icon
icon
اثری از سعادت گیرگین
shurum enlarge
اثری از سعادت گیرگین
کرگدن
نویسنده
سمیرا قاسم‌علی
زمان مطالعه
7 دقیقه
اثری از سعادت گیرگین
shurum enlarge
اثری از سعادت گیرگین
کرگدن
نویسنده
سمیرا قاسم‌علی
زمان مطالعه
7 دقیقه

می‌گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می‌کند؛ می‌گویند عشق دل آدم را نازک می‌کند؛ می‌گویند درد آدم را پیر می‌کند. آدم‌ها خیلی چیزها می‌گویند و من امروز کرگدن دل‌نازکی هستم که می‌گویند دیوانه شده است.

چیزی زیر پوستم راه می‌رود. تکان که می‌خورم، تنم مورمور می‌شود؛ انگار که پوست می‌اندازم. پشت درِ بسته‌ی اتاقی که پنجره ندارد، مرد جوانی در آن، رانیِ خون را با تکه‌های جگر بالا می‌آورد؛ مردی با موهای فرفری و صورتی کشیده. اندوه بزرگی مرا در بر می‌گیرد و از این اندوه، آرام پوست می‌اندازم.

در سالن پزشکی قانونی، موهای بلوند خواهرم لای زیپ کفن گیر کرده؛ بعد از کشف جسد قطعه‌قطعه‌شده‌ی زنی در بیابان‌های اطراف کرج. و پدر که روی تراس خانه خیره به ماه خودش را حلق‌آویز کرد. همیشه دوربین روی من زوم بود و پوست‌اندازی‌ام ضبط می‌شد. مادرم، خانم هاویشام، که همیشه از دور تماشاچیِ بدبختی‌هایمان بود، بدون آنکه بدانم، هر بار به محل‌های فیلم‌برداری می‌رفت و پوسته‌هایم را جمع می‌کرد. همان‌جا بود که با یک کارخانه‌ی کیف و کفش‌سازی قرارداد مادام‌العمر امضا کرد تا کیف و کفش‌های ساخته‌شده از پوست یک نویسنده‌ی دیوانه را روانه‌ی بازار کند و اسم برندش را «کرگدن» انتخاب کرد؛ نمادی از پوست‌کلفتی. یعنی این که محصولات ما، در واقع پوست کلفتِ نویسنده‌ی ما، بهترین کیفیت را دارند که حالا‌حالاها پاره نمی‌شوند و با این شعار مصرفی: «کیف در دست و پا در کفش، تا دم مرگ همراهتان هستیم.»

من کرگدنِ همراهتان هستم و امروز در چهل و چهار سالگی، در دخمه‌ای سرد و نمور، روی تختِ زهواردررفته‌ای دراز کشیده‌ام. بالای سرم روی دیوار، در ارتفاع سه متری که نیم متر با زمین فاصله دارد، پنجره‌ی مستطیلی کوچکی است که سایه‌اش بر دیوار روبه‌رو می‌افتد و هر روز به تماشای بازیِ سایه‌هایی می‌نشینم که در محوطه، موقع هواخوری دور هم جمع شده و بازی می‌کنند.

کمی روی تخت جابه‌جا می‌شوم. سرم سنگین است و چیزی شبیه جوش روی دماغم درآمده که کلافه‌ام کرده است. مستطیل آفتاب روی دیوار طبله کرده، این طرف و آن طرف می‌پرد تا این که ثابت می‌شود. همان‌طور که دماغم را می‌خارانم، نمایش شروع می‌شود.

طبق معمول، علی وارد صحنه می‌شود. موهای فرفری‌اش در هوا پریشان است. روی نیمکت می‌نشیند و شروع به خواندن صفحه‌ی آبی از کتاب مغازه‌ی آدم‌کشی می‌کند: «به یاد تورینگ؛ این مخترع به روش عجیبی خودکشی کرد. به این سبب که سیب را به محلول سیانور آغشته کرد، بعد گذاشت توی بشقاب و از آن نقاشی کشید و آخر سر هم سیب را خورد!» وقتی که دفنش می‌کردند، برای آخرین بار صورتش را دیدم؛ از دماغ و دهانش حباب خون بیرون می‌زد و مادرم در فکر آن بود که لباسش خونی نشود.

مستطیل آفتاب کمی تکان می‌خورد و سودابه وارد صحنه می‌شود. گوشه‌ی راست نیمکت می‌نشیند، گلویش را صاف و چتریِ روی پیشانی‌اش را مرتب می‌کند و موشک کاغذی‌ای را از جیب روپوش بلند و گشادش بیرون می‌آورد و شروع به خواندن نامه می‌کند. فرستنده‌ی نامه، احمد از عسلویه، عاشق سودابه است و شب و روز کار می‌کند تا پول حسابی پس‌انداز کند که با او ازدواج کند. بعد از آنکه به خاطر احمد از خانه فرار کرد، بدن سلاخی‌شده‌اش در بیابان‌های اطراف کرج پیدا شد. مادرم در فکر آن بود که آبرویش رفته است و مدام زیر لب بد و بیراه می‌گفت.

مستطیل آفتاب پت‌پت می‌کند و مش‌حسن، بیل بر دوش، وارد صحنه می‌شود. در دهانش یک مشت کاه می‌جود و مدام می‌گوید: «من مش‌حسن نیستم، من مش‌حسن نیستم، من گاو مش‌حسن هستم.» دور مچش طنابی پیچیده؛ به نظر نمی‌رسید که پدر بخواهد خود را با آن حلق‌آویز کند. وقتی بالای دار تکان‌تکان می‌خورد، مادر به فکر آن بود کارت حقوقش را از جیب‌هایش بردارد.

مستطیل آفتاب به اندازه‌ی نیم‌وجب جابه‌جا و باریک‌تر شده؛ جوری که فقط سرها دیده می‌شوند و این یعنی ظهر است و همه باید به ناهارخوری بروند. و بعد صدای مادرم بلند می‌شود: «نمایش تمومه، یهودی‌های کثیف! وقت مردنه!» و همه به ترتیب در صف کوره‌های آدم‌سوزی می‌ایستند و یکی‌یکی جلو می‌روند و از صحنه خارج می‌شوند. مستطیل آفتاب به اندازه‌ی کف دست است؛ این یعنی پایان یک روز دیگر.

لیوان کاغذیِ پفیلا را در دستانم مچاله می‌کنم. سرم را آرام می‌چرخانم و زل می‌زنم به در اتاق که پنجره‌ی گرد کوچکی دارد و مادرم را می‌بینم؛ سیگار به دست، خیره نگاهم می‌کند.

آرام از روی تخت بلند می‌شوم. سرم سنگین است و مدام به سمت جلو خم می‌شوم. نمی‌توانم آن را درست بالا نگه دارم؛ انگار سرم به تنم زیادی است. موهایم هم ریخته است؛ وقتی می‌خواستم سرم را با فشار دست‌هایم بالا نگه دارم، متوجه شدم که تقریباً کچل شده‌ام. مثل مست‌ها تلوتلو می‌خورم، به سمت در می‌روم و بلندبلند می‌گویم: «این درِ لعنتی رو باز کنید!» ولی چیزی که می‌شنوم، صدای خرخر و خرناسه است که مرا می‌ترساند.

چند ماه است که همه چیز به هم ریخته است؛ هواخوری نرفته‌ام، رژیم غذایی‌ام را به سبزیجات پلاسیده تغییر داده‌اند، کتاب برایم نمی‌آورند. آخرین بار کتاب را کسی جویده بود و بیشتر شبیه پفیلا به نظر می‌رسید. طول و عرض اتاق را بالا و پایین می‌روم و بلندبلند با خودم حرف می‌زنم که یک‌هو مادرم داد می‌زند: «خفه شو حیوان!» دریچه‌ی اتاق را باز می‌کنند و چیزی در هوا اسپری می‌شود. من عقب‌عقب به سمت دیوار می‌روم، پشت به دیوار سُر می‌خورم و روی کف سیمانی خوابم می‌برد.

بیدار که می‌شوم، مستطیل آفتاب روی دیوار طبله کرده، بالا و پایین می‌رود؛ ولی از نمایش سایه‌ها خبری نیست. فقط گوشه‌ی بالای سمت راست مستطیل آفتاب، سیگاری میان انگشتان کسی دیده می‌شود و بعد صدای مادرم که می‌گوید: «تا هنوز بیهوشه و بیدار نشده، ببریدش بندازینش توی بیابون. کرکدنی که پوستش کلفت نباشه که دیگه کرگدن نیست!» و این یعنی ورشکستگیِ کارخانه‌ی کیف و کفش‌سازی.

ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شد و خیلی زود، دود غلیظ و سیاهی اتاق را پوشاند. همان‌طور که سرفه می‌کردم، دست لاغر و چروکیده‌ی مادرم را با سیگاری که میان انگشتانش بود، روی زمین دیدم. بدون آنکه فکر کنم، سیگار را برداشتم، پک سنگینی زدم و مستقیم به دوربین نگاه کردم. یک شاخ به اندازه‌ی دو بند انگشت روی دماغم درآمده است. این من نیستم؛ این یک کرگدن است که داستان زندگی‌اش را برای شما روایت کرد... کات!

پرت شدن دست با سیگارِ لای انگشت، خیلی غیرواقعی به نظر می‌رسد. خب، به هر حال نویسنده من هستم و این‌طور ادامه می‌دهم: بدن سنگین و نیمه‌جانم را در برانکاردی گذاشته و از دخمه بیرون بردند. مادرم در چهارچوب در ایستاده؛ نزدیکش که می‌شوم، پک سنگینی به سیگار می‌زند و روی شاخم خاموشش می‌کند. داغی‌اش تا مغز استخوانم فرو می‌رود؛ انگار شوکی به من وارد شده باشد، با یک حرکت شاخم را در گلویش فرو می‌برم. زبانش بیرون می‌زند و صورتش غرق خون می‌شود.

روز بعد، صاحب کارخانه‌ی کیف و کفش‌سازی مرده بود و من در دخمه‌ام روی تخت دراز کشیده و منتظر شروع نمایش بودم. این بار خانم هاویشام هم به بازیگرها اضافه می‌شد.

 

داستان بر اساس واقعیت بود.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد