icon
icon
عکس از علی شفیعی
shurum enlarge
عکس از علی شفیعی
راستی من محمدم
نویسنده
محسن پناهی
زمان مطالعه
15 دقیقه
عکس از علی شفیعی
shurum enlarge
عکس از علی شفیعی
راستی من محمدم
نویسنده
محسن پناهی
زمان مطالعه
15 دقیقه

اول: یک چیزی درست نیست!

 

در خط قرمز متروی تهران ایستاده بودم. از مکالمه‌ی تصادفی دو نفر که با هم حرف می‌زدند، شنیدم یکی می‌گفت: «یک چیزی درست نیست.» جمله به جانم چسبید. عادت کرده‌ام جمله‌های تصادفی و ناگهانی را شکار کنم. همیشه فکر می‌کنم کل جمعیت یک شهر، در مشارکت با هم، در حال کشف و نوشتن متنی جدید است. کافی است برای پیدا کردن این متن، یک نفر گوش جادویی داشته باشد که بتواند تمام جملاتی را که در یک روز گفته می‌شود بشنود و حافظه‌ای که تمامش را به خاطر بسپرد. آن‌گاه این جملات تصادفی، مثل تکه‌های پازل دور هم جمع می‌شوند و متنی تولید می‌کنند. این طرز شنیدن را از روایت منسوب به رودکیِ شاعر یاد گرفته‌ام که در کوچه قدم برمی‌داشته و از کنار بازی کودکان می‌گذشته است. آن‌جا شنیده کودکی می‌گوید: «غلتان غلتان همی‌رود تا بن گوی.» رودکی از آهنگ جمله، وزن رباعی را بیرون می‌کشد. همچنین شنیده‌ام از حسن کسائی که یک قطعه‌ی خاص را چطور از آهنگ «سلام علیکم» گفتن رهگذری در بازار ساخته است. شنیدن این روایت‌ها، کنجکاوی و سرگرمی و در نهایت حساسیت مرا برای شنیدن جملات در خیابان برانگیخته و تقویت کرده است. فکر می‌کنم اگر کلیت جامعه بخواهد حرف بزند، از طریق همین جملات تصادفیِ ناخودآگاه است. «یک چیزی درست نیست» برایم تکان‌دهنده شد چون انگار مکثی ایجاد می‌کند که برگردی ببینی چه چیزهای زیادی درست نیست. وقتی این جمله را شنیدم، مکث کردنم یعنی دیدن چند ماه متوالی؛ از دی ۱۴۰۴ تا روزهای جنگ در تهران. دو واقعه و نمی‌دانم چند بحران. اگر بیشتر در مکث می‌ماندم، تجربیات شخصی و خاطرات، با تاریخی که در آن زندگی می‌کنم در هم می‌آمیخت؛ همچنان که گاهی در روزهای جنگ یا در روزهای آخر دی‌ماه همین می‌شد. بهت و مصیبت جمعی، با تمامی خاطراتی که شاید بشود به آن‌ها خاطرات هویتی گفت در هم می‌آمیختند. چیزی از نوجوانی احضار می‌شد، چیزی از بیست‌وسه سالگی به اکنونِ ۳۰ سالگی می‌آمد و همه با هم در این تاریخ حاضر می‌شدند. «یک چیزی درست نیست!» اول به خودم پوزخند زدم که «معلوم است که یک چیزی درست نیست. خیلی چیزها درست نیست.» اما چه چیزی درست نبود؟ می‌دانم چه چیزی درست نیست اما نمی‌توانم بگویم. نمی‌توانم چون هر گفتنی نابسنده است؛ چون هر بار امتحان کرده‌ام، تنها یک بخش را توانسته‌ام ببینم. انگار پرداختن به تمامیت ماجرا، در محدوده‌ی ذهن و زبان من نیست؛ چون همه‌ی چیزهایی که درست نیستند با هم احضار می‌شوند. بهت، نمی‌گذارد کلیتی را ببینم که برای تحلیل باید دید. در نظر گرفتن تجربه‌ی چند ماه گذشته، زمستان ۱۴۰۴ تا اردیبهشت ۱۴۰۵، احتمالاً چنین شرط مهمی دارد: غیبت کلیت. همین است که از قبل، هر موضعی را ناقص و نابسنده می‌کند. فکر می‌کنم موقعیت راوی، شاهد یا هر نام دیگری که به تماشاگران این تاریخ نسبت خواهیم داد، با این حس نقص همراه خواهد بود. فکر می‌کنم مدت زیادی است هر کدام نشان شده‌ایم که یا برای همیشه در مورد این تاریخ حرف بزنیم، یا از ترس دست‌کم گرفته شدن رنج عظیمش، از هر گفتنی امتناع کنیم. دست‌کم گرفته خواهد شد، چون هر چه بگوییم، تنها قسمتی را از یک کل گفته‌ایم.

 

دوم: رسوبات نادیدنی

 

صبح فردای شنیدن آن جمله‌ی تصادفی، در خیابان کارگر جنوبی ایستاده بودیم قهوه بخوریم. جمله را هنوز مزه‌مزه می‌کردم. به هر منظره یا آدم یا ماشینی اشاره می‌کردم می‌گفتم یک چیزی در موردش درست نیست. یاسر گفت: «بیشتر از یک چیز درست نیست. منظورت چیه؟» و من به خودم پوزخند می‌زدم که دقیقاً! من هم همین را به خودم گفتم. بعد به انسانی اشاره کردم و همین‌طوری بی‌فکر گفتم چیزی در مورد او درست نیست. بعد، نتوانستم ادامه بدهم. به خود خندیدم که همین را می‌خواستی ببینی؟ مردی بود آشفته‌روان و پریشان. سه قدم برمی‌داشت و چند ثانیه به اطرافش، به دستش، به پایین و بالا نگاه می‌کرد. نگاهش هیچ حس خاصی نداشت. اصلاً خصلتی نداشت که بتوانم در توصیف به کار ببرم. نگاهی خالی بود. نه نگاهی رو به چیزی، بلکه فقط نگاه. نه کنجکاو بود، نه ناراحت، نه خشمگین. انگار همه‌چیز از او رفته بود جز چشم چرخاندن و سر چرخاندن و خیره ماندن. سه قدم راه می‌رفت و مکث می‌کرد و چند ثانیه نگاه می‌کرد. جست‌وجوکردنِ خالیِ نه در پیِ چیزی، در او مانده بود. درست است که وضعیت ذهنی من، پیِ انطباق دادن آن جمله با یک چیزی آن بیرون بوده. بالاخره پنجره‌ی شکسته‌ای، پرِ گنجشکی یا دست‌کم ابر سیاهی را در آسمان می‌دیدم و جمله را به همان منظره نسبت می‌دادم احتمالاً. می‌خواهم بگویم بعد از این که جمله‌ای تصویر و به اصطلاح مصداق خود را یافت، انگار همه‌چیز طور دیگری آشکار شد. تازه یادم می‌آمد این را از شعر «جست‌وجو»ی محمد مختاری خوانده‌ام که: نه هیچ‌یک نگاهی می‌اندازد نه هیچ‌یک دماغش را می‌گیرد و تکه‌ای از آفتاب انگار کافی است تا از هم بپاشند هم‌ذاتیِ عفونت و وحشت که سایه‌ای یگانه پیدا می‌کنند تابوت‌ها که راه گورستان را تنها می‌پیمایند و این خیابان دراز که غیبتش را تشییع می‌کنند.

حالا دیگر می‌دانستم در این نقطه از خیابان کارگر جنوبی، پایین‌تر از تقاطع کارگر و جمهوری، پای ساختمانی ایستاده‌ام که اسفند ۱۴۰۴ دیده بودم چطور انفجار را حس کرده بود؛ چنان که وقتی از پشت‌بام نگاه می‌کردیم، فکر می‌کردیم دقیقاً پشتش را زده‌اند. فوج انسان دیده بودیم که از داخل ساختمان بیرون می‌زدند و با ساک و چمدان به هر سمتی می‌رفتند. می‌دانستم یک چیزی درست نیست، آن هم رسوب کردن اندوه، ترس، حس بی‌سرپناهی و سرگردانی است که در فرصت انفجار، توانسته بود ابراز شود. حالا دیگر می‌دانستم در مورد چطور جهانی قرار است صحبت کنم: جهانی که در آن رسوبات پنهان زیادی وجود دارد و همچنین نمی‌توانم از یک دید کلی کمک بگیرم و تمامیت تجربه‌ی خودم را به بیان بیاورم؛ چون بسیاری از تجربه‌ها فوری نادیدنی و نهان می‌شوند. جهانی پر از مکث و شکاف که می‌دانم یک چیزی یا یک چیزهایی در آن کم است، اما هر قدم باید از نو متوقف شوم و به فکر فرو بروم و بپرسم: راستی چه چیزی کم است؟ جهانی که میل به هم آوردن گسست‌هایش باقی مانده، میل به حرف زدن مداوم در موردش باقی مانده، اما این میل موضوع خود را گم کرده است؛ چون نمی‌داند از کجا شروع کند و چه بگوید. بهت، جست‌وجو را به سردرگمی تبدیل کرده است.

 

سوم: راستی من محمدم

 

ورودی ایستگاه میدان انقلاب را که داخل بشوی، پیش از این که از پله‌ها پایین بروی، فضای روبازی است که بسیاری در آن نشسته‌اند و قهوه می‌خورند و سیگار می‌کشند و حرف می‌زنند. شبی از نیمه‌ی اول اردیبهشت ۱۴۰۵ بود که آن‌جا نشسته بودم. داخل گوشی تلفن همراه کتاب می‌خواندم و قهوه می‌خوردم و منتظر بودم. ساعت ۷:۵۲، جوانی احتمالاً چهار پنج سال کوچک‌تر از من، یعنی حدوداً ۲۵ ساله به نجوا، دقیقاً به نجوا، صدایم زد و گفت: «می‌تونم چند دقیقه با شما حرف بزنم؟» خیلی سریع و با مکث کوتاهی بدون این که زیادی فکر کنم این غریبه کیست، پاسخ مثبت دادم. آشنایی با آدم جدید، شنیدن جملاتی که دهانی متفاوت می‌گوید، برای من شگفتی دارد. به ساعت نگاه کردم و گفتم تا ساعت هشت وقت دارم. کنارم نشست و به روبه‌رو خیره شد. به همان‌جا که احتمالاً من هم نگاه می‌کردم. به پایان بردن جملاتش نوعی نغمه داشت و مدام با پایان یافتن هر جمله تکرار می‌شد. انگار طوری حرف بزنی که جملات خبری، کمی پرسشی نیز به نظر برسند. گفت تازه کارشناسی ارشدم را در دانشگاه تهران تمام کرده‌ام. و من با توجه به آن نغمه باید یک لحظه شنیدن باشم که گفته تمام کرده‌ام؟ یاد روزهای بعد از دفاع افتادم. روزهای ۱۴۰۱ بود. مجموعاً سه بار پروپوزال برای کسری خدمت نوشته بودم اما هیچ‌کدام تأیید نشد. هم من چنان پیگیر نبودم، هم آن‌ها موضوعات مرا در مورد رنج اجتماعی، ملی‌گرایی و وطن نمی‌پسندیدند. هر بار که برای پیگیری می‌رفتم، سرگردی در مرکز نخبگان از نو می‌پرسید اصلاً ارتش چه ربطی به روحیه‌ی ملی‌گرایی دارد؟ همیشه از نو و موبه‌مو توضیح می‌دادم اما دفعه‌ی بعد هم می‌پرسید. نه تنها او، که کارمندی در آجا همین سؤال را بارها تکرار کرد. بالاخره هیچ کاری نتوانستم بکنم؛ هم بابت پیگیری کمی که داشتم و هم بابت این که نمی‌توانستم توجیه کنم کار من، یک پروژه‌ی علوم انسانی، ضرورت دارد. این‌ها از ذهنم می‌گذشت و زیرچشمی به نجواگر خیره می‌شدم و باز به روبه‌رو، به نقطه‌ی مشترک فرضی که هر دو تماشا می‌کردیم می‌نگریستم. نجواگر که دستی بر چانه داشت و به روبه‌رو خیره بود و نگاهم نمی‌کرد، این‌طور ادامه داد که با توجه به امتیازهایم برای پروژه‌ی جایگزین خدمت اقدام کردم. این یعنی او توانسته از بنیاد نخبگان پروژه بگیرد. همچنین گفت برای دفاع باید مقاله‌ای در ژورنال خارجی منتشر می‌کرده، اما بابت شرایط جنگ، امکان انجام چنین کاری را ندارد. تا مرداد برای دفاع وقت داشت. گفت نه می‌توانم مقاله چاپ کنم و نه می‌دانم اجازه دفاع از پروژه را به من می‌دهند یا نه. عملاً جایگزین سربازی‌اش روی هوا بود. محرومیت و قطع ارتباط و انزوای ناشی از جنگ، سرنوشتش را تهدید می‌کرد. جنگ، در روایت او، شنیدن صدای انفجار نبود، قطع ارتباط بود. احتمالاً هم‌دلی خاصی در انتظار او نبود. سربازی برای آدم‌هایی که درجاتی بر بازو یا شانه دارند، یعنی شکل دادن. این را از فرمانده پادگانی که دوران آموزشی را گذرانده‌ام شنیده‌ام. یادم است وقتی گفت: «دارید شکل می‌گیرید» در ذهن شنیدم: آن‌قدر شما را شکستیم و خواهیم شکست تا شکل مورد نظر ما را بگیرید. من همین‌طوری بدون کسری خاصی در ۲۸ سالگی به سربازی رفتم. آن‌جا در یک مرکز فرهنگی ارتش خدمت کردم. یک جانباز کارکشته و بازنشسته‌ی ارتش که سابقه‌ی فرهنگی قابل‌ملاحظه‌ای هم داشت، وقتی فهمید پایان‌نامه‌ی ارشد من در مورد مطالعات رنج اجتماعی بوده، تا پایان سربازی هر جا که می‌شد به تمسخر و دقیقاً تحقیر می‌پرداخت و حرفش به گوشم می‌رسید: «آقا بلده درد بکشه.» جالب این که تنها او چنین می‌گفت که درد و رنج را، در بدنش و در اعصاب و روان، هر روز تجربه می‌کرد. از نظر او، صحبت از این رنج و توجه به آن فوق‌العاده تمسخرآمیز بود. کسی که توان هم‌دلی با خودش را ندارد و با عواطف خود تا این حد بیگانه است، چطور می‌تواند رفتاری مناسب با نجواگر داشته باشد؟ احتمال دادم به او بگویند مهم نیست شرایط مهیا بوده یا نبوده، باید مقاله چاپ می‌کردی تا بتوانی جایگزین خدمت بگیری. همین‌طور که آهسته و به نجوا سخن می‌گفت، خودم را نیز مرور می‌کردم. حرفش که تمام شد، گفتم سه چهار سال قبل در آستانه‌ی سربازی که بودم، حسی مشابه تو داشتم. همان زمان‌ها کتابی خواندم به نام «ظلمت آشکار» از استایرن. استایرن، آن‌جا روایت فشار خیلی زیاد و فروپاشی روانی‌اش را مکتوب کرده. نوشته چطور داشته از پا درمی‌آمده. بعد (یا این را نوشته یا من مدام به مسئله فکر می‌کرده‌ام و تصور می‌کنم چنین حرفی در کتاب ظلمت آشکار هست) آن‌جا دغدغه‌ای مهم مطرح می‌شود: وقتی کسی فشار و رنج را تجربه می‌کند، باید به نحوی بدون این که رنجش را انکار کرده باشی یا دست‌کم گرفته باشی یا از هم‌دلی دست کشیده باشی، بتوانی به فرد رنجور یادآوری کنی که این موقعیت همیشگی نیست و می‌گذرد. گفتم حقیقت این است که من تا به امروز نفهمیده‌ام چطور می‌توانم چنین چیزی را به کسی یادآوری کنم. و در ذهنم ادامه دادم وضعیت و زمانه چنان نبوده که بتوانم به کسی بگویم می‌گذرد و تمام می‌شود. هر اتفاقی که رخ داده و بدل به گذشته شده، چنان از چند سال پیش حی و حاضر است که اکنون حسابی سنگین و سنگین‌تر شده است؛ آن‌قدر که به سمت آینده حرکت نمی‌کنم، آن‌قدر که توان فرار رو به جلو ندارم. هنوز سال ۱۴۰۴ نگذشته، هنوز ۱۴۰۱ نگذشته، هنوز دوران کرونا نگذشته. همه‌چیز، مثل لایه‌ای غیرقابل‌انکار، بالای سر ما و زیر سقف آسمان است. نور که می‌گذرد، از چنین تاریخ همیشه حاضری که مثل پلاستیک یا شیشه گسترده شده رد می‌شود و بر ما می‌تابد؛ می‌تابد و بر پوست می‌نشیند مثل غبار. این قسمت از حرف‌ها را به او نگفتم. فقط گفتم نمی‌دانم چطور می‌توانم یادآوری کنم که می‌گذرد. همان‌طور دست به چانه، بدون این که در لحنش تغییری حس کنم، با لبخندی کمرنگ گفت: «به‌نظرم موفق شدید.» یادم نمانده دیگر چه گفتیم. می‌دانم به او گفته‌ام که فقط از حرف‌های تو می‌توانم نتیجه بگیرم هر کاری می‌توانستی کرده‌ای. اگر در آینده‌ای دور یا نزدیک به امروز نگاه کنی باز هم می‌توانی مطمئن باشی تو هر کاری می‌توانستی کرده‌ای. به‌نظرم همین کافی است. باز هم بیشتر حرف زدیم. گفت: «احیاناً دانشجوی دانشگاه تهران نبودی؟» گفتم علوم اجتماعی خوانده‌ام. به عنوان یک دانشجوی مهندسیِ شیفته‌ی یک فضای بین‌رشته‌ای، میان علوم اجتماعی و مهندسی بود. گفت اگر بتوانم بروم، به علوم بین‌رشته‌ای می‌پردازم. صحبت ما باز هم در مورد سربازی ادامه یافت. نه می‌توانستم دل‌داری بدهم، نه می‌توانستم امید بدهم؛ فقط می‌توانستم گوش بدهم چه می‌گوید. ساعت ۸:۰۸ دقیقه بلند شد و تشکر کرد از این که گفتگو کرده‌ایم و موقع خداحافظی گفت: «راستی من محمدم» و من پاسخ دادم: «من هم محسنم.» وقت برگشت به خانه از خودم می‌پرسیدم چه چیزی باعث شد تنها در پایان مکالمه خودش را معرفی کند؟ یک چیزی درست نبود. چرا در انتها بود که خواست یا توانست نامش را به من بگوید؟

در حال بارگذاری...
عکس از علی شفیعی

چهارم: شکست فضا

 

باید به روزهای پیش از دیدار محمد بازگردم. خانه‌ی اجاره‌ایِ ما، کمی بالاتر از میدان پاستور در تهران است. این یعنی شنیدن صدای جنگ از فاصله نزدیک. فضای شهر تهران، در روزهای جنگ بر اساس همین نزدیکی یا دوری از مرکز انفجار فهم می‌شد. دست‌کم برای من چنین بود. از نه اسفند تا زمان آتش‌بس، فاصله از انفجار و شدت شنفتن صدا در هر انفجار بود که آدرس را در فضا تغییر می‌داد:

- الو سلام. شنیدی؟ نزدیک شما بود؟ ما از شرق شنیدیم!

- سلام، از جنوب ما بود. پنجره‌های ما لرزید.

اول این‌ها بود، بعد نام خیابان یا منطقه. این شکل فهم از فضا با جنگ ۱۲ روزه تفاوت جدی داشت. آن زمان، بر اساس منطقه و ضرورت تخلیه بود که شهر را درک می‌کردم. بیانیه برای منطقه ۱۱ بود یا ۱۲؟ باید می‌گشتی ببینی کدام عدد یعنی کجا، یعنی چه کسانی، یعنی چه خیابان‌هایی؟ بعد بر اساس عدد و نام خیابان‌ها به دوستی که در آن منطقه بود زنگ می‌زدی و خبری را که تماس به تماس منتقل شده بود، منتقل می‌کردی. تهران در جنگ دوازده‌روزه، تکه‌هایی به هم وصله شده بود که در یکی وعده‌ی جنگ بود و آن تکه را جدا از دیگر تکه‌ها تصور می‌کردی تا نوبت تکه‌ی خودت برسد. این بار اما در جنگ ۴۰ روزه، اول مرکز انفجار و نزدیکی به مکان‌های عمدتاً نظامی بود که فهم ما را از فضا شکل می‌داد. این ماجرا در تصاویری پیچیده‌تر می‌شد؛ مثلاً لحظه‌ای که در خیابان راه می‌روی و صدای هواپیما و انفجار می‌شنوی و نمی‌دانی از کدام سو می‌رسد. از شرق یا غرب؟ دور است یا نزدیک؟ لحظات انفجار، تمامی فضا برای من به هم می‌ریخت. فضای جنگ، برای من این بود که پشت سر هم مختصات و جهات عوض می‌شد. کمی که گذشت فضا، برای این که آشنا بماند، تا حدی در یک گروه دوستی به نام‌های شخصی‌تری فراخوانده می‌شد. کم‌کم آموخته بودم به جای این که فقط بگویم صدا از شرق می‌آید یا غرب، بگویم اتفاق نزدیک خانه‌ی ما رخ داده، نزدیک محل کار نازیلا رخ داده یا نزدیک به خانه‌ی علی. تصوری که از دوستانم و محل سکونتشان داشتم، جایگزین آدرس‌دادن نسبت به صدا و جهت جغرافیایی می‌شد. این تنها مقاومت معناداری است که به یاد دارم. اما این شکل فهم فضا، تنها در یک گروه دوستی که همدیگر را می‌شناسند باقی ماند؛ گاهی تنها در ذهن خودم باقی می‌آمد. دوستانم تماماً همدیگر را نمی‌شناختند و خانه‌ی یکدیگر را بلد نبودند. همچنین نمی‌شد به راننده اسنپ یا بقالی سر کوچه این‌طور آدرس داد. آیا این اتفاقی است که از ابتدای جنگ افتاده بود؟ یادم می‌افتد به پدرم که اوایل دهه‌ی ۹۰ یا اواخر دهه‌ی ۸۰، بعد از بررسی نقشه تفکیک یک زمین در کازرون، گفت: «مشکل اصلی این تفکیک، اینه که هیچ هویتی نداره.» او شهرسازی خوانده و باید آن نقشه را مهر می‌کرد. یادم مانده که مثالی زد از محله‌ای که در شهر کوچک ما بابت فلان درخت بزرگ پیرش شناخته شده است؛ بابت این که آن درخت، نه یک نماد و نشانه‌ی شهریِ نمایشی، بلکه جایی است که آدم‌ها زیر سایه‌اش می‌نشینند و تعریف می‌کنند و نوعی فضای ارتباطی ساخته است. شاید همین گفته‌های پدرم در مورد شهرسازی است که به من پیش‌فرضی داده که به چنین مسئله‌ای در جنگ توجه کنم. نقشه‌ی تفکیک زمین، برای او صرفاً تقسیم فضای مسکونی و تجاری و نشان دادن کوچه‌ها نبود. تأکید داشت هم‌جواری مردم کنار هم در آن مستطیل‎‌های مسکونی، یک شبکه‌ی ارتباط اجتماعی نیز باشد. مردم فقط در آن خانه‌ها نمی‌خوابیدند. خودش می‌گفت این‌جا خوابگاه نیست، محل زندگی است و دسترسی به فضای ارتباطی لازم است. در پارک که قدم می‌زدیم، می‌گفت جای نیمکت‌ها در پارک طوری است که به ندرت آدم‌ها روبه‌روی هم می‌نشینند. آن‌ها صرفاً کنار هم چیده می‌شوند و به سمتی نگاه می‌کنند؛ این باعث می‎شود ارتباطی شکل نگیرد. نه که مردم نخواهند با هم حرف بزنند، فضایی برای ارتباط وجود ندارد. در تهرانِ آن روزها، به حرف‌هایش در مورد جمعیتی فکر می‌کردم که به آن جماعت‌ می‌گفت اما جامعه نه. جنگ بجز آدرس‌های کلی و خیلی کلان مثل پاستور، پیروزی و... نمی‌شد آدرس دقیقی به یک هویت محلی و شناخته‌شده بدهی. تمامی فضاها فقط جاهایی برای عبور بودند یا به عنوان خوابگاه استفاده می‌شدند. آیا این خصلت کلان‌شهری چندمیلیونی است که هویت محلی‌ هر نقطه برای یکی آن سوی شهر شناخته‌شده نیست، یا غیبت پیشینیِ هویت محلی است که به جنگ اجازه داده این‌قدر راحت بر اساسِ صدا و مرکز انفجار فهم ما را از فضا تغییر دهد؟ انگار باید نوعی پیوند انسانی یا نوعی تعلق وجود داشته باشد تا بتوانیم نامی بر مکانی یا چیزی بگذاریم. مکان اگر برای خاطره‌ سکنی نباشد، انگار چیزی از تعریف خود کم دارد. آیا این‌طور نبود که به واسطه‌ی پیوند عاطفی و خاطراتی که با دوستانم داشتم توانستم فضا را دست‌کم برای خودم، هنوز آشنا و قابل شناخت ببینم و بتوانم در آن دست‌کم آدرس بدهم؟ چیزی از قبل درست نبود. فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که درست نبود، همین فضای از قبل بی‌هویت و بی‌تعلق بود. در چنین فضایی، آسیب‌دیدن یک موزه، آسیب‌دیدن یک قسمت از شهر، آسیب‌دیدن یادگار فلان معمار، هیچ ابعاد عاطفی را برانگیخته نمی‌کند و نکرد. نهایتِ استفاده از تصاویر تخریب موزه یا ساختمانی که هویت فرهنگی و تاریخی داشته باشد، به درد جدال سیاسیِ توی فضای مجازی و روکم‌کنی می‌خورد و بس. این تکه‌های تخریب‌شده حتی اگر در یک شهر بودند، هرگز متعلق به یک فضا تصور نمی‌‍شدند که این‌طور واکنشی هم برانگیخته نکردند. یک چیزی درست نبود؛ آن هم این که فضا، از قبل هویت خود را از دست داده بود. جنگ، در یک نگاه تقریباً رمانتیزه‌شده، برملا کردن چیزی بود که از قبل درست نبوده: فضای هزارتکه‌ای که هرگز به روی خودش نیاورده بود هزارتکه شده است.

 

پنجم: تهران پیش از جنگ هم تکه‌تکه بود

 

آغاز جنگ را حدود نه اسفند و اولین انفجار می‌دانند اما من فکر می‌کنم از وقتی آغاز شد که سایه‌اش را بر سر سرنوشت «ایران» می‌توانستی ببینی. از روزها قبل از نهم اسفند، بر سر روز آغاز جنگ شرط‌‌بندی می‌کردند. چند روزی یک بار می‌شنیدی امشب جنگ است. پمپ بنزین‌ها شلوغ می‌شدند و گفتگوها در مورد گمانه‌زنی شدت می‌یافت. اینستاگرام پر از مواضع متفاوت در مورد جنگ بود: آری یا خیر. به‌نظر من صدای انفجار آغاز جنگ نیست؛ مرحله‌ی مهم‌تری از جنگ است اما آغاز نیست. اگر به تبلیغات و ادبیات جمهوری اسلامی توجه کنیم، بعید نیست که بگوییم وضعیتِ جنگی، نامی نیست که تنها به این چند ماه اطلاق شود. انگار سالیانی است که در این وضعیت به سر می‌بریم. یادم به پادگان آموزشی می‌افتد که هیچ سربازی روبه‌روی سرباز دیگر نمی‌ایستد. همه تنها و تنها به اتوریته‌ی فرمانده نگاه می‌کنند. هیچ‌کدام ما نمی‌شد ربطی به هم داشته باشیم. آرایش جامعه در وضعیت جنگی باید همچین چیزی هم باشد؛ اگرچه انتظار یاری رساندن و توجه به دیگری در این شرایط اصلاً بعید نیست و شاعرانه است و روایت در این مورد بسیار است. در روزها و شب‌های جنگ، ساعاتی را در نقاطی از شهر قدم زده‌ام. چند ساختمان از آن‌ها را که مورد اصابت موشک قرار گرفته بودند از نزدیک دیده‌ام. خانه‌هایی را که در موج انفجار آسیب دیده‌اند نیز دیده‌ام. به نظر من فقط به لحظه‌ی اصابت موشک، انفجار نمی‌گویند. تا ساعتی بعد، هنوز در محدوده و تأثیر انفجار قرار داریم. ماهیچه‌ها هنوز از انقباض بیرون نیامده‌اند و حس و حالت آماده‌باش از بدن و روان بیرون نرفته است. من تا روزها بعد، نتوانستم درست بخوابم. ساعتی می‌خوابیدم و باز بیدار بودم. هر چقدر بیداری و فضا تکه‌تکه بود، خواب نیز همین شکل را داشت. هر لحظه اگر دری کوبیده می‌شد، انگار ادامه انفجار را از خلال بسته شدن در می‌شنیدم. جایی که منفجر می‌شد اگر بادی نمی‌وزید، زبان بوی خاک و باروت می‌گرفت. هوایی که تنفس می‌کردم، طعم متفاوتی داشت. انفجار دست‌کم برای من تنها آن لحظه‌ی اصابت موشکی به جایی نیست؛ تا ساعت‌ها یا روزها بعد ادامه دارد. اگر این فرض را بپذیریم که جنگ، از زمان اولین شلیک و اولین انفجار آغاز نمی‌شود، و اگر انفجار فقط آن لحظه‌ی اصابت نیست، آیا در مورد چیزی که مورد اصابت قرار گرفته نیز می‌توانیم حرفی بزنیم؟ به‌نظرم یکی از نقاط اختلاف، یکی از نقاط جدی بحث و پرتاب برچسب از همین‌جاست. موشکی که به ساختمانی برخورد می‌کند، برای گروهی به «ایران» برخورد کرده، برای گروهی به «حرم» برخورد کرده، برای گروهی به جمهوری اسلامی برخورد کرده اما به ایران برخورد نکرده، برای گروهی به «انسان‌ها» خورده و مهم نیست این انسان‌ها چه کسانی هستند و «حق» هر انسانی هر که باشد هر جا باشد زندگی کردن است، و برای گروه دیگر به کسانی برخورد کرده که انسان بودن را برای خود یا دیگری پیش از این نفی کرده‌اند. متوجه شدم موشک به جایی برخورد می‌کند که تفسیر و تلقی از آن جای خاص، خود مکان را ربوده است: همسایه‌ی یک پادگان نظامی بوده؛ لابد در آن خبری بوده. انگار چیزی یا جایی در مجاورت پادگان، خودش هرگز چیزی یا جایی که بتواند به طور مستقل وجود خارجی پیدا کند نیست و نبوده. تمامی مکان‌هایی که نزدیک به جایی بوده‌اند، این‌طوری ربوده شدند؛ چون مکان نبودند، شایستگیِ جست‌وجوی خاطره‌ای یا ردی از انسانیتی را انگار در خود نداشته‌اند. نداشته‌اند که وجدان عمومی به آن توجهی نکرده است. به محمد فکر می‌کنم که وقتی به نجوا صدایم کرده من اول او را چطور دیده‌ام و چه گفته‌ام؟ احتمالاً در ذهنم گفته‌ام او یک دانشجو است. آیا او را به گروهی یا نامی بزرگ گره زده‌ام؟ آیا یاد انبوهی مأمور تولید محتوا در میدان انقلاب افتاده‌ام؟ یادم نیست اما هیچ‌کدام این‌ تصورها عجیب نیست. انگار خود محمد کمتر مسئله‌ بوده؛ درست مثل مکانی که در مجاورت یک «جای مهم» چندان مسئله‌ی خاصی نیست. بدون ارزش‌گذاری و تلاش برای «طرف درست» و «تشخیص خیر و شر» اگر مسئله را توصیف کنم: مکان و نام‌هایی که به یک شبکه‌ی روابط انسانی دلالت دارند، زیر بار تفسیرهایی در مورد ملت، کشور، دشمن و... پنهان شده است. هیچ‌کدام نمی‌تواند بگوید راستی من خودم برای خودم کسی هستم. این اتفاقی که برای زبان افتاده، درست یا غلط، ناگزیر یا نه، جایی برای خود روابط انسانی باقی نگذاشته است؛ جایی برای تک‌تک آدم‌هایی که هر کدام یک قصه‌ی مختص خودش دارد، نگذاشته است. هر نقطه از شهر، همان‌طور که در جنگ چنین بود، نه یک نقطه‌ی خاص، بلکه یک نقطه در مجاورت یک مکان یا یک نام مهم متصل به مفاهیمی است که نام بردم. این‌جا که نشسته‌ام، جایی است در نزدیکی وزارت کشور. آن‌جا که امروز عصر می‌روم، جایی است در نزدیکی دژبان مرکز ارتش. آن‌جا که شب می‌خوابم جایی است در نزدیکی دانشگاه جنگ. خودش هیچ چیز خاصی نیست، خودش هیچ اهمیتی ندارد و همین باعث شده فضا از همان اول تکه‌تکه بماند. وقتی به ساختمانی ویران نگاه می‌کنی، اگر به تو نگویند این‌جا کجاست و اگر روایتی از کسانی که آن‌جا بوده‌اند نباشد، نمی‌دانی پیش از این چیزی که آن‌جا بوده فروریخته و پراکنده بوده یا نه؟ نمی‌دانی و تنها سؤال چیزی خواهد بود که نشان بدهد مکان مورد نظر، قبل از این که آسیب ببیند از هویت خود خالی شده بوده. این‌طور که: فلانی این‌جا بوده. این فلانی که می‌گویم، نامی است که کل مکان را توانسته زیر سایه‌ی خود حذف کند و برباید. چرا توانسته چنین کند؟ چون نامش به قدرت، فضای سیاسی، سرنوشت ملت و... گره خورده است. البته پرتکرارترین روایت‌های ترندِ ضدجنگ، در مورد میناب سعی می‌کنند بگویند آری وجود داشته. این کار را با اشاره به کودکان انجام می‌دهند. کودک، بیش از منی که حالا در ابتدای ۳۱ سالگی هستم، آینده و امکانات و فرصت‌هایی دارد برای بیان کردن. بنابراین نام بردن از کودکان میناب، پاسخ به پرسش من را به صورت معکوس می‌دهد: آن‌جا کسانی بودند که قرار بوده چیزی بسازند. جز این‌ها، روایت دیگری که نظرم را جلب کرده، آدمی است که در یک آموزشگاه موسیقی ویران‌شده، با ساز به نواختن می‌پردازد که آخرین صدای شنیده‌شده از آن مکان، صدای ساز باشد. او به گذشته‌ و هویت مکان اشاره دارد که سازی نواخته می‌شده و موسیقی آموخته می‌شده و همچنین به آینده‌ای اشاره دارد که موسیقی نواخته خواهد شد. اما ساز و تمام هیبت صحنه، به ما نمی‌گوید زندگی آن هنرجوهایی که آن‌جا بوده‌اند چه بوده و چگونه بوده است. آیا پیش از شروع جنگ، به سامان بوده‌اند و با آغاز جنگ سامانی و آینده‌ای از دست رفته؟ آیا چنین نیست که این مرثیه‌ی نوازنده برای مکان و موسیقی، برای هر دوی این‌هاست اما هیچ انسانی را مدنظر قرار نداده؟ منظورم انسان به طور عام نیست؛ طبیعتاً افرادی به آن مکان رفت‌وآمد می‌کرده‌اند. همان‌ها می‌توانند به آموزشگاه دیگری بروند. آیا به انسان خاصی اشاره‌ای داریم؟ اگر نه، در حال تصور یک آموزشگاه موسیقی نیستیم که فرقی ندارد کجای جهان باشد؟ نه این که چنین مرثیه یا چنین روایتی بی‌ارزش باشد، نیست؛ اما آن چه آن را خاص می‌کند و مثلاً از تصاویر فیلم «نگاه خیره‌ی اولیس» جدا می‌کند، باید ارجاعاتی تاریخی و درون این سرزمین باشد. نه؟ با کنار گذاشتن چنین کنش‌هایی و صرف‌نظر از موضع در برابر آن آموزشگاه موسیقی و موضوع بزرگ‌تری به نام میناب، با نگاه کردن به آن چه بین این دو مورد در جریان است، سؤالم را جدی‌تر می‌یابم: اگر از قبل یک چیز درست نیست، یک چیزی که حالا به راحتی می‌توانم بگویم پیوند اجتماعی، فضا، فرهنگ و جامعه است، آن‌گاه موشک به کجا خورده؟ این پرسش، در این تاریخ به یک دلیل سخت است؛ آن هم این که یک چیز درست نیست. همان که باعث شد محمد بعد از ۱۶ دقیقه گفتگو و در هنگام خداحافظی تازه مجال پیدا کند بگوید: «راستی من محمد هستم.»

 

آخر

 

اگر به قسمت اول نگاه کنم، احساس می‌کنم آن چیزی که درست نیست، این است که این جمله پیش و پسی ندارد. تنها یک جمله است. نهایتاً می‌توانم بنویسم «یک لحظه وایسا! یک چیزی درست نیست!» یعنی با این تخیل من در مورد جامعه جور درنمی‌آید که نوشته بودم اگر گوش و حافظه داشتم، آن چه به طور تصادفی از کل جامعه می‌توان شنید، متنی است که آن روز می‌نویسد. آن چه رودکی در کوچه از بازی کودکان شنید، استمراری را در خود نشان می‌داد. بخشی از زندگی بود و بلافاصله فضایی با تصور جمله به ذهن می‌رسید: کودکانی که هزار سال قبل در کوچه بازی می‌کنند؛ حتی می‌دانیم با چه هیجانی به چه خیره شده بودند. وقتی داستان حسن کسائی را راجع به آن قطعه‌ی معروف می‌شنوم همین‌طور است. او مردی را می‌دیده که هر صبح با آهنگ خاصی می‌گفته سلام علیکم و رد می‌شده است. حال و هوای یک اجتماع، یک فضای انسانی، از تخیل می‌گذرد. اما «یک چیزی درست نیست»، یک جمله‌ی پیوسته به هیچ بافتی نیست. چیزی که درست نیست، همین ناتوانی جامعه در نوشتن متن خودش است که نمی‌دانم از کی توان نداشته و کسی هم نبودنش را حس نکرده یا اگر حس کرده حذف شده است.

من فکر می‌کنم محمد، نمی‌توانست از ابتدا خود را معرفی کند چون زیر بار نام‌های دیگری پنهان شده بود: یک جنگ‌زده؟ یک فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد؟ یک نویسنده‌ی مقاله که می‌خواهد پروژه‌ی جایگزین خدمت از بنیاد نخبگان بگیرد؟ همان‌طور که هر مکانی در مجاورت مکان‌های بزرگ و انگشت‌شمار، پنهان یا ربوده یا محو شده بود. همان‌طور که هر مکانی در شهر بجز خود مکان‌های خاص لشکری و کشوری، مخدوش و بی‌هویت بودند، نام و تجربه‌ی زیسته و رنج محمد به عنوان یک انسان به طور کلی نیز، مخدوش بوده است. مکانی یا فرصتی یا جایی در دنیا باقی نبوده که یک نفر بتواند چیزی بجز نام‌هایی باشد که ایدئولوژی به او داده است. این جای خالی تنها بعد از ۱۰ دقیقه گفتگو برای لحظه‌ای هم که شده باز شده بود؛ آن هم هنگام خداحافظی و در واپسین لحظات. یک موجود تصادفی که در مقابل تقاضایش برای صحبت پاسخ شنیده که فقط هشت دقیقه، آیا فرصت دارد تمامی درد و مشکل و مسئله‌ی خود را به عنوان یک انسان شرح دهد؟ او چه چیز می‌توانست بگوید تا روایتی یا قصه‌ای از آنِ خودش داشته باشد و قسمتی از آن قصه مثل هزارتویی با ورودی‌های بسیار به روی من هم گشوده باشد و بعد به عنوان یک شخصیتِ قصه‌ی خودش بتواند خودش را معرفی کند؟ راهی نبوده و نیست جز این که اول بنشیند و به عنوان هیچ‌کس، قصه بگوید و قصه بگوید و شنیده شود و آن‌گاه تازه، از زیر آوار نام‌هایی که دیگران نسبت می‌دهند (یک رهگذر، یک طرفدار فلان حزب، یک دانشجو، یک جنگ‌زده و...) بیرون بیاییم و بتوانیم نام خود را به هم بگوییم. او که انسانی یا موجودی را تنها با یک برچسب و نه در هویت‌های متکثرش می‌بیند، احتمالاً سرکوب و انضباطی بی‌رحمانه را تحمیل می‌کند. آن نجواگر تنها بعد از گفتن قصه‌هایمان بوده که تازه می‌توانسته خود را در یک رابطه‌ی دوستانه و هم‌دلانه بازیابی کند و بگوید: «راستی من محمدم» و من فرصت کنم در پاسخ خودم را معرفی کنم و بگویم: «من هم محسنم.» من فکر می‌کنم آن چه از پیش، پیش از وقوع جنگ، از هم پاشیده و از هم پاشیدنش باعث شده فضا این‌قدر راحت تکه‌تکه شود، همین پیوند است. یک شهر تمام روابط و نسبت‌های فضایی‌اش باید این‌طور باشد که وقتی یک تکه منفجر شد، بتوان گفت «همان‌جا که...» و ادامه‌ی جمله این نباشد که «...نزدیک دانشگاه جنگ است.» بلکه خود آن تکه آن‌قدر جان و هویت و تاریخ و خاطره در خود داشته باشد که بتواند چیزی شبیه به «راستی من محمدم» بگوید. دوست ندارم از این پیوند هم‌دلانه به صورت رمانتیک و بیگانه با واقعیت بحرانی تاریخ حرف بزنم. حتی دوست ندارم دستورالعملی صادر کنم؛ چرا که صلاحیتی در این مورد ندارم. اما می‌گویم چنین شکستی در شبکه‌ی روابط انسانی به وجود آمده و نام‌های ما و ابعاد اجتماعی و انسانی فضا را محو کرده است. شاید من یا هر کس دیگری به صورت تصادفی برای مقاومت در برابر این شکست، تلاش‌هایی شخصی کنیم. ممکن است به آدم‌هایی که با آن‌ها قطع ارتباط کرده‌ایم پیام بدهیم؛ من این کار را نکردم اما شاهد چنین اتفاقی بوده‌ام. ممکن است برای یکدیگر متن بلندبالا بنویسیم؛ من این کار را کرده‌ام. ممکن است بالاخره از راهی به هر دری بزنیم تا بالاخره بتوانیم بگوییم: «راستی من محمدم.» من فکر می‌کنم برای من و هر کس که فکر می‌کند عاملیت و اختیار و انتخابش ربوده یا گم شده و بابت همین فقدان، از هر عملی بازایستاده باشد و نداند کدام اخلاقی است و کدام نیست، لحظاتی باید جست‌وجو شود که آخرش بتوانیم این جمله‌ی مهم را بگوییم و چهره‌ی خودمان باشیم. من که چنین می‌خواهم. وقتی از آدونیسِ شاعر در مصاحبه‌ای پرسیده‌اند آخرش تو چپی یا راستی یا...، گفته بود: «من آدونیسم.» گفته بود چرا کسی باور نمی‌کند که یک فرد نمی‌تواند تماماً در یک دسته‌بندی سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی جا بگیرد؟ حرف این شاعر سوریه‌ای، تقدم فرد و ماهیتش بر جریان‌ها و گروه‌ها و جبهه‌گیری ایده‌ها بود. فکر می‌کنم من هم به چنین موضعی نیاز دارم و برای رسیدن به آن، باید ابتدا نام و چهره‌ی خودم را پس گرفته باشم؛ که وقتی کسی با من مواجه شد ابتدا همان محسن باشم. نه یک علوم اجتماعی خوانده، نه یک طرفدار فلان ایده، نه یک کارمند، بلکه ابتدا محسن.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد