنجرهها دلگیرند. تازه ما شانس آوردهایم که پنجرههای خانه نشکسته یا از بیخ کنده نشدهاند. بزرگترین رنجم در جنگ دوازدهروزه، ترکِ خانه بود. از تمام خانه عکس گرفتم و وقتی رفتم، حس کسی را داشتم که عزیزش را در قبر گذاشته و رویش خاک میریزد. نباید میرفتیم. بعد از آن جنگ، پردهی نو دوختم، با بتونه و کاردک به جانِ جای میخها افتادم، پیچ دستگیرهها را سفت کردم، لولای کابینتها را عوض کردم. همهی اینها را کردم که شاید خانه مرا ببخشد، که بگذرد از گناهم که گذاشته بودم و رفته بودم. و حالا این ترکها روی دیوار میگویند که هنوز بخششی در کار نیست.
کاش من هم مثل دیوارهای خانه ترک خورده بودم؛ نگاه آن مرد که باورش نمیشد من آن بالا بودم و هیچ آسیبی ندیدم، رویم مانده. کاش خراشی، زخمی، شکستگیای بر تنم داشتم که تا خوب شدنش، روانم را هم از مهلکه بگذرانم. وقتی به خانه برگشتیم، داشتم از نمردن خفه میشدم. من بعد از حادثهای به آن بزرگی، در چهل-پنجاه متری انفجار هفتهشت موشک، حالا که نه زخمی شده بودم و نه مرده، باید چه میکردم؟ نهار میخوردم؟ مسواک میزدم؟ مسخره نبود که بعد از نمردنم بنشینم و کباب بخورم؟ آدم چطور باید به زندگی عادی برگردد؟
گوشیام را باز میکنم و دنبال عکسهای خانه از جنگ قبلی میگردم. بعد به صرافت میافتم عکسی از ادارهی برقِ قبل از فاجعه پیدا کنم. چیزی ندارم و گوگل از دسترسم خارج است. از روی نقشهی آفلاینِ گوگلمپ، به تصویر ماهوارهای ادارهی برق نگاه میکنم. همهچیز سر جای خودش است؛ ساختمانها سالماند و درختها سبز. هنوز در گوگلمپ جنگی شروع نشده و بمبی از آسمان – از همین بالا، جایی که دارم نقشه را تماشا میکنم – پایین نیفتاده. آن خلبان جنگنده که این بالا داشته پرواز میکرده چی از ما میدیده؟ از آسمان گوگلمپیام زل میزنم به پشت بام شرکت. اگر من بودم، دستم روی دکمهی اجکت میرفت؟
آن شب که باران مثل طوفان نوح بر شهر میبارید، چند ساعت از بمباران گذشته بود. از مهمانی برمیگشتیم. در گذار از فاجعه به زندگی عادی، مکانیسم انکارم افسار را جوری به دست گرفته بود که سر از مهمانی درآورده بودم. حالا در مسیر برگشت، از جلوی ادارهی برق میگذشتیم. باران آنقدر شدید بود که کسی جلومان را نگرفت. از خیابانی که بسته بودند، گذشتیم. ویرانهها را میدیدم و نگاهم را از آنها میدزدیدم. اما دیروز صبح، از شمال خیابان نگاهش کردم. خیابان هنوز از خردهشیشههایی که تا خیلی دورتر از خانهی ما شکسته بودند، برق میزد؛ انگار روی آسفالت سیاه، اکلیل نقرهای پاشیده باشند. ادارهی برق مثل شبحی سفید اما دودگرفته، در پایین خیابانِ خانهام ایستاده بود. ردِ هیولایی نادیدنی بالای آسمانش بود. حسی از سردی در مرگ هست که نمیشود از آن چشم پوشید. مرگ برای یک لحظه از بدنم میگذرد و مورْمورم میشود. بعد حس کردم مرگ مرا سوی خودش میکشاند. دوست داشتم جلو بروم، صورتم را به نردههای اداره برق بچسبانم و تا جایی که میتوانم با چشمهایم مرگ جمع کنم. مردن طور عجیبی است، درد زیادی دارد؛ آدم وقتی بداند برای چه میمیرد، اقلًا دردش کمتر میشود. شاید آن اجسادی که تا همین دیروز از زیر ویرانهها بیرون آمدند، بهتر از من به چرایی مرگشان آگاه بودهاند. برای من، همهچیز در ابری از غبار و ترکش و آوار است، بیآنکه از چیزی سر دربیاورم. گاهی به دستهایم نگاه میکنم؛ هنوز زیر ناخنهایم بنفش است.