

پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام بردههای رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را میدانست و میتوانست تصویر کارل مارکس را از میان تصویر چهل و پنج پیرمرد ریشدار تشخیص بدهد و بگوید: «این مارکسه، رئیس ملحدها.»
او معتقد بود کمون یعنی خدا و نیست یعنی نیست. آنوقت واژهی کمونیست را اینجور معنا میکرد: «کمونیست یعنی خدا نیست.»
پدر اگرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما در بعضی کارها واقعاً استاد بود و دستش به هر کاری میرفت. مدتی مغازهی اتوشویی داشت و شلوار مردم را چنان خط میانداخت که خربزه را میبرید. چه میدانم! شاید خط اتویش چیزهای سخت را هم دو تکه میکرد. خیاط بی نظیری بود و پیراهنهایی میدوخت که از البسهی هاکوپیان هم زیباتر بودند. تزئینات ساختمانی را موبهمو اجرا میکرد، از گچبری و کنافهای سقفی و پارکتهای چوبی گرفته تا کاغذدیواری و رنگآمیزیهای محیرالعقول.
مکانیک خودآموختهی فولکسواگن و پیکانکارهای آبیرنگ هم بود. مطلقاً به موتور ماشینهای سفیدرنگ دست نمیزد. میگفت: «ماشینهای سفید دَمودستگاهشون فرق داره.»
پدر محصول نظام منحلهی شاهنشاهی بود. همیشه کراواتهای رنگین ایتالیایی میزد و پیراهن یقهخرگوشی میپوشید. مادرم بهش طعنه میزد و بچهمحصل خطابش میکرد و همین پاشنهآشیل او بود. پدر در طول عمرش تحصیل نکرده بود.
انقلاب که شد، پدر کراواتهایش را جمع کرد و ریخت درون هزار بیشهای که مأمن بید و موریانه بود. صفحههای گرامافون را هم یکییکی شکست.
روزگاری کنار گرامافون هندلیاش مینشست و به آواز بنان و دلکش و مرضیه گوش میسپرد، سرش را تکان میداد، آه میکشید و روی صندلی لهستانیاش به خواب میرفت. کسانی که روی صندلی لهستانی خوابیدهاند میدانند استراحت روی این صندلیها مثل تحمل شکنجهی مأموران امنیتی سخت و تلخ است. پدر چنان در موسیقی غرق میشد که حرکات صندلی را فراموش میکرد، تاجاییکه گاهی از روی صندلی یکوری میافتاد زمین. آنوقت برمیخاست و میرفت تا گرامافون را خاموش کند. زیر لب زمزمه میکرد: «درکنار گلشنی طاووس زیبا/ با پر صدرنگ خود، مستانه زد چرخی فریبا.»
دایی بزرگم میگفت سروگوش پدر میجنبد. البته ما آن روزها چیزی ندیدیم، اما ظاهراً شواهدی داشت مثل الکتریسیته که چراغها را روشن میکرد و جنگ و مرافعه راه میانداخت.
زمان زیادی نگذشت که انقلاب شد. پدر نان دوآتشهای بود که از تنور انقلاب درآمده بود. ما که بچه بودیم بههمراه سایر فامیل طرفدار آیتاللّه خمینی بودیم و تصویر ایشان را در ماه میدیدیم. شبی که گفتند تصویر آقای خمینی در ماه افتادهاست، مادرم گفت: «بعید نیست، چون آیتاللّه خمینی بهترین مرد جهانه و فرستادهی صاحبالزمانه.»
اسم آیتاللّه خمینی و جملات مربوط به او را با ریتم شعار مشهوری میخواند که مردم در تظاهرات، ضد رژیم شاهنشاهی میدادند.
همسایهمان، آقای اسداللّه قوژدی، که کارمند سازمان آب و فاضلاب بود، عکس شاه را در ماه دیده بود و به پدر میگفت: «جان من، ببین! اون لبهی کلاهشه و اونهم دماغ بزرگش.»
بعد از مکثی کوتاه ادامه میداد: «از بزرگی دماغش فهمیدم که عکس خود شاهه.»
پدرم هم با دلخوری جواب میداد: «اسد! چیز بر پست... من عکس آیتاللّه طالقانی رو میبینم.»
اگرچه پدر ارادت بسیاری به آقای خمینی داشت، اما دوستدار دو روحانی دیگر بود، طالقانی و بهشتی. میگفت: «از طرز حرفزدنشون خوشم میآد. تهرانی حرف میزنند. آدم حظ میکنه. آخوند ندیدم اینقدر باکلاس باشه.»
وقتی هم آقای طالقانی مرد، شالوکلاه کرد و برای تشییع جنازهاش به تهران رفت. در تهران شنیده بود که عدهای از خدا بیخبر شعار دادهاند: «بهشتی! بهشتی! طالقانی رو تو کُشتی.»
این شعار جان پدر را آزرده بود. میگفت: «مگه میشه یه آدمی که اینقدر لهجهی قشنگی داره یکی رو بکشه که اون هم لهجهی قشنگی داره؟»
بعد خودش جواب خودش را میداد: «نه، نمیشه. نه، نمیشه.»
پدر سواد نداشت. اسداللّه قوژدی پنج و ششِ نظام قدیم داشت و بعد از انقلاب از ما هم انقلابیتر شد. ما از بچه و بزرگ در همهی تظاهرات ضد شاهنشاهی شرکت میکردیم. مادرم چادر سیاهش را سرش میکرد. دست من را که بچهی هشتسالهای بودم میگرفت و با خودش به تظاهرات میبرد. من از سربازهای مسلح میترسیدم. یک بار هم نمیدانم از کجا صدای تیروترقه آمد. بعد پدر با دستهای خونین به خانه برگشت.
بعد از انقلاب، اسد قوژدیِ شاهدوست شده بود انقلابی و ما شده بودیم طفیلی انقلاب. پدر و دوستش، اسداللّه شاهدوست، برای خدمت به انقلابیون رفتند و به نیروهای نظامی تازهتأسیس پیوستند و لباس نظامی انقلابیون را پوشیدند. چون پدر سربازی رفته بود و با درجهی سرجوخگی سربازی را به اتمام رسانده بود، بلد بود با تفنگ امیک و برنوی شرقی تیر بیندازد، بنابراین او را مسئول آموزش نظامی کردند. پدر گفته بود اسداللّه را جر میدهد، دستور میدهد لااقل روزی صد تا پامرغی برود و قاهقاه خندیده بود.
همان روزها گروههای سیاسی با حکومت انقلابی درگیر شدند و اعراب همسایه به کشور ما حمله کردند و جنگ درگرفت. اسداللّه قوژدی با پدر قهر کرد، چون پدر چندبار جلوی بقیه گفته بود: «این احمق تا 21 بهمن 57 شاهدوست بود و دقیقاً از اول اسفندماه سال 57 انقلابی شد و حالا برای ما جانماز آب میکشه.»
با آغاز جنگ ایران و عراق پدر به جبههی جنوب رفت و رفیق قدیمیاش، که حالا بینشان شکراب شده بود، ماند تا با ضد انقلابیون بجنگد. پدر به جبههی سومار اعزام شد. از او شش ماه بیخبر بودیم تا اینکه نامهای دوسطری فرستاد. در آن نوشته بود: من سواد ندارم. نمیتونم برای نامهنگاری به بچههایی که سنوسالی ندارند رو بندازم تا برام نامه بنویسند. اگه خدا بخواد، برمیگردم.
و دیگر برایمان نامهای ننوشت. سه سال در جبهه ماند و جنگید و در عملیات کربلای نمیدانم چند مجروح شد.
یک روز مردی تلفن زد و گفت: «بیایید بیمارستان قائم. پدرتون اینجاست.»
ما مثل جنزدهها فریاد زدیم و با پیژامه و لباسهای خانهمان نشستیم توی فولکس واگن قدیمی پدر. مادر که تازه گواهینامه گرفته بود، ماشین را روشن کرد و رفتیم بیمارستان. پدر روی تخت دراز کشیده بود و از پنجره به باغ مریضخانه خیره شده بود. گفت: «18 تا ترکش طلایی خوردم.»
خواهرم گفت: «میشه باهاشون برام انگشتر درست کنی؟»
پدر گفت: «ها! اگه لامصبها از لای استخوونهام دربیان.»
ترکشها درنیامدند که نیامدند. بعدها دکتر گفت دورشان را گوشت گرفته و هر جای بدن پدر که قرار دارند، مهار شدهاند.
پدر شده بود مرد آهنی. هروقت از گیتهای بازرسی میگذشت، صدای بوق دستگاه نظارت هوا میرفت و نگهبانها پدر را دوره میکردند. پدر هم میخندید و میگفت: «با خودم خمپارهی 60 حمل میکنم.»
یک ماه طول کشید تا به خانه آمد. میگفت آهنی که جلوی مهرههای کمرش بیتوته کرده اذیتش میکند.
یک روز بهش پیشنهاد دادم برود بنیاد جانبازان کارت جانبازی بگیرد. پرسید به چه دردی میخورد؟ گفتم: «باهاش میتونی ماشین تعاونی ثبتنام کنی.»
گفت: «ماشین که دارم.»
گفتم: «میتونی از سهمیهی جانبازان استفاده کنی و بری دانشگاه.»
گفت: «این فکر خوبیه، اما اول باید خوندن و نوشتن یاد بگیرم.»
و این چنین بود که پدر به نهضت سوادآموزی پیوست.
شش ماه بعد، پشیمان شد. گفت: «این آقا صالح که به ما درس میده بدجوری احمقه. آدم نمیتونه از یه آدم احمق چیز زیادی یاد بگیره.»
کتاب اول دبستان را تمام کرد، اما روی کتاب دوم دبستان درجا زد. میگفت: «کتاب دوم دبستان خوندنی نیست. چرند نوشتند.»
بعد از وقفهای چندهفتهای، رفت و یک دفتر صدبرگ با جلد چرمی خرید. رویش با ماژیک سیاه نوشت: کتاب دوم دبستان.
آن وقت به خواهرم گفتم: «بنویس!»
خواهرم پرسید: «چی بنویسم؟»
پدر گفت: «کتاب دوم دبستان.»
و شروع کرد به توضیح کتاب. کتاب حاوی 23 درس بود و درس 23اُم به فروردینماه اختصاص یافته بود. پدر گفت درس آخر کتاب، آخر سال تحصیلی را مشخص میکند و دلش میخواهد بچهها یک ماه زودتر تعطیل بشوند و بیشتر کِیف کنند. میگفت اصلاً درست نیست بچههای بینوا بهار را پشت نیمکت مدارس هدر بدهند، و اینچنین کتاب دوم دبستان در خانوادهی تقیزاده به دنیا آمد.
بعد پدر دستور داد تا علیالحساب همهی اولاد خاندان تقیزاده که در مقطع دوم دبستان درس میخوانند کتاب او را مطالعه کنند. هرچند در خاندان ما بچهای نبود که کلاس دوم دبستان باشد، اما ترس ما از آن بود که دوم و سوم را با هم یکی کند و سومیها هم مشمول دستور پدر بشوند. آنوقت ناصر، پسرعمهی کوچکمان، قبرش گچی میشد، اما پدر به این دستور بسنده نکرد. کتاب تألیفیاش را درون کیف زهواردررفتهای گذاشت و رفت تهران تا وزیر آموزشوپرورش را مجاب کند تا کتاب او را برای تدریس انتخاب کرده و به سراسر کشور ابلاغ کند. یک هفتهی بعد بازگشت.
مادرم پرسید: «خب، با کتابت چه کردی؟ تونستی موافقتشون رو جلب کنی؟»
پدر سگرمههایش را در هم کشید و گفت: «یک کارهایی کردم. موافقت که بله! اما گفتند آمادهسازی کتاب برای نشر و توزیع تو کشور چند سال طول میکشه.»
مادر خندید: «مچلت کردند.»
«گوه میخورند مچلم کنند. دوباره میرم تهران و دفترودستکشون رو به هم میریزم، اما فعلاً باید چند سالی صبر کنم.»
دو هفتهی بعد از صرافت چاپ کتاب افتاد و بهکل کتاب را فراموش کرد. از تمام آن برنامهی عریضوطویل سوادآموزی، پدر دو چیز را یاد گرفت: یکی اینکه اسمش را بنویسد و امضا کند، چون از انگشتزدن متنفر بود و دلش نمیخواست انگشتش جوهری شود. یک بار وقتی رفته بود شناسنامهاش را عوض کند، بهش گفته بودند باید انگشت بزند. پدر فریاد زده بود و گفته بود: «من دو سال درس نخواندم که بیام اینجا انگشت بزنم.» و هیچوقتِ خدا شناسنامهاش را عوض نکرد.
چیز دیگری که یاد گرفته بود جملهی پرطمطراق ثبت با سند برابر است بود. این جمله دودمان ما را بر باد داد. پدر با همین جملهی نازیبا، داروندار ما را در طول سی سال فروخت و ما را به خاک سیاه نشاند. تنها چیزهایی که از او بر جای ماند یک کلکسیون از انواع آچارهای دنیا بود و یک اتومبیل بنز مدل 1933 گازوئیلی منتسب به جنگ جهانی دوم که لیور دندهاش از کنار فرمانش زده بود بیرون. قیمت اتومبیل 23 هزار تومان بود، دقیقاً بهاندازهی قیمت قبرش در گورستان.
وقتی به سرطان خون مبتلا شد، گفت: «سرطان اختراع دکترهای احمقه.»
وقتی سرطان او را در بستر بیماری انداخت، گفت: «سرطان اختراع دکترهای احمق نیست، احتمالاً اشتباه طبیعته.»
وقتی حالش رو به وخامت گذاشت، گفت: «سرطان کار خداست. با خدا نمیشه جنگید.»
یک روز قبل مرگش من را صدا زد. درحالیکه صدایش میلرزید، گفت: «وقتی مردم، برو وزارتخونهی آموزشوپرورش. پیگیری کن و ببین کتاب دوم دبستان من رو کِی چاپ میکنند.»
بعد نفسی بلند کشید و گفت: «این کتاب ارثیهی توئه.»