icon
icon
اثری از  محمد صفاجو
shurum enlarge
اثری از محمد صفاجو
اقلیم سکوت

تأملی درباره‌ی نمایشگاه طراحی‌های «اقلیم سکوت» در خانه‌ی تئوری

نویسنده
محمد صفاجو
زمان مطالعه
7 دقیقه
اثری از  محمد صفاجو
shurum enlarge
اثری از محمد صفاجو
اقلیم سکوت

تأملی درباره‌ی نمایشگاه طراحی‌های «اقلیم سکوت» در خانه‌ی تئوری

نویسنده
محمد صفاجو
زمان مطالعه
7 دقیقه

وقتی کار روی مجموعه‌ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه‌ای از نقاشی‌های رنگ‌وروغن بود. می‌خواستم با طراحی‌های سریع و ساده، ایده‌هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ‌تر پیدا کنم. اما در میانه‌ی راه، اتفاقی رخ داد که جهت حرکت من را تغییر داد. این طراحی‌های به‌ظاهر مقدماتی، به‌تدریج هویت مستقلی پیدا کردند. هرکدام از آن‌ها زبانی برای خود یافتند و کنار هم حال‌وهوایی ساختند که بیش از یک تمرین ساده بود. درست در همین نقطه بود که «اقلیم سکوت» شکل گرفت.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

عنوان نمایشگاه را از دل همان صحنه‌ها انتخاب کردم. هرچه نگاه می‌کردم، چیزی جز کوه، سنگ، صخره و آسمان نمی‌دیدم. هیچ نشانی از انسان، حیوان یا گیاه نبود؛ فقط بستر خاموشی که گویی هزاران سال است در سکوت خود باقی مانده است. این سکوت برای من معنای خاصی داشت؛ هم سکوتی بیرونی، سکوت کوه‌ها و صخره‌ها و هم سکوتی درونی که در جریان کار آن را تجربه می‌کردم. وقتی پشت میز می‌نشستم و روی این پیش‌طرح‌ها کار می‌کردم، درونم آرام می‌شد و هم‌زمان به‌نوعی گم‌شدگی نزدیک می‌شدم.

این احساس گم‌شدگی برایم فقط یک حس لحظه‌ای نبود؛ چیزی شبیه یک وضعیت ذهنی دائمی بود. نه سردرگمی، بلکه نوعی رها شدن در فضایی که هیچ نشانه‌ی آشنایی در آن نیست. انگار در مکانی قدم می‌زدم که نمی‌توانستم زمان و ماهیتش را تشخیص دهم. آنجا نه گذشته حضور داشت، نه آینده؛ فقط اکنونی ممتد و خاموش بود.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

گاهی حس می‌کردم این تصاویر در ذهنم سال‌هاست وجود داشته‌اند و من فقط کاری می‌کردم که از تاریکی بیرون بیایند و دیده شوند. شاید برای همین بود که مناظر روی کاغذ بیشتر از آنکه بازنمایی باشند، به یادآوری شبیه بودند، انگار از حافظه‌ای دور، از جایی در حاشیه‌ی تجربه و زندگی، فرصت ظهور پیدا کرده بودند.

ابزار کارم بسیار محدود بود؛ کنته‌ی سیاه برای سایه‌ها، مداد سفید برای نورها و خاکستری طبیعی کاغذ به‌عنوان حد میانه. این سه تن ساده تبدیل شدند به زبانی کامل. محدودیت درعین‌حال آزادی می‌آورد. مجبور بودم با کمترین وسایل، بیشترین عمق را بسازم. همین چالشْ جذابیت کار بود. لکه‌ی سیاه را می‌گذاشتم و بعد با یک خطِ سفید نور را بیرون می‌کشیدم، صحنه‌ای از دل کاغذ زاده می‌شد که گویی از پیش وجود داشته است.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

در نقاشی‌های رنگ‌روغن، همواره با گستره‌ی وسیعی از رنگ و لایه‌های متعدد سروکار داشتم. اما اینجا همه‌چیز به سه سطح تن تقلیل یافته بود. همین کاهش امکانات، باعث شد روی جنبه‌های بنیادی‌تری از تصویر تمرکز کنم. نسبت نور و تاریکی، تأثیر پرسپکتیو جوی و قدرت سکوت در فضا.

شاید بتوان گفت این نمایشگاه در ادامه‌ی مسیر کارهای رنگ‌و‌روغنی من بود، اما درعین‌حال از نظر تکنیکی و شیوه‌ی پرداخت، راهی متفاوت و منحصربه‌فرد باز کرد.

مناظری که خلق می‌کردم، واقعی نبودند. هیچ‌وقت مدلی مقابل من نبود. همه‌چیز از ذهنم می‌آمد: کوه‌ها، شیب‌ها و صخره‌های عظیم. شاید به همین دلیل است که مخاطبان در کارها حس بی‌زمانی و بی‌مکانی پیدا می‌کردند. اغلب به من می‌گفتند که این مناظر بیشتر شبیه سیاره‌ای دیگر است تا زمینی آشنا. برای خودم هم همین‌طور بود. در حین کار اغلب حس می‌کردم در فضایی تعلیقی قدم می‌زنم؛ فضایی که نمی‌توانی مکان و زمان آن را مشخص کنی.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

در این مناظر غیبت زندگی برای من فقط فقدان نبود. نبودن انسان، حیوان، گیاه یا هر نشانه‌ی زیست، صرفاً حذف عناصر نبود؛ بلکه نوعی حضور تازه را آشکار می‌کرد. در آن خلأ انگار چیزی پنهان، اما پررنگ ظاهر می‌شد؛ حضوری که از جنس فقدان بود. وقتی چیزی نیست، ذهن ناچار می‌شود به دنبال معنایی در خود فضا بگردد. من هرچه بیشتر از نشانه‌های زندگی فاصله می‌گرفتم، سکوت واضح‌تر نمایان می‌شد؛ سکوتی که شنیده نمی‌شد، بلکه دیده می‌شد. این برایم کشف مهمی بود. گاهی نبودن خودش نوعی بودن است.

حین کار بیش از هرچیز حس گم‌گشتگی با من بود. گم‌گشتگی نه به معنای سردرگمی، بلکه به معنای رها شدن در فضایی که مرزهای شناخته‌شده‌اش ناپدید شده‌اند. در این گم‌گشتگی آرامش عجیبی بود؛ انگار در میانه‌ی بیابانی ناشناخته قدم می‌زدم و در سکوت عظیم آن غرق می‌شدم. شاید همین حس است که در کارها رسوخ کرده و به مخاطب منتقل شده است.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

برای نمایشگاه هفت طراحی با ابعاد یکسان را انتخاب کردم و در کنار آن‌ها یک اثر بزرگ‌تر نیز اجرا کردم. ترکیب این هشت کار ریتمی بصری ساخت که به نظرم توانست آن اقلیم خیالی را به شکل کامل‌تری بازتاب دهد. مناظر طوری طراحی شده بودند که پرسپکتیو جَوی در آن‌ها پررنگ باشد؛ پیش‌زمینه‌ها واضح و دوردست‌ها محو و در هاله‌ای از ابهام. این بازی با وضوح و محوشدگی، همان حس تعلیق و گم‌شدگی را تشدید می‌کرد.

بازخوردها برایم جالب بود. برخی از بازدیدکنندگان می‌گفتند حس می‌کنند برابر این مناظر در حال سفر به جایی ناشناخته‌اند. یکی می‌گفت: «این صحنه‌ها انگار آینده‌ای دور را نشان می‌دهند؛ جایی که زمین دیگر شبیه امروز نیست.» 

دیگری معتقد بود: «این کوه‌ها و صخره‌ها به شکلی غریب آرامش‌بخش‌اند، انگار سکوتی که از دل آن‌ها می‌آید به دل انسان هم سرایت می‌کند.»

برای من شنیدن این واکنش‌ها ارزشمند بود، چون نشان می‌داد آن چیزی که ابتدا فقط تمرینی ساده بود، توانسته معنایی مستقل پیدا کند و با ذهن و احساس دیگران ارتباط برقرار کند.

 

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

اسم نمایشگاه، «اقلیم سکوت»، برایم به‌تدریج معناهای بیشتری یافت. سکوت همیشه برای من منبعی بوده برای تمرکز و بازاندیشی. در این کارها غیبت هر عنصر زنده باعث می‌شد سکوت نه‌تنها شنیده، بلکه دیده شود. همین خالی بودن فضا، خودش حامل معنا بود. وقتی منظره‌ای خالی از زندگی برابر ما قرار می‌گیرد، ذهن ناچار می‌شود از خود بپرسد: «چرا هیچ‌کس اینجا نیست؟» و این غیبت، حضوری تازه می‌آفریند؛ حضوری که از جنس فقدان است.

اگر بخواهم با یک جمله بگویم که می‌خواستم مخاطب چه چیزی از این نمایشگاه با خود ببرد؟ آن است که: این‌ها صرفاً مناظر نیستند؛ این‌ها فضاهایی‌اند که غیاب زندگی در آن‌ها معنایی تازه می‌سازد. خالی بودن می‌تواند پُر باشد؛ پُر از سکوت، پُر از تأمل، پُر از امکان.

در حال بارگذاری...
اثری از محمد صفاجو

امروز وقتی به «اقلیم سکوت» نگاه می‌کنم، آن را نقطه‌ای می‌بینم میان گذشته و آینده‌ی کاری‌ام. ازیک‌سو ادامه‌ی همان دغدغه‌های پیشین من است: طبیعت، فضا، رابطه‌ی نور و تاریکی. ازسوی‌دیگر، آغاز تجربه‌ای تازه است؛ تجربه‌ای که نشانم داد حتی ساده‌ترین ابزار و محدودترین امکانات می‌تواند دریچه‌ای نو به جهان بگشاید.

برای من این نمایشگاه نه صرفاً ارائه‌ی چند طراحی، بلکه روایت یک کشف بود؛ کشفی که به من یاد داد باید به تمرین‌ها، اتودها و لحظات به‌ظاهر حاشیه‌ای هم توجه کنم. گاهی ارزشمندترین چیزها در حاشیه زاده می‌شوند. «اقلیم سکوت» برای من همین بود: حاشیه‌ای که ناگهان به متن بدل شد.

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد